نيمه كاره

از پشت بام می آمد . ما، در اتاق نشسته بودیم. باور کنید خانه، خانه ی گرمی ست. ما همدیگر را دوست داشتیم. باور کنید از آشپزخانه به پشت بام راه نیست. همه در اتاق نشسته بودیم. داشتیم فیلم هندی می دیدیم. آدمهای بدبخت، خوشبخت می شوند. مادر رفت آشپزخانه. پدر داشت جدول حل می کرد. به آخرین خانه که رسید گفت: به پلنگ آفریقایی چی می گن؟ گفتم: گربه که نمی گن؟ که صدایش را شنیدم. تلویزیون را خفه کردم. فکر کردم از آشپزخانه می آید. اما از پشت بام می آمد. صدایش همینطور بلندتر می شد. ناله می کرد. گریه می کرد.....
این، آخرین دفاعیه ی کسی ست که مادرش را روی پشت بام با چاقو تکه تکه کرده بود.
7/1/84
مریم جعفری
۱۴ تیر ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۵
نه !ّ انگار همه ش من بايد بيام براي خوندن . گفتم چيزي رو از دست نمي دم . آره . درست بود . ميني ماليستي كه نبود . همون طرح بود . مثل سيناپس . درسته ؟ جالب بود . پس فقط شعر نيست ! ادبيات در همه ي جهات .
من عاشق غزل هاي شما هستم مي تونم ادرس داشته باشم عزيزم
سلام / ممنون / داستانك جالبي بود ...
ضعیف - همراه با یک ضربه بچهگانه در انتها. شما در شعر گفتن قریحه بهتری دارید.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
نمی فهمم. نمی فهمم. انگار اتفاقی که نیفتاده تعریف میشود. انگار چیزی که نیست هست میشود. آیا واقعا از آشپزخانه به پشت بام راه نیست. باور کنیم. //////// می تونم از شما آدرسی داشته باشم. یا لااقل مثل یک دوست به وبلاگ من هم سر بزنید. به امید موفقیت خانم جعفری.