سامان بختياري

صحنه می ریزد در جیبم
و فوتونهایی می بارند بر کلاهی مستعمل
بعد کسی سر در می آورد از کفشهایی تیره
و این عصا چقدر ساده چاهی در دلمان می جوشاند
پرده که می افتد آخرتی زیبا تر از خیام می رقصد
به نشستن عادت داریم و صندلی همیشه ی ذاتی است
می نوشمت
و راهی می شویم در خیابانی که تلخی این قهوه حق هر شعری است
وعده دادند یا می دهند ظاهر می شویم
در نگاتیوهایی که معلوم نیست از کجا؟
تا این خاک از صحنه راهی برود طولانی
از کشاله ی دختر لر افتادیم
ما فیلم شدیم فیلم
خبر نداری که آن کلاه چقدر چرخید تا مدور سری بشود خالی
خبر نداری چارلی کوچک من
خبر نداری /
۱۴ تیر ۱۳۸۵ ۱۰:۰۳ بֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
سلام حالتون خوبه
در مورد شعرتون الان نمی تونم چیزی بگم راستش من خودم مدت زیادی نیست که به طور جدی شعر می گم
اینجا اومدم چون می خوام خواهش کنم در مورد شعرام کمکم کنید یه شعر سپید گفتم خودم هنوز جا داره که بتونم ویرایشش کنم خواست شما هم بهم کمک کنید...
////////////////////////////////////
روی چیزی شبیه خودم پا می گذارم
می رسم به تو
و باز خسته از نرسیدن باز می گردم
انگشتانم را روی کاغذ جا می گذارم
تا از چیزی هایی که دروغ گفته ام
برایت نقاشی بکشد
دیدم آدمکی پشت خطهای کاغذی زندانی شده
که انگشتانش را روزی امانت می داد
حالا دیگر کشیده شده بود
از صدای تسلیت گفتن های کشیده ای که به گوش می رسید
من اینجا به خودم هم نمی رسم
و هیچکش نمی داند تمام من اتفاق مضحکی ست
که از افتادن می ترسد.
/////////
پس من منتظر هستم
مرسی