| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  وحيد ضيائي  

وحيد ضيائي

شعر آستان پاتكلمه

نه بي شرمي در فراز عطش، صبح را در گلو مي فشارد به تماشاي پرياني كه با عطسه اي از ذهن باد مي افتند. اين بي پايي رفتن شهاب را در منظر تعبير فرو غلطاندن است. عده اي به تداوم بي چوني مي روند و درشتابي بي ته چنين به واژه خطاب مي آلايند در دايره ي مرغان در يابي،:
خطاب در چوني و چرائي نمانده به پيشگاه تو مي رسم در الكل و دستان قوه اي، نوك انگشتان سياه و نخ هايي نامرئي كه بر جاي جاي زخم هايت كه از شعرند مي پيچد و بسته از كمرت تاقرش بدي سالها بعد. توبي چرائي شكوفه – تاسي سرش را بذر مي كاراندي در اخوان لهجه هاي حمامي. به من سر در نمي آوري به پايين مي رسي كه كنگ در آب افتاده ام. دستم كه ذغال كلمه برداشت لكنت تو را گرفت تا آدم به آباداني تنش بيانجامد تا كنون بي سرباري كه چوني و چرائي در او باشد. ديگر حتا سقلمه هاي تبريزي هاي باغچه هم شراب در تهي من، اعتصاب نمي ريزند. زندان در رگهايم جاري مي شود بي سلولي كه تنت را له كنند تا از تبعيد ناخواسته ي بهشتي به نام جهل افتان و خيزان به پاي خيزران دم به دم سينه چاك كني سر در مدار بازي هاي بچه محل هاي بي سرو پا. بي سرحتا بي پا شايد در رديف جاليزها در تگرگ. در تكه تكه شدنهاي آني آنجا كه در مي يافتي شكار هميشه تيهوست وقتي گرگ در تو ميش شده باشد. در تو در آفتابه ها يت. در آنجا كه بي خيال همه ي عمرت مي شنيدي امواج ساحل به قربانگاه هيولاهاي درياها مي برندش و نگاه تو در افق بي كرانه ي ادرار گاهش دريا مي جست. ]صبح كه از خواب پا مي شم / صورت ما (ه) تو مي بوسم / با عطر سبز مشدي / آب مي زنم تو گلدونا / عصر مي شه / باد مي آيد / خنده مي ره / شام مي آيد / آتيش مي شه مغر مي شم / مي پزم و سرخ مي شم / سيخ مي كشي / آب مي شم / بهار مي ياد / بزّك بزك؟
دمبه داري ترك ترك / آينه داري هزار هزار / عمو مغول / آسه بيا / آسه برو سعديه شاخت نزنه / با چوب تر دامنتو / آتيش بيار معركه / هاچينو واچين يه پاتو / چيدم![ چند تكه / چندين قطعه / تا ته از خون ريختن جمله مي ساختم و هزار گوسفند قرباني شمردم تا خوابم ببرد. در خواب ديدم:
له شده بودي زير آجر و ماسه و نمك مي ريختي از عباسي هاي باغچه، زوزه مي شدي توي چهار سوي بازار قديمي و وقتي از لاي اعلاميه هاي مي گذشتي مي فهميديم مرده مي تواند كرم ابريشمي باشد كه مثل هاچ زنبور عسل مادر بد كاره اش را گم كرده و نكرده ول بكند در تميزي به مي سجاده رنگين كردن. دادن كشتن و پنهان كردن كه دهر را رسم و آئين كهن است.
حالا آب مي دهم، و توي پوست رگ به رگ شده ي گردنش براي عاطفه و سحر و بزم شبانه شان كمي لوبياي سحر آميز مي كارم تا از جاي اين همه كلمه درخت برويد و اسمش را بگذارم پا كه نه كاريكلماتور حادثه اي كه در تو از ماست كه بر ماست.
لانگ جان سيلور نمي دانست چيزهايي براي دراز كردن دارد تا كاپيتان يك پا نباشد من نمي دانستم و تيتر اصلي شرق كريستال چيني بود!

تير 85


   ۱۴ تیر ۱۳۸۵ ۱۰:۰۴ بֽظֽ
نظرات ۰

نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض