معصومه لمسو

حکایت می کنه مجرم برای کیفر آماده
توی شطرنجی قلبش تب دلتنگی افتاده
تموم زندگیش جمعه توی آغوش قلاده س
حکایت میکنه اما حکایت کردنش ساده س
تموم برگ تاریخو سوزوندی تا خودت باشي
چه دردی داره وقتی که تو قلاب دلت باشی
داره بارون میاد اما صدای شرشر درده
صدای زوزه باد و صدای گریه ی مرده
گناه لیلی و مجنون گناه ادم و حوا
خدا می بینه می رنجه دوباره جرم ادم ها !
طناب زندگی بسته دل چارپایه هم خونه
قصاص و کیفر اسونه ولی جرمو کی می دونه ؟!
۱ مرداد ۱۳۸۵ ۱۰:۰۱ بֽظֽ
نظرات ۲
سلام ...چقدر سخت ثرانه نوشتي....سعي كن ترانه رو براي ترانه نسازي بايد براي موسيقي بسازي...اميد وارم كارهاي بعدي شما رو هم از همين سايت بخونم....
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
سلام خانم لمسو
این شعر را قبلا ً از خود شما شنیده بودم با وجود اینکه من از شعر هیچ نمی دانم ولی فکر نمی کنید که از اون قسمت که " داره باون میاد ولی شرشر درده........" کمی وزنش به بیتهای اول نمی خونه
غرض فقط تقدیم ارادات بود و بس