| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  محمد ارثی زاد  

محمد ارثی زاد

این دفتر گشاده ی افتاده روی میز
گویی لبِ شماست که آماده روی میز

وقث غذاست ، ساعتِ... فرقی نمیکند
وقتی تو چیده ای عسل و باده روی میز

انگار من مسافر دور لبِ توام
مقصد نشسته پیش من و جاده روی میز

شاید منم که توی خودم حرف میزنم
این دفتر این چهل ورقِ ساده روی میز

یا نه تویی که سرخ شدی در لبان خود
تصویر شاعرانه ی لم داده روی میز

یک استکان لبا لب از آن لب به من بده
لب سوز باش ساکت و آماده روی میز

این دفتر گشاده مرا حرف می زند
گویی لبِ شما غزلی زاده روی میز


   ۱ مرداد ۱۳۸۵ ۱۰:۰۱ بֽظֽ
نظرات ۷

آفرین بسیار خوب بود.........ولیاین مصرع "انگار من مسافر دور لبِ توام" کمی اب کل شعر جور در نمی آید [گل]!!!


شعرهای محمد ارثی زاد اگر آدم را دیوانه نکند مست حتما...و یا شاید یک "من که از دست رفته ام شاید" و این اغراق نیست.شده که کسی را بشناسی و نشناسی؟ اینطوری ست!


سلام.میدونی؟ خوب بودا.ولی یه جاهایی حس کردم که ردیف خوش نمی نشست.چه طوری بگم؟ انگار اگه توی یه سری از بیت ها ردیف /روی میز/ نمی یومد. قشنگتر بود.فعلا...


محمد فکر می کنم ردیف در بعضی جاها خوب جا نیفتاده و استفاده از ردیف های اسمی دست شاعر را در بسط دادن و پرورندان موضوع می بندد ولی کار موفقی بود تا بعد


محمد را از دو سال پیش می شناسم. هرهفته در جلسه ادبی دانشگاه شرکت میکرد و بی سر و صدا. لام تا کام حرف نمی زد تا نوبتش می شد . و آن وقت می دانستیم غزلی برایمان دارد .از معدود بچه هایی بود که هر هفته کاری برای ارائه داشت . دفتر ۶۰ برگ کهنه اش را باز میکرد یا اگر غزلش تر و تازه تر بود از روی تکه ورقی می خواند . گاهی هم از حفظ و بدون هیچ نوشته ای. آن وقت بود که چشمهایش را میبست .و با آن ته لهجه دلنشین آذری شعر میخواند . . . «هم پلک می زنی و هم اینکه مرا به هم...»و او در حال و هوای شعرش فرو میرفت و ما در حال و هوای او و شعر ، هردو .و حالا با هر غزلش باید سرم را بالاتر بگیرم هم برای دیدنش وهم از بابت رفاقتمان .


محمد را از دو سال پیش می شناسم. هرهفته در جلسه ادبی دانشگاه شرکت میکرد و بی سر و صدا. لام تا کام حرف نمی زد تا نوبتش می شد . و آن وقت می دانستیم غزلی برایمان دارد .از معدود بچه هایی بود که هر هفته کاری برای ارائه داشت . دفتر ۶۰ برگ کهنه اش را باز میکرد یا اگر غزلش تر و تازه تر بود از روی تکه ورقی می خواند . گاهی هم از حفظ و بدون هیچ نوشته ای. آن وقت بود که چشمهایش را میبست .و با آن ته لهجه دلنشین آذری شعر میخواند . . . «هم پلک می زنی و هم اینکه مرا به هم...»و او در حال و هوای شعرش فرو میرفت و ما در حال و هوای او و شعر ، هردو .و حالا با هر غزلش باید سرم را بالاتر بگیرم هم برای دیدنش وهم از بابت رفاقتمان .


یکی از کاهایی که من همیشه می پسندمش . دستت درست شا عر یا علی


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض