نصرت رحماني

انهدام
اين روزها
اينگونه ام ،ببين:
دستم، چه كند پيش مي رود،انگار
هر شعر باكره اي را سروده ام
پايم چه خسته مي كشدم ،گوئي
كت بسته ا زخَم هر راه رفته ام
تا زير هركجا
حتي شنوده ام
هربار شيون تير خلاص را
□
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
□
انبوه غم حريم و حرمت خود را
از دست داده است
ديريست هيچ كار ندارم
مانند يك وزير
وقتي كه هيچ كار نداري
تو هيچ كاره اي
من هيچ كاره ام : يعني كه شاعرم
گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي
□
اين روزها
اينگونه ام :
فرهاد واره اي كه تيشه ي خود را
گم كرده است
□
آغاز انهدام چنين است
اينگونه بود آغاز انقراض سلسله ي مردان
ياران
وقتي صداي حادثه خوابيد
برسنگ گور من بنويسيد:
- يك جنگجو كه نجنگيد
اما ...، شكست خورد
۱ شهریور ۱۳۸۵ ۱۰:۰۱ بֽظֽ
نظرات ۳
حس خوبی داشت اگر احساسی برایم مانده باشد در این زمین !...
خوب است که هنوز بعضی ها نیمای غزیز را بی آبرو نمی کنند . شعر آرام آرام جان می گیرد و حرفش را هم می زند ، وزن ریپ نمی زند . البته" حتي شنوده ام"؟ یا آنجا که "گيرم از اين كنايه هيچ نفهمي" بگذار خود خواننده بفهمد موضوع چیست . در کل عالی است.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
اولين بار با اين شعر سال ۸۰ برخورد كردم. اونموقع تازه شروع كرده بودم به نوشتن.و يك دوست كه شروع كننده ي من بود اين شعر نصرت را برايم نوشت.داغونم كرد.يادشان سبز هم نصرت هم اون دوست.