شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | صدا | اخبار سایت

  مقاله اي از منزوي با مقدمه اي از آتشي  

منزوي

حسين منزوي
مجله تماشا- شماره 66 سال2- هشتم تيرماه سال 1351

مقدمه
« حسين منزوي را، من – به تاكيد و مكرر- شاعر- واژه‌اي كه در به كار بردن آن امساك روا مي‌دارم- خوانده‌ام. «هميشه عاشق» نيز لقبي است كه اغلب به دنبال « شاعري» او، آورده‌ام. اين عاشقي- يا استعداد عاشق شدن- مثل چشمه‌اي است كه از گوشه‌اي از وجود او مي‌جوشد و به تطهير و تصفيه‌ي جان و جمال و امحاء«بدي»‌هاي حيات او موج مي‌زند. اين عاشقي مثل تبي هميشگي نيز هست كه او را داغ و ملتهب نگاه مي‌دارد و از همه مهمتر اينكه حواس او را، تندي و تيزي مي‌بخشد. شعر به راحتي در او مي‌نشيند و از او برمي‌خيزد. روحيه‌ي تغزلي، روح او را، زلالي و شفافيتي بخشيده كه تصوير همه‌ي چيزهاي نرم و درشت در آن شاعرانه انعكاس مي‌يابد. با در نظر گرفتن اينكه، منزوي هنوز خيلي جوان است ، خيلي فرصت دارد. و اين «خيلي»‌ها وقتي با « خيلي شور و علاقه و خواست جدي» او براي شعر جمع شود، آينده‌ي درخشان شاعري او را، تضمين خواهد كرد و شائبه‌ي اغراق را نيز از كلام ما، خواهد گرفت. اشارات و اظهارنظر او، درباره‌ي غزل- كه بازگوكننده‌ي سواد شاعرانه‌ي اوست- گواه ديگري‌است بر اميد او و ادعاي ما...»
منوچهر آتشي

1
پذيرفتن « نيما» به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه فقط در قالب نيمايي شعر بنويسد، چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نمي‌خواست. ارج كار نيما در اين است كه ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد . نيما دريچه‌اي ديگر به روي شعر فارسي گشود و گرچه، اين دريچه در لحظه‌اي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين هرگز به آن معني نبود كه بايد همه دريچه‌هاي ديگر بسته شود مگر نه اينكه شعر، آزادي است و مگر نه اينكه مقيد كردن شعر در يك قالب- گيرم، قالب آزاد- خود به نوعي ديگر، سلب آزادي از شعر است؟

2
سنت شكني زاييده‌ي ناتواني سنت است، در اداي وظيفه‌اي كه به عهده داشته است. قبول مي‌كنم كه شعر سنتي ما، قادر نبود در مقابل مسائل تازه‌اي كه انسان معاصر با آن روبروست، وظيفه‌اش را به نحو شايسته‌اي ادا كند. لازم بود كه در شعر ما، اين تحول به وجود مي‌آمد و«نيما» پديده‌ي چنين ضرورتي بود. اما اگر هنوز بشود حرف، يا حرفهايي را در همان قالبهاي سنتي زد- حتي اگر شعر، بي‌آنكه شاعر دخالتي داشته باشد خود، قالب خاص خود را، برگزيند- باز هم بايد با لجبازي و سرسختي فقط به شعر نيمايي روي آورد؟


3
گمان نكنيد كه من توانايي همه قالبهاي سنتي را، در ياوري شايسته‌ي شعر شهادت مي‌دهم. قصيده‌ حسابش پاك است. مسمط و تركيب بند و... و... و هم حسابشان از خيلي پيشترها، پاك بود. مي‌ماند غزل و مثنوي كه به نظر من هنوز هم مي‌شود از اين قالبها در شعر استفاده كرد و موفق هم بود. و در ميان اين دو نيز، غزل، خودش را، بيشتر و لايق‌تر، نشان مي‌دهد. غزل كه سابقه‌اش، پشتوانه‌اش و كار‌آيي‌اش و خيلي چيزهاي ديگرش! آنرا از ساير قوالب شعر سنتي، متفاوت مي‌كند.
غزل را حافظ و مولانا، حراست مي‌كنند. اين شوخي نيست. شايد اگر حافظ به جاي غزل مثلا قصيده مي‌نوشت(شايد!) امروز، قصيده موقعيت غزل را داشت. يك نابغه، هميشه مي‌تواند، در تعيين مسير تاريخي يك امر، دخالت مستقيم و موثر داشته باشد. تصور اينكه، روزي برسد كه در ايران كسي، حافظ نخواند مشكل به نظر مي‌رسد و تا روزي كه او، چنين سزاوارانه بر قله‌ي بلند شعر فارسي نشسته است، غزل نيز به زندگي سزاوارانه‌اش ادامه مي‌دهد.

4
نوشتم سزاوارانه. شايد غلو كرده باشيم. شايد اين افسون حافظ باشد كه از اينسان، كلام بر زبانم مي‌گذارد و بهر حال من، غزل را- سزاوار يا نه!- شيفته وار، دوست مي‌دارم و فكر مي‌كنم هنوز هم مي‌شود در اين قالب شاعري كرد. حتي معتقدم كه در اين قالب بهتر مي‌شود به تغزل پرداخت.
آيا، انكار كنيم كه عناصري چون وزن و قافيه و... و...اگر به درستي در خدمت شعر درآيند- نه آنكه برعكس- و اگر شاعر بتواند آگاهانه، از اين عناصر، كار بكشد، به ايجاد رابطه بهتر، و بيشتر شاعر با مخاطبش كمك خواهند كرد و تاثير مضاعفي را سبب خواهند شد؟
مي‌ماند يك مساله و شايد چند مساله:
وقتي كسي، امروز و در زمانه‌ي ما، غزل مي‌نويسد، غزلش چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟ و رسالت غزل امروز چيست؟
هستند كساني كه مي‌گويند در غزل هر چه حرف بوده، حافظ و سعدي و... زده‌اند و ديگر حرفي نمانده است. من مي‌گويم اينطور نيست و خيلي حرفهاست كه حافظ و سعدي نگفته‌اند چرا كه خيلي مسائل وجود دارند كه حافظ و سعدي لمس نكرده‌اند. من مي‌گويم عشق يك مساله روزمره نيست. عشق يك هميشه است. ولي اضافه مي‌كنم كه عشق من و شما كه با منيد با عشق حافظ فرقهاي بسياري دارد. مگر نه اينكه زمانه ما با زمانه‌ي حافظ فرقهاي بسياري دارد؟ و عاشق زمانه‌ي ما و معشوق زمانه‌ي ما نيز. ناچار طعم غزل من و شما با طعم غزل شاعر قرن هفتم و نهم و دوازدهم فرق بسيار خواهد داشت و اگر نداشته باشد، معلوم است كه من و شما انسان زمان خود نيستيم.
به اعتبار اينكه عشق، همان« قصه‌ي واحدي است كه از هر زبان كه مي‌شنوي، نامكرر است»، غزل زمانه ما نيز، عشق زمانه‌ي ما را با مخاطبش در ميان مي‌گذارد كه در دو سويش عاشق و معشوقي ايستاده‌اند كه مي‌دانند كجا و در چه نقطه‌اي از جغرافيا و در چه لحظه‌اي از تاريخ ايستاده‌اند. نگران و خشمگين كه با عشق نه به عنوان همه‌ي مساله بلكه به عنوان يكي از مسائل روبرو هستند. عشق در فواصل فاجعه‌ها، شايد نوعي پناه بردن نيز باشد و شايد نوعي تخدير و تسكين...
عاشق امروز، شايد هم عاشق مرددي است و حتما هم عاشق مرددي است. مردد ميان بستر و سنگر. چشمي به «برشت» دارد كه:« در زمانه‌اي زندگي مي‌كنيم كه سخن گفتن از درختان، جنايتي است» و چشمي به داستايوسكي كه:« زيبايي، انسان را، نجات خواهد داد.» و چنين است كه غزل امروز، غزل ديگري است.

5
و من بيشتر از هر چيز اصرار دارم كه يك غزل به عنوان يك واحد شعري، تشكل و استقلال و يكپارچگي داشته باشد و اين يكي از مرزهايي است كه مي‌تواند غزل امروز را از غزل ديروز و پريروز، جدا كند. همانطور كه در يك شعر آزاد، از اين شاخ به آن شاخ پريدن و نابساماني ذهني شاعر را نمي‌شود تبرئه كرد، در غزل نيز، تك بيت سرايي (بمعني اينكه هر بيت مضموني مستقل و جدا از ابيات ديگر داشته باشد) سند محكوميت شاعر است.
به غزل شخصيت بيشتري بدهيم و بگذاريم، هر غزل فضاي خاصي را داشته باشد. فضايي كه از پيوستگي تصاوير و تشكل اجزاء غزل با يكديگر ايجاد شده باشد.

6
غزل امروز، بايد رديفهاي تصنعي را كنار بگذارد. حتا اگر بتواند رديف را كنار بگذارد، بهتر است. چرا كه رديف تا حدي قابل پيش‌بيني شدن بيت را باعث مي‌شود. به خصوص اگر رديف، اسم يا صفت باشد.

7
غزل امروز، بايد با كلماتي كه از نظر «استادان!» مطرود و غيرشاعرانه قلمداد شده‌اند، آشتي كند. يعني همان كاري كه شعر نيمايي كرده است. گيرم كه اين كلمه‌ها، گاهي باعث ايجاد نوعي خشونت و ناهمواري در زبان بشوند. خوب! چه اشكالي دارد كه زبان عاشقانه ما نيز، خشن، ناهموار و حتي صيقل نخورده و نتراشيده باشد؟ مگر زندگي ما و عشقهاي ما، چنين نيست؟

8
غزل امروز نبايد، مقيد به تعداد ابيات باشد. اينكه غزل، بايد حداقل هفت بيت و حداكثر چهارده بيت باشد، حرف مسخره‌اي است و به درد همانهايي مي‌خورد كه در انجمنهاي ادبي، با شتر و كاروان به استقبال غزل سعدي مي‌روند. حرف من، هرجا كه تمام شد، غزل من هم، همانجا تمام مي‌شود. چه عيب دارد كه غزل سه بيتي و چهار بيتي هم داشته باشيم؟ يا غزل شانزده و هفده بيتي، مثلا؟


9
شاعر، ملزم نيست كه از تمام قافيه‌هاي موجود، استفاده كند و اين چيزي است كه بسياري از غزلسرايان معروف معاصر را گاهي لغزانده است. اين الزام بيهوده است؛ همانطور كه عكسش. يعني همانطور كه شاعر ملزم به استفاده از تمام قوافي نيست ملزم به اين هم نيست كه از يك قافيه، دوبار استفاده نكند. خوب اگر احتياج داشته باشد كه حرفي را بزند، چه عيبي دارد كه از يك قافيه، دوبار هم در يك غزل استفاده كند؟

حسين منزوي
مجله تماشا- شماره 66 سال2- هشتم تيرماه سال 1351


   ۳ مهر ۱۳۸۵ ۰:۱۲ قֽظֽ
نظرات ۲

salam


(ما فقط ميتونيم عاشق شيم ‍‍)
با سلام
وبلاگ ترانه ي ما بعد از وقفه اي طولاني به روز شد .
در اين پست قرار بود به جريانهاي حاشيه اي شعر شمال كشور بپردازيم ....جريانهايي كه هر چند وقت يك بار گروهي را به خود مشغول ميكند اما در انتها هيچ بازده مثبتي براي ادبيات ندارند .
اما به دلايلي ازاين امر منصرف شديم . و فقط در اين پست با ترانه در خدمت شما هستم .
با تشكر سيد مهدي موسوي


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟
شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | صدا | اخبار سایت
صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض