سيمين بهبهاني

هي قرص، هي دوا، ول كن! اين زندگيست؟ آري؟
- نه!
بهبود جسم ويران را هيچ انتظار داري؟
- نه!
فردا چگونه خواهد بود؟ دنيا درست خواهد شد؟
خورشيد رقص خواهد كرد از بعدِ سوگواري؟
- نه!
مهتاب در سرابُستان هرشب حرير خواهد بافت؟
صبح از ستيغ خواهد تافت با شالِ نقرهكاري؟
- نه!
فقر و فساد و فحشا را از اين خرابه خواهي راند
تا عيش و امن و تقوا را سوي سرا بياري؟
- نه!
مقتولههاي مسكين را كز بُضع خويش نان خوردند
بر گور اگر گذر كردي نانِ دگر گذاري؟
- نه!
□
هي قرص، هي دوا، بس كن! اين شرق شرقِ شلاق است
هر ضربه را يقين دارم با نبض ميشماري، نه؟
بالا بلندِ پويا را ننگ است ضعف و بيماري
گر آخرين دوا خواهي مرگ است و شرمساري، نه؟
برخيز و چهره رنگين كن تا باز نوجوان باشي
پيش عدوي بدخواهت خواري مباد و زاري نه!
در آخرين نبرد اي زن فرمانپذيرِ آتش باش
دست « به خود گشودن» هست گر پاي پايداري نه . . .
سيمين بهبهاني
مرداد 80
۳ مهر ۱۳۸۵ ۰:۰۴ قֽظֽ
نظرات ۲
سلام شیرزن
مثل همیشه عالی بود.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
سلام
از اینکه سیمین بانوی شعر ایران غم مردم را بیان می کند به ایشان افتخار می کنم