چه كساني از غزل جدي امروز ميگويند؟

چه كساني از غزل جدي امروز ميگويند؟
مريم جعفري
به جاي مقدمه:
« پذيرفتن نيما به اين معني نيست كه شاعر، خود را مقيد كند كه درقالب نيمايي شعر بنويسد، چه اين خود قيد ديگري است و نيما هرگز چنين نميخواست. ارج كار نيما در اين است كه ارزشهاي نيكوي گذشته، در شعرش نفي نشد. نيما دريچهاي ديگر به روي شعر فارسي گشود و گرچه، اين دريچه در لحظهاي گشوده شد كه شعر فارسي، به راستي خناق گرفته بود، اما اين هرگز به آن معني نبود كه بايد همهي دريچههاي ديگر بسته شود. مگر نه اينكه شعر، آزادي است و مگر نه اينكه مقيدكردن شاعر در يك قالب – گيرم، قالب آزاد- خود به نوعي ديگر، سلب آزادي از شعر است؟ »*
در ويژهنامهي غزل مجلهي شعر شمارهي 46 «گفتگويي با پانزده شاعر نوپرداز پيرامون غزل اكنون» تحت عنوان:«از بيرون به درون» منتشر شد. توضيح و عنوان مطلب، نكته سنجانه است به ويژه اينكه به جاي « دربارهي» از« پيرامونِ» استفاده شده است. اما با توجه به پيشگفتار مطلب، چند سوال مطرح ميشود: آيا تمام اين شاعران مطرح و شناخته شده و مهمتر از آن نوپرداز هستند؟ آيا به صرف اينكه كسي شعر آزاد ميگويد، نوپرداز هم هست؟ ضرورت وجودي غزل را آفريننده و مخاطب آن مشخص ميكنند يا ديگراني كه بدون دليل روشني، ناآگاهانه آن را نفي ميكنند؟
در اين گفتگوها بعضي جانب انصاف را رعايت كردهاند و جاي بحثي نيست اما بعضي ديگر، مورد بحث بودند كه به آنها اشاره ميكنم:
آقاي محمد آزرم گفته است:« غزل به عنوان يك قالب شعري، ضرورت خود را از دست داده اما تغزل به عنوان مفهومي كه مدام در حال تغيير و تحول است و با مفاهيم ديگر دچار آميختگي و اختلاط ميشود همچنان يكي از محدودهها و فضاهاي شعرساز شعر فارسي باقيماندهاست» ...
اينكه غزل، ضرورت خود را از دست داده حرف تازهاي نيست و پيش از اين از زبان شاعراني تاثيرگذار، به شكل افراطياش شنيدهشده است اما بعد از آن غزلسراياني آمدهاند كه توانستهاند در اين قالب، شعرهايي بگويند كه براي ادبيات امروز، ضروري بوده است و اگر در قالب غزل سروده نميشد، ضرورتي نداشت. براي مثال مطلع غزلي از حسين منزوي را بررسي ميكنم:
نام من عشق است آيا ميشناسيدم؟
زخميام، زخمي سراپا، ميشناسيدم؟
در اينكه اين بيت، حرف تازهاي زده است ترديدي نيست زيرا دستكم دريچهاي ديگر به توصيف عشق(كه از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است) گشوده است. يادآوري ميكنم كه تمام اين حرفها را ميشد در قالب ديگري هم گفت اما با شرحي كه خواهم داد، بهترين قالب براي درونمايه و حتا زبان اين شعر، قالب غزل است چرا كه قواعد شعر كلاسيك، ضرورت اين شعر را افزايش دادهاست:
قالب را از آن سلب ميكنيم:
مثلن: نام من عشق است آيا مرا ميشناسيد؟
سراپايم زخميِ زخمي است مرا ميشناسيد؟
و حتا آزادتر:
نام من عشق است و سراپايم زخميِ زخمي است آيا مرا ميشناسيد؟
و به هر شكلي كه ميتوانيد اين شعر را از بند!! عروض و قافيه و رديف آزادتر كنيد، چه باقي ميماند؟ ضرورتش چيست؟ اما در اين شعر، رمز ضرورت، دقيقن رديف و قافيه و وزن است؛ رديف در اين شعر، پرسشي است كه در پايان دو مصرع اول و بيتهاي بعدي تكرار ميشود اگرچه در بعضي بيتها به خبري و تعجبي تبديل ميشود .
«ميشناسيدم؟» در واقع مركز اين شعر است كه تمام كلمات را به سمت خود ميكشد، و آيا عشق همان شناختن نيست كه در جهان امروزي مورد ترديد است؟ و اينكه آخر قافيه، صداي « آ » است و تداعي گر درديست كه در شناختن است. دلايل ديگر بماند... در اين شعر، قالب، نه تنها شاعر را در بند خود گرفتار نكرده است حتا به كمك او نيز آمده است.
نكتهي مهم دربارهي غزل و تغزل اين است كه بسياري اوقات در قالب غزل، تغزلي وجود ندارد:
شعاع درد مرا ضربدر عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد**
يا:
يك متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
يك متر و هفتاد صدم از شعر اين خانه منم***
در ادامهي به دوستان غزلسرايي اشاره و آنان را به دو گروه تقسيم كرده است؛ يكي گروهي كه به قواعد كلاسيك و روح تغزل وفادار ماندهاند و گروه دوم كساني كه با رعايت قواعد كلاسيك، پشت سر شعر آوانگارد حركت ميكنند و با فاصلهاي بعيد...
اما بايد از ايشان پرسيد كه با چه معياري اين تقسيم بندي را انجام داده است؟ غزل امروز، بيشتر در زبان مخاطبان جريان دارد و لزوما در كتابفروشيها يافت نميشود. شاهد اين هستيم كه حجم عظيمي از فضاي مطبوعات تخصصي شعر، به وسيلهي آزادنويسان قرق شده است؛ فضايي كه در حاشيهي آن از غزلسرا دعوت ميشود كه براي بالا بردن ارزش ادبي جلسه، پشت تريبون ، غزل بخواند و بعد از خواندن، از او ميخواهند كه غزلهايش را براي انتشار در مجله، به آنان تقديم كند و وقتي كه منتشر نميكنند، بدون آنكه غزلسرا شكايتي داشته باشد، جواب سوال نپرسيده را اينگونه ميدهند: « با انتشار غزلهاي شما در مجله، تمام حرفهاي نيما زير سوال ميرود»!!؟! از اينگونه براي بعضي غزلسرايان، بسيار اتفاق افتاده است. پس قضاوت آقاي آزرم بر اساس نخواندن و نشنيدن است و اين نميتواند قضاوت عاقلانهاي باشد.
در ادامه اين سوال مطرح ميشود كه منظورشان از شعر آوانگارد(پيشرو!) چيست؟ آيا اگر شاعري همهي قواعد را در هم بشكند و سالها اين شيوه را تكرار كند لزوما پيشرو است؟ آيا به شعرهايي كه از روي تئوريهاي!! ترجمهشده ، نوشته ميشود( سروده نميشود) و فقط كلماتش از دايرهي لغات زبان فارسي است ميتوان شعر پيشرو گفت؟ و جالب اينجاست كه تمام قواعد و تكنيكها و شيوههاي نحوي...( البته شيوههاي آگاهانه) كه ظاهرن تازه كشف شدهاند بدون استثنا (تاكيد ميكنم) ، در آثار غزلسرايان ادبيات كلاسيك و غزلسرايان امروزي موجود است و بايد زحمت كشيد و خواند. بسياري از آزاد نويسان از ادبيات كلاسيك جز اندكي نميدانند پس چطور ميتوانند از چيزي كه خوب نميدانند پيشروي كنند؟ اگر چه پس از آنكه آموزش شعر پيشرو به پايان رسيد، تازه دريافتند كه خواندن ادبيات كلاسيك، ضروري است، اما كاش استادانشان قبل از راهاندازي، بر سر در كارگاهشان مينوشتند: «هركس كلاسيك نميداند وارد نشود!» اما غزلسرا از نخست با ادبيات كلاسيك آميخته است و البته كه فاصلهاش از كلاسيك نخواندهها بايد خيلي بعيد باشد!
ايشان در ادامه اشاره كردهاند كه غزل امروز به يك سيستم رمزگشايي تبديل شده است ....( اميدوارم منظور ايشان از غزل امروز، نوع نامشروع آن نباشد كه بيشتر در دنياي مجازي اينترنت ديده ميشود و تبديل به يك وسيله شده است تا هر كسي را كه از عروض و قافيه چيزي ميداند وارد غزل كند!! ) تا رمزگشايي را چگونه تعريف كنند! آيا نميبينيم كه پس از قرنها از شعر حافظ و مولانا و ... رمز جديدي گشوده ميشود؟ اگر در غزل امروز مجبور به رمزگشايي هستيم آيا نشان دهندهي موفقيت غزلسرايان روزگار ما نيست؟
ايشان همچنين از بحران مخاطبي گفته است كه غزل امروز دارد كه ميتواند با وارد شدن قواعد كلاسيك به ترانه برطرف شود. . .
نخست بايد گفت كه شعر و ترانه ، دو حوزهي جدا از هم هستند اگر چه گاهي درهم ميآميزند اما اگر فرض كنيم كه ايشان قصد كوچكنمايي و بازاري كردن غزل را نداشتهاند و منظورشان شعر و موسيقي ناب بودهاست، پرسشهاي زير مطرح ميشود : بحران مخاطب را چه كساني ايجاد كردهاند؟ كساني كه ناآگاهانه نحو را ميشكنند بدون آنكه به بهاي شعر بيفزايند و چه بسا از آن ميكاهند. كساني كه شعر را در قالب جدول به مخاطب ميدهند و مخاطب درمانده، بعد از حل جدول برايش هيچ رمزي گشوده نميشود . كساني كه با انتشار مجموعههايي كه حتا يك شعر ضروري هم نداشته، شاعران ديگر را نيز كه شعرهايي ضروري دارند قرباني همان بحران مخاطب كردهاند . بحراني كه بعضي آزادنويسان كه اصلن شاعر نبودهاند، به سر ادبيات آوردند. بحراني كه با تاسيس كارگاهها و بكارگيري كارگران ناشي ، و هدر كردن – غير مستقيم- بسياري از استعدادهاي شعري، دامن زده شد و حاصلش ناگفته پيداست.
ايشان در انتها از غزلي موسوم به پست مدرن! صحبت كرده است كه چندان جاي بحث ندارد و بهتر است دربارهي آن در حيطههاي روانشناسي و جامعهشناسي و تكنولوژيك بحث شود.
خانم پگاه احمدي گفته است كه از خواندن خيلي از غزلها به عنوان تفنن شاعرانه لذت ميبرد...
در اين مورد بايد بگويم كه اگر خواندن غزل براي ايشان تفنن است براي غزلسراي جدي امروزي، يك شيوهي سرودن است كه احتياج به كاغذ و خودكار و گوشهاي دنج دارد و همچنين نيازمند تسلط بر ادبيات كلاسيك فارسي است و به هيچ وجه تفنن نيست.كسي كه به شهادت خودش «بر ديوار خانگي تحشيه» مي نويسد و مادرش «فردوسي ست و ادبيات فارسي درس ميدهد» بعيد است كه شعر را تفنن بداند حتا اگر در حد خواندن باشد!
آقاي شمس لنگرودي در آوردن مثال از غزل نو، غزل فروغ را مثال زده است با اين مطلع:
چون سنگها صداي مرا گوش ميكني
سنگي و ناشنيده فراموش ميكني
آوردن اين مثال، مرا ناچار كرد تا تصور كنم كه يا ايشان خواستهاند صرفا از فروغ ياد كنند يا نام هوشنگ ابتهاج(سايه) را فراموش كردهاند و يا اينكه اصلن غزلهاي بعد از نيما را نخواندهاند . اما از آنجا كه ايشان تاريخ تحليلي مينويسند پس بهتر از همه ميدانند كه ماجراي غزل سايه چيست.
آقاي ضياء موحد گفته است:« گاهي تفنني غزل ميگويم اما اگر بخواهم كار جدي بگويم شعر نو ميگويم»
در پاسخ بايد بگويم كه غزلسراياني هستند كه جدي جدي ، غزل ميسرايند و بعضيشان حتا گاهي، جدي جدي شعر آزاد ميگويند پس بهتر است كه آقاي موحد از تفنن دست بردارند و كاري جدي براي شعر نو صورت دهند تا از ورطهي بحراني كه براي مخاطب ايجاد شده بيرون بيايد.
ايشان در ادامه غزل را به اسب تشبيه كردهاست كه با وجود زيبايياش در جهان پر سرعت امروزي كاربردي ندارد...
البته اين كه در آوردن مثل براي غزل، از اسم حيوان استفاده ميكنند، موضوع ناشنيدهاي نيست اما در واقع اين مقايسه، چه منطقي دارد؟ در اين مثال، وجه تشابه چيست؟ سرعت؟ يعني غزل را نميشود با سرعت خواند يا نوشت؟! يا شعر آزاد، مثل يك اتوموبيل پيشرفته يا هواپيما، پرسرعت است؟! واقعا وجه تشابه بين كدام «دو چيز» است؟ اگرچه جهان امروز پرسرعت است ولي دليل نميشود كه لزوما شاعر، شعرش را مثلا در مترو بنويسد! يا اينكه بين ساعات اداري آن را تايپ كند! تنها منطقي كه اين مثال ميتواند داشته باشد اين است كه امروزه به خاطر سرعت زندگي روزمره، امكان سرودن يا خواندن شعرهاي بلند و بسيار پيچيده، كم است. پرسرعت بودن جهان امروز، دليلي بر نسرودن يا جدي نگرفتن غزل نيست. اما اگر فرض كنم كه اسب، مثال مناسبياست و هيچ غرض ديگري در مثال نبوده است بايد اضافه كنم كه ممكن است ما از ديدن كسي كه سوار بر اسب در خيابان ميرود تعجب كنيم اما نميتوانيم انكارش كنيم مگر آنكه چشمهايمان را ببنديم! ضمنا اسب، غير از زيبا بودن ، سمبل نجابت نيز هست و ديگراينكه بعضي از اسبهاي امروزي بسيار گرانتر از اتوموبيل هستند! و چرا باور نكنيم كه اسب پرنده هم وجود دارد!؟
آقاي هيوا مسيح ، گرچه ازغزل سيمين بهبهاني صحبت كردهاند اما با اين حال پرسيدهاند كه غزل امروز چه كردهاست؟ و چه چيز تازهاي توانسته به جهان غزل اضافه كند؟
ما نميتوانيم منكر آن شويم كه سيمين بهبهاني افقهاي جديدي در غزل گشود .بگذريم از اينكه آقاي مسيح،گويي حسين منزوي را نميشناسند يا از آوردن اسم ايشان امساك ميورزند .اما جالب است كه از غزلسراياني نام بردهاند كه با هيچ معياري در كنار يكديگر قرار نميگيرند!مثلا آقاي قيصر امين پور و آقاي قزوه!
آقاي شاپور جوركش گفته است« در آن دسته از شعرهاي امروز كه در قالب سنتي سروده شدهاند، تا به حال نديدهام كه مضموني بلند و انساني بتواند مجال بروز داشته باشد البته كارهاي كوتاه و كارگاهي و گاه تهييجي در حد شركت در جشنوارهها و كنگرهها صورت گرفته و به نظر نميرسد افق روشني را به سوي آينده باز كند»
بايد بگويم كه نديدن دليل بر نبودن نيست.بديهي است كه دستكم در سي سال اخير غزلسرايان قدرتمندي به ظهور رسيدند و بعضي نيز به ظهور خواهند رسيد و شعرهايي كه از اين غزلسرايان بر سر زبانها افتاده ، داراي مفاهيم بلند و انساني است. زيرا غزل، مخاطبان سختگيري دارد و سختگيري آنان به اين دليل است كه پيشينهي غزل فارسي بسيار عظيم و عميق است.. . . اگر غزلي در جشنوارهاي مقامي به دست ميآورد و به مدد رسانهها! به سمع و نظر ايشان ميرسد، لزوما دليلي نيست بر اينكه آن غزل ، معيار شناخت غزل جوان امروز است، بگذريم از اينكه صلاحيت داوران اين جشنوارهها در مواردي، مورد ترديد است.
از اينها كه بگذريم ...
در اينكه از نيما و بعد از نيما شعرهاي ضروري و ارزشمند به ادبيات افزوده شد شكي نيست اما اين سوال مطرح ميشود و كسي بايد به آن پاسخ دهد كه آيا به مدد ترجمههاي شعرها و رمانهاي غربي نيست كه جرقهي شعر نو زده شد؟ و به مدد تئوريهاي غربي ، جرقهي شعرهاي حتا آزادتر؟
نيما و شاملو برگهاي مهمي از ادبيات امروز هستند . اما در قالب كلاسيك هم نوشتهاند كه هيچكدام آثار برجستهاي نيست.قصد من از بيان اين مطلب به هيچ وجه اين نيست كه معيار شاعر بودن توانايي سرودن در قالب كلاسيك است: بعضي از شاعران نوپرداز ، در قالب كلاسيك نيز موفق بودهاند (فروغ و اخوان و ...) و اگرچه در شعر امروز بسيار تاثيرگذار بودند اما هيچگاه درصدد نفي بيچون و چرا برنيامدند.اما سوال اين است كه چرا بسياري از جريانهاي نو را شاعراني كه ناتوان از سرودن به شيوهي كلاسيك(البته از نوعي ضرورياش) هستند پايهگذاري كردهاند؟
نكتهي مهم اين است كه: غزلسرا ، شاعري ست كه غالبا(نه قالبا) غزل ميسرايد و در صدد انكار قالبهاي ديگر شعر نيست اما بعضي آزاد نويسان همچنان آب در هاون ميكوبند. . . .
به جاي موخره:
سعدي در كتاب گلستان حكايتي دارد كه در آن با دوستانش راهي حجاز ميشوند در راه باهم بيتهايي را زمزمه ميكنند اما عابدي در مقام انكار بر ميآيد و منكر حال درويشان ميشود تا اينكه به جايي ميرسند كه كودكي را ميبينند كه آوازي ميخواند . با شنيدن آن شترِ عابد به رقص در ميآيد و عابد را مياندازد . . سعدي خطاب به عابد ، عباراتي ميگويد كه يكي از آنها اين است:
اُشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانوري
___________________
*حسين منزوي-مجلهي تماشا- سال دوم شماره 66 – 8 تيرماه 1351
** بيتي از قيصر امين پور
*** بيتي از سيمين بهبهاني
۳ مهر ۱۳۸۵ ۰:۱۱ قֽظֽ
نظرات ۱۸
مقاله خوبی بود....یه پرینت ازش گرفتم
مرسی
موفق باشید
دست مریزاد!
واقعا ً حظّی به سزا بردم.
خيلي بد بود بي ربطا
سلام مريم خانم .
مقاله تو توي فصلنامه ي شعر خوندم . اومدم بگم لذت بردم ... خوب نوشته بودي و اي ولا..
غصه ي اين تكنسين ها رو نخور ... اينا مي خوان با آچار و پيچ گوشتي شعر بگن وباكارد وچنگال لذت رو ميل كنن!.
بايد ازمخاطبا پرسيد: چند دفه تا حالا باخوندن آثار آقايوني كه نام بردي ... زلزله در وجودشون حس كردن ، يا اشكشون در اومده يا همزاد پنداري داشتن؟
چه مي شه كرد؟ رسانه ها غول مي سازن ديگه .
در مورد به اصطلاح پست مدرناهم كه ديگه هيچي نميشه گفت الا : پشت مدرن!
مايلم بيشتر آشنا بشيم.
راستي عجب مثالي از سعدي آورده بودي ...!
واينم هديه :
دیوار ها
سرمی زند انگار بر افکار من دیوار ها
اینچنین بسیارها کم می توان دید از قبیل
لب واکند بسپار با دیوار شاید سنگ هم
غیر از همین دیگر گریزی نیست از پندار ها
ای کاش ... نه دیگر برای آرزوها وقت کو؟
تاتارها باید بر آمد از پس طغیان این
من با شبیخون های رویا زندگی ها کرده اما
من دیده ام چشم کسی را پیش چشمم بارها
از فکر خود آواره بر افکارتو رد می شوم
عیناْ شبیه اند آه و واویلای این آوار ها
دستی به کار هم زدیم ودستمان بد بند شد
ای کاش می شد دست برداریم از این کار ها
پاییز ۸۵
سلام مريم خانم .
مقاله تو توي فصلنامه ي شعر خوندم . اومدم بگم لذت بردم ... خوب نوشته بودي و اي ولا..
غصه ي اين تكنسين ها رو نخور ... اينا مي خوان با آچار و پيچ گوشتي شعر بگن وباكارد وچنگال لذت رو ميل كنن!.
بايد ازمخاطبا پرسيد: چند دفه تا حالا باخوندن آثار آقايوني كه نام بردي ... زلزله در وجودشون حس كردن ، يا اشكشون در اومده يا همزاد پنداري داشتن؟
چه مي شه كرد؟ رسانه ها غول مي سازن ديگه .
در مورد به اصطلاح پست مدرناهم كه ديگه هيچي نميشه گفت الا : پشت مدرن!
مايلم بيشتر آشنا بشيم.
راستي عجب مثالي از سعدي آورده بودي ...!
واينم هديه :
دیوار ها
سرمی زند انگار بر افکار من دیوار ها
اینچنین بسیارها کم می توان دید از قبیل
لب واکند بسپار با دیوار شاید سنگ هم
غیر از همین دیگر گریزی نیست از پندار ها
ای کاش ... نه دیگر برای آرزوها وقت کو؟
تاتارها باید بر آمد از پس طغیان این
من با شبیخون های رویا زندگی ها کرده اما
من دیده ام چشم کسی را پیش چشمم بارها
از فکر خود آواره بر افکارتو رد می شوم
عیناْ شبیه اند آه و واویلای این آوار ها
دستی به کار هم زدیم ودستمان بد بند شد
ای کاش می شد دست برداریم از این کار ها
پاییز ۸۵
salam ba tashakor
خوب بود . آوردن فكت از ديگرا جالب بود .
نديدن دليل بر نبودن نيست
..........................
........................
..................
...........
......
....
..
.
salsm /that was very beautiful
تا یه جاهایی موافقم
خيلي خوب بود
سلام - خيلي عالي و زيبا بود. متشكرم. لذت بردم از حسن توجه شما همكار گرامي .
اميدوارم در اين زمينه ها از شما بيشتر مطلب داشته باشيم .
موفق باشيد .
متشكر - استفاده بردم - مثل هميشه
ba dorod be khanome jafari maghale khob va mostadale shoma ghabel tahsin ast shad bashid
سلام و خسته نباشید
بسیار قابل استفاده بود و بسیاری از سطرها ( نه همه انها ) ( تاکید می کنم ) به نوعی حرف دل بسیاری از شاعران جوان است به خصوص نظرتون در مورد سپیدسراها که کاملن با شما موافقم همیشه بر این اعتقاد بودم باور بفرمایید اگه ما غزل سراها سپید بگیم کارهامون هزار بار بهتر از اونها از اب در میاد .
سلاو سپاس. آنقدر از كدهاي مختلف صحبت شده كه نميداني از كجا وارد شوي! پس تنها به گفتن اين نكته بسنده ميكني كه اگر شاعراني يا شعرهايي و قالبهايي به ضرب و زور شاعر و شعر شدهاند - كه صدالبته نشدهاند -، با ضرب و زور هم ميشود شاعر و شعر و قالبي را انكار كرد!
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
"اینجا
شاعرانمان
با تیغ آخته
یکدیگر را می درند
قدرت
با قلم
ملت را"
بخشی از "اینجایی ها"