محمد مجد

بياشك گريه كردم و بيدود سوختم
آخر در آتشي كه بنا بود سوختم
باغم به دست آتش پاييز اوفتاد
در خواب آرزو شدم و زود سوختم
اينك من آن عطشزده دشتم كه در بهار
با كام تشنه در نفس رود سوختم
شعرم بهشت ظلمت اين شهر خسته است
من در بهشت خويش چو نمرود سوختم
آن لالهام كه داغ غمت خورده بر دلم
در من هواي روي تو تا بود سوختم
بيهودگيست زندگيِ«مجد» خستهجان
چون شمع شب به قبلهي مقصود سوختم
محمد مجد
۳ مهر ۱۳۸۵ ۰:۰۲ قֽظֽ
نظرات ۳
مرسی..مرسی
سلام!
آنگاهیکه چشمی بدون اشک میگرید
ویا به عبارهء دیگر اشک ها در چشم ها خشکیده اند جو لان طبع سروده ها حکایت گر غمنامهءمن اند.
تو در روزگار تیره وتارم چه خوش صفا آوردی.
اشک بر رخسارم خزان فصلی را حکایت گر است که برگ رنگین خاطرات غمنامه ام را برمحور
سرم با تند باد فصل سرایش غزل به جولان آورده است.
از آشنایی با شما ازین طریق خرسندم.امید وارم نظر ونقد جناب شما فراراه نبشته های ناچیزم باشد منتظرم
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
سلام - مجد را من از كردارش مي شناسم - از همنشيني با او در كافي شاپ ارسباران .... درود و پيروز باد