| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  در باب غزل و تغییرات شعر مدرن  

محمود سنجری

در باب غزل و تغییرات شعر مدرن
محمود سنجری - سینا

"اشاره: نمونه های ذکر شده در متن مقاله از غزل معاصران حاصل تورقی بسیار سریع و زودگذر است و طبیعی است که نام های ارجمند دیگری از قلم افتاده باشد .البته ذکر نمونه ها تنها جهت تقریب ذهن و نیز سفارش یکی از دوستان بوده و اصل نوشته هرگز مدعی ورود به جزییات غزل امروز نیست که آن فرصتی دیگر می طلبد و شاید قلمی دیگر. "
.............
"من کتابی سراسر در بارة پدیدة رجعت به سوی بی شکلی و هاویه گونی که در تاریخ همة هنرهای مدرن به چشم می خورد خواهم نوشت"
میرچا الیاده(1)
این گفتار در ضمن اینکه قصد دارد رهیافتی دیگرگون به تغییرات ماهوی ناشی از پدیداری شکل مدرن در بستر شعر فارسی بیابد، به یاری این رهیافت و در توازی آن نیز قصد می کند که فرایند آفرینش فرمی شعری چون غزل را بار دیگر بکاود.

شعر نو نیمایی و پس از آن شعر سپید در ذیل شعر مدرن و به طریق اولی هنر مدرن طبقه بندی می شوند.در ظاهر تقابل آشکار میان قوالب سنتی نظیر غزل و شعر نو نیمایی غیر قابل انکار است.هر چند در شعر نو وزن همچنان حضور دارد اما بعدها جای وزن را اختصاصاتی دیگر می گیرد که به گمان مدعیان چنین رفرمی جایگزینی شکلی به جای شکل دیگر است .این مدعا را دیگربار به ترازوی سنجش باید که برکشید و عیار آن دانست.

اقبال شاعران نیمایی به کم و زیاد کردن افاعیل عروضی در ساده ترین شکل به گمان مدعیان آن پیروی از سیاق طبیعی کلام و جریان طبیعی احساس است.بگذریم که احساس در نقد کلمة کاملا مبهمی است.

سوال این است چگونه است که سیاق طبیعی و آهنگ ذاتی آنچه شاعر نیمایی می طلبد و در می یابد از وضعی بسامان می گریزد و شکل زین پیش تثبیت یافته را بر نمی تابد.باید پرسید این وضعیتی است متمایل استعلا یا حالتی است از افزایش بی نظمی؟شاعر نیمایی از وزن یکسان می گریزد و در این واقعیت کسی شک ندارد اما چرا؟ آیا وزن یکسان مثلا در غزل سازه ای توانا در برانگیختن توانایی های اصیل شاعرانه نبوده است؟در پاسخ مدعا این است که نه نمی تواند زیرا سخن روزگار ما چنان گسسته می نماید که در چارچوب وزن نمی گنجد.

سخن ایشان از منظری صحیح است و از همان منظر حقیقتی بس دهشتناک را آشکار می سازد.زیرا به صراحت بیان می دارد که ایشان از شکل می گریزند و می پندارند شکلی دیگر می آفرینند و هنوز نیافریده شکل تازه سال را نیز دیگر بار در هم می شکنند، زیرا که شکل به سبب طبیعت بنیادینش که همانا مثال آفرینش است خاطره ای دور و گریزان از زمان بی زمان و صبح نخستین در ایشان زنده می سازد یعنی شکل در جهانی بنیادین و آرمانی محل ظهور می یابد.از این منظر پذیرفتن شاکلة صوری تمهیدی است برای رهایی از چنبرة زمان و فرسودگی ناشی از آن .در واقع شکل یافتن هر چیز و برای مثال مجموعه ای از کلمات بازآفرینی و خلقتی دوباره و فراشدی خدایی ست.در آفرینش فرمی شعری همچون غزل ، عناصر بنیادین که به اقتضای اصل تکامل در زوج های قابل تاویل دسته بندی می شوند طی فرایند دیالکتیک پارادوکسیکال خویش ،خواننده را به سرچشمه های آغازین فرا می خوانند و خواننده تحت تاثیر تاویل مندرج در این فرایند در ناخودآگاه خویش تصویری از ازل و زمان بی زمان باز می یابد و در ساحت ذهن بازگشتی جاودانه را تجربه می کند.از این منظر رفتار شعر در شاکلة صوری غزل به جادو بیشتر شباهت می برد تا کارکرد خطی کلام.

سخن میرچا الیاده که با ان آغاز کردیم در این معنا محل تامل است که گفت:«روشن است که زبان شعری منسجم برای کسانی که هرگونه شکل را پس می زنند – زیرا شکل یاد و خاطره ای ولو مبهم از عالم روحانی ست که دیگر به آن ایمان ندارند- هیچ جاذبه ای ندارد و پذیرش شکل به معنای استقرار دوباره در جهانی منسجم و درخود بسامان و صاحب معنی است یعنی تحقیقا استقرار در جهانی که امکان وجود آن را امروزه نفی می کنند.» (2) از این سان عمل شاعر امروز در گریز از وزن معنایی قهقرایی می یابد و به قول الیاده به فضای هاویه گون و بی شکل تمایل پیدا می کند ، به فضای تهی .این تعبیر همچنین متضمن این معناست که کمالاتی که طی فرایند آفرینش بر اشیا و موجودات اعطا شده باز پس گرفته می شود یعنی بازگشتی که از طور دیگری ست و در ژرفا سقوط می کند.

آنچه شعر مقید به وزن عروضی نظیر غزل متعهد بیان آن می شود بسیار شبیه با کارکرد اسطوره است. آنچه از اسطوره می طلبیم حکایت جاودان از حکمت جاودان است . حکایتی که نه تاریخ دارد و نه مکان . در این حکایت با زمان و مکان قدسی و در یک کلام با نوع سر و کار داریم و نه شخص . بنابراین کارکرد اسطوره ای غزل آن نیست که در صورت آن مصادیق اسطوره ای را به نمایش بگذاریم که همانا چنین عملی محبوس ساختن اسطوره و ساقط کردن آن از عملکرد اصیل و زاینده اسطوره است .بلکه منظور آن است که غزل خود از حیث شاکلة صوری حاوی کارکرد اسطوره است.(3)این کارکرد از سویی دیگر نشانه گرفتن سوی ناشناخته است .سوی تاریک شعر در حقیقت هم جهت با کارکرد اسطوره ای ست . وزن در این منظر همان هدیه خدایان است و انگیختاری بسنده و متعالی به منظور حکایت اسطوره ای .و طبیعی است اگر شاعری نتواند این انگیختار تعالی گرایانه را بخدمت گیرد ناتوانی شاعر است و نه شاکلة صوری.

غفلت از این معنا پیش از آنکه خبط شاعران باشد ناشی از اقبال عمومی در دوران اخیر به ثبت و ضبط و بررسی کمی جهان و انسان است.سلطة کمیت که به تجزیه و تحلیل زبان منجر شده است از توجه به کیفیات جهان وترکیب خلاقانة شعر می کاهد.این سیر قهقرایی از کیفیت به کمیت به گم گشتگی ردپای ربط کیفیت همگون و متناسب با کمیت پرداخته شده در لباس غزل انجامیده است .پس از این چرخش به سمت کمیت و تجزیه عناصر ساختاری ، شعر در حلقه ای به تکرار می انجامد زیرا نسبتی با کیفیتی که پیشتر آیینه دار و بلکه خود آن کیفیت بوده است نمی یابد.

توازن میان کیفیت وکمیت در حوزة شعر سنتی به روشنی همان وزن است زیرا « شعر نتیجة تحمیل اصل عقلانی و روانی بر ماده یا جسم زبان است » (سید حسین نصر-4) در نتیجه این تحمیل تناسبات کیهانی معادلی در عالم کلام می یابند و بهتر است بگوییم کلام با اصل و اساس خود در عالم برین نسبتی صریح بر قرار می کند و از طریق برقراری و جاودانگی اصل برین و متعالی منبعث از ان ،خود به جاودانگی و برقراری می رسد.و این راز حیات دیرپای شعر اصیل است .که مخاطب اصل برین قرار می گیرد:

پرم چون حباب از هوایی که نیست
به بالندگی در فضایی که نیست
بسا ناخن آزردم اندیشه را
به کاویدن ژرفنایی که نیست
شکستم طلسمات آیینه را
پی رویت ماورایی که نیست( محمد رضا روزبه-5)
........
ز جان به معنی زیبایت ای پرنده درود
که زندگی ز تو بیتی بلندتر نسرود
چنان پری به فلک کآدمی گه انگارد
گرفته نکته زمین بر ریاض چرخ کبود
پرنده گفت: دریغا که هیچکس نرسید
به مرزهای رهایی به با غ های خلود(نوذر پرنگ-6)
.....
گریختن از وضعی بسامان و متضمن معنا به سیاق آنچه الیاده می گوید ، تناسب تام و تمام با وضع بشر امروز دارد.حقیقت آن است که انسان امروز با این گریز در بی شکلی می خواهد در ساحتی متناسب با وضعیت امروزین خود قرار گیرد.شاعر امروز که گرد خویش می چرخد و بی نظمی می بیند متعهد بیان آن در لباس شعر می شود و کلام او در تناسب با موقعیت واقعی اوست.

تهی ساختن متون از معنای بنیادین و اصیل و سعی در اینکه شعر به دشواری در فهم بگنجد و نیز خلق وضعیتی نامفهوم و موهوم بیش از آنکه قصد خودخواسته شعر و حاکی از اراده او باشد بازتابی است از وضعیت امروزین انسان و این تمایل بی فرجام که آفرینش را انکار کند.این عمل عملی ست ضد اسطوره ای و هنر مدرن ودر ذیل آن شعر مدرن از این دیدگاه ضد اسطوره است زیرا حیات آن در گرو انکار عملکرد متعالی اسطوره است . ضداسطوره ما را به بی شکلی ، بی نظمی و انکار آفرینش فرا می خواند و از آن سو در تضاد با آنچه بهرحال آفریده به سرعت ضعف می یابد و می میرد و از خاکسترش ضداسطوره ای دیگر برمی خیزد که خود به اقتضای تضادی که در خویش می پروراند عمر کوتاهی خواهد داشت .

وزن ، فضایی بسامان است و بسامانی یعنی مجال پدیداری شکل.آفرینش شکل به سبب یکدیگریافتگی کلمات رخ می دهد که جای خاص خود را در فضای بسامان در طی روند فراروندگی از خویش می یابند که خود فرجامی الاهی است. آنچه در این فراروندگی بیش از همه ضامن تعالی است همان کیفیت کیهانی مندرج در کالبد وزن است که هرگز به کالبد نحوی متصلب فرو نخواهد کاست.هر چند تکوین فرمی همچون غزل به سبب برخورد عناصر شاکلی آن و دیالکتیک مستتر در آن خود از مراتب تعین شاعرانگی کلام است.در واقع این ساختار آهنگین در فضایی متوازن چنان در پویش ناسازه های مندرج در خود ، از خود فرا می رود که در چشم اهل خویش در عین ظهور مستور می نماید.یعنی هرگز بر محتوا غلبه ندارد و بهتر است بگوییم فاصله ای و تفاوتی میان محتوا و شکل نمی یابیم و به نقطة تلاقی صورت و معنا می رسد.در این مقام شاعر که مخاطب چنین الهامی قرار گرفته هرگز تصور تصلب و تنگی جا نمی برد و وزن برای او حجاب نخواهد بود بلکه خود به مثابه شاهراهی است که شاعر را به کیفیات جهان رهنمون می شود.این رفتار وزن تا آنجا درونی و ذاتی می شود که دیگر چون محدودیت به چشم نمی آید و به تعبیر هایدگر " شفاف " می شود.همچنین این شفافیت مقارنه ای با تعریف عناصر مثالی چون آب و آیینه می یابد که در حکم گذرگاه های میان جهان ها می باشند.از سوی دیگر شفافیت وزن ملازم انکشاف وجود در کلام است کاری که تنها در توان شاعران است و این انکشاف همان است که به پویش انسان جهت و معنا می بخشد.

بدینسان شاعر مخاطب عالم قدس قرار می گیرد زیرا شعر پاسخی است به ندای خدایان که اول بار او را مخاطب خود قرار داده اند و از او خواسته اند که هماوایشان باشد:

سبزیم و تازه این نفحات از کدام سوست
جوش شهادتیم حیات از کدام سوست
این سفره های منتشر از جنس فصل نیست
یعنی نزول این برکات از کدام سوست
ای ساکنان قریة سرسبز انبساط
این بی شمار رشته قنات از کدام سوست
غرق ترانه ایم خدایا در این سکوت
اشراق این همه کلمات از کدام سوست( زکریا اخلاقی-7)
.....
اگر با این منظر به پیشواز سخن " بارت " برویم که از مرگ مولف می گوید می توانیم به تطهیر این اصطلاح برآییم.

انکشاف وجود در کلام به حضور و ظهور می انجامد اما این حضور حضور اوی ناشناخته نیست بلکه حضور انسان است .در واقع انسان است که در غیبت است .مستوری از آن انسان است و نه حقیقت.از این گونه خواهیم دید که شاعر در کلام و شعر خویش ظهور می کند و شهادت می دهد و در این شهود و در ملازمت بازیافت خویش در خویش می میرد که همان مرگ مولف است که جنبه ای تعالی گرایانه می یابد.با شهادت خویش نفی کمیت می کند و اثبات کیفیت و نفی کمیت مرگ مولف به معنای مادی آن است.

از این رو وزن که ملازم هماهنگی کیهانی مربوط به آن است محمل ندای قدس می شود و چنین ندایی در بر دارندة حکایت و ضد حکایت است و در مقام حکایتگر عالم قدس به استعلای کلام یا بهتر بگوییم مقام یافتن کلام در جایگاه قدسی خود می انجامد.اما برای شاعر همچنین معنای نوعی فروافتادگی و استغراق می دهد، فروافتادگی در ناشناخته .یعنی او نمی داند این ساختار کیهانی در پویش دیالکتیک خود او به کجاها خواهد برد.

به چنگ می فشرم ماسه های ساحل را
که جان دهم کلمات نشسته در گل را
سوار قایق، با بادبانی از کلمات
نشسته ام سفر آخرین منازل را
و پلک های خودم را بریده ام از شوق
که چشم برننهم وسعت مقابل را
به بارگاه تو زانو نهاده می نوشم
هوای گمشدة باغ های بابل را( محمد سعید میرزایی-8)

ساده تر بگوییم ،انتخاب وزن پیش از تولد شعر یا باز افرینی آن در کلام(حکایت از وجود)در طیف مقولات اختیاری شاعر جای ندارد .این حقیقت وزن را که دیگر چیزی جز کلام نیست ناشناخته می سازد و شاعر در این ناشناخته فرو می افتد. و فرو افتادن در ناشناخته یعنی احاطه شدن توسط آن و شاعر در طی بازآفرینی امر قدسی ناشناخته را می کاود و به توسط شناخت بی واسطه حاکی از کاوش ژرفا از خود فرا می رود.فراروندگی از خود گذشتن از سیطرة کمیت و راهیابی به کیفیات عالم است.در واقع شاعر به مدد وزن که در نگاه اول کمیت می نماید از کمیت در می گذرد و در کیفیت فرو می افتد.تمثیل بودا و نیلوفر را بیاد می آورد که بر آب تکیه میزند تا در فضایی آزاد و رها بشکفد.

چگونه بال زنم تا به ناکجا که تویی
بلند می پرم اما نه آن هوا که تویی
تمام طول خط از نقطة که پر شده است
از ابتدا که تویی تا به انتها که تویی
ضمیرها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما که منم تا من و شما که تویی
رها ز چون و چرا و برون از این من وما
کسی نشسته در آن سوی ماجرا که تویی
نهادم آینه ای پیش روی اینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده ای
نوشته ها که تویی نانوشته ها که تویی(حسین منزوی-9)

اما آنچه در شعر بی وزن رخ می دهد خلاف این پویش استعلایی است .در اینجا شاعر از فضایی بی شکل و هاویه گون می آغازد و پس از سیر کمیات در لباس کلمات مجرد و نابسامان در خود پایان می یابد و می میرد.بدینسان از سیطرة کمیت به لحاظ عدم توانایی در مهار ان نمی تواند بگریزد زیرا خود معترف است که وزن او را محدود می سازد.از سوی دیگر به سبب گریز از شکل مورد خطاب وجود که مقابل عدم است قرار نمی گیرد.زیرا می داند شکل خاطرة وجود است در خانة جان شاعر.شکل یادواره و زنده کنندة اندوه بشری است در دوری از حقیقت.او از این خاطرة دور و گریزان می گریزد زیرا می پندارد دنیای گسسته ای که او را فراگرفته محل حضور مآثر سلف نمی تواند باشد . اما این دوری جستن و فراموش کردن همیشگی نیست.

بنابراین بسیار دیده می شود که نیاز اصیل و بنیادین بیان مستوری انسان از حقیقت و اینکه مورد خطاب وجود قرار گیرد گاهگاه شاعرانی را که پروندة شعری انها بیشتر از جنس شعر سپید و بی وزن است به وادی غزل می کشاند انها در این میدان منظری دیگر می یابند و جنس سخنشان تفاوتی شگرف خواهد داشت با عادت مالوف شعر بی وزن:

چه آغازی چه آغازی که رازی داشتم با تو
در این دنیای سرگردان منم گم در گمان یا تو
رها در باغ رویاها در آدم آمدم دیدم
دلم در مشت مشتاقان در آغوش معما تو
لب از لب وانکرده آتشی افروختی در شب
شکفتی چون گل آیینه در باغ تماشا تو
ندیدم آبشاری در جهان از گریه زیباتر
که پنهان بود ماهی در من و آیینه اما تو (شهرام مقدسی-10)

پانوشت ها:
(1)و(2) اسطوره و رمز در اندیشة میرچا الیاده/ جلال ستاری/نشر مرکز/ص36
(3) نگاهی به کارکردهای اسطوره ای شعر سنتی فارسی / محمود سنجری – سینا/ مجلة شعر / شماره 31 /صص 67-69
(4)متافیزیک ، شعر و منطق در سنت های شرقی/ سید حسین نصر / ترجمه احمد ابومحبوب/مجلة شعر / شمارة 33/ ص 23
(5) حرف هایی برای نگفتن/ محمد رضا روزبه / نشر قو / ص 20.
(6) فرصت درویشان / نوذر پرنگ / نشر پاژنگ / ص 165
(7)تبسم های شرقی / زکریا اخلاقی / حوزة هنری / ص 65
(8) الواح صلح / محمد سعید میرزایی / نشر همسایه / ص 188
(9) از ترمه و تغزل / حسین منزوی / روزبهان / ص 252
(10) نقل شفاهی از شهرام مقدسی .


   ۱ آبان ۱۳۸۵ ۱۰:۰۳ بֽظֽ
نظرات ۸

Hi Mr Sina Sanjari
I road your text.it's perfect. i would like to talk to you, more than write. I'm sure you know me . please give me back an email or call me @ ۱۴۱۶۸۲۵۵۹۳۵ in canada


GERAMI BAD ANDISHE VAARAIETAN


من پيشنهاد دارم که درباره ی "معشوق"در ادوار ادب پارسی وادوار مختلف شعری هم مطلب بنويسيد.
من منتظر هستم.
با تشکّر


سلام. با مطلبی تحت عنوان « ترفند های زبانی در غزل پست مدرن ( بخش اول : در واحد واج )» و یک شعر به روزم و منتظر نظرات ارزشمند شما...


You are right .you feel that every thing rotate around a center.In fact Words in Qazal rotate around the Radif(I don't what is the english translate of radif If you know let me know)So when we lost the form it means we lost the central gravity .Then the centrifugal force will be increase and we will jaculated to nowhere. I have a good feeling when I see your comment beacuse I want to show there is another view of poem which can decode for us some allegorical objects of the world . thank you so much for your deeply studing and commenting..


Yes, sure. Qazal or any other form can be used to express one's feelings. It depends on your taste. I believe that a poet, if one is really a poet, does not think for the choice of forms. It's just a matter of expression...
Perhaps the point I got from your text drew me to another world. It's a long time I am thinking to some related things. It just made a connection emong some chains in my mind. Perhaps that was not the thing you wanted through that essay...I just feel that something is lost and human being is not now rotating around that great energy of divinity and spiritual stuff any more or it's better to say that for a lot of people, it is not like that. Perhaps that's why their words don't start dancing with the harmony of Qazal or any other form. I don't want to say it's something good, actually I don't want to evaluate that. That's the way the world is experiencing.
I do understand your point. I am not expressing any errors; I am just wandering around, trying to understand what is happening... Thank you


Dear Yeganeh,

Your comment was highly appreciated.Thank you so much.Anyhow this paper is just a criticize point of view about Qazal as a important form of persian poem.So I think we can see again to classical pioneers and their works and try to find basic specification of them.This paper was just a try and any try may has error. But it is clear we can find new landscape in old poems.
Let me draw your attention to main purpose of paper as I think that specific format such as Qazal can explain each subject of world ,Love,Death and Life if the poet can accompany with the world,love,death and life .This is the basic act.


I loved it. Perhaps it was the first time I was looking at the subject of poetry and its classical harmony like this... I also beleive that there is a great difference between the way the poets were thinking and feeling than what we do now. If we look deeply and if we consider the REAL pioneers in our modern poetry, they may have suffered really from the difficulty of dealing with the old harmony and feeling and watching the world from a different angle. Perhaps the things they (like Nima) were eager to say, were more wild to be put in a specific format...Though I don't think it is the same for all poets at present. You see, this feeling of getting seperated from the great energy of divinity and watching the world and human in this as non-divine things can be a great suffer somehow. It can be a high suspense... Though I am not sure that a lot of people saying poetries go toward the new forms just as they feel or it's just a fashionable way of saying poetry! I am not sure that the way we all think, see life matters and ... is really out of the older forms, better to say that I am not sure there is much to say in alots of new stuff, there is not so much REAL experience, real love, real pain and real great thoughts who needs any form breaking way to face the life....

Anyway thanks for your nice article and sorry for not writing in Persian since there is no access to its requirements...


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض