| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  ادبیات رادیکال بومی  

مازیار عارفانی

ادبیات رادیکال بومی
مازیار عارفانی
به دلیل تحولات جدید در ساخت های زیرین اجتماع امروز ایران ، ما باید تئوری شعر معاصر ایرانی را بر اساس نوعی گفتمان دیالکتیکی از نو بنا کنیم ، زیرا ادبیات هر عصری مؤلفه های ویژه ای دارد که عصر ما نیز از این قاعده مستثنا نیست . امروز ((من)) ایرانی در لحظه لحظه ی زندگی ((خودم )) حداقل متعلق به سه ((بنیاد جغرافیایی)) اساسی هستم:
1- جغرافیای ((من))
2- جغرافیای ((وطن))
3- جغرافیای((جهان))

((من )) ایرانی معاصر اختلاطی از این سه بنیاد جغرافیایی هستم. جغرافیای ((من))آن سطحی از وجود اینجهانی است که به ما اجازه ی اندیشیدن ، عاطفی شدن ، عمل کردن و... را می دهد . این سطح از وجود(( من)) شکل خویش را مدیون تجربیات شخصی است و به عنوان یک کنشگرعمل می نماید. یعنی هر فردی براساس تجربیات شخصی خود در ذهنیتش دنیایی ویژه را ممکن می سازد که در بعضی قسمت ها متشابه با دنیای ((من )) های دیگر و در بعضی قسمت ها متفاوت با دنیای ((من )) های دیگر است . هر فردی بر اساس آموزه های تجربی خود از راه ذهن خویش ، دست به تفسیر جهان می زند ، که خود این فرد یا ((من)) آموزه های تجربی اش متأثر از دو جغرافیای بیرونی دیگراست. درواقع این دو جغرافیای بیرونی ( جغرافیای وطن و جهان) به شدت حدود آموزه های شخصی او را معین می کنند و (( من )) را تحت تأثیر خود قرار می دهند اما پرسش اساسی در این جا این است که چگونه ((من)) از طریق (( وطن)) ، (( زمین)) و ((مابعدالطبیعه)) گذرمی کند و به تفسیر جهان می پردازد . زیرا جهان تفسیری است که ازراه (( من)) معین می شود ، و هیچ جهانی بدون ((من )) وجود خارجی ندارد، همانگونه که هیچ ((منی)) بدون جهان خارجی وجود ندارد. برای پاسخ به این پرسش اساسی ابتدا باید حدود معنای ((وطن )) و ((جهان)) را مشخص کرد . البته در این جا منظور از جهان ، کلیتی از جمع مابعدالطبیعه و زمین است.البته اگر در این متن بخواهم تفسیر خودم را از این دو موضوع ( وطن وجهان) ارائه دهم و بعد بر مبنای تفسیر خودم ، ((من)) را به نمایش بگذارم دچار نوعی دیکتاتوری تفسیری گشته ام که منجر به سقوط اندیشه ام تا پایین ترین سطح گفتار خواهد شد ، بنابراین با تأکید بر این نکته که تفسیر جهان تنها با گفتمان دیالکتیکی به نمایش در می آید ، من به عنوان یکی از صداهای این گفتمان دیالکتیکی تفسیر خودم را برابر دیگر تفسیرها قرار می دهم تا این امر سبب گردد که من از طریق ((من )) های دیگرتعریف شوم، چون هرگز اندیشه ای که تنها از حدود تجربیات شخصی یک زندگی خاص ، بیرون جهیده باشد ، نمی تواند برای دیگران مفهومی به نام ((انسان )) را در کل به درستی تفسیر نماید ، و دلیل این موضوع بر مجرد بودن بعضی از تجربیات شخصی ((انسان )) و(( من)) است .

در این قسمت مجبور به وارد کردن دومین سطح از بنیادهای اساسی انسان امروز به بحث هستیم . چیزی که ما به نام وطن آن را می شناسیم ، که این وطن نه به معنای آرمانی کلمه است ، بلکه به منظور حد و مرز جغرافیایی خاصی است که عده ای انسان براساس نوعی قانون اجتماعی و سیاسی خاص و مطابق با انواع فرهنگهای ویژه در آن به سر می برند که مجبوربه رعایت بعضی بایدها و نبایدها شده اند. هر وطنی قانون ویژه ی خودش را دارد . فرهنگ ویژه، پیشینه ی ویژه ، تاریخ ویژه ، آ رمان ویژه ، قدرت ویژه و سیاست ویژه خودش را دارد که این امر سبب می گردد تا هر وطنی در هر دوره از تاریخ ، ادبیات ویژه ی خودش را بیافریند . خلاقیت ادبی یعنی توازن پتانسیل های ادبی با شرایط تاریخی وطن و جهانی که د رهمان لحظه در آن زندگی می کنیم بنابراین هر فردی در این شرایط به اولین حوزه ی تجربی زندگی خودش پا می گذارد که همان تجربه تاریخی – وطنی است . هیچ انسانی نمی تواند این بخش از زندگی خودش راحذف کند . زندگی بدون حافظه ی تاریخی- وطنی ، یعنی زندگی کردن در جهانی خالی از فرهنگ و پیشینه که تنها برمبنای اقتصاد وسیاست و بازار برای انسان امروزپا سخگو خواهد بود . و همانا که هنر وادبیات در چنین جامعه ای به امری اضافه بر سازمان بدل می شود . البته بحث ویژه ی ما دراین قسمت برروی یک مرز جغرافیایی مشخص به نام ایران است که سعی می کنیم بیشتر بر همین مبنا صحبت کنیم.

وقتی درباره ی ایران و ادبیات ایرانی وارد بحث می شویم به نکات بسیار حساسی برمی خوریم که ویژه است ودر هیچ کجای جهان نمی توان با آن برخورد کرد . در جغرافیایی که فارس و کرد و لر وبلوچ و گیل و ترک و طبری و... در آن زندگی می کنند ، صحبت ازادبیات یکپارچه و متحد به اعتقاد من خرافه ای بیش نیست . گستردگی مرز جغرافیایی ما به گونه ای است که با مقوله یا مفهومی در شمال به طرزی و در جنوب و شرق و غرب و مرکز به طرز دیگری برخورد می شود ، مثلا این امری بدیهی است که مفهوم(( زن)) در کلان شهری همچون تهران با مفهوم ((زن)) در یکی از شهرستان های کوچک آذربایجان یا مازندران متفاوت است. زن جنوبی دغدغه اش با زن شمالی متفاوت است . آنها در برخورد با مردان و فرزندانشان با قراردادهایی متفاوت عمل می کنند . حتی در طرز لباس پوشیدن وآرایش زنان در نقاط مختلف با هم متفاوت است . چیزی که د راین شهر نا متعارف است در شهر دیگری متعارف قلمداد می شود . چیزی که دراین شهر بد جلوه می کند در شهر دیگری امری منطقی به نظر می رسد . چیزی که در تهران عقب ماندگی فرهنگی می نامند در شهری دور افتاده از مرکزامری بدیهی برای حفظ مثلا کانون خانواده است . اما سعی بر یکپارچه کردن تمام این آحاد غلط می باشد ، زیرا در نهایت به پیروزی ((کلان شهرها )) و تحت الشعاع قرار گرفتن فرهنگ های بومی منجر می شود ، این درحالی است که ما نمی دانیم و هرگز نمی توانیم بگوییم حق با کدام فرهنگ است . من با فرهنگ برتر مخالفم ، زیرا هر فرهنگی پتانسیل های خاص خودش را دارد. هرگز با پس زدن یک فرهنگ و غلبه یک فرهنگ دیگر بر((کل نا متحد )) نمی شود پیشرفت کرد . حتی خود این امر سبب بی اصالتی فرهنگ همه گیری می گردد که ((کلان شهرها)) به ((خرده شهرها)) تحمیل می کنند.اما چاره چیست؟ چاره این است که در جامعه ای به گستردگی مرز جغرافیایی ایران تفاوت فرهنگ ها در گفتمانی منطقی قرار داده شوند تا هر فرهنگی متناسب با پتانسیل های خاص خودش اجزا و افرادش را در راستای مشترکات فرهنگی پیش ببرد .

درست است که مناطق مختلف ایران با هم تناقضات فرهنگی دارند اما هرگز نباید فراموش کرد که تمام این فرهنگها در یک مرز جغرافیایی مشترک با مذهبی مشخص برای اکثریت قانونی مشخص اقتصادو سیاست وتاریخ ملی ونظام آموزشی و رسانه هایی مشخص و مشترک زندگی می کنند . در واقع چیزی که این فرهنگ ها را در کنار هم قرار می دهد رویه نظام مند یک دولت خاص است با اقتصاد وسیاست ویژه اش . یک بلوچ با همان قانونی زندگی می کند که یک تهرانی یک تهرانی در همان سیاستی نفس می کشد که یک کرد یک کرد همان تاریخ ملی ای را دارد که یک گیلانی یک گیلانی از همان رسانه هایی استفاده می کند که یک لر یک لر ویک بلوچ هر دو در کلاس اول دبستان از یک کتاب درس می خوانند . پس وطن ما وطن اختلافات واشتراکات فرهنگی است.

ما در بنیادی ترین اصول فرهنگی مشترکیم اما به دلیل گستردگی مرز جغرافیایی وقومی در برخورد با بعضی پدیده ها و مفاهیم قهرا اختلاف نظر داریم که این مبحث به مسایل آب و هوایی تاریخ منطقه ای که در آن زندگی می کنیم پیشینه قوم مان و ... باز میگردد . ما در مبحث ادبیات نیز به این نتیجه رسیده ایم که هر چند باید ادبیات معاصر ایران در بعضی اصول بنیادین مشترک باشد اما به دلیل گستردگی مرز جغرافیای وطنی که در آن زندگی می کنیم و عواملی که ذکر کردیم قهرا باید ادبیات در نقاط مختلف به صورت ذاتی در بعضی اصول متفاوت باشد که اگر اینگونه نباشد مسلما یا فرهنگی بر فرهنگ دیگر در حوزه ادبیات تحمیل شده یا ادبیات عرضه شده ادبیات صمیمی و صادقانه ای نیست . متاسفانه شعر معاصر ایران در اکثر مواقع همیشه تحت تاثیر و سیطره اندیشه های موجود در پایتخت بوده و دلیل این امر آن است که پایتخت نشینان همیشه بیشترین و موثرترین رسانه ها ومطبوعات ادبی را در اختیار داشته اند . اما دریغا و افسوس که این رسانه ها بی آنکه بدانند در حال تزریق فرهنگ خود بر دیگر فرهنگها هستند و موجب نخبه کشی و مرگ ادبیات اصیل در دیگر شهرها می شوند . حقیقتا من میترسم که بگویم نیما نیما نمی شد اگر به تهران نمی آمد.

بهتر است از این بحث بگذریم و درباره جغرافیای سوٌم که تاثیری ژرف بر دو جغرافیای ماقبل (جغرافیای من و وطن) می گذارد بحث کنیم یعنی جغرافیای جهان . در این قسمت نیز مسئله اساسی در تفاوت و تشابه است . یک شعر خاص از یک شاعر ایرانی به خاطر عواملی که ذکر کردیم باید با شعر دیگر شاعران و دیگر مناطق هم تفاوت داشته باشد و هم تشابه زیرا او در گذر از ((من)) و ((وطن)) به تفسیر جهان پیرامون می پردازد ولی در بحث تشابهات و تفاوتهای ((من)) با ((من)) های دیگر نکته پیچیده دیگری وجود دارد و آن تشابهات و تفاوتهای ((من)) با ((من)) های جهانی است . یعنی آن اصول بنیادینی که بین ((من)) ایرانی با ((من)) آفریقایی انگلیسی ژاپنی و... مشترک یا متفاوت است. بسیاری از اصول ((من)) را به یک اشتراک جهانی پیوند می زند. بسیاری آرمانها و پرسشها ودغدغه ها بین اکثر ((من)) های بشریت مشترک است هرچند نوع رویکرد به این مسایل متفاوت باشد . مثلا هر کسی در هر کجای جهان به جستجوی رفاه آزادی و برتری است . برای هر انسانی سکس جزء لاینفک زندگی می باشد . یا همانطور که((من)) ایرانی به مرگ فکر میکنم ((من)) برزیلی هم به مرگ فکر می کند ؟ همانطور که ((من)) ایرانی به خدا می اندیشم ، ((من)) کنیایی هم به خدا می اندیشد. پس تشابهات اصیلی بین تمام انسانها برقرار است که آنها را به هم پیوند می دهد و در تفکر به بعضی اصول وبنیادهای اساسی همجهت می سازد، هر چند نتیجه گیری هامتفاوت و نکته نظرها متناقض باشد ، ولی ما در بسیاری از پرسشها و دغدغه ها مشترکیم . ادبیات ایرانی معاصر نباید به سوی گوشه نشینی و خمودگی برود و کاملا به درون بخزد ، زیرا برای صادقانه بودن هرگز قادر به انجام چنین کاری نخواهد بود . ادبیات ایرانی معاصر آن ادبیاتی خواهد بود که تفاوتها و تشابهات مابین ((من)) ها را درک کند و همانقدر که وطنی است ، همانقدر هم قادر به جهانی شدن باشد. زیرا ادبیات تنها سخن گفتن با مخاطبان نسل امروز نیست ، چیزی که به اشتباه چندین سال در ادبیات ما بعضی ها درباره ی آن نق زده اند. بلکه ادبیات گفتمانی با نسل امروز و دیروز و فرداست .

مثلا وقتی نیما می گوید :
خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گرچه می گویند :می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران درمیان سوگواران
قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران
در واقع به صورت ناخود آگاه ، در یک جریان بینامتنی با این شعر حافظ گفتگو می کند که می گوید :
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو/ یادم ازکشته خویش آمدو هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید/ گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک/ از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو
فی الواقع حافظ ونیما هردو در این دو متن ، می خواهند از مرحله بودن به مرحله شدن پا بگذارند و از یک نوع عقب ماندگی فراتر رفته و به سوی متکامل تر شدن جهش کنند . نیما اگرچه می داند کشتگاهش خشک است ، ولی امید دارد که باران ببارد و دوباره مزرعه اش جانی تازه بگیرد .

حافظ هم گرچه می داند بختش خوابیده است و خورشید دمیده امٌا امید دارددرلحظه ای که بیداری حاصل می شود ، خودش تبدیل به خورشیدی شود که پرتو نورش به خورشید هم برسد . نیما کشتگاهش در جوار کشت همسایه به خشکی نشسته است و از دیدن کشتگاه همسایه حسرت می خورد . حافظ حسرت این را می خورد که چرا به خواب رفته است وکشته خویش را رها ساخته، در واقع حافظ حسرت آن((منی)) را می خورد که می توانست باشد ،ولی حالا نیست . نیما حسرت کشتگاه همسایه را می خورد تا وقتی باران آمد مزرعه خودش را پر بار کند .حافظ حسرت بخت خواب رفته را می خورد تا در زمان بیداری به جبران مافات بپردازد. پس شعر نیما بدون آنکه قصدی در کار باشد در مفهوم و محتوایی همچون ((عقب ماندگی)) ، ((حسرت)) و ((امید به شروع دوباره)) با شعری از حافظ گفتگو می کند . هرچند شخصیت ادبی این دو متن هم از لحاظ تاریخی و هم از لحاظ هستی شناسی روبنایی ، و هم از لحاظ اجرای زبان فرم با هم متفاوت هستند.در آنسو نیز باید به این مطلب اشاره کرد که وقتی نیما این نوع فرم را برای بیان محتوا انتخاب واجرا می کند به نقد شعر کلاسیک رو آورده است و این نقد شعر ماقبل نیز خود قسمتی از ساختار گفتمان است . زیرا درک نکات مشترک بین دو فرهنگ یا دو نسل متفاوت تاریخی-ادبی به معنای تکرار محتوا نیست ،بلکه به معنای اجرای محتوا در فرمی جدید است ، همان چیزی که ما از آن به عنوان خلاقیٌت ادبی یاد می کنیم . حافظ ونیما هر دو به(( عقب ماندگی))،((حسرت)) و ((امیدبه شروع دوباره)) می اندیشند ، ولی به نتیجه گیری مشترک نمی رسند . در واقع برای این دو صورت مسئله مشترک است و جواب به اندازهء انسانهایی که به این موضوعات می اندیشند و می پردازند می تواند گسترده باشد . ((من))ایرانی و((من)) آلمانی هر دو به مرگ می اندیشیم ، گر چه دلیلی وجود ندارد که هر دو به یک نتیجه گیری مشترک برسیم . مفهوم عشق برای یک پزشک آمریکایی بسیار متفاوت با مفهوم عشق برای کشیشی در واتیکان ، کارگری در الجزایر یا مبارزی در کوباست . هم به عشق می اندیشند که این صورت مسئله است و به جواب های متعدٌدی می رسند ، که این همان پاسخ به مسئله است .از آنسو نباید فراموش کرد که مفهوم عشق در نزد مثلا مردم الجزایر ( به خاطر مرز جغرافیایی و سیاسی و پیشینه تاریخی مشترک و ...) بسیار نزدیک تر از مقایسه مفهوم عشق بین مردم الجزایر وآلمان است . و این چیزی ست که در ایران نیز صدق می کند.

حالا با درنظرگرفتن این سه سطح جغرافیایی(من – وطن – جهان) می شودبه سوی طرح اولیّه ی ادبیٌات ایرانی معاصر حرکت کرد ، ولی باید شرایط تاریخی را نیز درنظرگرفت ، زیرا تاریخ و شرایط تاریخی نقش ویژه ای در تغییر مناسبات جغرافیایی ادبیٌات دارد. تاریخ محرٌک حرکت جغرافیایی ادبیات است . مسلما جغرافیای شعری شاملو پیش از انقلاب وجنگ باید با جغرافیای شعری شاملو پس از جنگ و انقلاب متفاوت باشد.

یعنی باید به صورت ناخودآگاه تغییری در طرز نگریستن شاملو به جهان در مثابه کل رخ داده باشد . و اگر اینگونه نباشد من می گویم که شاملو با خودش صادق نبوده وتنها دوره اوج شعری خودش را طوطی وارتکرار کرده است .البتٌه این روند منطقی تاریخ ادبی که برجغرافیای شعر مدام در حال تأثیرگذاری است نباید منجر به دائم رنگ عوض کردن شود. ولی چون هر دوره ای یأس ها وامید ها ، غم ها وشادی ها ، کمبودها و امکانات و...خاص خودش را دارد و بر روح شاعر تأثیرمی گذارد وشرایطی می آفریند که متفاوت با ماقبل ومابعد است ، اگر شاعر با عواطف خاص دوره ی خودش جهان را تفسیر نکند با خودش صادق نبوده است ، زیرا در گذر از ((جغرافیای من)) قرار نگرفته و ((من)) را حذف کرده ، که این کار در ادبیّات رادیکال جایی ندارد و مربوط به ادبیات ساکن وخنثی است .

در ادبیات ساکن ، مرکز ها ومحفل های ادبی پیشرو به نوعی افراط و تفریط دچار می شود که از درون باعث فروریختن پایه های نظام مسلط این دوره ی خاص از شعر می گردد و این اتفاقی است که در شعر امروز ایران رخ داده است . این مرحله را نمی شود محکوم کرد ، زیرا کاملا طبیعی و منطقی پیش رفته و مثلا دستی از بیرون نیامده تا این نظام را به نظام دیگری تبدیل کند ،امّا مسئله ی اساسی دراینجاست که روند این حرکت (که آخرین مرحله از سیر حرکتی تاریخ معاصر شعر فارسی است) همیشه خودش را از درون متلاشی می کند وگسترش می یابد و به دیگر نظام های حاشیه ای مجال خود نمایی نمی دهد زیرا به درک درستی از تفاوت آگاهی ودانایی دست نیافته است .همانطور که می دانید ،آگاهی با دانایی فرق دارد .دانا کسی است که می داند و تنها می داند ،امٌا آگاه کسی است که می داند وبه دیگران هم حق می دهد که بدانند . آگاه کسی است که همیشه تفحّص می کند درون دانایی خودش و نظامهای عقلی اش را با تحقیق و واکاوی در روابط انسانی وتاریخی واجتماعی تحلیل می کند . آگاه آنجا که نیاز به تغییر دارد ، با سنجیدن روح جامعه ، ذهنیٌت خود را تطبیق می دهد و اگر واقعا آگاه باشد هرگز اسیر شکل های فریبای یک دوره نمی شود و به رنگ جماعت در نمی آید ، بلکه شرایط را شناسایی و بررسی می کند و در عین اینکه ممکن است با جماعت همرنگ شود قسمت هایی از جامعه را نیز با خود همرنگ می کند.ولی ما افراد دانای به اصطلاح پیشرو را محکوم به ندانستن و نفهمیدن نمی کنیم ، بلکه طبق دلیل و استناد آنان را ناآگاه از بطن وقایع اجتماعی و سیاسی جدید می دانیم و معتقدیم آنان ابتدا همرنگ جامعه می شوند وبعد تئوری می دهند،که این تئوری بی اصالت و شتابزده است . آن چیزی که در شعر دهه ی هفتاد به وقوع پیوست یک نوع رادیکال شعری بود که با شعر رادیکال فاصله ی زیادی داشت . رادیکال شعری یک نوع حرکت شتابزده در درون متن است که تنها بر مبنای فرم پیش می رود ، ولی شعر رادیکال حرکتی اصولی، سریع و قاطع است که نه تنها در درون شعر تحول ایجاد می کند ، بلکه بیرون متن را نیز به چالش می کشد. شعر رادیکال حرکت در فرم و محتوای یک دوره ی خاص تاریخی – ادبی می باشد که پایه های مسلٌط آن دوره را به چالش می کشد و با دادن پیشنهادهای جدید و تغییر در روند حرکتی ادبیات و با بهره گیری از نقاط قوّت جریانهای ماقبل ، می خواهد از حالت سکون خارج شود . این دقیقا همان حرکتی است که نیما در برهه ای از شعر فارسی به آن دست زده و فرم و محتوا را دگرگون کرده است . ادبیات رادیکال ، حاشیه را تبدیل به مرکزیّت می کند تا به دلیل گستردگی حاشیه مداوما مرکزیّت ادبی دچار تغییر وبحران باشد ، که خود این امر سبب از بین رفتن دیکتاتوری در عرصه ی ادبیات و غول شدن بعضی جریان های شعری ژورنالیستی و تبلیغاتی می گردد .

حالا ما از مفهوم آگاهی (وصرفا از مفهوم آگاهی) به آگاهی تازه ای دست یافته ایم که نام آن ((آگاهی از آگاهی)) است. پیش از این من صرفا می اندیشیدم و می دانستم ، ولی حالا با آگاهی از این مسئله که می اندیشم ومی دانم ، می خواهم درباره ی دانش و اندیشه ء خود بیاندیشم و با ذهن انسانی خود که (که ذهنی خطایاب است) به سراغ داشته های پیشینیان بروم . البتٌه ادبیٌات ما در این دوره ی خاص با نوعی پراکندگی وانبوهی متون مختلف با پیشنهادهای گوناگون روبرو است و حفظ و فراگیری این جریان پیچیده نیازبه دانایی بالایی برای بازگو کردن و توضیح دادن دارد ولی اگر ما با آگاهی به سراغ این متون برویم ، ناچار بسیاری از آنان را به دلایل مختلف از این ساختار پیچیده حذف خواهیم نمود . البته این کاری ست که نه ما ، بلکه ذهن خطایاب ما با آگاهی از آگاهی انجام می دهد .

ضمنا لازم به ذکر است که در ساختار پیچیده ی کنونی ما سنت گاهی مقاطع پیشرو تر از مدرنیسم قرار گرفته ومی گیرد ، و در واقع این تراژدی ادبیات عصر کنونی ماست . آگاهی از آگاهی اوّلین مرحله برای جدا شدن از این سنت مدرن در ایران است که همیشه در فاصله هایی باید به عقب بازگشت و در آنجا خیمه زد . از آنسو باید اشاره کرد که ادبیات ما در مقطع کنونی گرچه ساکن است ولی این دلیل بر ادامه ندادن حرکت ها مسیر قبلی نیست. من برعکس یک تفکر مدرنیستی متضاد با سنت معتقدم که حرکت ما تضادی با سنت ندارد ، بلکه سیر منطقی همان حرکتی ست که از نیما ،شاملو ، فروغ و... به دوره ی ما رسیده است . این یک بحث کاملا تاریخی ادبی است و با تکیه بر این منطق استوار شده است که تاریخ چیزی جز یک سلسله وقایع مرتبط منظم و نامنظم نیست و هیچ پروسه ای از تاریخ را نمی توان از تاریخ جدا کرد ، حتی اگر در عصر ما بدل به حاشیه شده باشد . هیچ واقعه ی تاریخی را نمی توان به صورت منفرد و مجرد نگریست ، زیرا هر واقعه ای با وقایع دیگر اعتبار معنایی پیدا می نماید و تمام وقایع تاریخی در یک رابطه ی دیالکتیکی معنا می شوند و به صورت یکٌه ومنفرد به یک داستان فراواقعی بدل خواهند شد .

البته این نکته را نباید فراموش کنیم که تضادی که بین سنت و نوگرایی وجود دارد تنها در ذهن ما شکل می گیرد و این قهرا به وجود می آید .حرکت هم قهرا به وجود می آید . تغییر وتحوٌل یا به اصطلاحی کامل تر ، تکامل ادبیات ایرانی معاصرمحصول همین تضاد و حرکت، محصول همین جنگ بین سنت ونوگرایی است و ما نمی توانیم بر این رابطه ی دیالکتیکی منطقی نام ((بحران)) یا ((آشفتگی)) بگذاریم ، به عبارتی می شود این مسئله را بازنگری در جریان های ماقبل نامید که این امرخود موجب آگاهی یافتن از آگاهی های پیشین خواهد شد . من در ابتدای بحث از مرحله ای نام بردم تحت عنوان ((ادبیات ساکن )) در شرایطی که همینک از ((حرکت )) صحبت به میان می آورم ودر واقع این همان نقطه ی تضاد دیالکتیکی مرحله ی کنونی ادبیات ایرانی معاصر ماست که قهرا موجب حرکت خواهدشد ، ومحرک این حرکت بر طبق این فرضیه ((آگاهی دوٌم ))
یا همان ((آگاهی ازآگاهی ))است . آگاهی دوم نه فراتر از سنت است نه به سنت بازگشت میکند بلکه در همان مسیر منطقی خودش به صورت رادیکال پیش می رود ، یعنی از همان جایی که درآن توقف کرد وبه سکون رسید ، از همان جایی که به آگاهی دوم تکامل پیدا کرد ، جهش می کند و رادیکال می شود .چه بسا که این حرکت خود روزی به سنت بدل شود ، که قهرا نیز همینگونه خواهد بود ، زیرا ما معتقدیم این مرحله ی متکامل بر پایه ی یک دیالکتیک منطقی استوار است و نمی تواند با متضٌاد خودش در مرحله ی سنتی شدن کنار بیاید . در حوزه ی پراتیک نقطه ی آغاز یک حرکت رادیکال همان جایی ست که دیگران حرکت را متوقٌف کردند و ما به ادبیات ساکن سقوط کردیم تا وارد دوره ی بازنگری شویم و پا به مرحله ی کنونی که همان آگاهی دوم است ، بگذاریم و به سوی ادبیات رادیکال جهش کنیم و ما می خواهیم به سوی ادبیات رادیکال جهش کنیم ، پس می توانیم.


   ۱ آبان ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۱

بدرد نخور بود


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض