| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  آقاي بيدار  

رضا روشني

" شادوران رضايت ؟!!"
" نكند آقاي رضايت هم به دنبال احراز هويت بودند ؟!"
در اين حال و هوا ،‌ندايي به گوش رسيد :
" آقاي بيدار ! "
" آقاي بيدار !"

آقاي بيدار يك دور به دور خودش چرخيد ، خيابان كاملا خلوت بود و كسي ديده نمي شد . رو به آسمان نمود . حس كرد در ته گودي ناجوري قرار گرفته . با خود فكر كرد آيا مي توان از اينجا راهي به بيرون جست ؟ اگر چنين چيزي ممكن باشد آنوقت چه بايد بكند ؟ آيا او به يك پيروزي قطعي دست پيدا خواهد كرد و يا نه چنين نيست و او همينطور بيهوده بايد از يك مداري به مدار ديگري بگريزد . فكر مدار تا آنجا پيش رفت كه آقاي بيدار ناخواسته از خودش سوال كرد ، آيا آدم از يك سري دواير و مدارهاي كوچك و بزرگ درست شده يا نه دايره يا مداري در كار نيست و هر چه هست كار ذهن است و تخييل ؟

در اينجا باز همان ندا شنيده شد :
" آقاي ... ! "
" آقاي ... ! "
آقاي بيدار پاك گيج شده بود . بهتر آن ديد كه به صبغه فلسفي از خودش بپرسد : آيا در هر چيز متغيير جوهر ثابتي نيز هست ؟ اگر به فرض چنين چيزي باشد در نهايت نظريه تكامل به كجا ختم مي شود ؟ آيا اون نيز يك گونه حد و واسط خواهد بود و در نهايت يه چيزي تبديل خواهد شد كه معلوم نيست ؟ هنوز چندان جدي با اين پرسشها درگير نشده بود كه دچار ترديد شد ، كه مبادا پرسشهاي او مربوط به فلسفه مدرن نباشد . با خود گفت بي فايده است . آدم با اين پرسشها به جايي نمي رسد اگر مي رسيد كه تا به حال ... !

اينبار تلاش كرد كه مگر با نيروي قلب مسئله را حل كند . اين بود كه اول خودش را به مدت يك ماه در يك هلوفدوني حبس كرد و تلاش كرد كه نهايت موش مردگي را بچشد . ديد كه مثل شمع آب شد و پوست خشك و زرد رنگي روي استخوان هايش مانده و صداي نحيفي شبيه مريضهاي سرطان حنجره پيدا كرده . فكر كرد كمي زياده روي كرده از اين رو به خودش استراحت داد . اين شگرد در عمل موثر افتاد ، چرا كه بعد از اين كار ديد كه همه چيز دارد در يك هاله آبي و گرم فرو مي رود . با اين حال هر چقدر تقلا مي كرد تا مگر چيزي بيابد كه خود را به آن بياويزد بي فايده بود و نتوانست . يك لحظه از ذهنش گذشت كه در حالت عرفاني همه چيز به رنگ آبي در مي آيد ، اما سريع نظرش برگشت ، چرا كه يك ساعت پيش هم وقتي در حالت عادي به آسمان نگاه كرد ، همه چيز به رنگ آبي بود . نيروي قلب داشت ديوانه وار جولان مي زد و هر آن با شدت و كشش بيشتري او را به مركز خود مي كشاند . فكر كرد شايد در حالت قلب قرار گرفتن همه حد و مرزها را از بين ببرد شايد هم نبرد ، كه همين لحظه ، يك نفر غرغر كنان تو گويي از دورن سياه چاله بيرون پريد و گفت : " آقا معذرت بخواه ، اينجا كه جاي شك و پرسش نيست ؟!"


خيابان خلوت بود . آنجا جز چند سايه و مشتي آگهي روي ديوار و عكس مرحوم - رضايت - چيزي نبود . " شايد اين عكس به تنهايي كافي است ، ! چه مدركي از اين بالاتر كه يك روز صبح آقاي بيدار پيش عكاسباشي رفته و روز بعد عكس فرد ديگري به او قالب كنند ؟! آقاي بيدار هر كاري كرد نتوانست با وضع موجود كنار بيايد اين بود كه دست به قلم برد :
من آقاي بيدار از دست عكاسباشي هاي شهر شاكي هستم ، لطفا مقامات عالي به اين مسئله رسيدگي بفرمايند . هنوز نوشته اش تمام نشده بود كه متوجه شد با يك وضع ناممكن روبرو است .

من ؟!
آقاي بيدار؟ 1
شاكي ؟!
عكاسباشي ها ؟ 1
هستم ؟ 1
مقامات عالي؟!
و ...؟!

احساس كرد يك اشتباه بزرگ يا يك نيروي تصادفي عظيم به كلمات نظم داده است . اگر همه چيز تصادفي باشد آيا من و ما نمي تواند ؟ آيا ممكن است آقاي بيدار وجود غير واقعي ، تصادفي و يا احتمالا جعلي باشد ؟ اگر چنين چيزي به اثبات برسد ، آنوقت احراز هويت براي يك امر تصادفي چه معنايي دارد ؟ آيا با اين وضع بايد به ريش همه فيلسوفان و منتقدان و تذكره خوانان خنديد و يا بايد اندكي خويشتن داري نشان داد ؟ آيا مقامات عالي يك اختراع لفظي است يا يك واقعيت عيني ؟

او چطور مي تواند هم يك وجود غير واقعي باشد و هم يك وجود واقعي وانگهي چگونه بايد اميدوار باشد كه با اين وضع كسي حرفش را باور كند . " من فقط يك راه پيش پاي خود دارم و آن اينكه جمله را به ساده ترين و ملموس ترين وجه بنويسم ، تنها در اين صورت شانسي در حد خود خواهم داشت . " آقاي بيدار ، دست نوشته اش را مچاله كرده و آن را توي سطل زباله انداخت و دادخواست دوم را به اين مضمون نوشت :
اگر كسي عكس آقاي بيدار را به عمد تحريف كند ، و اين عمر براي نامبرده مسجل و ملموس باشد ، اما او نتواند اين مسئله را به زبان آدميزاد اثبات نمايد ،‌ حكم دادگاه دراينباره چيست ؟ مشكل ما را يكجا حل كند ، تو هم كه چنين ادعايي نداري !؟ حالا اگر يك وقت خواستي نمايش بدي مي تواني ، اما بعضي از جاها را حتما نقطه چين بگذار .

نمي دانم چه شد ،‌من داشتم عكس خودم را تماشا مي كردم كه يكباره به اين فكر افتادم كه بايد يك شكوائيه تنظيم كنم ،‌ مابقيش كه شما بهتر از من مي دانيد . حالا هم حتم دارم اگر بتوانم آن شكوائيه را به نحو مطلوب تنظيم كنم ،‌ آنوقت شايد بتوان اين مسئله را به جايي رساند .
: اگر دادگاه ...
: لطفا دادگاه ...
: اگر عكاس يباشي ها ...
: اگر انسان و ...
: چرا بايد ...
نمي دانم،همه اش شده دور و نزديك،اصلا اين گونه نيست،شريد با او نفس مي كشيم و شايد هم مثل رگ گردن....اي كاش نزديك تر از آنكه فكر مي كردم و زودتر از آنكه انتظار داشتيم،حتم دارم او در اين شكوائيه نويسي به من كمك مي كند.حتم دارم كه دير يا زود...در اين جا بود كه كسي به آقاي بيدار نهيب زد و گفت:"آقاي...مراقب پندارگرايي خود باش!"
من چه مي توانم انجام دهم؟آقا!خانم!به من كمك كنيد!با شما هستم؟هي زل زدي كه چه؟از اين فروشگاه به آن فروشگاه خسته نشدي؟حساب، حساب، حساب...منو كشتيد؟!!
"آقا جلوتو به پا؟"
"معذرت!"
در اينجا آقاي بيدار به ياد مشاجره آن سه مرد افتاد.
"آن جا به اندازه آرزوهاي آدم است.همه چيز بر پايه عشق است و مهرباني،نه حرصي در كار است و نه آز و نياز.وقتي حقوق برابر باشد و تاريخ مشترك،آنوقت تهديد از جانب چه كسي مي تواند باشد؟وقتي پايه زندگي دانستن باشد خود به خود جهل از ميان مي رود.مي ارزد كه آدم همه ي عمر به اين سرزمين فكر كند!حتي اگر اين سرزمين تا ابد دست نيافتني باشد."
"آقا اين مهملات چيه؟شما مثل اين كه علم و تجربه را دست كم گرفته ايد!با خيال پردازي كه اين تمدنو نساخته اند؟"
"كدام تمدن؟!همه چيز با يك بمب ده گرمي ويران مي شود،فقط يك اشتباه ابلانه مي خواهد."
"آقا ساختن و ويران كردن دو مقوله متفاوتند ،شما مردانگي نشان بده،بساز.!"
"اين كه ديگر امري عيني و تجربي نيست؟"
"ما جماعت توذاتمونه با سايه اغشي زندگي كنيم !"
"من يكي حاضر نيستم اين سايه اغشي را بمب عوض كنم!"
واژه اگر در ابتداي جمله به او نشاط خاصي بخشيد با اين حال اين واژه نيز نمي توانست چنان كه بايد از متن پيش روي ابهام زدايي كند.تازه ،اين نمي توانست يك دادخواست باشد چرا كه در اينجا فقط يك پرسش ساده مطرح شده بود.توي اين حال و هوا آقاي بيدار ديد در يك جايي ناجوري ايستاده چند سار از روي تك درختي بزرگ پر كشيدند و اندكي بعد نوري شديدي آسمان را شكافت و در دور دست خاموش شد.بعد يك ظلمتي ابدي بر همه چيز چيره شد و صداهاي گنگ و غريبي از گوشه و كنار برخاست ،يك لحظه دهكده كوچكي جلوي چشمش مجسم شد با انواع موبايل و ماشين و تصوير و خيابان و انسان هاي دوست داشتني و كوچك.ناگهان آژيري ممتد از هرسو با خاطره شهاب سنگ درآميخت و دهكده و چند سار و يك درخت بزرگ كه از سيمرغ نشانه هاي پوسيده و ناممكني داشت با هم قاطي شدند و زايش بي موقع و رستمينه و شك و دروازه ملل و غارت و تهاجم نا بهنگام و مرثيه و شعر و فروريزي،همين طور فروريزي،فروريزي،فروريزي...خواب بيداري،بيداري وخواب،انسان و طبيعت،طبيعت،خاك ،خدا، انسان، شب و باد سوزاني وزيدن گرفته بود!ناگهان دستي از غيب برآمد و گفت:آيا ما قرباني آزادي خود شده ايم؟يكي پرسيد:كودكان كه گناهي مرتكب نشده اند؟"آه،اي عزيزان ساكت باشيد،تو را به خدا صبر داشته باشيد،دوزخ به اندازه كافي بزرگ هست.اگر همه قبول مي كردند كار به اينجا نمي كشيد." "آقا اين انحراف عمدي وجود دارد" "آقا انحراف كجا،يك اشتباه ساده روي داده همين"و همين گونه صداهاي ناجور با انبوه نفس ها و بي قراري و طبل و جنگ هذيان و خاطره شهاب سنگ به هم در مي آويخت و دود و سكوت و خواهش وتمنا وارونه و گوناگون مي گشت.


آره،حق با شماست من كه نخواسته بودم داستان ليلي و مجنون تعريف كنم،هر كسي مي تواند حرف دلش را بزند.اينجا چيزي به اسم مهم و نامهم،كوچك و بزرگ،زشت و زيبا،واقعي و غيرواقعي،جدي و صميمي و كوچك و ريز و ريز و ريز وجود ندارد. مهم اين است كه آدم يك لحظه خودش را در جايي قرار دهد كه ببيند همه چيز به هم ريته و ياد دارد به هم مي ريزد. ياد حرف هاي دوستم آقاي رضايت مي افتم كه گفت : آقا مزخرف ! مزخرف ! اين كه فكر كني زندگي پوچ و بي معناست !

من دچار مشكل ناجوري شده ام ، نه مي توانم جانب آقاي رضايت را نگه دارم و نه جانب خودم را . من همين هستم ، همين نه چيزي بيشتر نه كمتر . مي گويند روزي خرگوشي از شترمرغ پرسيد : " عمه جان دوست داري مرغ باشي يا شتر ؟ " شتر مرغ مكثي كرد و گفت : " فعلا كه من نه بار مي برم و نه مي پرم . "

حق با شماست ، آدم مي تواند حساب خودش را كرده باشد منظورم حساب دو ، دوتاست . ولي اين سايه اي است كه از مدرسه بر ذهن مي افتد و ذهن را تا آخر عمر فلج مي كند . قرار نيست كسي بيايد ، مشاجره داشت به جاهاي باريك مي كشيد ،‌كه نفر سوم وارد معركه شد و گفت : " كوتاه كنيد ، اين گفت و شنيد ! يك نوشيدني خنك لطفا !"

تمام شب فكر مي كردم كه بين اين حرف ها و مشكل من چه رابطه‌اي هست ؟ آيا من يك مشكل شخصي كوچك شيدا كرده‌ام يا نه مسئل پيچيده‌تر از آنچه به نظر مي رسد هست ؟ در نهاست چون نتوانستم مسئله را به طور خصوصي حل كنم ، اين بود كه تصميم گرفتم موضوع را در روزنامه انعكاس دهم و منتظر بمانم . اين كار مثل بمب صدا داد و فردا وضعي بوجود آمد كه قابل تصور نبود .
خبراي تازه !
خبراي تازه !
اعترافات !
اعترافات تكان دهنده !

در زمينه تمام تيره عكس ، يك مرد سبيلو و ريز اندام ، با يك عينك ته استكاني زده بودند و بالاي آن نوشته بودند : با شماره تلفن 10 اطلاع داده شود .

فردا صبح دو مامور مسلح آقاي بيدار را با خود بردند . و معلوم نبود كه اين دستگيري زود هنگام نتيجه بدهد يا ندهد . تنها كسي كه با حزن و اطمينان در اين باره حرفي زد آقا كيومرث بود كه گفت : " به يقين دست مافيا توي اين قضيه بود . "

پايان
رضا روشني ، ايلام


   ۱ آبان ۱۳۸۵ ۱۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۱

سلام . اي كاش داستان نوع روايت ديگري داشت . منظورم اينه كه خشك نباشه . زيادي گزارشي بود . كاري مي كني كه ماي خواننده با داستان همذات پنداري نكنيم . و اين ارتباط رو بهم مي زنه . نمي زنه ؟


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض