وقتی اسبها، شاهزاده کم می آورند

همیشه می دانستم که این فقط مشکل من نیست. حالا که می بینم شما هم به این ماجرا علاقه مندید دیگر مطمئن شده ام.
اول خیلی تعجب کردم. نه از اینکه شما هم مثل من هستید بیشتر از اینکه تا به حال نمی شناختمتان.
بیایید.بیایید بنشینید روی این صندلیها تا خوب ببینید. خودتان حتما می دانید، نیاز به معذرت خواهی من نیست.صفحه تصویرشان همیشه همین قدر است. تازه این یکی سفارشی است. سیاه وسفید بودنش هم دست من نیست، این طرفها فقط همین نوعش پیدا می شود. کج و کولگی و محدب مقعریش هم خاصیتش است. اگر اینطوری نبود که خیلی بی مزه می شد. چند دقیقه صبر کنید تا همسایه طبقه 25 واحد 98 بیاید با آن کله تاس و دماغ عقابی اش، از خنده روده بر می شوید. قیافه اش توی صفحه می شود عین کاریکاتور. هر روز انتظار این ساعت را می کشم تا حسابی بخندم. هر روز کاریکاتورش با روز قبل فرق می کند. اصلا قابل پیش بینی نیست.همین تفاوتهاست که من را به خنده می اندازد.
همه همسایه ها را خوب می شناسم. بهتر از خودشان. حتی اقوامشان را هم می شناسم. بهتر از خودشان .از درون این صفحه که بعضی شان را کاریکاتور می کند بعضی را جانور و بعضی را هم نقاشی کوبیسم. بعضی هم تغییر نمی کنند. مثل دختر طبقه 14 واحد 53.
این یکی را ببینید. این زن طبقه 13 واحد 48 است. عین کلاغ است. همیشه عین کلاغ است. حالا می آید نوک می زند به زنگ و بعد بالهایش را دو بار بازوبسته می کند و دو قدم می رود عقب. از همان جا زل می زند به دوربین کوچولوی دم در.انگار به قالب صابون نگاه می کند. در را که باز می کنند با دو جست کلاغی می پرد تو.
وقت خوبی آمده اید. حتما خوشتان می آید. الان است که سر من خیلی شلوغ شود. همه دارند برای نهار می آیند خانه.
این یکی را ببینید.جوجه اردک زشت است. پسر بچه طبقه 5 واحد 19. راه رفتنش را نگاه کنید. ببینید چطور با هر قدمی باسنش را به چپ و راست می دهد و لبهایش دو قدم جلوتر از خودش می آیند. جوجه اردک زشت را تصورکنید که کوله پشتی انداخته است و ریگهای کف خیابان را شوت می کند. زنگ خانه شان را می زندو کله اش را می چسباند به در و با سر هولش می دهد تا در را که باز می کنند همانطوری مثل بز بیاید داخل.
ا.. ا ... ا . امروز زود آمد. نکند دوباره قرار است ...
این دختر را می بنید. دختر طبقه 14 واحد 53 است. همان که قیافه اش مثل خودش است. صورت گرد و تپل و چشمهای درشت و سبزش را ببینید چه به هم می آیند وبینی قلمی و چانه فندقی و لبهای قیطونی اش چه متناسب اند.
نه، مثل خودش نیست. مثل فرشته هاست. نه، مثل خودش است چون خودش مثل فرشته هاست.
ببینیدش . راه رفتنش را ببینید. مثل آهو راه می رود همانطور که توی شعرهاست. حالا می آید مثل آدمهای حسابی زنگ را می زند و آرام رو به در می ایستد تا در باز شود. آرامشش افسانه ای است. انگار از قصه ها بیرون آمده یا از آسمان. توی آسانسور هم همینطوری می ایستد. هر موقع می خواهم به یادش آورم همین شکلی است.
چند وقت پیش یک خواستگار داشت. یک مارمولک. با خانواده اش آمده بود. خانواده مارمولکها. آمدند دم در زنگ زدند. انگار پنجه هاشان پهن شده بود به در و دستگیره و زمین. صورتشان را مدام به چپ و راست می تاباندند و نگاه مارمولکی می کردند. تا دیدمشان فهمیدم برای چه آمده اند . دلم می خواست له شان کنم.
فردا صبح دختر که می خواست برود-همان فرشته را میگویم- چشمهایش سرخ شده بود و باد کرده بود. انگار از مارمولک خوشش نیامده بود.آخر منتظر شاهزاده است. خودش گفت. آنروز که با آن دوست سنجاقکی اش آمده بود. همان دوستش که عینک گرد ته استکانی دارد و دهن وچانه اش 20-10 سانتی عقب تر از چشم ها و دهان ورقلمبیده اش است. به آن دوستش می گفت. دم در که می خواستند با هم خداحافظی کنند. می گفت هنوز شاهزاده اش سوار بر اسب سفیدش نیامده. می گفت می خواهد منتظرش بماند.
ولی من شاهزاده ندارم. من فقط اسبم. یک اسب سفید.
یک اسب سفید که گیرش انداخته اند داخل این آپارتمان فسقلی که فقط یک پنجره دارد به سمت دیوار برج روبه رویی. همه سوراخهای دیگرش را هم گل گرفته اند. فقط همین دریچه کوچولو مانده است به دم در.
آپارتمان من طبقه دوم است. بالاتر نرفتم چون از بلندی می ترسم. خوب طبیعی است که اسب از بلندی بترسد. طبقه پایین هم گفتند برای ماشین هاست نه اسبها.زندگی داخل این آپارتمان برای اسبها خیلی سخت است. به خصوص توالتهاشان. حتی نمیتوانید تصور یک اسب را بکنید که روی توالت فرنگی نشسته است. ویا چون از بوی تاپاله اسبی خوشش نمی آید روزی صد بار بی خودی سیفون را می کشد.
راستی بین خودمان باشد فرشته خانم هم اسب است.آن روز که دم در آسانسور سر ساعت منتظرش بودم تا بیاید فهمیدم. با هم سوار آسانسور شدیم. تنها بودیم. یک نگاه عاشقانه اسبی به او کردم و یالهایم را تکان دادم.او هم سرش زیر انداخت و با ناز یالهایش را که زیر مقنعه پوشانده بود تکان داد و بعد کپلش را. نازش ناز اسبی بود. همینطور کپلش. خوب من اسبم و اسبها را خوب می شناسم.
بعد من یک شیهه عاشقانه کشیدم و او هم شیهه کشید.بعد می خواست بدود و من دنبالش کنم ولی آسانسور کوچک بود، مشکلات شهری شدن اسبهاست دیگر. من تا آمدم به خودم بجنبم رسیدیم طبقه 14 . او باز هم شیهه کشید و دوید بیرون. همه جانورهای طبقه 14 از خانه هایشان بیرون دویدندو من را گرفتند. نمی دانم چرا کتکم زدند. از دکتر که پرسیدم گفت تو مریضی. ولی آنها مریض بودند.آنها که مرا آن قدر کتک زدند. به دکتر هم گفتم ولی او می گفت من مریضم چون صبح تا شب می نشینم و از توی این صفحه خیابان را نگاه می کنم. شما بگویید . یعنی اسبی که دلش از آپارتمان می گیرد و بعد یک سوراخ به بیرون پیدا می کند که می شود مایه دلخوشی اش مریض است.
یعنی شما هم که مثل من زل زده اید به این صفحه مریضید.
دکتر می گفت هر موقع از این صفحه به بیرون نگاه نکنی خوب شده ای. من هم می خواهم دیگر نگاه نکنم. می خواهم بروم و دنبال یک شاهزاده بگردم. می دانم فرشته من اسب است . الان هم هر وقت مرا می بیند شیهه می کشد و می دود. اگر شاهزاده بیاورم حتما ردش می کند و با من ازدواج می کند.
چند روز است خوب که فکر می کنم می بینم دلیلی ندارد که فرشته اسبی من نخواهد با یک اسب ازدواج کند.اصلا شاید من اسب نیستم.شاید به خاطر شباهت ظاهری اشتباه کرده ام چند روز پیش که فرشته اسبی را دیدم در شیهه کشیدنش می گفت خر. شاید واقعا یک خر باشم که شبیه اسب شده. شاید هم به همین دلیل است که همیشه کتک می خورم. آخر اسبها را که نمی زنند. خرها را میزنند.
علیرضا کرباسیون
۱ آذر ۱۳۸۵ ۱:۰۲ قֽظֽ
نظرات ۳
سلام ممنون از نوشته هات جالب بود
مرسی . چیزی که برای من جالب
بود در اوایل نشان دادن نوعی
گیز بود . همان نگاه آمیخته با لذت در اندیشه ی لکان و رفتن به سوی رانه ی مرگ . انتظار وارد شدن المان آیفون تصویری در اواسط کار را داشتم که جور دیگری شد. در لذت بردم. مرسی.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
ایده جالبی داشتید ولی میتوانست بهتر شخصیت پرداازی شود . در کل خوب بود .