| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  آذر  

سعیده سیاحان

آذر گفت:"يه ساعت بيشتر کار نداره. "دختر چادر مشکی را برداشته بود و داشت مقنعه‌ی ‌سياه را که با کش به سرش چسبانده بود، درمی‌آورد. آذر قيچيِ دُم باريکِ تيزی را از توی کشوی ميز توالتِ قهوه‌ای و بزرگش درآورد، تيغه‌هايش را چند بار به هم زد و به دختر اشاره کرد تا روبه‌رویِ آينه‌ی لکه‌لکه و ترک خورده‌ی ‌ميز بنشيند. دختر روی‌صندلی نشست و دست‌های سفيدِ حنا بسته را روی موهای قرمز کشيد و سرش را پايين انداخت. آذر چانه‌ی دختر را بالا آورد و گفت:"صورتش خاليه، زياد کار نداره". مادر که چادر و مقنعه‌ی دختر را مچاله کرده بود و رویِ چهار پايه ، پشت سر دختر نشسته بود گفت:"فدایِ دستت آذر خانوم. الهی خير ببينی!از وقتی تو محل اصلاحی بازکردی بيشتر دخترا به صرافت افتادند. ننه سکينه پوسِشونو می‌کند. "آذر لبخندی زد و گفت:"يادِشونَم می‌دم آ!"مادر گفت:"خدا عاقِبتِتو به خير کنه !پس هنوز مردایِ ما رو نشناختی!"آذرلب‌های کلفت و گوشت‌آلودش را بست و مشمای آبیِ چروکی را از توی سبدِ کنار اتاق برداشت، تکانی داد و آن‌را دورِگردنِ دختر سنجاق کرد. دختر زيرِچشمی‌نگاهی به‌ آينه‌ی ترک خورده‌ی ميز آرايش انداخت:"دختری با موهای صاف بلندِ حنا بسته و لُپ‌های پُر خون و لبخندی که بايد پنهان می‌شد"آذر گيره‌های فلزی را روی ميز ريخت و همان طور که با يک دست کشِ کلفتِ زيرشلواری را از موهای بافته‌ی دختر می‌‌کند و گره‌های بافت را از هم باز می‌کرد، بادست ديگر و با آب‌پاش موهای دختر را نم زد. از توی آينه نگاهی به دختر که سرش را پايين انداخته بود انداخت و گفت:"چه مُدلی بزنم برات؟"مادر گفت:"فدای دستت آذر خانوم، زياتی کوتاه نشه، می‌ترسم آقاش دعوا راه بندازه، می‌دونی که مردای ما اعتقادی به موی کوتاه ندارند، با شهريا فرق می‌کنند." آذر گفت:"اينجام که چسبيده به شهره، چيزی فاصله نداره." مادر گفت:"قربونِ دهنت!به شهر چسبيده‌ اما کُنش و مرامش همونيه که بوده. . . عقدِ نرگس يادت نيست؟!سرِ مویِ کوتاهش چه‌ الم شنگه‌ای به پا شد؟پسره جونمرگ نشده تا آخر عقد نذاشت نرگسه چادر مشکی را برداره. دختره با اينکه خبريش نيست، اما ماشالا زيرِ دست و پنجه‌ی شما مقبول شده بود. چه می‌شه کرد، مرامه ديگه!" آذر قيچیِ باريکش را برداشت و تيغه‌های آن‌را از هم باز کرد. مادر نيم خيز شد و گفت:"مرامه ديگه، چه می‌شه کرد!عزت رو يادت هست؟آذر گقت:"کلوش می‌زنم، بهت میياد، صورتت را جمع و جور می‌کنه. " مادر گفت:"دختره زبون بسته خوب شده بودآ، اما اصغرِخواهر شوهرم سرِعقد گفته بود عينِ خرم شدی!دو سال پيش دُمِ خرش کنده شد. خير نديده گفته بود زنِ موکوتاه مثه خرِ بیدُم می‌مونه!"آذر خنديد. عينک نزديک‌بينِ دور قرمز را به چشم گذاشت و با قيچی باريکش مشغولِ چيدن موهای قرمز دختر شد. مادر نيم‌خيز شده بود و به موهای دختر که دسته دسته‌ از زيرِ تيغه‌های قيچی آذر خانم بيرون می‌آمد نگاه می‌کرد:"فدایِ دستت!زياتی کوتاه نشه. عينِ موهای خودِتون. ماشالا خيلی مقبوله. " آذر تارهای يک دست و قرمز ِمو را گرفت و به‌ آينه نگاه کرد":موهای مشکیِ پُرپُشت و مجعد که با کليپسِ صورتیِ بزرگی روی سرش بسته شده بود. " دختر از توی آينه نگاهش را به موهای صاف و بلند دوخت. موهای قرمزِ بلند روی کمد شيشه‌ای ِ آذر خانم که پر از موهایِ رنگارنگ و مدل‌دار بود خوابيده بودند و روبه‌روی آن‌ها دختری روی صندلی نشسته بود با لپ های قرمز و موهای قرمزتری که مثل خر اصغر شده بود!
مادر رویِ چهار پايه ‌آرام گرفت. آذر لگن مسیِ بزرگی را وسط اتاق گذاشت و گفت:"پاشو بيا، بايد سرت را بشورم. " دختر کنار لگن به سختی سر پا نشست و سرش را توی آن گرفت. آذر شامپو را رویِسر دختر ريخت و با انگشتان بلند و سياهش موهای قرمزِ کوتاه را چنگ زد. دختر زيرِ پنجه‌های آذر خانم لبخند میزد. بویِشيرين شامپوی آذر خانم هيچ شباهتی به صابون‌هايي که ننه سکينه‌ از پيه گوسفند می‌ساخت نداشت. اين نکته را مادر گفته بود وقتی آذر مايع قهوه‌ای و غليظ شامپو را رویِ سرِ دخترش می‌ريخت. آذر موهایِ دختر را شُست و حوله‌ی بنفش را روی سرش انداخت. دختر همين‌طور که حوله را محکم روی سرش گرفته بود، روی صندلی نشست. وقتی آذر با دُم شانه‌ی باريکش موهای دختر را تقسيم می‌کرد و آن‌ها را با گيره می‌بست، مادر زيرِ لب گفته بود:"خدا به خير کنه. " آذر گيره‌ها را يکی‌يکی باز کرد و موهايی را که با مهارت ميان دو انگشت گرفته بود چيد. دختر سرش را پايين انداخت. انگشت‌هایِ سياه و ناخن‌های بلند و لاک زده‌ی آذر خانم که‌ از توی ِ دمپايی‌های سفيدِ چوبی بيرون زده بود، تقريباً رویِ زمين می‌کشيد. دختر به‌ انگشتهایِ حنا بسته‌ی پُرش که در يک رديف و تا لبِ دمپايیِ پلاستيکی آمده بود نگاه کرد. آذر گفت:"سرت رو بيار بالا".

موهای دختر تمام گردن کوتاه و سفيدش را پوشاند بود، اما به سختی تا روی شانه می‌رسيد. آذر مشمایِ چروک را باز کرد و گفت:"مبارکه. " مادر گفت:"قربونِ دستتون" و زيرِ لب ادامه داد:"خدا خودش به خير کنه. “ دختر نگاهی به مادر انداخت و سعی کرد لب هايش را جمع و جور کند.
روسری سفيد و سه گوشی که‌ آذر خانم به دختر داده بود، به سختی دورِ سرش بسته می‌شد. مادر گفت:"فدایِ دستتون آذر خانوم! زياتی خالی نشه. می‌ترسم آخر سالی از مدرسه بيرونش کنند. " آذر همان طور که نخِ سفيد را دور گردنِ باريک و درازش انداخته بود و سرِ ديگر آن‌را بين انگشت‌هاش قلاب می‌کرد،گفت:"مگه کلاسِ چندی؟"مادر جواب داد:"کلاسِ هفته، تا همين جا بسه. آقاش می‌گه دختر همين‌که بتونه دو کلوم روزنومه و چارتا نمره کوپن بخونه بسه. آقاش می‌گه دختر رو هر چی زودتر بيرون کنی بهتره، توقعش کمتره. " دختر لبخندی زد و به صورتِ سياه و لاغر و پُرلک آذر خانم که‌ از زيرِ کرم های سفيد، دانه دانه بيرون زده بود، نگاه کرد و زير لب گفت:" هر چی زودتر بهتر!"
آذر قلاب را روی ابروهای پُرپُشت دختر گذاشت و موهای درشت آن‌را کند. اشک در چشمانِ دختر جمع شد . آذر گفت:"دردت اومد؟"دختر ابروهاش را بالا انداخت و به چشمان درشتِ آذر خانم که‌ از پشت عينک به بزرگی چشم های يک گاو شده بود، خيره شد. آذر گفت:"به سلامتی داماد چی کاره هست؟"مادر گفت:"چه می‌دونم والا، کارِدرست و حسابی که نداره، کارگره، عملگی هم می‌کنه، روزام می‌ره کارخونه. دو ماه ِ ديگه‌ام بايد بِرِه سربازی. آقاش گفته هر چی زودتر عروسی کنند، بهتره. از شما چه پنهون يه نون‌خور کمتر!"

قرمزیِ لپ‌هایِ دختر در صورتش گم شده بود. آذر نخ را گلوله کرد و آن‌را توی تشتِ کف انداخت. با پهنایِ شست ابروهایِ دختر را صاف کرد. دختر روسری را برداشت و جلو آينه‌ ايستاد. آذر گفت: "مبارکه. " مادر مقنعه را به دختر داد و با غيظ گفت: "سرت کن بريم، خير نبينی الاهی!"آذر خودش را مشغولِ جمع و جور کردنِ اتاق نشان داد. مادر اسکناسِ مچاله شده‌ای را رویِ ميز گذاشت و گفت:"قابلِ شما رو نداره!"آذر گفت:"حالا چه عجله‌ای بود. میذاشتيد ، درستش که کردم يه‌جا حساب می‌کرديم. مادر رويش را محکم گرفت و گفت:"نه!آقاش داده. نگيری خرج می‌شه. " آذر اسکناس را توی جيب گذاشت و بالبخندی که تهِ صورتش نشسته بود گفت:"به سلامتی کی جشنه؟"صدایِ مادر از زيرِ چادر گفت:"جشن که نيست. فردا عقدِه، يه هفته ديگه‌ ام می‌برنش. آقاش به عقدِ زياد اعتقاد نداره، می‌گه هر چی زودتر بهتر. تشريف بياريد شمام، سر فراز می‌کنيد. " آذر لبخندی زد و گفت:"ممنون. فردا دو تا عروسِ ديگه‌ام دارم. مالِ او محلند. " و به دختر گفت:"ايشالا فردا اولِ وقت بيا زودتر درستت کنم. "مادر گفت: سايتون کم نشه. " و زيرِلب غرغر کرد تا در بسته شد. آذر پول را از جيب درآورد و تویِ کشو گذاشت. جارویِ دسته بلندش را برداشت و مشغولِ جارو کردن موهای قرمز شد. به کمدِ شيشه‌ای که رسيد، جارو را کنار گذاشت،کشِ کلفت را برداشت، انتهایِ موهایِ قرمز را با آن بست، جلوِ آينه‌ ايستاد، موهای قرمزِ صاف را رویِ پوستِ لکه لکه‌ی سرش گذاشت و همان طور که به‌ آينه خيره ماند بود، زير لب گفت:" هرچی زودتر بهتر!"

سعیده سیاحان
1376


   ۱ آذر ۱۳۸۵ ۱:۰۱ قֽظֽ
نظرات ۱

فضای یک آرایشگاه روستایی و تعصباتی که قبلا در مورد ظاهر و آرایش دختران وجود داشت که متاسفانه کاملا از بین رفته است به خوبی در متن تصویر شده بود . موفق باشید و پیروز


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض