بخت يار

به نام آنكه هستي نام از او يافت
بخت يار
( بازي نامه )
نوشته ي : مهدي دوگوهراني
صحنه : فضاي خالي
شخصيت : بخت يار
( دود و غبار . از ميانش ، بخت يار مي آيد . جنگاوريست ، جوان و قوي اندام . خودي بر سر ، زرهي بر تن ، سپر ، كمان و تيرداني بر پشت ، و شمشيري در مشت دارد . او شمشير را بر زمين ، فروكرده . پيش پاي آن ، سر بر خاك نهاده . به سجده مي رود . ناگهان ، صداي جغد ! بخت يار ، سر بلند كرده . نگاهش حيران . با خود ـ و يا ما ـ صحبت مي كند !)
من ، بخت يار ، شهادت مي دهم كه بايد ، به مانند آدميان دوروي صفت ، در ظاهر ، بر چشم و زبان ، نيك بود ، اما در باطن ، بر سر و دل ، بد ! چرا كه چشم و زبان ديدنيست ، اما سر و دل ، ناديدني ! بايد در ظاهر ، چون سگي ، مطيع ... چون گاوي ، باركش ... و چون الاغي ، نادان بود ! اما در باطن ، چون روباهي ، زيرك ... چون گرگي ، درنده ... و چون ماري ، زهرآگين ! اينست رسم زمانه كه من نكردم و حال ، سزايش را مي كشم ! (مكث ) ما آدميان ، همگان آدميم ، به اسم و يكسانيم ، به زبان . اما در عمل ، تفاوت داريم از هم . به مانند سگان ،كه همگان سگند ، اما بر حسب چابكي و تنبلي ، تيزهوشي و كندهوشي ، باوفايي و بي وفايي ، و يا نيكي و بدي ، از هم سوايند ! آري ! آدمي نيز ، اينچنين است كه سگ است ! ( مكث ) من مي پنداشتم ، آدميان يكسانند . نيكند . نيك سرشتند .اما ـ نه ! حقيقت ، چيز ديگري بود ! حقيقتي كه بعدها دريافتم .آنگاه كه از دورويان شنيدم و كردارشان ديدم . دوروياني كه پيش تو ، گرامي ات مي دارند ، اما پشت تو ، دشنامت مي دهند ! ( مكث ) من ، بخت يار ، شهادت مي دهم كه در شبي از شب هاي خدا ، به دنيا آمدم . در سيزدهمين شب ، از اولين ماه سال ! به پاس گذر از بدشگوني سيزده ، نامم را ، بخت يار نهادند . قرباني كردند . فديه ها دادند . اما من كه بخت يارم ، اعتراف مي كنم كه بخت ، يارم نبود ، هيچ ، و نحسي سيزده ، دامانم را گرفت تا ابد ! ( صداي جغد ) دودماني كه من از پي آن آمده بودم ، نياكاني بودند ، اصيل و خوش مرام . ايشان را مال ، به قدر بايسته بود . اما توانگر نبودند ، هيچ ! پدرم ، خدايش رحمت كناد ، در كودكي ام ، درگذشت و مادرم را ، كه من ، تك فرزندش بودم ، تنها گذاشت . از پدر ، برايم ، چيزهايي به ارث ماند : يك شمشير ، يك نيزه ، يك سپر ، يك كمان ، يك تيردان و يك اسب . تو گويي از كودكي ، ناف مرا ، از براي جنگاوري ، بريده بودند ! پس من كه بخت يار بودم ، به آنها ، آن افزار جنگي ، خو كردم . من از بچگي ، از خيلي ـ خيلي بچگي ، فنون رزم آوري و كار با افزار جنگي را آموختم . آنقدر آموختم و آموختم تا در جواني ، براي خود ، يلي شدم . من در شمشير بازي و نيزه اندازي ، بهترين ... در اسب سواري و كمان اندازي ، برترين ... و در سپر بازي ، بي همتا بودم . من استادي ، به تمام بودم . جوانان ديارم ، به من رشك مي بردند . چرا كه من ، يك سر و گردن ، برتر و بالاتر از همسالانم بودم . من ، غرق در شادي بودم . از خوشي ، در پوست خود ، نمي گنجيدم . غافل از آنكه نمي دانستم ، سپهر ، هميشه بر مدار خوشبختي انسان نمي چرخد ! ( صداي جغد ) زيستن چون ، آهي را مي ماند . چون نسيمي ، زودگذر . رفت و آمدي ،كوتاه دارد . بي بازگشت . به مانند تيري كه پرتاب كني . ما آدميان ، به مانند زورقي ، دل شكسته را مي مانيم كه در امواج سهمگين طوفان زندگي ، به اين سو و آن سو در حركتيم . بدون آنكه بدانيم ، به كجا مي رويم ! مي مانيم ، بي آنكه بدانيم ، چرا مي مانيم ! و مي ميريم ، بي آنكه بدانيم ، چرا مي ميريم ! ما ندانسته ، عمل مي كنيم . چرا كه حقيقت را نمي دانيم . ( مكث ) شنيده بودم : (( تقدير آدمي هر چه باشد ، زندگي آدمي ، همان خواهد شد . )) اما من ، كه بخت يار بودم ، يقين داشتم ، مي توانم ، تقديرم را ، زير و رو كنم . حال آنكه ، تقدير ، مرا زير و رو كرد ! ( صداي جغد ) هنوز به ياد دارم . بيست بهار ، بر من گذشته بود . مادرم ، خدايش رحمت كناد ، به پيش پدر، شتافته بود . من بر سر گور آنان ، مشغول راز و نياز بودم كه نا گاه خبر رسيد : (( شيري ، به ميدانچه آمده . بچه اي را ، دريده . مردمان را ، ترسانيده ! )) من ، بي فوت وقت ، به ميدانچه رفته . شير را ديدم . نه ! هيولايي را ديدم ! چرا كه او ، آن شير ، چهار برابر، يك شير بود ! شير ، مرا ديد . به سويم ، دويد . من سريع ، تيري برداشته . به سويش ، نشانه رفتم . تير ، بر پيشاني اش نشست . اما شير ، بر زمين ننشست ! او ، آن شير ، باز هم ، در كار دويدن بود ، به سوي من ! پس من ، تير دوم را نشانه رفتم . اين بار ، به سوي پايش . پاي ـ راست ـ او . تير ، بر پايش نشست . اما ـ شير ـ نه ! او مي آمد و مي آمد ! تيري ديگر . پايي ديگر . شير نشست . نه ! زانو زد . من تيري ديگر ، نشانه رفتم . اين بار ، بر پشتش . نعره ي شير ، به آسمان رفت و به دنبالش ، او ، از براي ابد ، به خواب رفت ! او خاموشي گزيد و به دنبالش ، عرق سردي ، از پيشاني ام چكيد ! ( مكث ) داستان آن شير و من ، دهان به دهان ، چرخيد و چرخيد ، تا به گوش همه رسيد . حتي به گوش شاه . پيكي آمد . خبري آورد : (( شاه ، ديدار مرا در سر داشت !)) رفتم . هنر نمايي ها كردم . مقبول افتاد . هم ركاب شاه شدم ، از براي شكار . من در مدت زماني كم ، مصاحب شاه شدم . او مرا ، چون فرزندي كه هيچ نداشت ، گرامي مي داشت . هنوز به ياد دارم . روزي او ، شاه ، مرا فرا خواند و گفت : (( بخت يار ! خداوند را شاكرم . چراكه پسري ، چونان تو را دارم ! )) من سربلندترين و پرآوازه ترين ، مرد شاه نشين شدم . همگان ، احترامم مي كردند . از وزيران و دانشوران گرفته تا بزرگان و شاعران . از حكيمان و منجمان گرفته تا مشاوران و نديمان . آنان ، درباريان ، جملگي از من ، به نيكي ياد مي كردند . همگان از من ، خوشنود بودند و با من ، مهربان . اما ـ نه ! حقيقت ، چيز ديگري بود ! ( صداي جغد ) خبر رسيد : (( تورانيان ، گستاخي نموده . باج و خراج ساليانه ، نداده اند ! )) مي گفتند : (( تورانيان ، سر به شورش برداشته . تدارك جنگ نموده اند ! )) از اين خبر ، همگان نگران شدند . و اين نگراني ، به جا بود . چرا كه ايران زمين ، از آن ما بود . بزرگان و درباريان گفتند : (( بايد سپاهي ، تدارك نمود ! )) شاه گفت : (( قبل از تدارك ، بايد كه سرداري پيدا نمود ! )) و شاه ، راست گفته بود . چرا كه در جنگ ، سردار جنگي ، مهمترين بود ! پس همگان ، به ياد سرداران ، پيش از اين افتادند . آناني كه ساليان پيش ، جنگيده بودند . اما سرداران ، سردارن قديم ، ديگر ، پير شده بودند . آنان ، سردارن قديم ، ديگر ، اهل بزم بودند و نه ، رزم ! مردمان ، نگران . درباريان ، هراسان . شاه ، ترسان . همگان ، در پي يك چيز : (( سردار ! سرداري بايسته و شايسته كه بتواند ، دشمن را بتاراند ! )) روزها گذشت . و من ، متعجب شدم . متعجب شدم كه چرا شاه ، تعجيل نمي كند ؟! تدارك جنگ نمي كند ؟! سردار ، پيدا نمي كند ؟! من گيج و گنگ بودم ، از اين ماجرا . حال آنكه ، حقيقت ، چيز ديگري بود ! ( صداي جغد ) روزي او ، شاه شاهان ، بزرگ اين سامان ، مرا فرا خواند و گفت : (( بخت يار ! سردار ، تو باش ! )) پس من ،كه بخت يار بودم ، سپاهي فراهم نمودم ، بايسته و شايسته . از نيزه داران و كمانداران و شمشير زنان گرفته ، تا گرزداران و سنگ اندازان و اسب سواران . همگي ورزيده و جوان . دبدبه و كبكبه ي سپاه ، سپاه من ، هر آدمي را ، بر سر شوق مي آورد . مردم ، ما را نظاره مي كردند . زنان ، از پير گرفته تا جوان ، از پشت بام خانه هاشان ، نگاهمان مي كردند . كودكان ، از پي ما ، تند مي دويدند . پيرمردان ، اشك شوق مي ريختند . همگان با جوانان خود ، وداع مي كردند . آنان ، مردمان ، بر ما ،گل مي ريختند و بدرقه مان مي كردند . من ، سرخوش بودم و شادمان . پس ، به همراه سپاهم ، به جنگ رفتم . ما شهرهاي ايران را ، يك به يك ، پشت سر گذاشتيم . ما بين راه ، هر جا خيمه زديم ، با يكديگر ، هم پيمان شديم كه يا ، پيروز ميدان باشيم و يا ، جان از كف دهيم . به ياد دارم كه اين گفته را ، چندين و چند بار ، از دهان سپاهيان خود شنيدم : (( تا خون در رگ داريم ، بخت يار را ، ياريم ! )) پس من ، سر خوش از همدلي سپاهم ، رفتم و رفتم ، تا به مرز رسيدم . رودي بزرگ و پهن ، ايران و توران را ، از يكديگر جدا مي نمود . ما ، در جلوي رود مانديم . صف كشيديم . اما پيش روي خود ، هيچ نديديم ! تنها ، رود بود و رود ! نه ، پرنده اي ، پر مي زد و نه ، چرنده اي ، پرسه ! پنداشتيم ، زود آمده ايم . يا تورانيان را ، با سپاه طويلمان ، به عقب رانده ايم . اما ـ نه ! حقيقت ، چيز ديگري بود ! ( صداي جغد ) من به سپاهم ، فرمان دادم ، كه به عقب رفته . در ميان جنگل ، پنهان شويم . مي پنداشتم ،تورانيان ، با نديدنمان ، گمان كنند ، به نبودنمان . شايد از حيلتمان ، آنان به آب زنند و به ايران آيند و وارد جنگل شوند و در داممان افتند . پس ، به عقب رفتيم . به ميان جنگل رفتيم . جنگلي ، پر از درختان بلند و سر به فلك كشيده . خيمه زديم . استراحت كرديم . نگاهبان و ديده بان گذاشتيم . مانديم و مانديم ، تا شب . شب كه شد ، من فرامين لازم را داده . به خيمه ام رفتم . من خوابيدم . من خواب ديدم كه در خوابم و دارم ، خواب مي بينم ! در خواب خواب من ، هيچ نبود ، جز من ! نه سپاه دشمن بود و نه ، سپاه من. ناگاه در خواب ، صدايي شنيدم . صداي جغد . همان ، نوحه گر شوم ! چرخيدم . جغد را نديدم . صدا آمد . صدايي ديگر . به اطراف ، چرخيدم . به هر سو ، نگريستم . اما هيچ ، نديدم . صدا ، مي آمد و مي آمد ! از كجا ؟ نمي دانم ! ناگهان ، آسمان را ديدم . از آسمان ، باران تير مي باريد ! تيرهاي جنگي ! تو گويي ، هزار ـ هزار مرد جنگي ، از فراز ابرها ، باكمان خود ، تير مي ريختند ، بر زمين ! من از باران تير ، ترسيدم . پس به سپرم ، چسبيدم . من سپر را ، بر سر خود گرفته . خسبيدم . تيرها ، مي باريد و مي باريد . آنقدر باريد تا سپرم ، از هم دريد ! پس من ، بي سپر ، به دنبال سرپناه ، چرخيدم . به ناگاه ، جنگل را ديدم . به سويش ، دويدم . اما به آن ، نرسيدم . چرا كه بين راه ، لغزيدم . من ، زمينگير شدم . چرا كه تير ها ، بر من مي باريد . همگي ، بر پشتم . آنقدر باريد و باريد تا از من ، خارپشتي ساخت ! من از درد تيرها ، فريادي كشيده . از خواب پريدم . آبي نوشيده . از خيمه ، بيرون زدم . به ناگاه ، چيز عجيبي ديدم . من ، سپاهم را نديدم ! هيچ جنگاوري از سپاهم ، آنجا نبود ! من ترسيدم . ناگاه ، صداي جغد شنيدم . پنداشتم ، خوابيده ام و دارم ، خواب مي بينم . اما ـ نه ! خواب نبود ! صداي جغد بود . به سمت آب دويدم . بر صورتم آب پاشيدم . به اطراف نگريستم . نه ! سپاهي نبود ! ياري نبود ! تنها من بودم و من ، در جنگلي ، پر درخت . من به ناگاه ، خود را ميان جنگل ، در قفس ديدم ! توگويي در قفسي كه پيش از اين ، دست تقدير ، برايم ساخته بود ، خود را اسير مي ديدم ! (صداي جغد ) من ، بخت يار ، شهادت مي دهم كه آنشب ، براي اولين بار ترسيدم . چرا كه خود را ، تنها ديدم . سپاهي ، در كنارم نبود . همگي ، نيست شده بودند . تو گويي ، دشمني خيالي ، بي صدا و بي خبر ، همچون طاعون ، به يكباره ، همگان را با خود ، به جهان مردگان برده بود ! اين قصه بود ؟ اين بخت سياه ، از چه بود ؟ اين پيش آمد ، در كجاي تقديرم بود ؟ من بخت يار ، بي بخت و بي يار ، با خود گفتم : (( پس ياران من كجايند ؟)) من صدا زدم . سپاهيانم را ، صدا زدم . نه ، يك بار . نه ، دو بار . چندين و چند بار . اما صدايي نبود ، جز صداي خودم كه به سويم ، باز مي گشت . آري ! من ، بخت يار ، تنها بودم و تنها ، و يارانم ... نمي دانم ... در كجا ؟ پنداشتم ، شايد خاموشي شب ، آنان را ترسانيده . يا ترس از پيكار و مرگ ، آنان را گريزانيده ! اما ـ نه ! حقيقت چيز ديگري بود ! (صداي جغد ) مانده بودم كه چه كنم ؟ بمانم ؟ يا برگردم ؟ من ، نه ميل ماندن داشتم و نه ، روي برگشتن . بمانم كه چه ؟ سپاه توران را ، يك تنه ، برانم ؟! مگر مي شد ؟ برگردم ؟ چگونه ؟ بي سپاه و بي يار ؟ در اين خيال ها بودم كه ناگاه ، صدايي شنيدم . من ، شمشير كشيدم . خود را ، پنهان كرده . منتظر ،آمدن دشمن شدم . در ميان درختان ، يك سياهي ديدم . يك سياهي ، به هيئت آدمي . سياهي ، آمد و آمد تا آشكار شد . دشمن نبود . يار بود . جنگاوري ، از سپاه من بود . به ديدنش ، شوق كرده . به سويش ، شتافتم . من از او ، از جنگاورم ، احوال يارانم را ، پرس و جو نمودم . او ، امان خواست ! گفت تا من ، به او امان ندهم ، سخني نمي گويد! پس ـ امان دادم . و او ، سخني گفت ، باورنكردني . او ، از رازي ، سر به مهر مي گفت كه من ، هيچ ، از آن نمي دانستم . او گفت : (( سركرده ، بعد از خواب من ، سپاهيان را جمع نموده و از جانب شاه ، سخن رانده كه ، بخت يار ، سردار نيست ! بخت يار ، دشمن است ! و اين جنگ ، جنگ با توران نيست ! جنگ با بخت يار است ! شاه شاهان ، جنگي خيالي ترتيب داده تا در جايي ، خالي از چشم مردمان ، بخت يار را ، به سزايش برساند ! )) و من ، بخت يار ، مانده بودم كه سزاي چه ؟! او، آن سپاهي ، مي گفت : (( شاه مي پنداشته ، بخت يار ، آرزوي تاج و تخت شاهي را در سر داشته ! )) خيالي كه در پندارم نبود ، هيچ ! او مي گفت : (( قرار حمله ، سپيده ي سحريست . جنگي برابر، تا سرحد مرگ ! )) و من ، بخت يار ، مانده بودم ، كجاست ، اين جنگ برابر ؟! من از آن ، نشاني نمي ديدم ، هيچ ! يك تن ، در برابر لشكري ؟! او ، آن سپاهي ، سخنش به اتمام رسيد و خاموش شد . زان پس ، رخصت خواست و دور شد . ( صداي جغد ) من در خيال شدم . چرا شاه ، با من ، اينگونه نمود ؟ مگر من ، چه كرده بودم ؟ چه خطايي ، نموده بودم ؟ به كه ، بد گفته بودم ؟ كه را ، رنجانده بودم ؟ آنقدر ، خيال كردم و كردم تا سرآخر دريافتم : (( درباريان ! بزرگان ! )) آنان ، اين پندار شوم را ، در دل شاه ، افكنده بودند . آنان مي دانستند كه من ، بهترينم . ديدند كه شاه ، احترامم مي كند . در صدر مجلس ، مي نشاندم . پس ، آن كردند كه من ، نه در خيال روزانه ام ، و نه در خواب شبانه ام ، انتظارش را نداشتم ، هيچ ! آنان مرا ، بازيچه قرار داده . به مهلكه فرستادند . مهلكه اي كه همگان ، از ابتدا ، انتهايش را مي دانستند . مبارزه اي تا حد مرگ ! مبارزه اي كه گويا ، بازنده اش ، تنها ، يكي بود و بس : بخت يار ! ( صداي جغد ) من به جنگي نابرابر ، رفته بودم . جنگ با دشمناني ، ناديدني . با دوستاني ، فراموش شدني . من ، مهره اي بودم از شطرنج كه با اشاره ي بزرگان ، به چپ و راست مي رفتم . لعبتي بودم ، در دست لعبت بازان ! ( مكث ) شبي ، هنگامه اي ديدم . و مردمي ، به تماشاي آن . خيمه اي بود ، پر نقش و نگار . و چند لعبت ، در پس آن . لعبت ها با يكديگر سخن مي گفتند . گاه ، به دوستي و گاه ، به دشمني . گاه ، از سر غم و گاه ، از سر شادي . هنگامه كه تمام شد ، تماشائيان ، سكه ريختند و رفتند . پرده به كنار رفت و خيمه ، بر چيده شد . و من ، تعجب كردم . چرا كه پشت آن پرده و خيمه ، يك مرد ، تنها ، يك مرد ، را ديدم و بس ! او ، لعبت باز آن هنگامه بود . و بساطش ، تنها يك خيمه و چند ، لعبت . كه همگي ، در يك صندوق ، جاي مي گرفت . به نزدش رفتم . گفتم : (( يارانت كجايند ؟)) گفت: (( ندارم ! )) گفتم : (( پس آنهمه لعبت را كه به حركت درآورد ؟)) گفت : (( خودم ! )) با هم ، به سخن نشستيم . سخنان شيريني مي گفت . هنوز به ياد دارم . لعبت باز مي گفت : (( آدمياني هستند كه از لعبت بازان نيز ، نيك تر ، لعبت را به حركت ، در مي آورند ! هرگاه با شخصي كه به ظاهر نيك سيرت است و در باطن ، زشت سيرت ، از سر دوستي درآيي ، مانند لعبتي ، در دستان اويي ! چرا كه او، لعبت باز ماهريست و تو را ، با سر انگشتان دست خود ، به هر سو مي راند ! )) ( مكث ) آري ! لعبت باز ، نيك مي گفت . اما من ، نمي دانستم كه او، چه مي گفت . تا آنكه بعدها ، خود ديدم و دانستم . اما ـ چه ـ دير ! ( صداي جغد ) من ، بخت يار ، به پاس (( گفتار نيك ، رفتار نيك ، پندار نيك )) آن كردم كه در خور، يك انسان بود . حال آنكه ، اين سه ، بازيچه ي دست مشتي ، نامردم دوروي صفت بود . آناني كه به من و شمايان ، رسم نيكي آموختند . اما خود ، از نيكي ، يادي هم نكردند ، هيچ ! ( صداي جغد ) حال ، من ، بخت يار ، مانده بودم كه چه كنم ؟ با آنهمه نامردمي و دو رويي ، به كجا بگريزم ؟ در كجا ، بيتوته كنم ؟ من مي بايست كه خلوت مي كردم . بايد ، سايه اي ، جاي تاريكي ، سكنج اطاق و يا بيغوله اي ، پيدا مي كردم تا در آن ، چمباتمه زنم و اشك بريزم تا بلكه شايد ، دل اندوهگينم را ، از آنهمه سختي ها ، خالي نمايم . ( مكث ) مادرم ! زمين ! چه تواني داري كه اينهمه ، نامردمي و دورويي را ، تاب مي آوري ؟ يك بار آن ، پشت مرا فرسود ! تو چه گونه ، اينهمه سختي را ، يك تنه ، بر دوش مي كشي ؟ ( صداي جغد ) من مانده بودم كه چه كنم ؟ بگريزم ؟ و يا بمانم ؟ گريختن كه ، در شان من نبود . اما آن جنگ هم ، جنگي عادلانه نبود ! ماندن هم كه جايز نبود . چرا كه بازنده ي آن ميدان ، از ابتدا مشخص بود . من نمي ترسيدم . ديگر چه داشتم كه از دست دهم ؟! با خود گفتم : (( بگذار بشود ، هر آنچه كه مي خواهد بشود ! اين راهيست كه پيش روي منست . از آن گريزي نيست ، هيچ ! ناچار بايد ، از آن بروم . اما چه اميد ، از آينده ؟ اين راه ، مرا با خود ، به كجا مي برد ؟ سياهي ؟ و يا روشنايي ؟ كدام ؟ اي كاش ، جام جهان بيني داشتم تا از آن مي ديدم . آينده را مي ديدم ! )) ( صداي جغد ) من ، بخت يار ، شهادت مي دهم ،كه دشمن ، در جلو نبود . در هيچ كجا نبود . چرا كه ناديدني بود . آيندگان ، شاهد باشند كه من ، بخت يار ، به جنگي ، نابرابر رفتم . من ، قوي بودم . اما دشمنان ، زيرك . كه زيركي شان ، دورويي بود . و دورويي شان ، عظيم ! چيزي كه من ، بخت يار ، در خود ، به ارمغان نداشتم ، هيچ ! ( صداي جغد ) آيندگان ، شاهد باشند كه من ، بخت يار ، به تير دشمنان ، از پاي ، در نيامدم . آن تير ، از آن ، ياران بود ! ياراني كه به يك اشارت ، چهره ، بدل نمودند ! آنان ، ياران ، ناديدني بودند ! آنان ، با من ، هم ـ قسم بودند ! آنان ، از پشت ، بر من ، زخم زدند ! آنان ، بخت يار را ، ياري نمودند ! آنان ، از زمين و زمان ، بر من ، سردارشان ، باران رحمت فرستادند ! آنان ، مهرورزي نمودند ! و من ـ ماندم ! نه ، تير انداختم و نه ، شمشير كشيدم ! من ـ بر ـ كه ـ تير ـ مي انداختم ؟ من ـ بر ـ كه ـ شمشير ـ مي كشيدم ؟ بر ـ ياران ؟ نه ! نمي شد ! آدميان ، شاهد باشند كه من ، در جنگي نابرابر ، شكست خوردم . تقدير من ، اين نبود . چرا كه آن جنگ ، جنگي نابرابر بود ! من ، بخت يار ، شهادت مي دهم ، كه به ميل خود ، به دنيا نيامدم و به ميل خود ، از دنيا نرفتم . چرا كه من ، جنگاور به دنيا آمدم و جنگاور ، از دنيا رفتم . اين ، حق من نبود ، هيچ ! من ، بخت يار ، شهادت مي دهم كه دشمنان ، ديريست ، شمشير نفاقشان را غلاف كرده اند . اين تيغ دوستانست كه در قفا و ناديدنيست ! از زخم دوست ، بايد هراسيد كه زهر آگينست !
( بخت يار بر مي گردد . پشت به ما مي ماند . بر پشتش ، چندين و چند تير نشسته . و او را به خارپشتي ، بدل نموده ! خارپشتي كه از تيرهايش ، خون مي چكد ! صداي جغد !)
والسلام
زمستان 77 ـ بندر انزلي
۱ آذر ۱۳۸۵ ۱:۰۱ قֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.