| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  چرخ و فلك  

الهه صادقانی

جلوي چشمام سيا شد، سيا شد، تو سرم چرخ و فلك شد، الاكلنگ شد ،خوردم زمين .هي خوردم زمين .

از اون روز مامانم خيلي مهربون شد . از اون روز كه رفتيم پيش اون آقاهه با پيرهن سفيد بلند ، لپ منو كند گفت : « پسر خوشگله .» بعد بلندم كرد زور زوركي خوابوند رو تخت كه به جاي اينكه گرم و نرم باشه، يخ و ليز بود . پلاستيكي ، نه مثه رختخواب ما كه پنبه ايه ، پارچه ايه ، نرمه . اگه آدم بخوابه رو اون كه مي چاد. اون روز كه روي سنگهاي ايوون خوابم برده بود ، مامانم نفهميده بود ، بعدش همه تنم درد گرفت ، هي سرفه كردم ، آب از بيني و چشمام اومد بيرون . مامانم گفت : « چايده بچم .» اون وقت منو برد پيش يه آقايي با همين لباسها ، اما اين نبود ها ، بهم سوزن زد . اونقدر درد اومد .اونقدر گريه كردم . داره تو سرم چرخ و فلك مي شه الاكلنگ مي شه .

خوب حالا اگه مي خوابيدم رو اون تشك يخ دوباره مي چايدم ، دوباره بهم سوزن مي زدن . زور زدم بلند بشم مامانم هولم داد كه بخوابم ، منم گريه ام گرفت . يه دفعه سقف اومد پايين ، من رفتم رو هوا ، بعد اون آقاهه نازم كرد ، ول شدم رو زمين .

تا ا ز اتاق اومديم بيرون ، مامانم منو بغل كرد تا دم خونه نذاشت پايين . نگفت : خودت راه بيا ،خودت راه بيا . اولش نمي دونم چرا منو چسبوند تو سينه اش هق و هق گريه كرد . اشكاش سرمو خيس كرده بود . مي خواستم گريه كنم كه سرمو از تو سينه اش برداشت نازم كرد . گفت : « گريه نكن عزيزم ، خوشگلم ، قربونت برم ، چيزي نشده .» بوسم كرد ، سرو كله وهمه جامو . اونقدر خوشم اومد ،خودمو چسبوندم بهش . با گوشه روسريش اشكاشو پاك كرد ، بينيشو محكم فشا ر داد و چادرشو كشيد جلو تر. هر چي باد توسينه اش بود رو يه دفعه داد بيرون . گفت : «خدا بزرگه.» . تو دلم گفتم : خدا بزرگه ؟ از صابخونمونم بزرگتر ؟ كه هروقت مي ياد بابا مي ره تو توالت قايم مي شه ، قد اين در ختهاس ؟ قد مناره هاي امامزده ؟ حالا به چه درد مي خوره ؟

اين ماشين رو ببين ، ببين چقدر بزرگه ، چقدر رنگش قشنگه ، همون روز كه گفتم خيلي مهربون شده بود، همون روز برام خريد . يادته بعد كه رفتيم خونه ،تو پشت فرمان بود ي من هل مي دادم قام قام قاام....

مامان بزرگ كه اومد خونمون ، منو بغل كرد و بهم شوكولات داد ، هشت ده تا ، خيلي ، يه مشت . گفت : « يا امام غريب ، من اين طفلو ازتو مي خوام . چشمش زدن بچمو ، چشمش زدن . » بعد يه چيزايي گردوند دورسرم و ريخت تو آتيش ، همه جا را دود گرفت ، مامان بزرگ ميون دودا گم شد .

صبح با داد بابا از خواب پريدم . اين دفعه داشت خودشو مي زد ، مامانم هم داشت خودشو مي زد . من از ترس چشمامو بستم . بابام اومد كنارش گفت : «خدا خودش مي دونه وضع مارو . مي خواي دس رو دس بذاري تا اين طفل نفله بشه ؟ تو كه ميدوني من كاري از دستم برنمي ياد ، تابلو شدم بابا ، تابلو . چاره اي نداريم . مي گي چي كاركنم ؟ هان؟ » يه كم بعد همه جا ساكت شد . مامان اومد پيشم ،از بوش فهميدم دست كشيد رو سرم ، چيريك ، چيريك اشكاش ، ريخت رو پيشونيم .

گفتم كه مامانم مهربون شده ، با همه . وقتي اون آقاهه اومد خونمون بابا گفت : « اين عموه ، بيا سلام كن . سلام كن به عمو، آ باريك اله . » مامانم دعوا نكرد ، سر بابام جيغ نكشيد ، با همه مهربون شده . بابا منو نشوند پهلوي خودش گفت : « عمو با مامان كار داره . بيا بشين دل بابا ،آ باريك اله .» بعد از تو دهنش يه دودايي فوت كرد تو صورت من . منم چشمامو بستم .گفت : « نتر س، دواي دردته ، مثه بازيه ، ببين اينا رو، چرخ مي زنن مي رن بالا ، مي رن بالا. مثه چرخ و فلك . » همينطور كه دودا مي رفتن بالا ، من ولو شدم رو زمين .

اون روز كه رفتيم امامزاده ، زن صابخونمون هم با يه سيني پراز لقمه اومده بود . دخترش همون طور كه لقمه بزرگشو گاز مي زد زل زده بود به من . منم دلم خواست ، گفتم : « از اونها مي خوام ، از اونا. » مامانم سلام كرد ، نگاه كرد به مامانم و دست دختره رو گرفت كشيد كنار . اخمهاش تو هم بود ، مثه وقتي بابا منو دعوا مي كنه . چادرشو كشيد جلو دهنش ، اما من فهميدم چي گفت . مثه بابا فش داد .
مامان مي گه: « بابات مريضه .» راس ميگه ، وسط حرفهاش بيني شو هي مي كشه بالا. فك كنم چايده . برا همين ديشب به خودش سوزن زد . خودم ديدم . مامان نبود ،بعد كه اومد ، بهش گفت : « مي خوام بذارمش كنار.»

فرداش كه رفتيم امامزداه تا زنا دعا بخونن و فوت كنن به سرو صورتم ، زن صابخونمون هم اومد . من ترسيدم كه بفهمه شورش ديشب اومده بود خونمون با مامانم دعوا كنه . پا چشمش سيا شده بود .به مامانم نگاه نكرد ، اونم بهش سلام نكرد . هردو شون زار زار گريه كردن ، زار زار . مردم نگاشون كردن ، من خجالت كشيدم رفتم زيرچادر مامانم ، گرم بود ، نمي شد نفس كشيد .

از اون روز كه آوردنم اينجا اين لباسها رو بهم پوشوندن ، مي برنم بالا ، مي يارنم پايين . يه چيزايي مي بندن به سرم مي كننم تو يه لوله هاي بزرگي يه نورايي مي ندازن روم . بهم سوزن مي زنن . منم فقط جيغ مي كشم دست و پا مي زنم ، اما هيچكس به دادم نمي رسه . مامانم گريه مي كنه عوض اينكه منو بغل كنه هي گريه مي كنه . تازه بابام هروقت مي ياد ، دستمو مي گيره تا سوزن توش فرو كنن . به خودم قول دادم كه ديگه دوسش نداشته باشم . اصلا خودم فهميدم كه ديگه منو دوست نداره . ديگه بغلم نمي كنه ، نمي ندازدم بالا قاه قاه بخندم . حالا خونه كه رفتم ، درقفس كفتراشو وا مي كنم تا بپرند برن تو اون امامزادهه كه مامان منو با طناب بهش بسته بود . بعد همه آنها را كه مامان بهش مي گه زهرماري رو مي ريزم تو توالت روش جيش مي كنم . مثه اون روز كه مامان ريختشون تو توالت . اما بعد بابا زدش ؛ خيلي زدش با كمربند ، بادمپايي ، با آجر كوفت تو سرش ، يه عالمه خون ريخت تو صورتش . يه عالمه .

چيه تو هم زل زدي به كلم ، مثه همه آدمهاي تو خيابون ، مثه همسايه ها . اولش كه اينجوري نبود . مثه مال تو بود ، مثه عكس بابام . از وقتي آوردنم اينجا اينطوري شد . مامانم گفته : « بچم خوشگل مي شه دوباره ، بچه ها دوباره باهاش بازي مي كنن . »

يه لوله هايي وصل كردن به دستم ، مي بيني كه نمي تونم بيام پايين ماشين بازي كنم . تا وول مي خورم مامانم مي گه : « بخواب تا خوب بشي . » من كه دلم درد نمي كنه . آب از بيني و چشام نمي ياد بيرون . فقط يه ذره جاي سوزنا درد مي كنه و تو سرم چرخ وفلك مي شه .اما درد نداره .هي سوزن به آدم مي زنند تا دردش بياد بعد مي گن ، بخواب تا خوب بشي . نخوابمم خوب مي شه . من مي خوام ماشين بازي كنم .

ببين دو باره مهربو ن شده ،‌ هي دست مي كشه رو سرم ، ببين دستش چقدر نرمه ، گرمه ، مي خواد من بخوابم . اما من نمي خوابم . مي خوام ماشين بازي كنم .

تو هم خوب نشستي پشت فرمون ماشين من هر جا دلت بخواد باهاش مي ري . مگه نه ؟ تو خيابونا ، جنگلها، پاركها ، درياها ، اون دوردورا ، هر جاي دنيا كه بخواي . خونه مامان بزرگ ، كه اون سردنياس . دلم مي خواد برم خونه مامان بزرگ ، بمونم تا هميشه ، كه هي منو بغل كنه . بوسم كنه .هرچي مي خوام بهم بده. نگه نكن بچه ، نكن . تازه اونجا تو سرم چرخ و فلك نمي شد ،جلو چشمام سياه نمي شد .

تا حالا چرخ و فلك رفتي ؟ رفتي ؟ از اينجا كه اومديم بيرون با هم مي ريم خونه مامان بزرگ . مامان بزرگ رو برمي داريم سه تايي ، نه مامان رو هم مي بريم . اصلا هممون باهم مي ريم . مي ريم يه جاي خوب. چرخ وفلك كه توي آسموناس . آسمونا كه سياه نيست . مي ريم آسمونا . رفتي ؟ مي شه رفت ؟ تا حالانرفتم . آسمونا همش آبيه . آبيه ؟ سفيده . سياهه . آبيه . سفيده . سياهه . سياهه . سياهه ....


الهه صادقانی


   ۱ دی ۱۳۸۵ ۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۲

سلام
خیلی قشنگه
یه متن احساسی و قشنگ
تبریک میگم


داستان ارزشمند سرکار خانم الهه صادقانی در جایزه ادبی اصفهان مورد تقدیر هیات داوران قرار گرفت. برای این هنرمند جوان آرزوی موفقیت داریم.


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض