مردانه!

حالا بوي فيلتوس ميآد. اين هم برگهاي پهنش. سرد سرد. يك كم هم ليز. باهاش دست ميدم. مزهاش تلخ بود.
يك روز كه ميخواستم عين دايي علي روي درخت سيب; روي تنهي فيلتوس توي انباري يك پنج گندهي چپكي بكشم و زيرش رو خط خطي كنم تا مامان بياد و بگه: وا... كامران بسته اين چه ادا و اطوارهاي بچهگانهاي است كه درآوردهاي؟ از من و تو گذشته اين كارها!
بعد نگاه دايي علي كنه. يه جورهايي كه پقي بزنه زير خنده و قاه قاه كنه. بعدش دايي علي بگه: اهان ميخواي رسواي عالممون كني؟ چه خبره اينقدر صدات رو بلند كردي...
اما مزهاش تلخ بود وقتي پنج چپكي رو ميخواستم بكشم يه چيزي عين شير اومد ازش بيرون. زبونم رو كه بهشزدم تلخ بود. تلخيش تا تو گلويم رو سوزوند. تازاش هم هرچي وايستادم مامان نيومد بگه بسه. حتما ادا و اطوارهاي من بچهگانه بوده عين خودم. كه نيومد چيزي بهم بگه. اما دايي علي كه بچه نبود، سبيل داشت.
مامان و دايي علي رفتند تو اتاق، باز يواش يواش دارن حرف ميزنند. مامان آه آه ميكنه. واي واي حتما خيلي ناراحته باز كار بد كردم لابد.
دايي علي مامان رو بوس ميكنه تا مامان ديگه ناراحت نباشه و آه آه نكنه. تا منو ميبينه ميگه; هي ديوونه برو تو اتاقت. مامان هيچي نميگه. تازش هم منو نديده. اصلا خيلي وقته نديده. منو خيلي وقته عزيز نكرده و نگفته: تپليور نپري...
دلم واسه بابا تنگ شده. يه عالمه. همهاش مأموريت ميره. مامان ميگه.
وقتي ميگم بابام كو؟ ميگه بچه اين قدر نق نزن. بابات ميآد برات سوغات ميآره. اما اشكش و يه جورهايي نگاهعكس بابا ميكنه انگاري كه بابا هست.
آوخ... خار رفت تو دستم. اين علفه چيه كنار فيلتوس دراومده. ميدونم اگه به مامان بگم خار رفته توي دستم ديگه مثه قبلنا نميگه: پسر گلم، ناز خوشگلم، دست به گلا نميزنه. اگه بزنه خانم گل نيشش ميزنه.
بعدش هم دستم روبوس كنه و خار رو دربياره.
اون روزشم كه خوردم زمين هم نيومد بلندم كنه. هر چي هم بابا گفت: بچه رو وردار دستم بنده.
داد ميزد: بچه من تنها نيست بچه تو هم هست، خودت ورش دار.
منهم رو زمين هي گريه كردم و زانومو كه قرمز شده بود رو نگاه كردم... حتما يه كار بدي كردم كه مامان و بابا از دستم ناراحتن.
من كه وقتي مسعود موهام رو كشيد داد نزدم كه، فقط گريه كردم تازش هم به قول دايي علي خفه خون گرفتم...
ميگم دايي علي؟ اصلا مگه ميشه آدم دو تا دايي علي داشته باشه؟! مامان ميگه ميشه.
مسعود ميگه نه مثل اينكه آدم دو تا دايي هوشنگ داشته باشه؟ نميشه كه; حتما يكياش هوشنگه و يكياش هم نادر. ميدونستم نادر و هوشنگ داييهاي مسعودند... اما من حرف مامان رو بهش گفتم، اونهم موهام رو كشيد و چنگ زد تو صورتم اما بازم گريه نكردم، مرد كه گريه نميكنه. بابام گفته... آوخ... آوخ...
سرم درد ميكنه چقدر؟!!... آوخ از رو چهارپايه افتادم آخه ميخواستم ماشيني رو كه بابام برام گرفته بود رو وردارم. حالا سرم اوف شده. هي ميخوام بلند شم. انباري ميچرخه و ميخورم زمين; دلم هم يه جورهاي شده. يهچيزهايي كه خورده بودم ريخته رو زمين; اه... دلم ميخواد گريه كنم اما مرد كه گريه نميكنه...
منكه ميدونم دايي علي، آقا كامرانه. اما مامان گفته هر وقت آقا كامران اومد بايد بگي دايي علي، اومده. اما آخه دايي علي كوتاهه، ريش داره. سبيل داره. تازش هم اون ميخنده. اما اين دايي علي اخمويه... آوخ...
باز سرم درد گرفت. صداي زنگ ميآد. خدا كنه ديگه بابا باشه... چقدر همهجا تاريك و روشن ميشه... بابا، آوخ،... بابا ديدي گريه...
مهدي كفّاش
۱ دی ۱۳۸۵ ۰:۰۱ بֽظֽ
نظرات ۲
باید اعتراف کنم بعد از مدتها یک داستان خوب توی اینترنت خواندم و لذت بردم. اما کاش آنقدر دیر از دایی علی و اقا کامران صحبت نمیکردی. یک کم المان میدادی که این فرق دارد و بعد این ضربه آخر را میزدی. با این حال لذت بردم.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
آه هه