| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  سياوش  

مهدي دوگوهراني

به نام آنكه هستي نام از او يافت

سياوش
( مجلس نقالي )
نوشته ي : مهدي دوگوهراني

صحنه : فضاي خالي

شخصيت ها : طبال / نقال ( كه با صورتك ، بازي مي كتد : سياوش /كاووس / سودابه / افراسياب / گرسيوز / و فرنگيس را )

( سمت راست ، شاهنامه . سمت چپ ، طبال . روبرو ، ماسك ها . نقال از ميان ما ، به روي صحنه مي رود . صحنه را بوسيده . رو به ما ، شروع مي كند به نقالي . )
نقال : اول زخدا ، خالق يكتا ، رخصت ! دوم ، زنبي ، سرور والا ، رخصت ! سوم ، زعلي ، آن شه خوبان ، رخصت ! از بعد و علي و يازده فرزندش ... از مستمعين ، مجلس ـ آرا ... رخصت !
( اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل مي كوبد . همزمان ، نقال به سمت شاهنامه رفته . آن را بوسيده . بازكرده . صفحه ي مورد نظر را پيدا كرده . اشاره ي نقال ، به طبال . طبال از زدن طبل ، مانده . نقال ، از روي شاهنامه مي خواند . )
نقال : چنين گفت ، موبد ، كه يك روز ، طوس / بدانگه كه خيزد ، خروش خروس / خود و گيو و گودرز و چندي سوار / برفتند ، شاد ، از در شهريار !
( نقال ، سر از شاهنامه برداشته . رو به ما ، ادامه مي دهد . )
نقال : طوس و گيو و گودرز ، سه سردار ايراني ، در شكارگاهي ، نزديك مرز ايران و توران ، كنار بيشه اي ، دختري را يافتند ، ماهرو ! چونان كه ...
( نقال ، از روي شاهنامه ، ‌مي خواند . )
نقال :به ديدار او ، در زمانه نبود / زخوبي ، ‌بر او ، بر بهانه ، نبود !
( نقال از شاهنامه ، دور شده . رو به ما ، ادامه مي دهد . )
نقال : دختر ، توراني بود و از پدر ، گريخته . سه سردار ايراني ، از زيبايي دختر ، مسحور شده بودند . هر سه مي خواستند ، دختر را تصاحب نمايند . به همين خاطر ، كارشان به نزاع ،كشيده شد . سرآخر ، براي داوري ، تصميم گرفتند ... به نزد كاووس ... شاه ايران ... روند !
( نقال به صورتك كاووس ، اشاره كرده . آن را برمي دارد ! )
نقال : چوكاووس ، روي كنيزك ، بديد / دلش ، مهر و پيوند او ، برگزيد !
( نقال ، صورتك كاووس را بر چهره گذاشته ! به جاي كاووس ، مي خندد . )
كاووس : دختري ... نيكوست ! چنين دختري ، در خور شاهانست و بس ! اين پاداش ، از براي شما ! دخترك ، بماند براي ما !
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : يك سال بعد ، دخترك خوب چهر ، براي كاووس ، پسري آورد ، تابنده مهر !
( نقال ، صورتك كاووس را بر چهره مي گذارد ! )
كاووس : نامش را ... سياوخش ... مي گذاريم !
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : سياوخش ، يعني ، دارنده ي اسب سياه ! چرا اسب ؟ و چرا ، سياه ؟! آيا انتخاب رنگ سياه ، نشانه ي بدشگونيست ؟ بايد ديد !
( صورتك كاووس ، بر چهره . )
كاووس : طالع كودكمان چيست ؟
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : طالع كودك ، آشفته بود و كارش ، خفته ! شگفت تر آنكه ، چه خوب مي كرد و چه بد ، نصيبش ، تنها ،‌آزار بود و بس ! كاووس شاه ... غمگين و نالان ... به يزدان ... پناه برد !
( نقال ، صورتك كاووس را بر چهره مي گذارد . كاووس ، زانو زده . دست به آسمان برده . دعا مي كند . )
كاووس : اي اهورا مزدا ! فرزندم را ، سياوخش را ، به تو مي سپارم . سپهر را بر او ، بد مگردان ! براي در امان ماندن سياوخش ، از گزند اهرمن ، بايد كه تربيت فرزندمان را ، به تهمتن ايران ، يل آزادگان ، رستم دستان ، بسپاريم و بس !
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : كاووس ، فرزند را به رستم ، سپرد و رستم ، سياوش را با خود ، ‌به زابلستان برد .
( اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل مي كوبد . نقال ، شاهنامه را ورق زده .صفحه ي مورد نظر را پيدا مي كند . اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، مي ماند از زدن طبل . )
نقال : سياوش ، چنان شد ، كه اندر جهان / به مانند او ، كس نبود ، در جهان !
( نقال با ما .)
نقال : حال ، سياوش ، بالغ گشته . او كه در زيبايي رخ ، بي مانند بود ، حال به زيور كمال درون نيز ، آراسته گشته . سياوش به پيش پدرش ، كاووس شاه مي رود . كاووس به افتخار فرزند ، جشن و سروري ترتيب مي دهد ، بايسته و شايسته . سياوش ، غرق در شادي و خوشي بود . غافل از آنكه ، سپهر ، هميشه بر مدار خوشبختي انسان ، نمي چرخد !
( نقال از روي شاهنامه مي خواند . )
نقال : يكي روز ، شاه جهان ، با پسر / نشسته ، كه سودابه آمد ، به در !
( نقال ، از شاهنامه ، دور شده . به سمت ، صورتك سودابه رفته .آن را نشان داده . همزمان ، صحبت مي كند ! )
نقال : پس از مرگ مادر سياوش ، سودابه ، سوگلي كاووس شاه بود و بس ! زني بود كه زيبايي و نيرنگ را ، بايكدگر ، به همراه داشت ! برگرديم ، به نقل !
( نقال ، صورتك سودابه را برچهره گذاشته . همزمان با نشان دادن حركت سودابه ، صحبت مي كند ! )
نقال : سودابه ، به پيش كاووس مي آمد كه ناگهان ... چشمش ... به ... سياوش ... افتاد !
( صداي طبل . سودابه از رفتن ، مي ماند . حالش ، دگرگون مي شود . گويي ، ضعف به او دست داده . نقال ، همزمان با نشان دادن درونيات سودابه ، نقل را ادامه مي دهد ! )
نقال : شدت صاعقه ، چنان بود كه با ديدن سياوش ، دلش ، به لرزه درآمد . پس ... بي درنگ ... دست به كار ... شد !
( نقال ، در نقش سودابه ! )
سودابه : كسي را فرستم ، به نزديك اوي / كه پنهان ، سياوش را ، اين بگوي / كه اندر شبستان ، شاه جهان / نباشد شگفت ، ار شوي ، ناگهان !
( نقال ، صورتك سودابه را پائين آورده . به صورتك سياوش ، اشاره كرده . مي رود طرف ، صورتك سياوش . همزمان ، صحبت مي كند . )
نقال : سياوش، اگر چه ، زاده ي دربار است ، اما ... پرورده ي ، رستم دستانست ! پس اهورائيست و جوابش ، بدين گونه كه ...
( نقال ، صورتك سياوش را بر چهره مي گذارد . )
سياوش : مرد شبستان ... ني ـ ام !
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : سودابه ، گرچه در گام اول ، شكست خورد ، اما ... از پاي ننشست و به پيش ، كاووس شاه رفت !
(اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل كوبيده . همزمان نقال ، صورتك سودابه را بر چهره گذاشته . اداي او را در آورده . دور صحنه مي چرخد . توگويي ، در حال رفتن ، به پيش كاووس شاه است . نقال در حال رفتن ، صورتك كاووس را هم بر مي دارد ! قطع طبل . سودابه ،‌ روبروي صورتك كاووس ! )
سودابه : فرزندمان ، ‌سياوش ، بزرگ گشته . بايد ، زني گيرد ، بايسته و شايسته ! به شبستان ، روانه اش كن ! تا ... دختري ... نيكو ... انتخاب نمايد !
( طبال ، بر طبل مي كوبد ! نگاه صورتك كاووس ، به سودابه . نگاه صورتك كاووس ، به بيرون . نگاه صورتك كاووس ، به سودابه . صورتك كاووس ، سر خم مي كند ! قطع طبل ! نقال ، صورتك سودابه را كنار گذاشته . صورتك كاووس را بر چهره مي گذارد ! )
كاووس : سياوش ! سياوش !
( صورتك ، به كنار . نقال با ما . )
نقال : سياوش ... مي آيد !
( نقال ، صورتك كاووس را بر چهره گذاشته . صورتك سياوش را ، روبروي صورتك كاووس مي گيرد ! )
كاووس : سياوش ! تو به سن كمال ، رسيده اي . و اكنون ، هنگام آن رسيده كه عروسي برگزيني و مزواجت كني ، تا ما را به آرزوي ديرينه مان ، يعني ديدن نوه مان ، رساني !
سياوش : من شاه را بنده ام / به فرمان و رايش ، سرافكنده ام !
( نقال ، صورتك ها را پائين آورده . رو به ما ، ادامه مي دهد . )
نقال : القصه ! سياوش ، به فرمان پدر ، براي انتخاب همسر ، به شبستان دربار رفت . اما ... در آنجا ... زني را ، نديد ... جز ... سودابه !
(طبال بر طبل مي كوبد ! نقال ، صورتك سياوش را روبروي صورتك سودابه ، قرار مي دهد ! صورتك سياوش با ديدن ، صورتك سودابه ، مي ماند . عقب مي رود . صورتك سودابه ، به سمتش مي رود ! صورتك سياوش ، برمي گردد ، براي رفتن . صورتك سودابه ، تند كرده . از جلويش ، در آمده . صورتك سياوش را ، از رفتن ، باز مي دارد ! قطع طبل ! نقال ، پشت صورتك سودابه . رو به صورتك سياوش ، صحبت مي كند ! )
سودابه : كنون ، هفت سالست ، تا مهر من / همي ، خون چكاند ، براين ، چهر من / يكي شادكن ، در نهاني ، مرا / ببخشاي ، روز جواني ، مرا !
( صورتك سياوش ، سر به زمين مي اندازد . تو گويي ، خجالت مي كشد ! )
سودابه : بيا و با من ، باش ! با من ، پيمان ببند !
( صورتك سياوش ، به او پشت مي كند ! )
سودابه : كاووس به زودي ، راهي ديار باقيست !آنگاه ... تنها ... منم ... و ... تو !
( صداي طبل . نقال ، جا عوض مي كند ! مي رود ، پشت صورتك سياوش . رو به صورتك سودابه ، صحبت مي كند ! )
سياوش : سر بانواني و هم ، مهتري / من ايدون ،گمانم كه تو ، مادري !
( صداي طبل . صورتك به كنار . نقال با تماشاگران ! )
نقال : سودابه ، ناراحت و افسرده شده . خواهش را كنار گذاشته . آشكارا ، تهديد مي كند !
( نقال ، پشت صورتك سودابه . روبه ، صورتك سياوش ! )
سودابه : وگر ، سربپيچي ، زفرمان من / نيايد ، دلت ، سوي پيمان من / كنم ، بر تو ، پادشاهي ، تباه / شود تيره ، بر روي تو ، چشم شاه !
( صداي طبل . نقال ، پشت صورتك سودابه . روبه ، صورتك سودابه ! )
سياوش : هرگز مباد ! هرگز مباد ! / كه از بهر دل ، دين دهم ، من به باد ! / چنين با پدر ، بي وفايي كنم / زمردي و دانش ، جدايي كنم / تو بانوي شاهي و خورشيدگاه / سزد ،‌كز تو نايد ، بدينسان گناه !
( صداي طبل . نقال ، از پشت صورتك سياوش ،كنار رفته . ميان صورتك سياوش و سودابه ، قرار مي گيرد . صورتك سودابه ، مي رود طرف ، صورتك سياوش . صورتك سياوش ، به صورتك سودابه ، پشت كرده . بيرون مي رود ! صورتك سودابه ، ناراحت . سر به زير مي اندازد ! نقال ، روبه ما ! )
نقال : سياوش رفت ! اما ـ سودابه ؟
( نقال ، پشت صورتك سودابه ! )
سودابه : اگر فاش گويد ، همه ماجرا ؟ / اگر ، فاش گويد ، به كاووس شاه ؟ / چه بايد كرد ؟ چه بايد كرد ؟
( طبل ريز . چرخيدن سودابه ، به دور خود ! فرياد . دريدن فرضي جامه ي خود ! )
سودابه : سياوش به من ، چنگ زد ! سياوش به من ، چنگ زد !
( صورتك به كنار . نقال با ما ! )
نقال : كاووس مي آيد !
( نقال ، صورتك كاووس را برداشته . بر چهره زده . رو به ، صورتك سودابه كه سربه زير است ، صحبت مي كند ! )
كاووس : سودابه ! چه شده ؟ چرا جامه هايت ، دريده شده ؟!
( نقال ، همانطور كه در پشت صورتك كاووس ، پنهان شده ، صداي سودابه را درآورده . همزمان ، صورتك سودابه را مي چرخاند ! سودابه ، در حال گريه كردن ! شرمسار از نگاه كردن ، به كاووس ! )
سودابه : دلش ، هواي ... مرا ... دارد !
كاووس :كه ؟!
سودابه : سياوش !
كاووس : سياوش ؟
( صورتك ، به كنار . نگاه عصباني و متعجب نقال ، به صورتك سودابه ! )
نقال : سياوش ؟!
سودابه : آري ! سياوش !
(طبل ريز . نقال ، پشت صورتك كاووس .كاووس ، آرام و قرار ندارد . به دور خود چرخيده . فرياد مي كشد ! )
كاووس : سياوش !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد . )
نقال : سياوش مي آيد ... حقيقت ، باز مي گويد ... سودابه ، اعتراض مي كند ... كاووس ، در مي ماند !
(نقال ، پشت صورتك كاووس . )
كاووس :حرف كه را بايد قبول نمود ؟!
(طبل ريز. كاووس در فكر . فرياد كاووس ! )
كاووس : داوري به آتش مي سپاريم !
( صورتك، به كنار . نقال ، معركه مي گيرد ! )
نقال : نهادند ، هيزم ، چو كوه بلند / شمارش ، گذر كرد ، بر چون و چند ! مردم ، به دور آتش ، گرد آمدند ! همه منتظر بودند تا پاك را ، از ناپاك ، بازشناسند ! سياوش ... مي رسد !
(نقال ، پشت صورتك سياوش. )
سياوش : سري ، پر زشرم و تباهي ، مراست / اگر بي گناهم ، رهايي ، مراست
( نگاه سياوش ، به آسمان . دست ، بلند مي كند ! )
سياوش : مرا ـ ده ، از اين كوه آتش ، گذر / رها كن ، تنم را ، زبند پدر !
( طبل ريز . سياوش به سمت آتش خيالي رفته ! نور از روي او ، كنار رفته . به سمت شاهنامه مي رود ! نور قرمز ! ضربات شديد طبل . قطع طبل ! نور روي نقال . نقال ، رو به ما ! )
نقال : زآتش ، برون آمد ، آزاد مرد / لبان ، پر زخنده و رخ ، همچو ورد! عبور از آتش ، بي گناهي سياوش را نشان داد . كاووس مي خواهد ، ‌سودابه را به دست جلاد بسپرد كه ... سياوش ... وساطت مي كند ! زمان مي گذرد !
( اشاره ي نقال ، به طبال ! طبال ، بر طبل مي كوبد ! نقال ، گلويي ، تر مي كند ! اشاره ي نقال ، به طبال . قطع طبل . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : افراسياب ، پادشاه توراني ، به ايران ، حمله مي كند . كاووس ، تصميم مي گيرد ، پهلواني شايسته را ، براي مقابله با او ، گسيل دارد . سياوش ـ پا ـ پيش ـ مي گذارد !
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : كه با شاه توران ، بجويم ، نبرد / سر سروران ، اندر آرم ، بگرد !
( صورتك ، به كنار . نگاه متعجب نقال ، به صورتك سياوش ! تو گويي با آن ، حرف مي زند ! )
نقال : چرا ـ سياوش ؟!
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : از پدر مي ترسم ! و بيش از او ، از مكر سودابه ! مي ترسم ، نيرنگي دگر ، از طرف سودابه ، عيان گردد ! دوري از دربار و بودن در جنگ ، نيكوتراست !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : سپاهي گران ، در اختيار سياوش ، قرار مي گيرد . سياوش ، به جنگ رفته . پس از سه روز ، بلخ را تسخير مي كند . افراسياب ، درخواست صلح مي كند . سياوش ، صد تن گروگان مي خواهد . افراسياب ، گروگان ها را مي دهد . خبر ... به گوش ...كاووس شاه ... مي رسد !
( نقال ، پشت صورتك كاووس ! )
كاووس : با افراسياب ، چه جاي آشتي ؟! سياوش ، بايد ، گروگان ها را به دربار فرستاده ... جنگ را ، ادامه دهد !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال :كاووس ، پيكي را به پيش سياوش فرستاده . پيك ... ماجرا ... باز مي گويد !
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : اگر ...گروگان ها را ... به نزد كاووس ، فرستم ... همه را ... زنده به گور ... خواهد كرد ! من جواب ... اين بيگناهان ... چگونه دهم ؟ اگر ... با افراسياب .... بجنگم ... جواب پيمان شكني ... چگونه دهم ؟ اگر ... سپاه ... به كس ديگر ... واگذارم ... و به دربار كاووس روم ... با خشم پدر ... و مكر سودابه ... چه كنم ؟ از هرسو ... بدي مي تازد ... و من ... سياوش ... يكه و... تنهايم ! اي آسمان ! اي اهورا ! من ـ سياوش ـ چه كنم ؟!
( سياوش ، به گريه افتاده . زانو مي زند . )
سياوش : كاش ... مادر ... مرا نمي زاد ! يا هنگامي كه مي زاد ... مرده مي زاد ...تا چشمانم ... اين جهان را ... نمي ديد ! اينهمه ... بلا و نامردمي را ... نمي ديد ! چيست ، هستي ؟ چيست ، اين جهان ؟ جز درختي ... سركشيده و بلند ...كه بارش ، زهر است ... و برگش ، گزند !
( صورتك ، به كنار . نگاه نگران نقال ، به صورتك سياوش ! تو گويي با آن ، حرف مي زند ! )
نقال : سياوش ! گناه ، پاره اي از خود تست ! تو بدي را ديدي و خاموش نشستي ! حتي از آن كانون شر ، نگريختي ! آنگاه هم كه گريختي ، به سوي بدي گريختي . به سوي افروزنده ي جنگ ! تو ... بد ـ گزينشي كردي ... سياوش ! من هم ... برايت ... مي گريم ! اما ... كاري ... نمي توانم كرد ! تو خود ... بايد ... چاره كني !!!
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : چه بايد كرد ؟ ... چه بايد كرد ؟ ... چه بايد كرد ؟ ...
( طبل ريز . سياوش نگران . آرام و قرار ندارد ! نمي داند كه چه كند . ضربات طبل ، شديدتر مي شود ! قطع طبل ! )
سياوش : گروگان ها را با نامه اي ، به پيش افراسياب ، مي فرستم تا بداند ، آشتي با او ، نوش او ،‌ و نيش من ، گشته است ! مي خواهمش ، از توران زمين ، راهي گشايد تا من ، عبور كنم و به گوشه اي از جهان روم ، تا نامم ، از كاووس و كاووسيان ، نهان گردد !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : افراسياب ، پيام سياوش را شنيده . او را بدين گونه ، فرا خواند كه ...
( نقال ، پشت صورتك افراسياب ! )
افراسياب : همه ، شهر توران ، برندت نماز / مرا خود ، به مهر تو ، آمد نياز / تو فرزند باشي ، من چون ، پدر / پدر ، پيش فرزند ، بسته كمر !
نقال : القصه ! چون سياوش ، پيام افراسياب بشنيد ، راهي توران شد . افراسياب از او ، در بارگاهش ، استقبال نمود . سياوش ، در بزم ها و شكارها ، هنرنمايي ها نمود . و مهرش را ، در دل افراسياب ، فزون و فزون تر گرداند . بدين گونه ، كتاب شاهزاده ي ايراني ، ورقي تازه خورد ! او وطن را پشت سر نهاده . راهي ، غربت شد ! زمان مي گذرد !
( اشاره ي نقال ، به طبال ! طبال ، بر طبل مي كوبد . نقال ، گلويي تر مي كند ! به سمت شاهنامه رفته . ورق زده . صفحه ي مورد نظر را ، پيدا كرده . اشاره ي نقال ، به طبال ! قطع طبل ! )
نقال : يك سال گذشت ! روزي ، افراسياب ، به سياوش گفت ...
( نقال ، پشت صورتك افراسياب ! )
افراسياب : تو در اين ديار ، خويشي نداري ! نه برادر ، نه خواهر و نه ، زني ! ازين ملك ، براي خود ، همسري برگزين ! ماندگار شو ، با ما ! دختري دارم ، فرنگيس نام ! كنيز خوبيست ، براي تو!
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : سياوش به افراسياب گفت ...
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : كه فرمان يزدان ، نشايد نهفت !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : عروسي ، سر مي گيرد ! افراسياب ، سياوش را فرمانرواي قسمتي از سرزمين توران مي كند ! سياوش به همراه فرنگيس ، عازم سرزمين خود مي شود . سرزميني كه سويي از آن ، درياست و سويي دگر ، كوه ! سياوش با ديدن سرزمين خود ، گفت ...
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : بسازم ، من ايدر ، يكي خوب جاي / كه باشد ، به شادي ، مرا دلگشاي / برآرم ، يكي ، شارسان فراخ / فراوان كنم ، اندرو ، باغ و كاخ !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : سياوش . ساختن شهر را آغاز كرده . زمان مي گذرد !
( اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل مي كوبد . اشاره ي نقال . قطع طبل ! )
نقال : سياوش ، سرانجام ، كار ساختن شهر را ، به اتمام رسانده . نام آن را مي گذارد : سياوش گرد ! خبر ساختن سياوش گرد ، به گوش گرسيوز مي رسد !
(طبل ريز ! نقال ، به سمت شاهنامه رفته . ورق زده . صفحه ي مورد نظر را ، پيدا كرده . اشاره ي نقال ، به طبال ! قطع طبل ! )
نقال :دل و مغز گرسيوز آمد به جوش / دگرگونه تر شد ، به آئين و هوش !
( نقال ، پشت صورتك گرسيوز ! )
گرسيوز : سياوش ، هوش و فراستي ، عظيم دارد ! بودن او در توران ، جايگاه ما را ، در پيش افراسياب ، تنگ مي كند ! بايد تدبيري نمود ! بايد به افراسياب ، حيلتي زد و او را ، نسبت به سياوش ، بدگمان نمود !
(اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل كوبيده . همزمان نقال ، صورتك گرسيوز را بر چهره گذاشته . اداي او را در آورده . دور صحنه مي چرخد . توگويي ، در حال رفتن ، به پيش افراسياب است ! قطع طبل . گرسيوز ،‌ روبروي افراسياب خيالي ، تعظيم كرده ! زانو مي زند! )
گرسيوز : اي افراسياب ! ما بيهوده به اين ايراني ، دل بسته ايم ! سياوش ، صداقت ندارد ! در نهان ، پيك هايي به ايران ، مي فرستد ! او ، در نهان ، به گردآوري سپاه ، پرداخته ! من به سرنوشت توران زمين ، بيمناكم !
( صورتك ، به كنار . نگاه عصباني و متعجب نقال ، به صورتك گرسيوز ! )
نقال : لعنت بر تو باد ، گرسيوز كه باعث خرابي بخت سياوش شدي !
( نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد . )
نقال : دل افراسياب ، با شنيدن سخن كذب گرسيوز ، به تشويش افتاد ! به همين خاطر ، گرسيوز را مامور كرده ، تا به سياوش گرد ، رفته . سياوش را به پيش او ، آورد !
(اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل كوبيده . همزمان نقال ، صورتك گرسيوز را بر چهره گذاشته . اداي او را در آورده . دور صحنه مي چرخد . توگويي ، در حال رفتن ، به پيش سياوش است . نقال در حال رفتن ، صورتك سياوش را هم بر مي دارد ! قطع طبل . گرسيوز ،‌ روبروي صورتك سياوش ! )
گرسيوز: اي سياوش ! افراسياب مي خواهد ، تو را در بارگاهش ، ملاقات نمايد . اما بدان كه قصد جانت را دارد و بس !
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! )
سياوش : از ... چه روي ؟!
( نقال ، پشت صورتك گرسيوز ! )
گرسيوز : نمي دانم !
( نقال ، پشت صورتك سياوش ! نگران و نا آرام . در حال قدم زدن ، با خود ، صحبت مي كند ! )
سياوش : چه بايد كرد ؟! ... چه بايد كرد ؟! ... چه بايد كرد ؟!
گرسيوز : نامه اي بنويس و ديدار با او را ، به آينده سپار ! من نامه ات را ، خواهم رساند . اگر نرم بود ، كه هيچ ! آگاهت خواهم كرد تا پيش او بيايي و دلجويي كني ! اگر نه ... بدان ... كه همچنان ... با تو ... سر ... كين است ! چه مي گويي ؟!
(صورتك ، به كنار . نقال ـ زانو ـ مي زند ! )
نقال : سياوش ... قبول ... كرد !
( نقال ، در خود . از ادامه ي ماجرا ، بازمانده ! طبال ، مي فهمد و بر طبل ، مي كوبد . به او ، هشدار مي دهد . نقال شنيده . به خود مي آيد . بدون آنكه بخواهد ، بلند شده . نقل را ، ادامه مي دهد ! )
نقال : گرسيوز ، نامه را از سياوش ، ستانده . آن را نهاني ، پاره كرده ! راهي كاخ افراسياب مي شود !
( اشاره ي نقال ، به طبال . طبال ، بر طبل كوبيده . همزمان نقال ، صورتك گرسيوز را بر چهره گذاشته . اداي او را ، در آورده . دور صحنه مي چرخد . توگويي ، در حال رفتن ، به پيش افراسياب است ! بين راه ، صورتك افراسياب را نيز برمي دارد . قطع طبل . گرسيوز ،‌ روبروي افراسياب خيالي ، تعظيم كرده ! زانو مي زند! )
گرسيوز : افراسياب ! سياوش مرا به كاخ خويش ، راه نداد ! نامه ات را هم ، پاره كرد و هيچ ، ‌نخواند ! اگر درنگ كني ، پادشاهيت ، بر لب بام است !
( سنج ! صورتك گرسيوز ، به كنار . نقال پشت به تماشاگر . طبل ريز . نقال با صورتك افراسياب ، برمي گردد . افراسياب نگران . آرام و قرار ندارد ! نمي داند كه چه كند ؟ ضربات طبل ، شديدتر مي شود ! قطع طبل ! فرياد افراسياب ! )
افراسياب : در ـ ناي ها ، بدميد ! شيپور جنگ ، بنوازيد ! سپاه ،گرد آوريد ! همين امروز، به سياوش گرد ، خواهيم تاخت !
( طبال ، طبل جنگ مي زند . نقال ، گلويي تر كرده . به طبال اشاره كرده . قطع طبل . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : و اما بشنويد ، از سياوش ! نامه اي از سوي گرسيوز ، به سياوش مي رسد ، با اين خبر كه : سياوش ! گفتار من ، در افراسياب ، سودي نكرد ! او قصد جان تو را دارد ! سپاهي از او را ، تا پگاهي چند ،‌ در سياوش گرد ،‌خواهي ديد ! سياوش ،‌ بعد خواندن نامه ، نگران ، مي خوابد !
( نقال ، كاملا دراز كشيده . سنج . نقال با صورتك سياوش ، از خواب مي پرد ! )
سياوش : چه خوابي ! سر ـ سويي ! تن ـ سويي ! نه ، تابوتي ... نه ،‌گوري ... و نه ، كفني ! غريب در ميان ، خيل بيگانه اي ! چه سرنوشت مهجوريست ، ترا سياوش ! بايد كه به پيش فرنگيس روم !
( صورتك ، به كنار . نقال ، ‌رو به ما ، ادامه مي دهد . همزمان ، صورتك فرنگيس را نيز ، بر مي دارد ! )
نقال : فرنگيس ، بچه اي در شكم دارد . سياوش ، به پيش او آمده . ماجراي گرسيوز و افراسياب را نقل كرده. فرنگيس مي گويد ...
( نقال ، بين صورتك سياوش و صورتك فرنگيس ! دو صورتك را به گونه اي ، روبروي يكديگر ، نگه مي دارد ، تو گويي آنها ، جان دارند ! )
فرنگيس : به من و فرزندي كه در خود دارم ، مينديش ! بر اسب بنشين و از اين سرزمين ، دور شو!
سياوش : نمي توانم !
فرنگيس : از براي چه ؟!
سياوش : هيچ كجاي گيتي ، براي سياوش ، ايمن نيست !
فرنگيس : يعني ...تنها ... مرگ ؟!
سياوش : آري ! جز مرگ ، ‌براي سياوش ، راهي نيست !
فرنگيس : نه ! اين را مگو ! تو مي ماني . براي من ، مي ماني . براي فرزندمان ، مي ماني .
سياوش : اي كاش فرصتي بود ، براي ديدن فرزند !
فرنگيس : تو را به مقدسات ، سوگند ، اينها را مگو . تو بايد ، بماني .
سياوش : بمانم كه چه ؟
فرنگيس : تا به فرزندت ... آموزش دهي !
سياوش : آموزش ـ چه ؟
فرنگيسآموزش ـ زيستن !
سياوش : مرا هيچ آموزشي نبود ، جز ، پندار نيك ... رفتار نيك ...گفتار نيك . اما اين سه ،تنها ، سخن بود و بس ! سخني كه من ، به آن ، عمل نمودم . اما ديگران ... امان از دست ، اين ديگران . كه تنها مي خواهند ، خراب كنند ، هر چه كه ما آباد نموديم .
فرنگيس : مرا به دلشوره ، مي اندازي !
سياوش : دلشوره ، مونس هميشگي ، زنان است !
فرنگيس : من ... بي تو ... هيچم !
سياوش : فرزندمان را بزرگ كن !
فرنگيس : بي تو ؟
سياوش : به او ، زيستن بياموز . اما صداقت ، نياموز .
فرنگيس : از براي چه ؟!
سياوش : حال و روز مرا نمي بيني ؟ در اين ملك ، صداقت ... مساويست با ... مرگ !
( صورتك ها ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! همزمان ، صورتك گرسيوز را بر مي دارد ! )
نقال : در پگاهي مه آلود ، دو لشكر ، جلوي يكدگر ، صف آرايي نمودند . لشكر افراسياب ، در يك سو . لشكر سياوش ،‌ در سوي دگر ! سياوش به سپاهيان ، اجازه ي مبارزه نمي دهد . سياوش ، سالها پيش ، پيمان دوستي با افراسياب ، بسته و صداقتش نمي گذارد تا پيمان شكند ! سياوش ، مي پندارد كه مي تواند ، بي گناهي خود را به اثبات رساند . پس ، يكه و تنها ، به سمت لشكر افراسياب مي رود ! گرسيوز ، با ديدن او ، مي ترسد ! پيش خود مي گويد ...
( نقال ، پشت صورتك گرسيوز ! )
گرسيوز: اگر صحبتي ميان سياوش و افراسياب ، سر بگيرد ، حيلتم ، بر باد مي رود . حيلتي ديگر ، بايد زد !
( گرسيوز ، رو به افراسياب خيالي ، زانو مي زند ! )
گرسيوز : اي افراسياب ! سياوش را مپذير ! او فريبت ، خواهد داد ! حال كه سپاه گرانت را ديده ، مي خواهد به زبان بازي ، دست يازد ! مهربانيت را با او ، كنار گذار ! ضرب شستي ، نشانش ده !
( صورتك ، به كنار . نقال ، رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : حيلت گرسيوز ، كار خود را كرده ! افراسياب ، فرمان حمله داده ! سپاه سياوش ، بي هيچ دفاعي ، تار و مار شده ! سياوش ، اسير شده ! به سياهچال برده شده . گرسيوز ، نهاني ، با او ، ملاقات مي كند !
( نقال ، پشت صورتك گرسيوز ! رو به ، سياوش خيالي ! )
گرسيوز : سياوش ! بيم به خود ، راه مده ! من با تو ، هم پيمانم ! آزدت ، خواهم نمود ! تنها با اين شرط كه سخني نگويي ! افراسياب در خشم ، مي سوزد . سكوت تو ، باعث گشايش كارت ، خواهد شد ! هان ! چه مي گويي ؟
( صورتك ، به كنار . نقال ، نگران . طبال ، به آرامي ، شروع مي كند ، به زدن طبل ! طبل ريز . تو گويي ، ماجرايي ، در حال اتفاق است ! نقال ،. رو به ما ، ادامه مي دهد ! )
نقال : سياوش ، قبول مي كند ! گرسيوز ، خوشحال شده . به پيش افراسياب مي رود . افراسياب را مست كرده . حكم قتل سياوش را ، از او گرفته . به سياهچال مي رود !
( نقال ، در حال رفتن . ديدن ، سياوش خيالي . طبال ، محكم تر ، بر طبل مي كوبد ! )
نقال : ... سياوش را ، به وقت خواب ، ديده ...
( نقال ، زانو مي زند ! طبال ، محكم تر ، بر طبل مي كوبد ! )
نقال : ... زانو زده ...
( خنجر خيالي را از كمر ، بيرون مي كشد ! طبال ، محكم تر ، بر طبل مي كوبد ! )
نقال : ... خنجر ، از كمر ، گشوده ...
( خنجر را ، برگردن سياوش خيالي ، مي گذارد ! طبال ، محكم تر ، بر طبل مي كوبد ! )
نقال : ... خنجرش را بر گردن سياوش ، گذاشته و ...
( خنجر خيالي را ، چندين و چند بار ، بر گردن سياوش خيالي ، مي كشد ! كاملا ، گريه اش گرفته . ناگهان مي ماند . به خودش ، نگاه مي كند . به خنجر خيالي ، نگاه مي كند ! خنجر خيالي را ، به گوشه اي ، پرت كرده . به دستانش ،‌نگاه مي كند . سعي مي كند ، آن را پاك كند ! نگاهش ، به جاي سياوش . تو گويي ، چيزي عجيب ، در آنجا ، مي بيند ! )
نقال : خون ، فواره زد ، بر خاك ! خاك جوشيد ، و از ميانش ، گياهي روئيد ، به نام (( سياوشان )) !
( نقال ، گريان . طبال ، گريان . طبال ، بر طبل مي كوبد . پر شور ! )

زمستان 71 ـ بندرانزلي


   ۱ دی ۱۳۸۵ ۰:۰۰ بֽظֽ
نظرات ۰

نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض