لیلی فقط تو قصه ست ؟!

لیلی فقط تو قصه ست ؟!
سیامک بهرام پرور
عشق مقوله ای جدی در زندگی بشری ست .در نتیجه هنر و به ویژه ادبیات به عنوان آینه تمام نمای جامعه انسانی ، همواره بسیار و بسیار به عشق پرداخته اند . فارغ از جنجالهای روشنفکرنمایانه ، حتی در بدبینانه ترین حالت ممکن ، بیش از دو سوم شاهکارهای ادبی - هنری جهان در ژانر عاشقانه قرار می گیرند یا لااقل محوری عاشقانه دارند . لذا بررسی ادبیات هر دوره می تواند نوع نگاه و تلقی عاشقانه مردمان آن زمانه و به خصوص هنرمندان آن را بر ما آشکار سازد .
در ادبیات ایران نیز معشوق یک سیر تطور تاریخی دارد . مراجعه به کتاب « صد سال عاشقانه » محمد مختاری و به خصوص تدقیق در مقاله مفصل و بسیار زیبای آغازین آن ، ما را بیشتر از پیش با این سیر آشنا می سازد . مختاری این تطور را از یک معشوق مبهم زمینی به یک معشوق اثیری روحانی و سپس تبدیل آن به یک معشوق فردیت یافته ، همراه با بررسی زمینه های جامعه شناختی و روان شناختی هر دوره به ما نشان می دهد .
در حقیقت عشق به معشوقی بدون فردیت و قابل تعمیم به کلیت زنان با ویژگی های نسبتا تنانه در قرن 5و6 ( رجوع کنید به مثنوی – حکایتهای آن دوران ) به عشق روحانی- فلسفی -اثیری در ادبیات قرن 7و8 تا پایان سبک هندی و حتی دوران بازگشت تبدیل می شود و نهایتا در دوران معاصر و با غلبه ایندویدوالیسم (Individualism) و پر رنگ شدن فردیت ، به معشوق دارای جنسیت – بر خلاف گذشته که شاعران زن و مرد معشوقی عموما زن را می ستودند!- و نیز دارای ویژگی های فردی مربوط به خود – نه اینکه همه سرو قد و نرگش چشم و ابروکمان باشند!- تبدیل شده است .
نکته دیگر اینکه به موازات همین تطور ، معشوق از موجودی ماورایی به انسانی عینی تبدیل شده است . به عبارت دیگر عشق از رابطه (ناز- نیاز) ادبیات کلاسیک خارج شده است و به رابطه ای دو سویه به شکل ( ناز-نیاز و نیاز- ناز) و بالاتر از آن (نیاز – نیاز) درآمده است .
تمامی این تحولات دلایل جامعه شناختی و روان شناختی خاص خود را دارد که مجال سخن آن در این کوتاه نیست . همین جا اشاره کنم که در بسیاری از اوقات در نوشتار اخیر مجبور به گذشتن اشاره وار از کنار موضوعاتی اساسی هستم که ناگزیری «مقاله بودن» است ! مقاله ای که قرار است زیاد مطول نباشد اما به ناچاری تفصیل موضوع ، طولانی شده است !
هدف این گفتار پرداختن به اشعار و به خصوص ترانه هایی ست که امروزه بسیار مورد توجه اند . ترانه هایی که شروع قدرتمندانه خود را این چنین به منصه ظهور رساندند :
کی گفته تو نباشی
ستاره بی فروغه
عروسکا بدونین
که عاشقی دروغه !
بی شک این ترانه اولین ترانه از این دست نبوده اما شاید همه گیرترین شان در سالهای اخیر بوده است . از سوی دیگر سیری در ادبیات کلاسیک به ما نشان می دهد که ذم معشوق و پشت کردن به عشق در ادبیات ما کم سابقه نیست . اما رویکرد کلی شعر عاشقانه هیچگاه به اندازه اکنون ، سرشار از لعن و نفرین معشوق دیروز و بی اعتنایی امروز به عشق نیست !
در حقیقت شاعر کلاسیک ما ، حتی اگر دچار تنش در رابطه عاشقانه می شد آن را به جفای معشوق تعبیر کرده و می گفت :
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری ست رنجیدن
اما شاعر امروز بار ملامت را بر نمی تابد و نه تنها آشکارا رنجش خود را آشکار می سازد بلکه از بیخ و بن ریشه هر چه عشق را می زند و فریاد نفرت سر می دهد که :
فکر نکنم بشه با صد تا دریا
این همه نفرت و بشوری از من !
جالب اینجاست که این نوع نگاه و تلقی با تیراژ بالای کاستها و محبوبیت فراوان بین مخاطبین همراه می شود .به راستی دلیل این همه تغییر چیست ؟!
**
در آغاز بحث اصلی باید به دو نکته مهم اشاره کرد :
1- در هنر باید و نباید وجود ندارد . اصولا بحث این مقال نیز رد و اثباتی نیست . اگر اثری – بخوانید کالایی- در جامعه ای تولید می شود ، بنا بر نیازهای همان جامعه – بخوانید تقاضا – ست .
اگر ترانه هایی با این مضمون سروده و اجرا می شوند ، حتما طرفدار دارند و یک منتقد باید به این نکته ظریف توجه کند که : «چرا ؟!» ...پاسخ این سوال نه تنها امری ادبی که بیش از آن جامعه - روان شناسانه است . از سوی دیگر بی شک در هر نقد ادبی ملاک ارزشیابی ، قدرت فرمی و تکنیکی و خیال انگیزی و... در یک کلام توان ادبی هر اثر ، و در اینجا ترانه است .
به همین دلیل نیز در مثالهای این نوشتار بر آن بوده ام که آثاری را که قدرت بارزی در بیان اندیشه های خود دارند ، مورد توجه قرار دهم ؛ اگر نه به واسطه مد شدن این نوع ترانه ها ، فرصت طلبی های بسیاری نیز انجام شده است که اتفاقا و خوشبختانه ، اقبالی آن چنان که آثار موفق این دسته دارند ، نیافته اند .
2- تمامی هنرمندان و به تبع آن شاعران در دو دسته عمده قرار می گیرند :
الف – شاعرانی که «آینه اجتماع» اند . اینها شادیها و غمها و چالشها و فراروی های جامعه را به تصویر می کشند و راوی حرفهای مردم خویش اند . به عبارت دیگر آنان «فرزند زمانه خویش» اند با تمام کاستی ها و فزونی هایش . این دست شاعران تجربه های اجتماعی خود – و جامعه و نسل خود – را به کلام در می آورند و زبان گویای عصر خود نیز هستند .
ب- شاعرانی که «طبیب» یا حتی « پیامبر» اند . این دسته شاعران دردها را دیده اند و درمان را ارائه می کنند ، کج روی ها را می بینند و راه مستقیم را نشان می دهند ، چالشها را می بینند و راه برون شد را تبیین می کنند . به عبارت بهتر اینها « مصلح » اند .
شکی نیست که ملاک ارزشمندی یک شاعر ، صرفا تعلق به یکی از این دو دسته نیست و چنان که گفته شد ارزش را توان ادبی آثار مشخص می کند . اما باید اذعان کرد که یک شعر از دسته دوم که از لحاظ ادبی با شعری از دسته نخست برابر نهاد باشد ، در ارزش گذاری شاعرش نمره بالاتری را دریافت خواهد کرد. چرا که شاعران گروه دوم اندیشگی بیشتری در کار خود دارند . در حقیقت شاعر گروه نخست ، «در میان مردم» است حال آنکه شاعر گروه دوم «از موضعی بالاتر» جامعه و تحولاتش را می بیند و راه برون شد از بن بستها را نشان می دهد . و البته باز هم بدیهی ست که به سبب همین اندیشه ورزی عمیق ، شاعران دسته دوم بسیار قلیل ترند .
و شاید همین نکته سبب شده است که با وفور چنین اشعاری در جامعه امروزمان مواجه باشیم .
برای درک بهتر این موضوع باید ابتدا مختصات عشق را در معنای حقیقی اش در ذهن رسم کنیم و بعد ببینیم مناسبت میان این تعریف با ادبیات ما چگونه است .
**
اریک فروم در کتاب درخشانش با عنوان « هنر عشق ورزیدن » می نویسد :
عشق با دو چیز شناخته می شود : عمق ارتباط متقابل و شادی .
و در ادامه تبیین می کند که هر گاه رابطه یا حسی را دیدیم که از این دو خالی ست ، نام عشق را باید از آن باز پس بگیریم .
باز هم بحث بر ارزش گذاری و بی اهمیت شمردن رابطه های متنوع انسانی نیست .طیفی از کششها یک زن و مرد را به هم نزدیک می کند اما تنها یکی از آنها عشق نام دارد .خلط عناوین تنها خلط بحث را پیش می آورد !
دوستی ، محبت ، مهرورزی ، جاذبه های روحانی ، جاذبه های جسمانی و ... هزار جور نام دیگر را می توان برای هر یک از این کششها پیدا کرد اما یکی و تنها یکی عشق نام دارد ( برای تبیین بهتر کتاب عشق سالهای وبا توصیه می شود ! ) و اریک فروم به ما می گوید که شاه علامتها چه هستند :
- عمق ارتباط متقابل : سه نکته در این سه کلمه وجود دارد :
الف – عمق : عشق نیلوفرانه بر سطح زندگی نمی کند . عشق شاه ماهی آبهای عمیق است . در نتیجه عشق متعلق به انسان رشد یافته است . انسانی که هم خود عمیق است و هم توان درک عمق طرف مقابل را دارد .عشق ، بازی کودکانه نیست هر چند دنیای کودکانه ای دارد !
مسیح می فرماید : به ملکوت آسمانها دست نمی یابید ، مگر آن که کودک گردید .
و عشق راهیابی به ملکوت انسانی ست و روح کودکانه می خواهد ؛ و چه کسی ست که نداند دریافتهای ناخودآگاه کودکانه از دنیا ، عمیق ترین دریافتها هستند و عشق پرورش همین روح کودکانه است در بزرگسالی که کودکانگی را در اعماق جانش حفظ کرده است .
ب – ارتباط : ارتباط عنصر محوری عشق و بستر آن است . بدون ارتباط عشقی حادث نخواهد شد . عشق ثمره برخوردهاست نه اجتناب از آنها . آنانی که برای فرار از بحث و جدل و احیانا دعوا ، دور گفتگو را خط می کشند و در ارتباط را می بندند تا به قول خودشان «عشق» را پاس بدارند ، ناآگاهانه تیشه به ریشه حس درونی شان می زنند.
عشق حسی انسانی ست و انسان بی ارتباط اصولا انسان نیست !
از سوی دیگر واکاوی عمق هر انسانی – مولفه اول – تنها به مدد ارتباط ممکن است .
ج – متقابل : عشق محصول رابطه ای دوسویه است . « عشق یک سویه » چیزی ست در مایه های « هواپیمای خزنده »! ....اصولا مفهومی به این عنوان وجود ندارد . گفتم که هدف بی اعتباری هیچ یک از احساسات انسانی نیست . می توانید اسم حس یک جانبه خود را بگذارید مهرورزی تروبادوری (!) ، محبت ، کشش یا هر چیز دیگر ...اما عشق را نمی توان بدان نسبت داد . عشق تنها از تلاش دو انسان برای کشف درونیات هم حادث می شود . و این تلاش فعالانه نهال عشق را لحظه به لحظه تناورتر و بهارانه تر می سازد . هر گاه یکی از این دو پا پس بکشد ، نهال حساس عشق پاییز را بر برگهای خویش به نظاره خواهد نشست .
- شادی : شادی یعنی احساس رضایت . رضایت از اینکه اینجایم و در این هوا نفس می کشم و بر این زمین راه می روم و می خوابم و بر می خیزم و اندیشه می کنم و سلول سلولم طعم زندگی را حس می کند . این شادی هم عمیق است چون برخاسته از رابطه ای عمیق و حسی عمیق است . به عبارت بهتر عشق لبخندی هماره است نه قهقهه ای ناگهان ! ...شادی عشق حرارتی زندگی بخش و آرامش دهنده است نه تبی سوزان و دامنگیر ... چرا که حاصل شناختی آهسته و پیوسته است .: عمق ارتباط متقابل ؛ یادتان که هست ؟! ....
**
درباره مختصات عشق حرف بسیار است و شاید نیاز به دهها کتاب باشد . علی العجاله همین 4 واژه کار ما را راه می اندازند !: عمق ارتباط متقابل و شادی .
برویم سراغ جامعه :
در جامعه سنتی دیروز ، تعریف مناسبات افراد مشخص و چارچوبها به جای خود بودند .پدر، مادر، فرزند ، زن و شوهر و امثالهم هر یک وظایف ، اختیارات و حقوقی داشتند – و البته هنوز گاه دارند ! – که هیچ تداخل و خللی در آن وجود ندارد . همه چیز سر جای خودش است و برخوردی هم وجود ندارد . لذا همه شاد و سعادتمند زندگی می کنند !
اما عشق به آن معنایی که گفتیم چه می شود ؟
می شود به جرات گفت هرچند انتخاب در این سیستم کارایی زیادی ندارد اما به دلیل همان تعریفهایی که گفتم عشق – یا لااقل چیزی بسیار شبیه به آن – در این دنیا غریبه نیست . دو موجود انسانی که در حدود و ثغور خود انسانهای نرمالی هستند به واسطه اینکه باید کنار هم باشند ، بر اساس همان آموزه های سنتی که عشق پس از ازدواج را پاس می دارد ، چون ارتباط دیگری وجود نداشته و به طریق اولی وجود ندارد ، «عمق ارتباط » هم پیدا می کنند ولاجرم چون تصادمی هم در کار نیست ، شادی نیز آفریده می شود ! لذا عشق هم – احتمالا – حادث می شود !
هر چند شاید عمق لازم را آن چنان که باید ندارد ، اما زندگی به هر حال بدون حادثه ای بزرگ سپری می شود.... و البته عشق یک حادثه بزرگ است ! ...حادثه ای که در بسیاری از اوقات در این سیستم گم می شود و هر گاه رخ می نمایاند ، ارکان ماجرا را به شدت می لرزاند !
دقت کنیم که در اینجا فردیت زن و مرد خیلی مهم نیست . هر زنی با هر مردی – با شرایط نرمال جامعه – می توانند شروع به زندگی کنند و به حسی قابل قبول برسند که با تعریفهای عشق خیلی هم بیگانه نباشد ؛ و درست به همین دلیل است که شعر کلاسیک هم عشق را اینگونه می بیند : زنی با ویژگی های ثابت : سرو قد و نرگس چشم و ابرو کمان و غنچه دهان !
و قرنها همین زن در سروده تمام شاعران و شاعرگان تقدیس می شود . به قول دن براون در راز داوینچی : « مادینه مقدس ! » یا به قول هدایت خودمان : « زن اثیری »!
در جامعه مدرن اما ماجرا به گونه ای دیگر است . ارتباط ها زیاد شده اند و دراین میان یک ارتباط ویژه می شود و برجستگی می یابد و عمق پیدا می کند . چرای این « ویژه شدن » تا به حال دهها نظریه متفاوت روان شناسانه و متافیزیکی را مطرح کرده است که هیچ یک هم خیلی قطعی و قانع کننده نیستند !...پس بهتر است از خیر این سوال فعلا بگذریم !
مهم این است که حادثه اینجا رخ می دهد و در ادامهء این حادثه ، عمق ارتباط متقابل و شادی سبب تکوین عشق می شوند .
اینجا ما از خیل انسانهایی که با آنها در ارتباطیم – و در سطوح مختلف ارتباط – یکی را برمی گزینیم و عشق زاده می شود . این « من» ماست که « من » او را برمی گزیند لذا فردیت به پررنگ ترین شکلی مجال بروز می یابد و در نتیجه عاشقانه های مدرن نیز آمیخته به این فردیت منحصر به فرد هستند !
**
حالا به جامعه خودمان نگاه کنیم : ما جامعه ای سنتی هستیم که به سمت مدرنیسم حرکت می کند . این حرکتِ ناگزیر ، تبعات ناگزیر نیز دارد و مهمترین این تبعات هم دوره ایست که از آن با عنوان « دوره گذار» یاد می شود. در دوره گذار هم جامعه دوپاره داریم : سنتی و مدرن ؛ و هم انسانهای دوپاره ! انسانهایی که درون خود نیمه ای سنتی و نیمه ای مدرن دارند .
به همین اشاره بسنده می کنم که ماجرای دوره گذار و انسانهای دوپاره و «نسل سوخته» خودش یک مقاله مفصل می طلبد !
حالا ما انسانهایی داریم که نه متعلق به ساختار سنتی هستند و شرایط آن را برمی تابند و وظایف و حقوقش را محترم می شمارند و نه اینکه آنقدر مدرن هستند که ضوابط دنیای مدرن و ارتباط هایش را بشناسند یا اصولا پذیرا باشند .
در این گستره مبهم و مه آلود ِپادرهوایی ، انسان گم می شود و به تبع آن حسهای انسانی و لاجرم عشق نیز !
نتیجه این ماجرا این می شود که واژه عشق به هزار و یک حس انسانی تسری می یابد و همه چیز با عشق اشتباه گرفته می شود و در نتیجه انسان تشنه عشق ، با هر سرابی فریفته می شود و حاصل این دویدنهای باطل در صحرای زندگی ، تنها سه چیز خواهد بود :
- قید عشق را بزنی و اصلا انکارش کنی و بنویسی که :
لیلی فقط تو قصه است
جنون دیگه کدومه !؟
- به جای تفکر روی چرایی ایجاد سراب و نقش خودت در ایجاد این توهم و هزار جور مسئله گوناگون دیگر ، دم دست ترین آدم را مقصر قرار بدهی و سرنا را از سر گشادش بزنی و معشوق بیچاره را به باد نفرین و لعن بگیری که :
الهی که یه روز خوش از تو گلوت پایین نره
رسوای عالمت کنن اون چشای در به درت !...
والبته نفرین طرف جدید مربوط یا مربوطه طرف مقابل ! را هم نباید فراموش کرد :
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرش
بیای ببینی که همه حلقه زدن دور و ورش !
یا اینکه یک کمی مهربانانه تر :
برو دیگه دوست ندارم
اسمت و نمی خوام بیارم !...
- و راه آخر اینکه بنشینی و پیش خودت دنیاو مافیها را اسباب بداقبالی و شوربختی بدانی و پای تقدیر را وسط بکشی و هزار آه وناله که :
با چشمهای خیس ، این چشمه های غم
با گریه زیاد ،با خنده های کم
انگارتا ابد ،با این بهونه ها
جای من تواند، دیوونه خونه ها
و شما در همه این داستانها – که در زیباییشان به واسطه هنرشان والبته صداقتشان تردیدی ندارم - به دنبال همان 4 واژه کلیدی باشید: عمق ارتباط متقابل و شادی !...بی شک هیچ اثری از آنها نخواهید یافت !
تاکید می کنم در اینجا اشکال از شعر یا حتی شاعر نیست . اشکال از تلقی رایجی ست که در جامعه وجود دارد .وقتی گوش دادن به ترانه های غمناک و آه کشیدن و سر و روی آشفته کسی سبب می شود که به طعنه از او بپرسیم : «مگر عاشق شدی ؟! » یا مثلا : « بلا روزگاریه عاشقیت !» ؛ آنوقت نباید تعجب کرد اگر این جملات را نیز بشنویم :
- طرف عاشق بود، خودکشی کرد !
- طرف عاشق بود ، معتاد شد !!
و ...
اینها همه برخاسته از تلقی نادرست از عشق است .
وقتی ظرف هر رابطه ای مشخص باشد ، میزان حس و انرژی ای که باید برای آن صرف کرد نیز مشخص خواهد بود و در نتیجه نه ظرفی خالی می ماند – یعنی از همه ظرفیتها برای ایجاد و پیشرفت رابطه تا تمامی مرزهایش سود جسته می شود که اصولا انسان به ارتباط زنده است – و هم حسی سرریز نشده و به هدر نمی رود که نتیجه اش سرخوردگی و یاس باشد که اصولا با دنیای عشق بیگانه است .
**
بنابراین شاعر ما که معمولا « آینه صادق اجتماع » است ، عشق را اینگونه می بیند ، جامعه نیز این تلقی را قبول دارد ؛ در نتیجه چرخه عرضه و تقاضا شکل می گیرد و هنر نیز بدین سو حرکت می کند .
شکی نیست که بررسی ریز به ریز این ترانه ها – که هر روز در ماشین و خانه و خیابان وکوی وبرزن شنیده می شوند و محبوب هستند - تلقی اشتباه جامعه ما را در مقوله عشق از جمله شکست در عشق – و اینکه آیا اصولا شکست در عشق معنایی دارد یا نه ؟! – ؛ غم عاشقانه – و اینکه اصولا نسبتی بین غم عاشقانه وملال هست یا نه و اینکه غمشادی عاشقانه چیست و رابطه ای بین این حس شریف با یاس هست یا نه و ...؟!! – حسادت در عشق – که الان اتفاقا خیلی هم مد است و بسیاری از نمونه هایش را می خوانیم و می شنویم و سوال بزرگ اینکه اصولا مقوله ای چون حسادت با خاستگاه حس مالکیت چه ارتباطی با عشق با خاستگاه دیگرخواهانه دارد ؟!! و ...- ؛ تبدیل عشق به نفرت – که خودش یک دنیا حرف می خواهد و اینکه آیا اصلا می شود از کسی که یک لحظه ، تاکید می کنم که تنها یک لحظه ، شادی عمیقی چون عشق را به ما چشانده ، متنفر بود ؟!! ... – و هزار یک مورد دیگر از این دست که مثالهای زیادی نیز برای آنها وجود دارد و حتما شنیده اید و خوانده اید و می دانید ، نیاز به نوشتن یک کتاب و نه مقاله دارد !
لذا بهتر است به همین اشارات کفایت کنیم ....
**
در پایان تنها ذکر دوباره این نکته را لازم می بینم که ارائه چنین آثاری در جامعه به خودی خود خوب یا بد نیست ؛ این تلقی نادرست وعمومی است که باید اصلاح گردد – آن هم البته نه به مدد برنامه هایی از دست «هزار راه نرفته» که غلط را در لفافه علم تبلیغ می کنند ! - تا جامعه ، هم در مناسبات درون اجتماعی خود به چالشهای ناگوار در نیافتد و هم هنر را نیز به تبع خود از این دامچاله برهاند !
چنین باد !
۱ دی ۱۳۸۵ ۰:۱۸ بֽظֽ
نظرات ۴
با تشكر از مقاله شما ، در مورد اينجور ترانه ها بايد به ۲ نكته ديگر هم اشاره كنم .
۱- اكثر مردم وقتي ترانه اي را مي شنوند كه يك خواننده اونو بخونه و اينكه سر از ماشينها در آورده به خاطر سبك متفاوت اجراي اين ترانه ها بوده . در حقيقت بيشتر وقتها ريتم مخاطب رو جذب كرده .
۲- اكثريت مردم در شعر يا موسيقي به دنبال يك كار جديد هستند . هر چند اين كار جديد مسخره يا حتي عجيب باشه . اين نوع ترانه ها هم نسبتا جديد هستند و جسارتي دارند كه قبلا سابقه نداشته.
۳- مخاطب با شنيدن اين نوع ترانه ها يك احساس جديد رو تجربه مي كنه . در اين نوع ترانه ها معشوق از يك موجود افسانه اي كه در شعرهاي قديمي تر فقط مورد ستايش بوده و حتي خطاها و بي وفايي هاي او هم پسنديده نشان داده مي شده ، به يك موجود زميني ساده تبديل شده كه هر وقت مطابق ميل ما نبود مي تونيم باهاش دعوا كنيم و هر چي دلمون خواست بهش بگيم و هر وقت از دستش خسته شديم بگيم خوش آمدي !!! انگار دنياي امروز اين جور رابطه ها رو بيشتر دوست داره : بدون تعهد و در نهايت خودخواهي !!!!
سلام جناب بهرام پرور
تحلیل خوبی بود. کاش اشاره ای به سوابق این اصطلاح واسوخت در شعر دوره صفوی هم میکردید.
تحليل و نتيجه گيري زيبايتان در مورد عشق در جامعه امروز قابل ستايش بود . پيروز باشيد
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
دنيا كه شروع شد . زنجير نداشت . خدا دنياي بي زنجير آفريد .
آدم بود كه زنجير را ساخت . شيطان كمكش كرد .
دل زنجير شد ؛ عشق زنجير شد ؛ دنيا پر از زنجير شد ؛ و آدم ها همه ديوانه زنجيري .
خدا دنياي بي زنجير مي خواست . نام دنياي بي زنجير اما بهشت است .
امتحان آدم همين جا بود . دست هاي شيطان از زنجير پر بود .
خدا گفت : زنجيرت را پاره كن . شايد نام زنجير تو عشق است .
يك نفر زنجيرهايش را پاره كرد . نامش را مجنون گذاشتند . مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري . اين نام را شيطان بر او گذاشت . شيطان آدم را در زنجير مي خواست .
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست . ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد . ليلي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند . ليلي زنجير نبود . ليلي نمي خواست زنجير باشد .
ليلي ماند ؛ زيرا ليلي نام ديگر آزادي است
لیلی تو قصه ها نیست تو خودمونه باید پیداش کنیم