احمد رضا احمدی

1 .
" شايد "
شايد هزار بار از اين كلمهی جراحت به خانه پناه بردهام . گاهی در كنار اين كلمه آتش افروختم – گاهی در كنار اين كلمه به خواب رفتهام . اما من در كنار اين كلمه زندگي كردهام . آن رياكار در كنار كلمهی جراحت روز خويش را ارزان میفروشد ، آن نوازنده در باران در كنار كلمهی جراحت مینوازد . آن عاشق سرانجام در كنار كلمهی جراحت میميرد . آن كسي كه در كوچه مرا دشنام داده است ، پشيمان به كنار آتش میآيد به من سلام میگويد من هم ليوان خالیاش را از آب پُر میكنم .
من و مهمانان در كنار كلمهی جراحت نشستهايم پرتغالها را پوست جدا میكنيم – روز 13 فروردين است . كاوه روي مين مرده است ، او كه چشمان داشت ، او كه میديد .
.........................
2 .
" يادش بخير "
محتاج اين روز و اين درختان كه سايه و عطر ميوهها را از ما دريغ میكنند هستيم همهی پلهها را كه بالا بروم به بام هم كه برسم تو در بام نيستی و ماه شامگاهی مرا نمیشناسد خستگی از دستان پينه میشود بر زمين میريزد در زمين جوانه میزند بوتههای روييده از زمين را نگاه میكنم عجب شباهتی به تو دارد ، باز دوباره بوتههای روييده از زمين را نگاه میكنم عجب شباهتی به عكسی دارد كه من و تو در انتهای آن خيابان از چهرههايمان گرفتند عكاس سپس در پايان خيابان گم شد يادش بخير .
...........................
3 .
" عمرم "
در همهی عمرم نتوانستم نامش را صحيح تلفظ كنم . هنگامي كه در تابوت بود صدايش كردم نامش را صحيح گفته بودم – روزی در نهايت شكوه بهار برای من فنجانی چای ريخت مرا كه صدا كرد چای سرد شد . روزي در نهايت شكوه بهار برای من دوباره فنجانی چای ريخت دير بود . در گذر روزها بار ديگری ديدمش ديگر گستاخ بود برگ را صدا میكرد . گفتم : شما را شكوه بهار است . بهار نارنجها ما دو تن را طی كردند از من كندند تو را – نه سوگند سازگار بود مرا كه چشمان را در روز روشن به بندم نه انگورها يار و همدم بودند فقط سايهی درختان را به هم تعارف كرديم و آنگاه كه آنگورها پژمرده شدند گفتيم : راه دور است و ما ديگر پير میشويم . اما در حقيقت پير شديم ابتدا در زير چشمان خطهای شكسته پيدا شد سپس چشمان پژمرده شدند و در آينه گم شدند . همه و همه در يك غروب اتفاق افتاد سقف خانه از كاغذ بود اما ما را بخت يار بود كه كاغذها الوان بود .
۱ دی ۱۳۸۵ ۰:۰۳ بֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
حقیقتیست اینکه تو از چشمهای باران می ایی
آنقدر نزدیک میشوی که فرو میافتی توی دستهای هر سرو چشمی
شما را هر بار که میخوانند حتمابا خود میگویم او مرد بزرگی ماند خدا نخواست بمیرد
--------------
رای ما شما همیشه استادید