به بهانهی عنوان پارادوكسیكال غــزل پـُسـت مدرن

سعید یوبال(شجاعی)
خجالت بكش! شرم كن! تو هم آدمی؟!... من كه هم سن تو بودم...
بیشتر ما اتخاذ چنین مواضعی را از سوی پدران و مادران و یا پدربزرگها و مادربزرگهای خود دیدهایم و شاید خود بارها مخاطب این جملات بودهایم. بعضی از ما نیز گاهی كوچكترهای خود را با چنین جملاتی ملامت كردهایم. جملاتی كه در عین سادهگی با توان و انرژی یك غریق در آخرین لحظات جاندادن به شاخهی نازك اندیشه و ذهن ما چنگ میاندازند تا بتوانند دستكم به دور از عذابوجدان و ملامت خویش مرگ آدمیت را به تماشا بنشینند.
به راستی مگر سازمان اندیشههای یك انسان تا چهمقدار قابل انعطاف و در عینحال مستحكم است كه بتواند در یك عمر مثلا 80 ساله در طوفان تحولهای انسانی در كانون تغییراتی تاریخی قرار بگیرد و از هم پاشیده نشود؟
وضعیت انسانی كه تمام شبهای كودكیاش را با ستارهگان آسمان قسمت كرده و همهی روزهای نوجوانیاش در كوهها و دشتها گذشته و نظام اندیشهاش تحتتاثیر شرایط و تربیتی سنتی سازماندهی شده و با ضربآهنگ طبیعت مطابقت كامل داشته است، انسانی كه تمام جوانی و میانسالیاش را در انبوه آدمها و ماشینها گم كرده و به تجربههایی دست یافته كه پدراناش هرگز خواب آن را نیز نمیدیدند و تا آمده در پیرسالی خود را با شرایط مدرن وفق دهد نوهاش به او میگوید: "با با بزرگ تو سواد نداری! اگه سواد داری بیا كامپیوتر من كه هنگ كرده و بالا نمیاد را درست كن!" چهگونه وضعیتی است؟
وضعیت انسانی كه پدرش ملای ده بوده و خود علاوه بر آنچه در مكتب پدر آموخته شخصا به شهر رفته، تحصیلات آكادمیك كرده و سالها عنوان پر طمطراق دكتر یا مهندس را با خود به این طرف و آن طرف برده و یك شب خوابیده و فردا فهمیده كه چون از زندهگی الكترونیكی چیزی نمیداند فقط یك بیسواد قابل احترام است چهگونه وضعیتی است؟
اغلب این انسانها در حساب و كتابی دودوتا چهارتایی ترجیح میدهند به جای شك به مسیری كه پیمودهاند به مسیر تازه شك كنند و با آن به مقابلهای درونی و جانكاه بپردازند. آنها ترجیح میدهند به جای همقدم شدن با انسان جدید او را از نافرجام بودن این راه بترساند. ممكن است همهی این افراد حتا به ظاهر با مظاهر اندیشهی مدرن زندهگی كنند اما این دغدغه هرگز روان آنها را راحت نخواهد گذاشت. آنها در بحران زندهگی میكنند.
اما برای كسانی كه در دورهی به ظاهر مدرن در ایران بهدنیا آمده و زندهگی خود را آغاز كردهاند اوضاع به مراتب بحرانیتر است: انسانی كه در روزگاری دستكم به ظاهر مدرن، تحت تاثیر آموزههای سنت رشد كرده آمادهگی بیشتری برای تردید دارد. انسانی كه از سویی آموزههای زنده گی سنتی را به همین دلیل ساده كه چندان دیگر به كار زنده گیاش نمیآیند قابل تردید مییابد و اگر این تجربهها را نپذیرد گناهی بزرگ مرتكب شده است! و از سوی دیگر خود نیز تجربهای موفق برای كار بست در زندهگی امروز نداشته است طبیعتا در بحرانی بزرگتر دستوپا خواهد زد.
ایران امروز شاید ملقمهای از چندین نوع ذهنیت انسانی باشد:
انسانی كه زندهگی كشاورزی و سنتی را زیسته، زندهگی صنعتی و به اصطلاح مدرن را تجربه كرده و بدون درونیكردن این تجربه دارد وارد زندهگی الكترونیك و دیجیتال میشود.
انسانی كه گفتمان سنت بدون آنكه با آن زیسته باشد بر اثر تربیت آنها كه در آن زیستهاند ذهناش را فرا گرفته، با این آموزهها در دوران مدرن زیسته و در تردیدی بزرگ حالا میخواهد به دنیایی مجازی قدم بگذارد.
انسانی كه ...
انسانی كه ...
شرایط و علل بسیاری در اینكه یك انسان از چه زاویهی دید و با چه نظام اندیشهگی بهدنیا بنگرد دخالت میكنند، اما من فقط سعی دارم انواع اصلی این ذهنیتها را بشمارم آنهم بهشكلی كاملا ناقص و فقط با در نظر گرفتن سن و سال انسانها و چه كار بیهودهای است این كار:
انسانهایی كه بیشتر از 60سال دارند اغلب هنوز در كودكی خود و با ذهنی كاملا سنتی و كاملا تحت تاثیر گفتمان سنت در كشور ما حضور دارند.
انسانهایی كه بین 40 تا 60سالهاند و اغلب با كمی تعدیل در گفتمان سنت آن را پذیرفتهاند.
انسانهایی كه بین 30 تا 40سالهاند و اغلب گفتمان سنت و گفتمان زندهگی مدرن را در كنار هم برای تحلیل وضعیت خویش به كار میگیرند.
انسانهایی كه بین 20 تا 30سالهاند و اغلب زندهگی مدرن را ترجیح داده و خود را در بیشتر موارد به این گفتمان متعلق میبینند نه گفتمانی كه از گذشته برایشان نقل میشود و بنابراین سرگرم تندادن كنشمندانه به این شرایط اند.
انسانهایی كه زیر 20سال دارند اغلب سرگرم تنندادن كنشمندانه به گفتمان سنتاند.
و كودكانی كه زندهگی خود را با بازیهای سهبعدی و در فضایی مجازی و بدور از واقعیت - به تعریف و تلقی ذهنهای كلاسیك - میگذرانند.
البته در هریك از این دستهها وجود افرادی كه تحت تاثیر سایر شرایط غیر از شرایط سنی دارای ذهنی غیرمعمول و نامتناسب با سن خود باشد عجیب نیست و این طیف زمانی كه از سیاه یكدست تا تقریبا سفید ادامه دارد ممكن است به شكلی آشكار و پنهان در وجود یك فرد نیز قابل ریشهیابی باشد.
ایران امروز، زمان – مكان مشتركی است كه همهی این انسانها باهم در آن حضور دارند. انسانهایی كه در الگوهای ذهنی قطعی – نیمه قطعی – نیمه عقلانی – عقلانی – عدم قطعی و... در كنارهم و باهم زندهگی كرده و این الگوها در جدال و تقابلی پیوسته درحال تاثیر و تاثر بر یكدیگرند و حتا شاهد حضور تركیبی این الگوها در یك فرد و بروز آنها متناسب با شرایط هستیم و این یعنی: ما در بحران زندهگی میكنیم. بحرانی كه در همهی ساحتهای زندهگی ما از اموراجتماعی، سیاست، اقتصاد و فرهنگ گرفته تا هنر، ادبیات و به ویژه شعرخود نمایی میكند.
هنر، ادبیات و شعر در طول تاریخشان كانون بازتاب دهندهی وضعیت انسان هر عصر بودهاند و همانگونه كه یك روانشناس از روی نوشتههای یك انسان – از دستخط گرفته تا كلمات و دستورزبان اتخاذ شده – میتواند به شخصیت و وضعیت روحی – روانی او پی ببرد و آن را تحلیل كند، یك روانشناس اجتماعی نیز میتواند از مجموعهی ادبیات و هنر یك دوره به هنجارها و ناهنجاریهای روانی جامعهی آن روزگار دست یافته و به بررسی و تحلیل آن بپردازد.
هنر انسان سنتی در تمام طول زندهگی طولانیاش ویژهگیهایی مثل تعادل، تقارن، توازن، و... را بازتاب داده است و این خود نشانهایست گویا از وضعیت ذهنی انسان سنتی. انسانی كه به همین دلیل روشن كه نمی دانسته و با فانوس عقلش تنها قادر بوده تا پیش پایش را ببیند فقط و فقط با چراغ الهیات و اخلاق سعی در روشن كردن تاریكیها و غلبه بر ترس خویش از تاریكی داشته است. دورهی تاریكیهایی كه با ارجاع به روایتهای فرا انسانی از هستی، قطعیتی ما فوق عقل برای حقیقت نادانستهها داشته است.
هنر انسان مدرن در طول زندهگی كوتاه و چندصد سالهاش، تلاشی جدی برای برهمزدن تعادل و تقارن و توازنهای مسلط بر هنر و ذهن آفرینندهگان هنر كلاسیك از خود به نمایش گذاشته است. هنر مدرن هنر انسانی است كه سعی داشته همهی تاریكیها را با چراغ عقلانیت روشن كند و با شك كردن به هرگونه روایت فراانسانی از تاریكیها، به خود بسندهگی عقل انسانی برای شناخت هستی و خویش معتقد است. از اینرو هنر این انسان كاوشگر، پیوسته در وضعیتی متغیر و بیثبات شكل میگیرد و كنار گذاشته میشود.
وضعیت پسامدرن وضعیت تردید انسان به همهی تلاشها و اندیشههای بشری است. بهطوری كه حتا به اعتبار جایگاه خویش به عنوان جان شناسا نیز تردید میكند و هنر انسانی كه در چنین وضعیتی بهسر میبرد هنر تردید به خویش است و نقد عقل و عقلانیت. پستمدرنیسم مرحلهای است كه انسان مدرن و عقلانی به خود و همهی اندیشهاش شك كرده است. البته نه شكی دكارتی، بلكه تردیدی به مراتب عاقلانهتر:
من كه هستم كه میاندیشم؟ و آیا اساس و مبنای "من" تا چه حد واقعی است؟ "وضعیت عدم قطعیت".
شعر به مثابهی هنری كه ابزارش با اندیشه یكی است و هردو با زبان سروكار دارند این تردید را بهخوبی منعكس میكند.
اما ایران به عنوان كشوری كه با مدرنیته وعقلانیت توسط محصولاتاش آشنا شده، مثل كتابفروشی است كه بدون آنكه بداند در كتابهایی كه هر روز برای كسب درآمد، آنها را میچیند و دستهبندی میكند و میفروشد چه نوشته شده با آنها زندهگی می كند! مدرنیته در ایران نه در بستری اندیشهگی و عقلانی بل كه در گسترهای كاربردی توسط ورود دستآوردهای رفاهی، ارتباطی،... و فكری و فلسفیاش رشد كرده و بهجای آنكه به نقد گذشته بپردازد در خدمت سنت قرار گرفته است. این روند شاید دربررسی اجمالی شعر معاصر به خوبی قابل نمایاندن باشد:
با ظهور نیما و شاگردان او هر چند قالبهای شعر سنتی دگرگون شد اما زبان و تفكر این شاعران در سنت به حركت خود ادامه داد بهطوریكه شاملو هم كه وزن بیرونی و قافیه را رها كرد باز با جایگزینی زبانی كه از موسیقی درونی بهره میجست به بیان دغدغههای انسان سنتی پرداخت و از این جهت شاملو را نیز باید جزو شاعران سنتی به شمار آورد. اولین جرقههای تغییر و تحول انسان و شاعر سنتی را میتوان در شعر شاعرانی یافت كه دربین سالهای 40 تا 57 به جمع شاعران پیشین اضافه شدند. شاعرانی كه شعرشان هر چند نه به تمامی اما آینهی انسان مدرن با همهی سرگشتهگیها و رهیافتهایش بود. پس از انقلاب با قدرت گرفتن گفتمان سنت دوباره شاهد بروز و پررنگ شدن دغدغههای انسان سنتی در شعریم. از اوایل دههی هفتاد شعر دوباره مثل یك آیینهی راستگو به بیان دغدغههای انسان بلاتكلیف پرداخت و هنوز هم این روند ادامه دارد. بهطوریكه بسیاری از غزلهایی كه توسط شاعران این سالها نوشته شده به مراتب مدرنیستیتر از شعرآزاد و نوی شاعران گذشته است. غزل روایت، فرم، متفاوط، پست مدرن و... همه و همه شعر انسانی است كه به نقد خود نشسته و آینهای از شعر روبروی چهرهی خویش گرفته است. انسانی كه در اعماق ذهنش سنتی است و خود را پایبند سنتها میبیند، از طرفی تقابل یك زندهگی مدرن را با آموزههای سنت لمس كرده و میكند و حالا درست در چنین وضعیتی به خود هم تردید كرده است. تركیب غزل پستمدرن آینهی وضعیت انسانی است كه وقتی در راه اتومبیلاش دچار مشكل شده و خاموش میشود، در حالی كه میداند چیزی كه دقیقا به آن نیاز دارد یك مكانیك است با توكل به نیروی برتر(خدا و مقربان خدا) هی استارت میزند تا بلكه از توكلاش نتیجهای بگیرد و وقتی چنین نمیشود دهانش را باز میكند و به خود و خدا بیراه میگوید!
غزل پستمدرن عنوانی است كه دانسته یا ندانسته برای تشریح وضعیت بحران زدهی انسان ایرانی امروز دارای بیشترین تناسب است. انسانی كه با تضاد و تناقضی آشكار و پنهان در خویش و در جهان روبروست.
غزل پستمدرن نام شعر انسانی است كه در قالبی سنتی و قطعی، با زبانی عقلانی و مدرن سرگرم تردید درمنطق و دستگاه فكری دودویی ارسطوییست و میخواهد به تحلیل ناكارآمدی این نظام فكری بپردازد.
غزل پستمدرن نام- نشانهی موقعیت انسانی است كه در یك آن، هم سنتی است هم مدرن و همزمان سعی میكند سنتی و مدرن بودن خود را نیز نقد كند.
۱۵ فروردین ۱۳۸۶ ۷:۰۳ بֽظֽ
نظرات ۳
من تا هزار سال دیگر هم نمی توانم بفهمم چرا باید زندگی را زنده گی نوشت؟ زنده گی می کند یعنی چه؟ البته و صد البته در باره موارد دیگر آیین نگارش نویسنده محترم کاملا موافقم مانند نامه ی من...اما این زنده گی را نمی توانم بفهمم...
سلام جناب یوبال
مطلبتان را خواندم .
جالب بودو خیلی مفید.
امیدوارم در این روزگار امثال شما بتوانید اینگونه مباحث را به سرمنزل مقصود برسانید.
کلا با شما موافقم.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
برخورد دنیای به اصطلاح سنتی ما با تحولاتی که در غرب روی داده است گریز ناپذیر است اما شما چنان ترسیم فرموده اید که انگار هویت مستقل ما الا و لابد در این برخورد بر خود می لرزد و فرو می ریزد نقد های تفکر غربی بر اندیشه های دینی و سنتی تا اندازه ی زیادی بر اندیشه های ما وارد نمی باشد کانتکس تفکری چیزی است که حضرت عالی فراموش کرده اید این زمینه ها باهم فرق دارند محصولات نتها شباهتی به هم ندارند بلکه کاملا متباینند، ما کپی کوچک غرب نیستیم که حالا همان سرنوشت را داشته باشیم برخورداری از سنت تفکری قوی که می توان در آثار ابن سینا و ملاصدار یافت مانع از تغییر و سیالیت صد و هشتاد درجه ای ما می شود، بنده با درستی و غلطی کاری ندارم مدافع هم نیستم فقط خواستم بگویم آنچه هست را باید همانطور که هست دید وگرنه دچار تصمیمات و قضاوت های ناپخته می شویم. حضور در دنیایی که دو تفکر در آن زیست کرده اند برای ارزیابی آنها مهم است