شكارچی

شكارچی
-"بابا!اون روزا كه میرفتی شكار تنها بودی؟"
:"آره بابا. نه كسی بهم زنگ میزد، نه نامهای مینوشت. وقتی هم اومدم ترمینال، سوار اتوبوس بشم، فقط مادربزرگ ِ خدا بیامرزت بود. توی شهرستان اونارو كه توی دستم میدیدند، یه جوری نگاه میكردند. تهران هم كه میاومدم..."
-"بابا با اونا چی كار میكردی؟"
:"میفروختمشون. بعضیهاشرو هم میزدم به دیوار. با هوا كه نمیشه زندگی كرد."
-"تفنگتو چه كار كردی؟ اگه اونو به كسی دادی برات نگه داره، بهم بگو."
:"دلت خوشه بابا! اونو ازم گرفتن. قبل از هر چیز اونو از آدم میگیرن. همهرو گرفتن و قبضه كردن. بعدا گفتن هر كی میخواد، میتونه بیاد با جواز پسش بگیره. اما دیگه مال اوناس."
بسته را از روی میز برداشت. یكی را آتش زد. زل زد به دیوار. پلنگ بچهاش را با دندانهاش گرفته بود، روی آخرین پرتگاه، زیر پایش خیس شده بود. وقتی او را از كار بركنار كردند، مجبور شد خانهاش را بفروشد. بعدش هم زیاد طول نكشید، آمدند سراغش، آمدند در خانهاش. آهو در را به رویشان باز كرد. شكمش تازه باد كرده بود. ریختند داخل، گفتند: "این حوالی صدای شلیك آمده." روی آستین پیراهنش لكههای رنگی دیدند. پلنگ با بچهاش خورد به آهو. وقتی داشتند او را میبردند به آهو گفت: "برمیگردم، راست و ریسش میكنم. داخلشو پلاستر میكنم. پنجرههاش رو عوض میكنم. پشت بومشو قیرگونی میكنم. زمستون هم كه داره تموم میشه."
-"بابا! امروز داشتم انباری رو میگشتم. برفا آب شده بود و جسد كفتار آمده بود بیرون. مگر كفتار هم شكار میكردین."
:"آره"
-"برای چی؟ آخه...!"
:"مگه نشنیدی. میگن، شبا، كفتارا میآن توی ده، توله سگها را میخورن. وقتی اونا توله سگ میخورن. جوونتر میشن."
-"توله سگ!!"
:"آره، توله سگ. حالا چرا اینقدر از شكار ببر و پلنگ و كفتار حرف میزنی؟ یه ذره از مادرت بگو. چه كار میكنه."
-"این روزا دنبال كوه و كمره. میخواد مثل تو شكارچی بشه. فقط پاشنهی كفشهاش كمی بلنده."
هر دو زدند زیر خنده. دندانهای كرم خورده و زردش را شمرد. سری تكان دادند و گوشی را گذاشتند.
آهو كنار در روی پله ایستاده بود. آنطرفتر رنگینكمان زده بود. كهنه به نظر میرسید فقط رنگ قرمز، سفید و سبزش مانده بود. خیلی وقت بود كه گردگیری نشده. عنكبوتی وسط رنگینكمان لانه كرده بود. گوسفندان مات و مبهوت ایستاده بودند. شیشههای روی چوپتن ترك برداشته بود. میخواست از دیوار بیافته پایین. قاب كج شده بود.
خدمراد فروهر
۱۵ فروردین ۱۳۸۶ ۷:۰۳ بֽظֽ
نظرات ۲
dastani az vahide ziaee montazere nazare shomaiim www.bekhoon.blogfa.com
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
این قوانین از تایخ 86/2/22 قابل اجراست.
داستان همیشه دنیای دیگری را به تو نشان می دهد.
شاد باشی
به پیوندهای وبلاگ گروهی حلقه سه شنبه خوش آمدی