شعرآزاد
هرگز پرندهای با عصا ندیده بودم
نمیدانستم
آنکس که نمیدود
پرواز را میداند
و رودخانهای
که از سنگلاخ میگذرد
گامهایی از آهن دارد
زن همسایه
روی باغچه آمده
امروز
پس ازآنهمه ماهها
با گالشهای سبز
جلیتقۀ بادی
چنگک فلزی
و یک شیئی عقربهدار
به کاوشگری شبیه است
من عراقم
تو اگر ایرانی
به من بچسب
تا با هم عرق بکنیم.
اگر همینطور تا آخر
کش ورها بخواهند بچسبند
جزیره شدهاند!
زانوهایم را در ماهِ كامل بغل كنم
همهچیز از حالا نزدیك است
وَ «شمس و طغری» هم،
زیرا من از كنارهی سینیها میریزم اگر دروغ بگویم
زیرا من
مثلثام را در خون، پرت كردهام
لبهات میلنگند
وقتی داوینچی رهات میکند
صبح است
و آفتابگردانهای ون گوگ
به حس شهوت
به سوی تو میچرخند
شندل و مندل اسکانیو آنتونی کویی و ماندی نیا در شهر شلغم زندگی میکردند آنها به مدرسه میرفتند یک شب برف زیادی آمد و ...
۸ ساله
مادرم آمد
از میان آب آمد
پدر در زد
بهار هم همراه او در زد
من غنچه شدم
پدر مُرد
بهار رفت و دیگر نیامد
خدا میوه بود و خوشرنگ بود
من باران بودم
جزو هوا بودم
۱۳ ساله
اینم پاشه .
اینم پاشه .
اینم دستشه .
اینم دستشه .
اینم چشمشه .
اینم چشمشه .
این اپوهه .
سگ .
۵ /۳ ساله
شايد هزار بار از اين كلمهی جراحت به خانه پناه بردهام . گاهی در كنار اين كلمه آتش افروختم – گاهی در كنار اين كلمه به خواب رفتهام . اما من در كنار اين كلمه زندگي كردهام .
رنگ از بیرنگی آغاز می شود. سنگ از تهی . فصلی كه از میان فصل می گذرد. و نام دیگری از من كه در عبور از همه ی فصل ها تكرار می شود.
امروز چقدر شعرم تاريك است
مثل روزي میماند
كه سر صبحاش را بريده باشند
دستهاي ظهرش را همينطور
و شباش ...
حتا اگر بپذیریم که در عصر جدید به سر می بریم – موضوعی که حیثیت داده پردازانه ی آن سخت زیر سوال است – می توانیم شعر جدید را بی خیال شویم. عصر جدید، شعر جدید نمی خواهد. شعر نمی خواهد. توانی می خواهد که شعر را کنار می گذارد و از حیثیت می اندازد. مانیفست می تواند روی پای خودش بایستد و این قابلیت را دارد که شعر را با تمام سرگرمی هایی که برای شهروندان به دنبال می آورد تنها بگذارد.
علی سطوتی
در راه رفتن به جنگ جهانی سوم
بر اثر برخورد با کبوتری سقوط کرد
هواپیمایی که بر پشتبام خانهامان افتاده بود
من به خلبان گفتم : که جنگ خیلی بد است
دریا .
شتران تشنه کف .
بر لب آب آمده .
میتابانند نور را .
از زیر پاهایشان کف شنها .
قطره قطره
فرتق فقرا در بیاورید بیاوری شهم در و کاسه بیاور
به پای تو بشورد
تا چای تو بشورد
که باز هم بیا کنار دغدغه و ماساژ بده بیا به پای دغدغه شاعر بیا به پای دغدغه تا عقده وا کنم .
در رفتن یک میخ
با یک حرکت کوچک از دیوار
میتواند
به شکستن تابلویی منجر شود
که هزاران حرکت انگشت .
کوفتگی از off میآید
تا مثل شیطان دم بخت
تا قمر
قوز بروم
تاب بخورم
تا بخورم
Off از من بپرد
مرغ درخ تکی ست تک محصولی
او جای برگ ، پرگ دارد
میوهاش میشود تخم
تخم می وه شوداش
تخم از بیوه است
ازمونث بیرون رفته
وقتي كه من بچه بودم
در هر هزاران و يك شب
يك قصه بس بود
تا خواب و بيداري خوابناكت
سرشار باشد
گوشهي سمساري
مردگان گپ مي زنند
پوتين : آخ چقدر دلم لك زده
براي كوبيدن
تو دهن هر چي حرومزادهس
به خانه برمی گشت
چهل سال به خانه بر می گشت
پیش خود اندیشید :
" باید کاری کرد "
خیاط به من گفت :
شانه راستت پایین افتاده است
و من برافروخته گفتم :
چون کیف مدرسه ام را
همیشه روی همین شانه می انداختم .
اي دوست
اين روزها
با هركه دوست مي شوم احساس مي كنم
آنقدر د وست بوده ايم كه ديگر
وقت خيانت است
عینک ام حریم من است
هنگام ورود بسم الله بگو
بچه که بودم
قطار مشهد مقدس بود
بال در می آورد واژه ،
تا فرار کند
از صفحه ی اول رویدادهایی که روی خوش نشان نداده اند
دارم کشف می کنم :
میدان بلاتکلیف ترین خیابا ن درعلاقه ی بیکاریست
آدم چه کشفها ی زیادی که نخورده است
قلمرو ِ سر فرازی ِ ما
هم در این ساحل ِ ویران بود ،
دریغا
که توان و زمان ِ ما
در جنگی چنین ذلت خیز
به سر آمد
گردش برگهاي تقويم ترا لخت كرده است اينچنين كوتاه كوتاه
راه مي روي بر اين سياه چال
ژاک پره ور متولد " بلبک " Bolbec " و چند سالی کار مند " لو هاوره " Le Havre در آغاز جنگ به پاریس آمد
شعر یک ترس ، یک وحشت و یک پدر سالاری نیست . ادبیات نه در دست کسی است و نه کسی می تواند آنرا بدست بگیرد
نه بي شرمي در فراز عطش، صبح را در گلو مي فشارد به تماشاي پرياني كه با عطسه اي از ذهن باد مي افتند
مجموعه تفکرات و اندیشه ی هر شخص در جهان هستی در واقع مکتب فکری یا ایدئولوژی او را تشکیل می دهد
در آسمان افتادنی ستاره بود
که در کاسه ی من
و کاسه ی من بود در میان ستاره
وگرنه آسمانی در کار نیست
که بچرخد دور خودش
دوست بزرگوار سهراب مازندرانی سالهاست که عمر خود را برای ادبیات صرف کرده است
سایت عروض خودش را شروع می کند . حال در این میان حضور بخشی تحت عنوان شعر سپید به عقیده من از زیبایی های توریستی ! و غیر توریستی در این سایت می تواند باشد
متولد ۱۳۵۹ .مهندسي پزشکي خونده و از شعراي خلاق از نخلستانهاي جنوب و به گفته خود شاعر :
رستم دستان مهاجر جنگ تحميلي