داستان
شقایق علیپورمدتها بود که میخواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد. ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفشهای مادرم را پایم میکردم، ماتیکش را یواشکی به لبهایم میمالیدم و میرفتم توی مستراح و ساعتها در را به روی خودم میبستم. لباسم را در میآوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریختهی دیوارش میمالیدم هی زیر لب میگفتم: فشارم بده، فشارم بده...
بیاعتنا به بوی دلبههمزن شاش مانده و وزوز مگس، بیاعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار میسوخت و خراش میخورد، چهاردهسالگیم را با چشمهای بسته و حواسی گیج جشن میگرفتم.
آنروزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند: حولهی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخوردهی پدرم به آن چسبیده بود، فرچهی مرطوب کنار آینهی روشویی و حتی لنگ و پاچهی قرمز خواهرزادهام که منتظر بود کسی کهنهاش را ببندد.
شقایق علیپور
مسأله نمیتواند آن باشد مگر این که بخواهید سر میز شام هنوز ادامه دهید با امروز ده روز از بازداشت موقت غیرقانونی بنده آقای لام، فعّال صنف تجّار هویج مرکز (مرکز هویج) میگذرد. اکیدن نسبت به این رفتار غیرمسؤلانه و ضدّشهروندی معترضم. از آنجایی که هنوز بر من مکشوف نگردیده است علّت این بازداشت بیمحابا چیست نمیتوانم مشروحن وارد ماجرا شوم. امّا به عنوان یک شهروند سالم فعّال صنف تجّار هویج مرکز (مرکز هویج) تقاضا دارم در جهت تنویر افکار عمومی پرده از سکوت خود بردارید. همانگونه که خود استحضار دارید این بازداشت غیرشفاف ضربهی بزرگی اوّل به اصل مترقی قانون کشورمان، کشور دال میزند و دوّم به صنعت هویج. تفصیلن میدانید کشور دال بزرگترین صادرکننده و صنایع پیرامونی هویج است. این حرکت آقایان عملن کشور را مختل میکند و باعث پدید آمدن شبکههای زیرزمینی و زنجیرهای میشود. هرچند اتفاق جدیدی نیست این اتفاق که از پیشینهی تحلیلی آقایان در مواجهه با جنبههای واقعیّت بیشتر دوست داشتهاند دست به ابتکارات نادر بزنند. اصلن بنده دیالکتیک خشونت تنها راه رسیدن به تغزل است را نمیفهمم. معنیاش را نمیفهمم. آیا غیر از این است که آقایان کمیسیون فرعی دلالتهای متافیزیکی فلسفهی جهان تنها خواستهاند شعر بگویند؟ آیا غیر از این نیست؟
اًح-مد-خان-دو-زی
دو برش از اتابکبرش اول: ساس
همهچیز از روزی شروع شد که غیبت زد و من نمیدانستم کجا را باید بگردم. چهکار باید بکنم. یکی از همان روزها بود که آمد نشست روی میز ناهارخوری و پاهایش را تکان داد. با پاهایش حرف میزند. مدام پاهایش را تکان میدهد. ازش پرسیده بودم: سیگار میکشی؟ یکی از پاهایش را تکان داد. برای خودم ترجمه کردم «نه». او هیچوقت سیگار نمیکشد. برعکس تو، که دیگر اسمت را هم نمیخواهم بیاورم. برعکس فرزانه. یک وقتی فکر میکردم اسمش باید توکا باشد یا مثلاً ترمه. یکجور وسواس دارم نسبت به اینکه اسمش باید با «ت» شروع شود. مثل تلما، ترانه، تلی، تینا یا هر زهرمار این شکلی. هروقت هم که اسمش را پرسیدم هر دو پایش را با هم تکان میدهد طوری که آدم قاطی میکند. بعدها اسمش را گذاشتم «تکانه» خودم را هم برایش کاشف تکانه معرفی کردم. اینها را که به دکتر احمدی گفتم، سرش را خاراند و گفت: خب، ادامه بده! این دکتر احمدی از آن آدمهای خنگیست که هروقت گیج میشود سرش را میخاراند و میگوید خب. جلسه اولم است اما بهخاطر تو خیلی اینجا آمدهام. دکتر خبر از کمحرفزدنهایم دارد و بیسروته بودنهایم. چشمهایم را دورتادور مطب میچرخانم. یک قاب عکس که برگردانده شده، یک دسته گل نرگس، یک ماهی قرمز ِ تنها توی تنگ شیشهای، سبزهای که سهچهارسانتی بالا آمده و ساعتی که زیادی مات است.
میگویم: مردم مثل مور و ملخ ریختن توی خیابون. انگاری عیده. نکنه عیده؟
میگوید: هشت روز ِ دیگه مونده.
فرزانه مرادی
رمانی که نوشته شد فصل یک دو و سه:
برخی مواقع آدم همینطور برای خودش مینشیند و دلم میخواهد کمی نگران هم باشد.
کاری که نمیکند و اینطور که دارد پیش میرود بعد از گذشت مدتی چاق و بدفرم میشود. نگرانش میکنم. بهش زنگ میزنم. نه! بهش زنگ نمیزنم. بهش شماره میدهم به من زنگ میزند اسمش را میپرسم و در ادامه اظهار عدم تمایل میکنم.
اظهار ِ عدم ِ تمایل با آهنگ ثابت ِ «یعنی چه، یعنی چه» خیلی به کار رفته است. هر چقدر هم که بخواهد برای افزایش ِ میزان تأثیرگذاری، غیردوستانه و از فاصلهای نزدیک بیان شود باز چون در جستجوی «معنای چیزی»ست خودبهخود ایجاد ِ تمایل میکند. «فاصلهی نزدیک» اینبار میتواند نادیده گرفته شود.
امّا دفعهی بعد با به خاطرآوردن «دفعهی اوّل» نگرانی ِ مضاعف ایجاد میشود، چون هیچکس آنجا نیست، و بنابراین وزن حرکات و کلمات زیاد شده است. در این فاصله تلویزیون، ضبط، مبلمان و سایر وسائل به هوا میروند. خانه روی چراغ خواب میافتد لامپش میشکند و برای چند لحظه همه جا پر از نورهای موضعی ِ شکسته میشود.
ریحانه نامدار
لابیرنتکاخ ِ پیچدرپیچ ِ افسانهای ِ شهر ِ کِرت که دیوی خونخوار در آن منزل داشت، بهعلت پیچوخمهای آن، کسی که وارد ِ کاخ میشد راه خروج را نمیتوانست پیدا کند و بهدست دیو هلاک میشد. سرشت خونخوار دیو از بچگی در پیچوخمهای لابیرنت تنیده و همه را حفظ بود.
حالا که فکر میکرد، در اکثر دالانهای آن خونی ریخته. و هربار که این اتفاق میافتاد تصویری از کلِّ کاخ در ذهنش نقش بسته و نقطهی مرکزی را در آن تصویر، همانجایی میدانست که مهمانی ِ بالماسکهی بزرگش را برگزار کرده بود. بیش از هزارها تصویر متفاوت با نقطهی مرکزی ِ متفاوت در مغز ِ پیچدرپیچ ِ متفاوت ِ دیو ِ لابیرنت شکل گرفته بود. و مدام بر پیچیدگیاش افزوده میشد. هر موقع که قهرمانی احمق فکر ِ فتح ِ لابیرنت را برای ِ خودش مرور میکرد و پابهپای ِ غرور ِ کورَش پا به لابیرنت میگذاشت، پیچیدگی ِ ذهنی و روحی و مغزی و روانی ِ دیو را بیشتر میکرد. «با تمام ِ این، ادبار و نکبتی وصفناشدنی سرتاپای وجودش را فراگرفته بود.» در واقع قهرمانان احمق با غرور کورشان که شجاعت عجیبشان ستودنی است با هربار ورود به کاخ مقداری احساس ِ قدرت ِ بیشتر به دیو میبخشیدند!؟!
بیاطلاعیشان از پیچوخمهای قصر کار دستشان میداد.
احمد خادمپر
«قهرمان داستان من همان کسی است که بعد از آخرین باری که مرد و زنده شد میمیرد یا مادوکس کجا فرار کرد»طبقهی بالا سر و صدا زیاد شده و من بدون اینکه از پلهها بالا روم و از سوراخ در نگاه کنم میدانم که خودهایم جشن گرفتهاند و با چاقوهایشان کیک میبرند. او هم هست که در آخر این کلمات مرده بود و حالا که شما میخوانید زنده میشود و دوباره نقطه و آرام آرام که جلو میآید و من که میدانم پف چشمانش مهمتر از خودش هستند و در آخر هم میمیرم و این داستان که هی دوباره خوانده میشود و من که هی دوباره زنده میشوم و دانای کل بودنم که هی به شما تحمیلانده میشود که حتی میدانستم چه کسی من را کشته و ماجرا را از اولش که از آن دور میآمد و یک نقطه بود.
و من که نگاهش میکردم برایم همه چیز میتوانست باشد البته اگر دانای کل بودن خود را فراموش کرده بودم و فکرم جذب پفهای چشمانش نشده بود و سخت حس میکردم که یکی نقطه بودن مرا نگاه میکند و خودم را میبیند.
چند شب بود که خوابهایی به سراغم میآمد که هیچ دوست نداشتم که دیده شوند و تا میآمدند خالی پشت چشمانم را بگیرند زود با چشمانم قورتشان داده بودم و خوابها را هی قورت داد و هی پنهان کرد و هی پنهان کرد و نتیجهی همهی اینها شد چشم پفدارش.
الهه سروشنیا
خودپسندیه تیکه همبرگر از روزای قبل مونده بود تو یخچال خونمون، هیچکی نمیخوردش. گوشه یخچال افتاده بود، مثل یه آدم تنها، توی قطب، میون برفها و سرما، اما گندیده بود، هیچکی نمیخواستش. آخر شب که میخواستم آشغالارو بزارم دم در اونو جدا از کیسه آشغالا بردم، تا شاید گربهها بخورنش. وقتی برگشتم بالا از پنجره نگاهی به کوچه انداختم. اون گربههه که همیشه تو کوچمون میپلکه اومده بود سراغش از قیافش معلوم بود که از خوردن اون همبرگر مونده کلی کیف میکنه. لابد، پیش خودش میگفت: خوش به حال آدما، عجب چیزایی میخورن.
راستی گربهها در مورد ما آدما چه جوری فکر میکنن؟
اونا که هم از آدما میترسن و هم یه جور مرموزی میخوان از سر و سرمون باخبر بشن تا یه دست به سرشون بکشی، خودشونو میچسبونن بهت و ولکنت نیستن، اما همونا با یه پخ میپرن و از درخت میرن بالا، بعد بروبر نگات میکنن. من از این نگاهکردن گربهها اصلا خوشم نمییاد، از یه کوچه که دارم رد میشم، وقتی گربههه با اون چشمای هیزش، خیره خیره یه جوری نگام میکنه که انگار داره روم قیمت میذاره. سختمه، اما من سعی میکنم یه جوری وانمود کنم که گربههه فکر کنه: اصلا متوجهش نشدم، بهش محل نمیذارم، شکلی که انگار اصلا به حسابش نمییارم از کنارش رد میشم. نمیدونم گربهها متوجه تغییر رفتار من میشن یا نه.
ایمان مومنی
راولپندیدر راولپندی محمد احسان را دیدم. زیر گردنش زخم شده بود.
- چرا این قدر خستهای؟
- بریم مسجد. کارمهمی دارم.
رفتیم مسجد جواهر. ملای جوانی به طرف ما آمد و به من گفت:
- توی کراچی اتفاق مهمی افتاده. طلبههای مدرسهی غازی عثمان در خطرند.
قرار شد خودم را با هواپیما برسانم کراچی. اما پروازها کنسل شده بود. جانمحمد تاجر بلوچ با تویوتا دنبالم آمد و با نامهای که لای یقهام دوخته بودم به راه افتادیم. جانمحمد توی ارتش آدم سرشناسی بود. در راه کلامی حرف نزد. فقط یک بار کنار یک کافه ایستاد. زن میانسالی آمد طرف من و به من عطر تعارف کرد. من حرفی نزدم. جانمحمد برگشت. سرم زیر بود. حس کردم فضا سنگینتر شده جرات نمیکردم به چشمهایش نگاه کنم. عرق کرده بودم. صد کیلومترجلوتر شهر کوچکی بود که او ترمز کرد ماشین را خاموش کرد:
- از این جایش با خودت.
شقیقهام تیر کشید. سرم را جنباندم طرفاش. زن خوشاندامی با لباس بلوچی پیاده شد.
- پس جانمحمد...
زن چیزی نگفت و راه افتاد سمت اداره پلیس.
علیمحمّد دباغیان نظامی
راسو، لباسی برای دیگران«دایناسور دارد نگاهم میکند.»
روزی روزگاری توی یکی از جنگلهای دنیا کلبهای زیبا بود. هنوز هم هست. در آنجا راسویی زندگی میکرد. هنوز هم زندگی میکند.
«انگار این دایناسور سبزرنگ خشمگین شده است.»
یک روز راسوکوچولو مشغول مرتبکردن میز نهارخوری خودش بود که ناگهان عقابی در خانهاش را زد. راسو، در را باز نکرد. پرسید: شما کی هستید؟
«نگاه دایناسور دارد مرا میترساند!»
عقاب گفت: من عقاب سفید کوهستان هستم. آمدهام تا یک لباس از شما تهیه کنم. یعنی از شما قرض کنم. لطفا در را باز کنید.
راسو به حرفهای عقاب مشکوک بود. به همین خاطر به فکر فرو رفت و ناگهان به یاد صحبت پدربزرگش افتاد که روزی به او گفته بود: نوهی عزیزم، عقابهای سفید پرندههای گوشتخوار خطرناکی هستند. سعی کن هیچوقت با آنها تماس برقرار نکنی چون ممکن است تو را شکار کنند.
«این دایناسور نمیخواهد دست از نگاهکردن به من بردارد.»
شقایق موذن
من آدم خوبی هستممن یه قاتل حرفهای بیشتر نیستم. این شغل منه و من عاشق ِ شغلمم. بالاخره من هم باید غذا بخورم.
: هی اینجوری نگام نکن! من یه قاتلم. فقط همین. تازه خیلی به محیط زیست هم اهمیت میدم. همهی قناریهایی که توی خونه مقتولها آواز میخونن، آزاد میکنم. به گلهاشونم آب میدم... من یه شهروند خوبم، بهتره منو درک کنی!
مهمترین چیزی که یه قاتل حرفهای باید داشته باشه روابط عمومیشه. من با مقتولهام صحبت میکنم و به درد و دلشون گوش میدم... بهشون میفهمونم اگه سگم گشنه نبود، دست به این کار نمیزدم.
میگم: منطقی باش! من که دوست ندارم تورو بکشم. یکی دیگه دوست داره و من شغلم اینه و درست مثل یه قصاب که باید گوشت بفروشه.
اینجوری اونا هم منو درک میکنن و به من تیراندازی نمیکنن. حتی یکی از مقتولام برای اینکه پول گوله ندم، اسلحه خودشو داد به من تا بکشمش. من آدم فقیری نیستم، اما به هر حال وقتی از ابزار کمتری استفاده کنی سودت بیشتر میشه. امروز سفارش قتل یه زن ۳۷سالهرو توی مزایده برنده شدم. پول خوبی براش میدادن. یارو کلهگنده بود.
سام مقدم
تاکسیاز دانشگاه برمیگردم. هوا کاملا تاریک شده است. به ایستگاه میروم. امشب چند درجه تاریکتر از شبهای پیش است. آدمها سایه و روشنهایی هستند که تا دو قدمیات صورت ندارند. دقت که میکنی صورتشان را ببینی از کنارت عبور کردهاند. رنگها را تشخیص نمیدهم. سبز، مشکی یا قهوهای تیره. معلوم نیست. فقط سفید و کرم را میتوانی ببینی و بشناسی. زمین پر از چالههاییست که از رویشان میپرم و گاهی در چالههایی میافتم که چاله نیستند. پایم را بلند میکنم. نوک پایم را تویشان میبرم. هیچ چیز نیستند. مدام اشتباه میکنم. سرم را بالا میگیرم.
سوار تاکسی میشوم. عقب مینشینم. بین خانم و آقایی. نه! آقا و خانمی. اول آقا سمت چپ ِ من مینشیند، بعد من سوار میشوم و خانمی کنار من مینشیند. راننده چراغ وسط سقف ماشین را روشن میکند. از توی آینه نگاهی به ما میاندازد. به من که نگاه میکند لبخند میزنم. چراغ را خاموش میکند و راه میافتد.
نگار حسینخانی
«تبلیغی برای خودکار بیک» یا «در مسلخ عشق!»آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاریاش را مینوشید. به منشیاش گفت: «بعدی»
Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانیاش در تهران میگذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشیاش علاقهمند میشود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج میکند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفسنفس میزد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت اینکه شما دو هفتهی قبل منو کشتین.
: من شما رو کشتم؟!
- آره و جسدم رو هم تیکهتیکه کردین و هر تیکه رو تو یه خیابون انداختین تو یه سطل آشغال.
: شما رو مثله هم کردم؟!
- آره.
آناهیتا اوستایی
دوست بیشتر داشتن.انگار همیشه وجود داشته. انگار همیشه وجود دارد. همین الان که اینجا نشستهام و دارم این داستان مزخرف را روی کاغذ مینویسم هم انگار در اتاق بغلی نشسته و به من میخندد. بستنیها را که خریدم و آمدم کنارش لب ساحل نشستم همآنجا بود. اولینبار در همان ساحل لعنتی دیدمش. ستاره نشسته بود روی سکوی سیمانی و پاهایش را تکان میداد. دستم را دراز کردم و بستنی را دادم دستش. درست همانجا نشسته بود. صدمتر آنطرفتر. یا شاید خیلی نزدیکتر.
مصطفی مردانی
درباره سالهای هرزگی: وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دستهایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صدبار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صدبار بهت گفتم نمیشه اینطوری ادامه داد. صدبار بهت گفتم... بعد همینطور که دستش را تندتند جلوی صورت زن تکان میداد شروع کرد دور او چرخزدن.
: بَبو بَبو بَبو... پشتش را به زن کرد، ایستاد... : حتمی دارن میآرنِش. این جای قصه رو هیچوقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار میکردی، کجا بودی...
حمید ملکزاده
دیوار بلندچشمهایم را باز کردم، مه غلیظی در سیاهی فرو رفته بود، هیچجا پیدا نبود، تکیهام به دیوار بلندی بود که سنگهایش به نظر کهنه و قدیمی میآمد. هیچچیز پیدا نبود و بهخاطر سیاهی مطلق و مه جرات تکانخوردن نداشتم، کمی گذشت تا چشمهایم به این تاریکی عادت کرد و توانستم فاصله کوتاهی در اطرافم را ببینم ولی باز مه غلیظی که کل فضا را گرفته بود و نفسکشیدن را هم برای من تنگ کرده بود اجازه دیدن دوردستها را نمیداد، ولی در همین نزدیکی در پشت سر من گودالی بزرگ بود که توان بازگشت از این ناکجاآباد را هم از من میگرفت. وحشت سراسر وجود مرا گرفته بود که چگونه به اینجا آمدهام و حالا در اینجا چشم گشودم، از شدت ترسی که داشتم قدرت هیچ فکری نداشتم و فقط از روی غریزه سعی کردم از آن دیوار سیاه بلند و قدیمی که جای پای خوبی داشت بالا بروم، دستم را به آجری گرفتم و پایم را روی آجری دیگر و شروع به بالا رفتن کردم، هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که ناگهان صدای سرفهای شنیدم، از ترس و وحشت دستهایم رها شد و به شدت به زمین خوردم، با سرعت بلند شدم و به گوشهی دیوار پناه بردم، صدای خنده مردی از نزدیک به گوش میرسید از ترس داشتم پس میافتادم، جلوتر رفتم، دیدم گوشهی آن طرفی دیوار مردی غوز کرده نشسته و روی سرش را با شالی پوشانده است، مرد سرش را بلند کرد و همانگونه که لبخندی به لب داشت شالش را کنار زد، پیرمرد فرتوتی بود که تنها چیزی که روی صورتش میشد دید چروکهائی بود که در اثر خنده ایجاد شده و خیلی هم عمیق بود. پیرمرد رو به من کرد:
- ترسیدی پسر!
پیروز ایرانی
زیرآبی: حامد روزیطلب
مراسم تشیع پیکر حامد روزیطلبامروز یکشنبه ۱۹ خرداد ۸۷، مراسم تشیع پیکر حامد روزیطلب شاعر و نویسندهی جوان به امامزاده طاهر کرج بود.
به همین مناسبت مجلس ختم آن مرحوم روز سهشنبه ۲۱ خرداد ۸۷ از ساعت ۴ الی ۶ بعد از ظهر در مسجد علی ابن ابی طالب واقع در کرج، دولتآباد، خیابان اصلی برگزار میشود.
از او پیش از این کتاب «ستونهای کج» منتشر شده است که میتوانید از این قسمت دانلود کرده و بخوانید.
چند شعر و داستان از او را نیز در سایت عروض میتوانید در این قسمت بخوانید.
دیروز بدن او بعد از چندروز بیخبری در کوههای عظیمهی کرج یافته شد.
بنا به وصیت او لطفا حضار با لباس سفید در مراسم حضور یابند.
«پنجول میکشم بر آب
آب طوریش نمیشود
خودم دارم خفه میشوم»
یادش گرامی.
اخبارسایت
پایان شمارهی شانزدهحامد روزیطلب مسئول بخش زیرآبی بود و همیشه جایش همانجا خواهد ماند. (یادش گرامی)
شمارهی شانزده سایت عروض بهصورت روزانه منتشر شد.
تغییرات این شماره:
در بخش مقاله: آقای فرهاد اکبرزاده به جمع گروه عروض اضافه شد.
بخش نقد: آقای سهند آدم عارف
بخش قوالب کلاسیک: آقای سید مهدی موسوی
در نظر داریم در شمارههای آینده برای بخشهایی از سایت که مسئول ندارند مسئولانی برگزینیم. به همین منظور از پیشنهادهای عاقلانه استقبال میکنیم.
عنوان ویژهنامههای شمارهی آینده را نیز در روزهای آینده اعلام میکنیم.
راستی خیلی وقته (از اول همین شماره که تموم شد) سهساله شدیم.
و باقی قضایا...
آغاز شمارهی شانزدهشمارهی شانزده را بدون حرف ِ پیش شروع میکنیم و حرفها را برای پایان ِ این شماره باقی میگذاریم.
شعر
نصیر نصیریچگونه میتوان یک شاعر را کشت
بر دریایم تازیانه میزنید
بر نسیم زخم
من شیشه نیستم
تا در سنگباران بشکنم
یا دزدی که نیم شب
عشقک هرزتان را بربایم
حامد روزیطلب (یادش گرامی)-دوستت دارم
همچون زمین
بدون مرزبندیهایت (۱۴ سالگی)
-"فلسفهی کشتار"
ای کاش کسی نیزهای بر میداشت
و توی قلبم فرو میکرد
تا این همه کشتار را
نبینم (۱۵ سالگی)
-از جایی که به دنیا آمده بودم
رفتم
به جایی که به دنیا نیامده بودم (۲۰ سالگی)
بهمن جواهرچیان (یادش گرامی)کنار خودم
از حال میروم تا پس
از حال میروم تا پیش
هندسهام به هم میریزد
روی خودم خراب میشوم
جهان روی گاوهایش به رقص
اسبها شیهه...
سگها عوعو...
کلاغها قارقار...
گنجشکها جیکجیک...
آدمها هُوهو...
جشنیست در جهان و جای ِ من خالی
مهدی پهلوانپور (یادش گرامی)خفاشها
توی تاریکی سرم
از رگی که زیر محل یادآوری خاطرات است
برعکس آویزان میشوند
خون میمکند
جیغ میکشند
و جفتگیری میکنند
سفر بهرینی به مهتاب مینگرد
به آسمان خونآلوده
هوا سرد و نفسگیر است
آروارهها به افتخار برودت کف میزنند.
و کودک شتابان و عریان با پاهای چوبیش
در معبر باد میدود
و دست خاطره سوی مسافران دراز میکند
حسرتا – در رؤیای لذیذ نان
به رهگذران سلام میگوید
و به بازگشتی تلخ گردن کج میکند
و دوباره به مهتاب مینگرد
احمد سیناجا پا
روی طناب
سر بند مادرم
تاب میخورَد
باد ِ کتک و
کتک باد
اینجا
شبها چنان سپیداند
و روزها، چنان سیاه
چونان، که ببری
میان ِ لکههای خودش بسوزد
منصور جعفری خورشیدیبا چشم مار در کمین
زخمه از آسمان
میزند
سیاه خفته
در اندوه خاک
نبض آب را
بگیر
مرا میان آینه
تکثیر کن
زیرا، نفس یوسف
در من میروید.
محمود معتقدیگزا ره ا سبی که سوا رش را گم می کند
نمی با رد و
هرگز تما م نمی شود
ا برسا کتی برگلویش
این نقطه هم / شبیه شروع ها ی تو بود
نا رنجی و / تلخ
مثل خطوط شما لی و/ سکو ت پا ییزی ا ش
د ستی به نا گها ن و/ غم گفتما نی که ا زتو می گذ رد
ا یستا د ه بر تیغه ها ی با د و/ همسا یه هزا ر پرند ه عا شق
با زما ند ه انقرا ض سا لی که / به ریشه ها ی تو شلیک می شود
محمدحسن نجفیمن
آلیاژ ِ
آهن
و
شدن
ام.
■■■
بودن
برایام
تاریک است. شکل اتاق کسی که تاریخ را نوشته و
یه آبم روش.
■■■
[مفهومه؟ یا یه جور دگر بگویم که بارها؟!
خدامراد فروهردر راه روی دادگاه
میوهی جوان غلت خورد و رفت لای پاهای قاضی
و قاضی از پلهها بالا میآمد
با سایهای که از پلهها پایین میرفت و بوی گلدانها را با خود میبرد
سایه از تن جدا شده بود
سهند آدم عارفپند:
درهای صورتم قفل است
آن همه صورتم بر در چنگول نشد
که درهای قفل
آویزان بر پلههای قاطی باشد
اینجا نغمههای تابستانی است
صورتم در نغمههای تابستانی است
آیا صورتم در نغمههای تابستانی خواهد ماند؟
سوده نگینتاجعزیزان من پارههای خونی گروه O و A
دراز کشیدهی تمامی نسبتهای بدنی/ گوشتی/ حسی/ حتی خیابانهای فرعی و اصلی مربوط به پدر
دقیقا همین الان عصبانیام و از هر طبقه کم ارتفاع جامعه میتوانم بپاشم
عصبانی و پیر به کف دستم برای درک فحشهای جدید ذهنی یک ارتفاع
هر چشمی که صبحها از ایستگاه رد میشود فقط به موهام میخندد چقدر صبحانه انرژی زاست
دارم از نزدیک تمام توصیههات را چشمی میکنم
به شرط یک تفنگ لوله کوتاه و صدای سریع "بنگ" برای انفجار مغز گوسفند مغز نارنجی خامهای
امیر قاضیپورضد تیتر
باید پرداخت به ظريف شدن آینه
چند سانتیمتر بالاتر از سطح دريا
میآیند عرقها در طول روز
از کف دستها
شنهای روان
دیدنی آفتاب
لابد دیدنی در میان رنگها
بر سطح، صدای گروه
کاسهی درد
الهام ملکپورروزنامهی یک) کاتماندو پایتخت نپال
وزن دنیا
عرض خیابان
عقب میکشم
انحراف گروه صوتی از خطوط محرک
نمیخوابم
تا گوش کار میکند گوشواره نمیخواهم
سطلهای زباله و
ادراک خطوط بینایی
روزنامه میخوانم
دنبالههای خشونت
مجید یگانهحسرت
حس مسرت
مسرت حسرت
عشق بود با شمعدانی گیسوهای شکسته
شاعر شایعهی این شعر را تشریح نکرد
پنجرهی صورتی از همیشهی زرد به اکنون سرخ باز میشود
عاشقم
نگاه من به چراغ رنگی دارد
به رنگ صدف لبهایت بر مروارید شنهای ساحل آپارتمانم
عشق در آپارتمان ارتفاع دارد
نگاه همینطور از پلهها بالا میرود
افشار رئوفچشم خفته
به چشم بیدار گفت
سیاه و کاکلیست
اندوه ِ تو
رهایاش کن
میان ِ پرندگان ِ جا مانده در غروب
چشم بیدار
گوش نکرد
آنگاه سنگها وزیدند
مازیار فلاحپوریک عدد مقرب،
عدد غریب، غریب آنی به شروع هیج، در ذات ِ همه چیز. در هیات همه موجود است، وجود ِ یکی، عمود ِ عظیم ِ یک! با دستی بلند، پایی بلند پهن میشود در هیات همه اعداد. از یک خفتهی در خود گسترانیده نجابت مستقیم ِ کره شور تسلیم از هیات ِ مدونش را.
این ترتیبی ِ خفته و بیدار ِ یک است.
حبیب موسوی بیبالانیشعری دربارهی اوضاع بنویسید
میخواهمت
بریدهی آتش فشان
به رسم ِ کمرخواهی
خاقان ِ کشور همسایه روزی که بر لبهی اعدامش تلافیی بمباردمان ِ عقیدههای قاطی شد مرد
کیومرث ِ پادشاه
جمشید ِ پادشاه
و پادشاهان ِ بعدی و مطربان ِ قدارهبند قصیدهی طویل
طول ِ درخت ِ آزاد مشخص است وقتی بالای سر مادرم نشستهام
رضا روزبهانیهنر بزرگ او در زندگی
تداوم این جریان بود:
میایستاد -
دور و برش را نگاهی میانداخت
بعد
تمامیی ِ پلیدیهای ِ مکرّر ِ ذهنش را
روی سپیدیی ِ زمین
... آن جا که هرگز جسارت نکرده بود
تا با قدمهایش بیالاید -
تف میکرد.
هوم بَزی از شکل سادهتر یک عینک روی میز و حتماً کتاب و کاغذ زن هم باشد و بنویسم
مردی درلانهی لکلکها خاهد خابید و بعد خودش را کشت با ارتفاع
زنی در لانهی لکلکها خاهد خابید و بعد خودش را نکشت زن خاهر ِ لکلکهاست
موهایم را به باد میسپارم تا آواز بخانم با روزنامههای عصر
علی قراچهداغیسگفونی به روایت قطعه ۹
تنها حرف چرای دهان نیست در حرف
کشیدهی قبیله گیست بازوانت
از دهان بکش بیرون
تنها را که بازماندهی بایدهاست در تن
که ها که ها که ها
ها تن تنهاست
محسن مرادیمرگ اونجاست
تکیه داده به دیوار
انقدر به رنگ ِ دیوار ِ
که دیوار ِ،
دیوار اونجاست
لای درختا
انقدر به رنگ ِ درختاس
که درختاس.
خودکشی یادداشت نمیخواد
تیغ میخواد
یاشار و محمدرضا اسکندرنژاددر سنگرهای ترسنده از ضربات ممتد قلبم
میپرم به معنای نشستن
وقتی پا از خزر بریزد و
بچههای شکل خون بپرند بیرون از آب
بشود تابستان و هزار گرما
بپیچد آب از بحران خزر در لولههای تنفسیام
خون از رگم نزند این روزها شکل تو بیرون
من ترمز دستی بریده شود
عکس آخر شتابزده بیافتد در ای کاش
مهرگان نامآورتاجایی که به من مربوط میشود
پرده تکان میخورد
شیشهی آشپزخانه شکسته است
تا جایی که به من مربوط میشود
روی ظرفها خم میشوم
و آویزان میمانم از رختها
مواجه بودن
با پدیدهای به نام گردگیری
در آغاز روز
در ساعات مشخص صبحگاهی
گردگیری
از حواس پنج گانهی اشیاء
محمّدصادق صالحیدانههای نمک
اهل حرف نیست
فقط گاهی دستش را که شکل میدهد به ابر برمیدارد
من را به شورترین جای دریا
به پنجرهای شناور میخواند
- بفرمائید!
بین لبهایمان فقط حباب رد و بدل میشود
بین چشمانمان تمام تجهیزات جنگ جهانی اول
مریم قهرمانیگلبولهایی که میپاشد از کسی
روی یخچالی
که از قضا سفید.
تکه تکه
مثل پاهایی که توی شلوارک میلرزند
روی کاشیهایی
که از قضا قهوهای.
محلولی که میپاشد از دستگاه گوارش
قوالب کلاسیک: سید مهدی موسوی
زهره جعفرزادهذهنیّت ِ به سمت حقیقت فلش شده!
بغض بدون ِ فلسفهی واکنش شده
از مرد ِ عنکبوتی ِ! یک قاب عکس پیر
دنیای بیهویّت من سرزنش شده
دیوار کودن ِ وسط ِ بود و نیستن!
احساس ِ صلح میطلب ِ کشمکش شده!!
ترسی که دارد از خورههای وجود کی؟!
هر روز می جود تن من را«تنش» شده:
فاطمه اختصاریچهار بطری ِ اِس اُ اِس ِ (sos) گِلی از تو
چهار سال نشستن «در انتظار گودو»
به آب دادن یک مشت حرف بیهیجان
ادامه دادن با آدم بدون زبان
میان این همه خشکی، دو تا جزیره شدن
به چند بطری خالی مدام خیره شدن
زنی که در بغلت بودم و حواسم نیست
به شکل هیچ کسی را که میشناسم نیست
وحید نجفیو پیش آنکه خودش را به خواب ِ من بزند
که شب دوباره بیاید مرا به من بزند
درست زیر ِ پتو، زیر آخرین سقف ِ...
شروع میشدم از گریههای بیوقفه
شروع میشدم از نقش ِ نسبی ِ مطلق
پسامدرن شدن بین عدّهای احمق
به هایدیگر به دریدا به نیچه بر خوردن
كتاب ِ فلسفه را لای مغز ِ خر خوردن
لیلا اکرمیاز خانههای خالی جدول جوابم کن
از چی خجالت میکشیدم؟ انتخابم کن
از بین صد تا جوجه توی جعبهای تاریک
بیرون بیاور گربهی خود را کبابم کن
یک تابلو از زندگی ِ... صورتی هستم
از پول شام یک زن ِ رفته حسابم کن!
جیغ دو بسته قرص را آرام میبخشم
برگرد به گهوارهی گیجت... و خوابم کن
مونا زندهدلشبــیه خستهی من در ته فراموشی
صدای سنگین شب، صدای خاموشی
صدای بنزین روی دو سال «هیچ ِ» نسوز
به خاطر/ ات ِ تو برگشتنم
- که چی؟
که هنوز!
به مکث انگشتی روی زنگ در که نبود
صدای مطمئـن قلب یک نفر که نبود
که شکل تازهی فنجان خالیام میشد
خدای خوب جهان خیالیام میشد
زهرا معتمدیمیان خواب منی هی از این به آن دنده
چقدر مانده به پایان؟ به ساعت چند ِ...
به سمت آخر هستی برو! برو!... میرفت!
قطار مسخرهی من بدون راننده
تو خوب و خوبتری از هر آنچه دارم من!
بگو که مال منی بین گریه و خنده
حمید سهرابیمیخزم در فضای تاریکم وسط خارش عمیق حسن
خستهام از سراسر این شب
- «خوب میشه»
[صدای خستهی زن]
پیچ در پیچ این مسیر دراز با فلشهای کوچک رنگی
دو سر طیف ِ عمر کوتاهی که عبوریست بین کون و دهن
توی این لوله باز میلولم [حسن و یک حیاط تنهایی]
فکر این که چقدر خوشبختم [توپ قل میخورد میان لجن]
به خود هیچ میرسم از خود
به خداوند اُمّی از نیچه
به خلاء، به سر و صدای سکوت
پشههای گرفته ماهیچه
به سقوطی – که هیچ وقت – آزاد
بستن خود به بالهای مگس
پرت بودن به هیچ از قضیه
برنگشتن به پیش، از این پس...
محمد حسینیمقدمهی فرت و فرت و فرت فقط زرت و پرت کن
گاهی عوض بشو بنشین پرت و زرت کن
با زرت و پرتهات و آن پرت و زرتهات
یک قید خوب باش و هی فرت و فرت کن
الهام میزبان-امام زاده... آقا... قا... اِما... اِما... زاده؟
[پراید گیج به سرعت به راه افتاده]
زنی که روسریاش را گره زده به مرد
چه طور جامانده روی بغض این جاده
: یواش... حال ِ منُ بد... یواشتر... دارم
[صدای ترمز ِ غمگین، صدای ِ فریاد ِ ...
صدای پر زدن ِ خیس ِ بچّه گنجشکی
که میپرد به جلو در خلاف ِ این باد ِ...]
پیشخوان
ویژهنامه: نیما صفار
ویژهنامه: ادبیاتبهچهدردیمیخورد
و میدانم چه باید گفتحیطهی خصوصی در امر ِ ادبی، همواره بهعنوان ِ بخشی بهگفتماندرنیامدنی، جنبههایی از آن را محفوظ نگه میدارد و آنچه که تحصیلگری در این حوزه را دور از دسترس قرار میدهد، دقیقا همین جنبه است. به دلیل اولیتر، آنچه که همواره ادبیات را از علمیشدن، در امان میدارد و گفتگومداربودن آنرا تقویت میکند نیز همین است.
مدتیست که آشغال ذهنم را به خودش مشغول کرده. این حجم عظیم که وقتی دپوشدنش را در مکانهای تخلیه میبینیم لرزه بر انداممان میافتد که اینهمه پسمانده، چطور تولید شده است؟
کلمهی آشغال را بهعنوان فحش برای چه کسانی بهکار میبریم؟ جستجویی اجمالی هم در ذهن اگر بکنید، پی میبرید که این فحش، کمتر از آنکه بهکار تحقیر بیاید در مواردی که عمل ِ نامطلوبی در حقمان انجامشده کاربرد ندارد.
سهند آدم عارف
"ایدههای لهجهدار"حاشیهای برسؤال: ادبیات به چه درد میخورد؟
وقتی میپرسیم ادبیات به چه درد میخورد؟ گویی از چیستی یک مفهوم به کارکرد آن پرتاب شدهایم و چیزی که این سؤال را به یک کارکرد یا منفعت پیوند میزند، سود یا ازرش چیزیست که هنوز در مورد آن کاملاً مطمئن نیستیم. اینکه آیا میتوان ادبیات را به مثابه یک نهاد یا یک بسته آکادمیک بررسی کرد؟ یا به مثابه یک یا چند کتاب درسی در کنار دیگر کتابها و یا نفس «کنش نوشتار»؟ حفرهایی در نظم نمادین یا تجلی استثنا در واقعیت بیقاعده؟ سرگیجه عجیبی دارد حرفزدن از چیزی که نه میتوان آنرا به چهارچوب کشید و نه بهطور کل نفی کرد و در این میان به این هم اندیشید که بدون گذر از چیستی، چگونه میتوان به سودمندی اندیشید؟
برای این کار شاید اشاره به یک جزء به مثابه یک "مثال" بهترین جا برای طرح زاویهای با کلیت را امکان ببخشد.
«مایاکوفسکی» شاعر روس در جایی با طنز گزندهای گفته بود که "میخ کفش من از تمام تراژدیهای گوته دردناکتر است" و با این زاویهگیری دوباره، مخاطب پیامش را به چیزی که میتوان واقعیت مهیب یا امر تروماتیک خواند ارجاع داده بود. شاید او هم به پراکسیس و کنش میاندیشیده و چیزی از مارکس در کتابخانهاش داشته است. اما چیزی که در این سخن معروف مایاکوفسکی هیچوقت به پرسش کشیده نمیشود، این نکته است که باید از او پرسید جناب شاعر آیا در اینجا میخ کفش شما همان چیزی نیست که به شکلی ایرونیک (کنایی) دوباره ما را به "همان" ارجاع میدهد؟
فرهاد اکبرزاده
ادبیات به چه دردی میخورد؟پاسخ به این سئوال مستلزم شناسایی بهتر چند گزینه است و مهمترین آن اینکه ادبیات چیست و اینکه ثابت کنیم اصولن خود ادبیات درد نیست و لزوماً باید کاربرد درمانی داشته باشد یا خیر؟!
ادبیات چیست؟
سارتر در ۱۹۴۷ در مجله له تان مدرن انتشار "ادبیات چیست؟" را آغاز کرد و یک سال بعد آن را به صورت کتاب ارائه داد. سارتر در این کتاب مفهوم ادبیات متعهد را پیش کشید هدف مبارزه برای دستیابی بر آگاهی، حقیقت و آزادی انسان را برای ادبیات مطرح کرد.
آیا ادبیات تنها باید فدای اهداف حزبی شود؟ آیا ادبیات مستحق سر بریده شدن توسط قاتلی انتزاعی به نام آرمان میباشد؟
در آغاز کلمه بر زبان جاری شد، زبان نشانههایی اختیاری و مورد مقبولیت جمعی که روی اشیا و افعال و موجودات زنده و زمان و مکان و غیره گذارده شد که موجب تسهیل در ارتباط بین انسانها گشت.
خلق اسلوبی برای کنار هم قرار گرفتن این نشانهها و ایجاد پلی برای ارتباط بین دو فرد و فهماندن ایده و نظر به دیگری باعث لزوم ادبیات شد.
امیر خالقی
ادبیات به چه دردی میخورد؟جایی که این سوأل قابلیّت طرح برای من که مینویسم پیدا میکند، آن جای مألوف نیست؛ آن عقل ِ معاش-معاد فایدهسنج و غایتگرا. اگر برآید از لغت سزاوارتر است به پرسش و سنجه انداختن: دردی که داری و چیزی که به آن بخورد؛ یعنی کمش کند. یک جور ِ مصرف ادبیّات همین هم بوده و هست: تسکین و سکنی؛ هم رسوخ میکند درت و هم جا تویش میشوی. امّا این فقط نیست. نه این که حاوی بسیار چیزها باشد. نه! فقط همین که این واژه که به این گشادی در این پهنهی تاریخ و جغرافیا و... افتاده، سقف پردرزودورزش کش هم آمده بسیار؛ یا نه! نامیست و همان دالّ اعظم شاید با هر مدلول دلبخواه. این از خوبیش است و دوستش هم برای همین دارند.
امّا این سوأل آن است که انضمامی و در شرایط زیستی لااقل اهالی، مبتلایان، ورروندگان و... ادبیّات از خود میپرسند: «که چی؟» و هیچ پاسخی کهنه نکرده این (که چی؟) را.
آن جواب سرراست (هیچ) است و این که وقتی میدانیم منافع «تعریف» میشوند و نیازها «تولید»، دیگر گور بابای اعتدالیون و ایدئولوگها که جا و کارکرد بشناسند.
نیما صفار
بازی[ادبیات، درد میخورد]
۱) حافظهی جسد
[اغتشاش ِ میزان ِ دسترسی به اطلاعات؛ کدهای دریافتی ِ جهتیابی و بازیابی؛ چیدن قطعههای پیداشده از پازلهای گمشده؛ کشف ِ کلیت و کنترل به وسیلهی تنظیم ِ میزان ِ سطوح ِ آگاهی در جایگاه ِ قرارگیری ِ طبقاتی]
نیت ِ بیاعتباری ِ جدیت ِ کنش ِ پرسش در مقام ِ قیاس ِ بستههای دینامیک با حوزهی ِ ابژههای ِ بهگفتماندرآمدنی که حتی ضریب ِ آسیبپذیری با وجود ِ خطرات ِ روابط ِ اجتماعی برای همبازیها متصور است وقتی مشخص میشود که حفرههای ِ آلیس در سرزمین ِ عجایب و تکههای ِ نان ِ هانسل و گرتل، ادبیات کودک قلمداد شود. [نفوذ، نشانهگذاری، عبور، فراموشی]
محمد فراهانی
من روزنامه را میبرم به کلمات۱- بچهتر که بودم فکر میکردم بالاخره شعر و قصه و این همه نوشته روزی به پایان خواهد رسید و من از ۸-۷ سالگی شروع کردم به نوشتن.
۲- چیزهای هست که فراموش نمیشود. دوستشان داری و از به یاد آورنشان لذت میبری. صحنههایی از یک فیلم، قطعاتی از یک موسیقی، خاطراتی از یک فیلم، قطعاتی از یک موسیقی، خاطراتی از یک ملاقات و بیش از هر چیز... شعر. شاید به این دلیل که مستقیم با احساساست درمیآمیزند. این اتفاقی است که در "همنوایی شبانه ارکستر چوبها" میافتد. ادبیات به جای مقابله مستقیم با نابهسامانیهای ملالآور حرکت را به سوی رویا و خاطره...
۳- سوزان سانتاگ در سخنرانی گفته است: امکان دسترسی به ادبیات، ادبیات دنیا، به معنایی گریز از زندان تکبر ملی، بیفرهنگی، تنگنظری اجباری، تحصیلات بیمعنا، تقدیر معیوب و بد اقبالی بود. ادبیات جواز ورود به دنیایی بزرگتر بود؛ یعنی، منطقهی آزادی
۴- من روزنامه را میبرم به کلمات
علامت به ذهنم نمیرسد
امیر قاضیپور
ادبیات به چه درد میخورد؟سطرها را تنها مینویسم
ساعتها و ساعتها، از نوشتن درین باره سر باز زدهام. خواستهام از پرداختن به این موضوع امتناع کنم. بهانههایی هم بود. این نوشتار میتوانست در حوالی هالههای بیشماری که این پرسش در اطراف خود ایجاد کرده بود؛ چشمچرانی کند. میخواستم چونین کنم. از خود، با خود مقولههای زیادی را به چالش کشیدهام. ولی اینها همه نیست. اینها همه، به قامت این شبحواره اندازه نیست. «ادبیات» به درد میخورد. به دردهای من، دردهایی که با من حرف میزنند. و اینها همه نیست. همه در جایی نوشتن را به تماشا نشسته است. آرام نشسته است. و استهزا در هر لغت نمودی آشکار دارد. «ادبیات» به درد میخورد. درد، در همه، چیزی را به تماشا نشستهام. منتظرم؟ منتظر میماند؟ وقتی آنقدر سرعت کم میکنی و آنقدر به پیش میروی؛ وقتی، میماند و از تو میخواهد. چه چیز را؟ زمان از تو چه چیز را مطالبه میکند؟
زمان، که مرد خطاط میان خرابههای تاراج مغول نشسته است و گردن «ج» را برانداز میکند. کلنجار میرود. دوباره مینویسد. دوباره و دوباره. سوار جنگجو از کنار خطاط میگذرد؛ در میان خرابههای بهجامانده از ویرانی سپاه. به گردن «ج» نگاه میاندازد. به چه فکر میکند؟ سرباز به مرد خطاط میگوید: آمدیم و کشتیم و ویران کردیم و تمام شد؛ تو در چه کاری؟ خطاط میگوید: آمدید و میروید و من هم. و تو نمیدانی آنچه مانده است همین گردن «ج» است همین که مانده است.
الهام ملکپور
ویژهنامه: بهرامصادقی
گزارش جلسهی «بررسی آثار بهرام صادقی»جلسهی «بررسی آثار بهرام صادقی» بعدازظهر شنبه، ۳ آذر ۱۳۸۶ با حضور امیر احمدی آریان، محمدحسن نجفی، سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، الهام ملکپور، حبیب موسوی، امیر قاضیپور، محمد فراهانی، سمیرا کرمی، سمیرا یحیایی، احسان جوافشان، مرتضی مرتضایی، مجید یگانه، داوود مائیلی، یاشار اسکندرنژاد، فرزانه مرادی و ... برگزار شد.
گزارش جلسهی «بررسی آثار بهرام صادقی» در گرگان۵/۴/۱۳۸۷: همچنان با همت اهالی ادبیات و مساعدت شورای شهر گرگان، دوازدهمین جلسهی نقد کتاب گلستان علیرغم همهی کارشکنیها و غیبت اجباری یکی از دستاندرکارانش برگزار شد. موضوع این ماه: بررسی آثار زندهیاد «بهرام صادقی» («سنگر و قمقمههای خالی»، «وعدهی دیدار با جوجوجیتسو»، «ملکوت» و...) در مکان شورای شهر گرگان، ۶ عصر و مانند همیشه به عادت مألوف ایرانی با کمی تأخیر و بیشتر اندوه و با یاد و نام دوست داستاننویسمان زندهیاد «سفر بهرینی»
گاهی مثل حالا میشود اتفاق خوبی بیافتد و اینجا و آنجا رو به بازخوانی داستاننویس کم دیده شده، خلّاق و استثنایی ِ ایران بیاورند. این موج صادقیخوانی چه خوب است حالا حالاها همینطور بلند شود.
این سگهای مهربان مواجههی من با قصّههای بهرام صادقی حتمن از منظرهایی است که مدام توی سرم میچرخند که اساسن میتواند ربطی به موقعیّتی که قصّه نوشته میشود و نوشته را در تاریخ پیش میبرد نداشته باشد {دارد؟} انسان، حقوق ِ بشر و داستان زیست-منظر ِ من است و این مواجههی پیش رو پرتابانیدن متن است در منظری که من نوشته شده است؛
- قصّهها بدون حضور شخصیّت است؛ یعنی آنگونه تعریفی که از شخصیّت داریم. بهرام صادقی وقعی به شخصیّت نمیگذارد و بیشتر فضا است که موقعیّتساز است. آدمهای او متافیزیکی هستند مانند ملکوت یا جوجوجیستو؛ انگار پاهایشان روی زمین نیست و مسألهی آنها از جنس ِ انسان-زیست، نیست. آنها در یک فردیّت نا-هویّتمند شکل پیدا میکنند و این فردیّت خارج از طبقه یا نا-طبقه است و خصیصهی طبقهای ندارد {البته بماند از این نظر که جامعهی ایرانی خارج از طبقه است}. آدمهای صادقی در فضایی زندگی میکنند که بیشتر ذهنی است. به تعبیر دیگر شخصیّتهای قصّههای او بدل به ابژههایی بیجان شدهاند.
اح-مد-خان-دو-زی
بهرام صادقیداستانهای بهرام صادقی از جنبههای مختلفی قابل بازخوانی و دقته، این تنها به خاطر کمتوجهی، آنچنان که میطلبیده، نیست: تنوع رویکرد نویسنده که این ادعا رو تقویت میکنه.
سنگر و قمقمههای خالی مملو از تکنیکها و جنبوجوشهای کمسابقه در نوع برخورد با متن در ادبیات داستانی ایرانه، هرچند مجموعه ترکیبی ناهمگون از ضعیفتر و قویتر را در برداره، نمیتوان حداقل ۲داستان این مجموعه را شبیه به هم دانست. تنها و بهطور خلاصه به چند نمونه اشاره میکنم:
* در داستان فردا در راه است تعریف مرگ «فضلی» روایت دیگری را به همراه میآره که از موقعیت شخصیتها و اتفاقات شروع و بعد از جریان موازی و پهلو به پهلوی روایت به اصطلاح اصلی، به مساله داستان تبدیل میشود در حالی که ارتباطی بین این مرگ و جریان در حال روایت وجود ندارد، باران و سیل و ریزش سقف در برابر کینه و انتقام و قتل دو موقعیت ناهمآهنگ را به وجود آورده که کل داستان را تحت تاثیر قرار داده، در پایان همون چیزی در برابر قطعیت و پایانبندی این روایت خلل ایجاد میکنه که میخواد به اصطلاح گرهگشایی کنه: جملههای پیرمرد در حالی که به شدت خسته، گیج و خوابآلود است و دارد به خورد عدم قطعیت کلیت داستان (قصه) میرود.
* در داستان برای کودکان از ساختار روایی کودکان، پیروی زیرکانهای شده، انتخاب اسامی در این داستان مانند خواب خون و صراحت و قاطعیت، انتخابی مسالهدار مینماید:
سارا سعیدی
جمعخوانه
تاریخنگری در نظریههای ادبی امروزجلسهی جمعخوانی «تاریخنگری در نظریههای ادبی امروز» زمستان ۸۶ با حضور محمدحسن نجفی، فرهاد اکبرزاده، سهند آدم عارف، علی سطوتی قلعه، بهنام کیانی، فرامرز پارسا، امیر خالقی، الهام ملکپور، محمد فراهانی، مریم قهرمانی و ... برگزار شد.
نشر الکترونیک
حواس لیوانهاحواس لیوانها
ریحانه نامدار
مجموعه داستان
طرح جلد: ریحانه نامدار
چاپ اول: شهریور ۱۳۸۷
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
تمام حقوق این اثر برای مؤلف محفوظ است
شمارهی کتاب: ( ۲۱ )
روح ِ دو خرس ِ مجاورروح ِ دو خرس ِ مجاور
مازیار فلاحپور
مجموعه شعر
طرح جلد: مازیار فلاحپور
عکس: مازیار فلاحپور
چاپ اول: تیر ۱۳۸۷
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: (۲۰)
گریه روی شانهی تخممرغ!گریه روی شانهی تخممرغ!
مجموعهی آثار برگزیدهی جشنوارهی «غزل پستمدرن»
طرح جلد: اعظم چیناوی
چاپ اول: خرداد ۱۳۸۷
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: ( ۱۹ )
چرا من اینقدر تند مینویسم؟چرا من اینقدر تند مینویسم؟
علی سطوتی قلعه
تزهایی در باب اختگی فرهنگی
طرح جلد: چاپ انگلیسی جامعهی نمایش: گی دبور (society of the spectacle)
چاپ اول: خرداد ۱۳۸۷
نشر الکترونیک سایت ادبی عروض
شمارهی کتاب: ( ۱۸ )
مصاحبه
مصاحبهی محمدحسن نجفی با دکتر فرزاد حمیدیمصاحبهی محمدحسن نجفی با دکتر فرزاد حمیدی در ارتباط با کتاب «تحلیلی نو بر پارادکس راسل و پیوستار همراه با یک هندسهی جدید».
این کتاب توسط سایت عروض منتشر شده و در لینک زیر میتوانید کتاب را دانلود کرده و بخوانید.
محمدحسن نجفی:
۱. با تشکر از شما، جناب حمیدی عزیز، که با همهی مشغلههای فکری و کاری، پذیرفتید این گپ مختصر - اما البته جدّی - را با هم داشته باشیم. باری، بهعنوان اولین سوال، و با توجه به اینکه رسالهی "تحلیلی نو بر پارادکس راسل و پیوستار همراه با یک هندسهی جدید" از طریق کتابخانهی الکترونیک سایت عروض (www.arooz.com) در دسترس همگان قرار دارد، میخواهم بهجای طرح مسائل تحلیلشده در خود کتاب و بیان دیدگاهتان و در واقع بهجای تکرار مکررات و توضیح واضحات، بپردازیم به یکی از مباحث مهم در حوزهی فلسفهی تحلیلی، و اینکه اساسا ریشه یا انگیزهی شما در رویکرد به این نحله از فلسفه، و مشخصا در رویکرد به برتراند راسل و این نظریهی او، چه بوده است؟ چه جذابیت یا اهمیتی در این مقوله یافتید که وقت و ذهن شما را وقف خودش کرد؟
۲. امروز، در اروپا، کدام رویکرد یا مبحث و مقولهی فلسفی در محافل و یا نشریات بیشتر مورد بحث و نقد و تحلیل، قرار میگیرد؟ و آیا هنوز مباحث شالودهفکنی یا واسازی (deconstruction) و مسائل تقابلی ِ مدرنیته و پستمدرنیته، اولویت دارند؟
مصاحبهی «فرهاد اکبرزاده» با «پگاه احمدی»«این شرح بینهایت»
فرهاد اکبر زاده:
برای شروع مقداری از سابقه ادبی، ترجه و ترجمه و فعالیتهای دیگرتان بگویید.
پگاه احمدی:
به سابقه اعتقادی ندارم، البته به تداوم چرا. مقصودم این است که برای ارزیابی کیفیت ِ کارم تاکیدی روی سالهایی که در این زمینه پشت سر گذاشتهام ندارم. زمان هیچوقت به لحاظ کمّی برایم مهم نبوده است. به این سالها بیشتر از جنبهی تجربی نگاه میکنم. یعنی سالهایی را گذراندهام که مدام صرف تجربهکردن، نوجویی و آموختن شده است. فقط میتوانم بگویم که این سالها خیلی به سرعت سپردی شد. چند روز پیش که میخواستم چهارمین مجموعه شعرم را به ناشر بسپارم ناگهان یادم آمد که اولین مجموعه شعرم ۹ سال پیش در سال هفتاد و هشت منتشر شده است. البته آن سابقهی کاری که مورد سوال شماست از سال ۷۳ و با انتشار تعدادی شعر، ترجمهی شعر و مقالههایی دربارهی شعر در ماهنامههای ادبی – هنری آغاز میشود. طبیعتا طی این مدت زمان، یکسری دریافتهای جدید و تحولات ذهنی – زبانی در شعرهایم اتفاق افتاده است. امیدوارم به میزان بیشتری با تعالی روحی همراه بوده باشد.
ترجمه: محمدحسن نجفی
شب با تمام صداها که در شاخ میدمدزلمی ختیک شاعر پشتون
برگردان: احمد مومنی
شعر جنگ، ویژگیهای خودش را دارد. وقتی که ملت ما ۸ سال، مهیبترین جنگ روی کره خاک را به خود دیده است. جنگ، وقتی که چهره حیوانی انسان روی میآید. جنگ، وقتی که زندگی، تام تمام، برخلاف خودش میچرخد، وقتی که مرگ و نابودی از فیزیکی دیگر سخن میگوید چه باید باشد این شعر؟
بعضیها در چنین عاقبتی اصل بودنش را نمیخواهند. یعنی چی؟ وقتی که انهدام زوزه میکشد و، شعر؟ بعضیها هم مثل زلمی ختیک جور دیگری نگاه میکنند و نگاه میشوند.
زلمی ختیک در افغانستان تولد مییابد و هم آنجا نیمه جسم میشود. جان مجروح و جسم محروم را برمیدارد و به علامت، گِرد جهان میگرداند. گاهی با خجالت - نه از خود - خود را پنهان میدارد، گاهی، صریح و سپر، خود میگوید و میخواند. و این خود، حتما نباید در افغانستان تولد یافته باشد. زلمی میتواند عراقی باشد و یا ایرانی و یا هرکدام از اینها که شباهتهایی با هم داشته باشند - که دارند.
به تمثال اوراکل در دلفیاوراکل بزرگ، چرا به من خیره شدهای،
آیا من فکرت را خراب کردم، آیا من نا امیدت کردم
من، آمریکوس، آمریکایی،
مدتها قبل از سیاهی درون مادرم نوشتم،
از سیاهی اروپای باستانی--
حالا چرا به من خیره شدهای
در گرگ و میش تمدنمان--
چرا به من خیره شدهای
طوری که انگار من خود آمریکا بودهام
امپراطوری جدید
پهناورتر از همهی اسلافش در تاریخ باستان
با بزرگراههای الکترونیکیاش
محصولات یکسانسازیشده و به هم پیوستهاش را حمل میکند
به سراسر جهان
و انگلیسی، لاتین این روزهای ما--
لاورنس فرلینگتی
ترجمه: آرش رادمنش
شکلدگرخوانی
شکل دگرخواندن (۲)زبان، در نقش همبازییی برای انسان ِ تنها نشسته بر الاکلنگ و در حسرت ِ بالا رفتن، انسان غافل از وزن ِ زبان و از خطرناکی این بازی. این همبازی. و پرتابشدن ِ مُضحک انسان، آمیخته با حیرتی از این که این جثه کوچک و مثل پر سبک نما، چطور ممکن است اینچنین غافلگیرکننده و سنگین باشد.
اعمال قوانین و قراردادهای نحوی بر زبان، به این خیال خام که از شرارت و شیطنت ذاتی آن، حتّا اگر شده ذرّهای بکاهد. این قوانین، در احمقانه بودن، روی بعضی قوانین جزایی و قضایی و مدنی سهچهار هزار سال اخیر تاریخ بشر را سفید کردهاند. اگرچه زبان تنها ابزار ابراز درونیات ما نیست، یعنی قرار نبوده است باشد، و صرفا نقش یک مدیوم، یک واسطه، یک رابط بین انسانها با یکدیگر را قرار بوده ایفا کند، امّا در ساختاش، که قطعا یک شبه و یک تنه به انجام نرسیده، سهلانگاریای البته اجباری و تقریبا چارهناپذیر، صورت گرفته است. اگر من مدعی ساخت روباتی باشم که کار ارتباط و تفاهم را بیهیچ نقص و خدشهای انجام میدهد آیا نباید مکانیسمها و دادههای ضدتفاهمی را از آن حذف کرده باشم؟ زبان امّا، که به قصد ایجاد تفاهم، بر مجموع دستاوردهای عملی بشر، از لباس و آتش و آهن بگیرید تا معماری، اضافه گردیده شد!، از قضا روباتی خودسر و شیطان و بازیگوش از آب درآمد و با ایجاد توهم به جای تفاهم، نقشههای انسان خوشخیال را نقش برآب کرد. و بدینسان مناقشه آغاز گشت. تا پیش از پیدایش و کاربست زبان، ایجاد رابطه فرد با افراد و اقوام دیگر، به وسیلهی نشانههای عینییی انجام میگرفت که دقیقا منظور را میرساندند، و از آنجایی که دنیای خصوصی، جهان شخصی، دایرهی فردیت، بسیار بزرگتر از عالم عمومی بود، نشانههای ارتباطگیری عمومی و جمعی هم کمتر مورد نیاز بود. و این نشانهها – برای ابراز عشق، اعلان جنگ، ابلاغ خبر خوب یا بد، ... – با همان ابزار و آلات پیرامون که در دسترس بودهاند و مشترک و مفهوم، به دیگری منتقل میشدند.
محمدحسن نجفی
نقد: سهند آدم عارف
نگاهی از این دست به «از روزگار رفته حکایت» ابراهیم گلستان«اینکاره بودن، دانستن، گفتن»
یک دستی تایپ میکنم. تقه بر کیبورد میزنم. کتاب «مد و مه»* با نرمافزاری که نصب کردهاند برایم باز میشود روی مونیتور. نرمافزار را نمیشناسم و کتاب ورق میزنم. این نشناختن نه رازی دارد با خود و نه سببیت . چون ۱۳۸۷ است؟ سه داستان – داستان اوّل: «تصویر او در ذهن من امروزه از عکسیست از سالی که من یکساله بودم» این آغاز با تکراری که در لغت سال دارد، با متمایز کردن عکس از تصویر و با احضار زمان آنطور که چیزی طی شده باشد... سالها سال بعد، زمانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدربزرگش او را به کشف یخ برده بود «صد سال تنهایی»... میدانم حتی ترجمهاش هم قابل قیاس نیست. آنچه الآن میشود احضار بشود مثلاً همین دوردستیست؛ دوری که در دسترس است. به قبل که برویم، عنوانش هست: «از روزگار رفته حکایت» لااقل دو جور میشودش خواند (خواندن لذتبخش) هم با مکث بین «رفته» و «حکایت» و هم بی آن به عنوان یک ترکیب. بسامد «از» را ببینید در نام و آغاز که حقّ «از» را به جا میآورد. این به جا آوردن حقّ کلمه، این ایهام، رازآلودگی بی در میان بودن رازی مشخص (رازوارگی) نگاه ِ در نگاه ِ ناشی، ناکارکردگرا به نثر و... نمو خواستیست؛ خود نمو خواست که به محض دیدن، دیده میشود؛ تنیدگی و تمامیّت در اثر را میخواهد و میشود و هنر (داستان کوتاه) نه چون برش و... است که با درکی استعلایی از واقعیّت؛ درکی کلخواه حتی اگر این کل از جمع اجزاء نباشد؛ کلّی خیلی هگلیمآب هم اگر نه، همین که با کلّینگری پیشامدرن ایرانی-اسلامی سازگار است و با اشرافیّت آقامنشانه.
نیما صفار
