| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  داستان  

مسأله نمی‌‎تواند آن باشد مگر این که بخواهید سر میز شام هنوز ادامه دهید

با امروز ده روز از بازداشت موقت غیرقانونی بنده آقای لام، فعّال صنف تجّار هویج مرکز (مرکز هویج) می‌گذرد. اکیدن نسبت به این رفتار غیرمسؤلانه و ضدّشهروندی معترضم. از آن‌جایی که هنوز بر من مکشوف نگردیده است علّت این بازداشت بی‌محابا چیست نمی‌توانم مشروحن وارد ماجرا شوم. امّا به عنوان یک شهروند سالم فعّال صنف تجّار هویج مرکز (مرکز هویج) تقاضا دارم در جهت تنویر افکار عمومی پرده از سکوت خود بردارید. همان‌گونه که خود استحضار دارید این بازداشت غیرشفاف ضربه‌ی بزرگی اوّل به اصل مترقی قانون کشورمان، کشور دال می‌زند و دوّم به صنعت هویج. تفصیلن می‌دانید کشور دال بزرگ‌ترین صادرکننده‌ و صنایع پیرامونی هویج است. این حرکت آقایان عملن کشور را مختل می‌کند و باعث پدید آمدن شبکه‌های زیرزمینی و زنجیره‌ای می‌شود. هرچند اتفاق جدیدی نیست این اتفاق که از پیشینه‌ی تحلیلی آقایان در مواجهه با جنبه‌های واقعیّت بیشتر دوست داشته‌اند دست به ابتکارات نادر بزنند. اصلن بنده دیالکتیک خشونت تنها راه رسیدن به تغزل است را نمی‌فهمم. معنی‌اش را نمی‌فهمم. آیا غیر از این است که آقایان کمیسیون فرعی دلالت‌های متافیزیکی فلسفه‌ی جهان تنها خواسته‌اند شعر بگویند؟ آیا غیر از این نیست؟
اًح-مد-خان-دو-زی

ادامه مطلب »
«قهرمان داستان من همان کسی است که بعد از آخرین باری که مرد و زنده شد می‌میرد یا مادوکس کجا فرار کرد»

طبقه‌ی بالا سر و صدا زیاد شده و من بدون این‌که از پله‌ها بالا روم و از سوراخ در نگاه کنم می‌دانم که خودهایم جشن گرفته‌اند و با چاقوهایشان کیک می‌برند. او هم هست که در آخر این کلمات مرده بود و حالا که شما می‌خوانید زنده می‌شود و دوباره نقطه و آرام آرام که جلو می‌آید و من که می‌دانم پف چشمانش مهم‌تر از خودش هستند و در آخر هم می‌میرم و این داستان که هی دوباره خوانده می‌شود و من که هی دوباره زنده می‌شوم و دانای کل بودنم که هی به شما تحمیلانده می‌شود که حتی می‌دانستم چه کسی من را کشته و ماجرا را از اولش که از آن دور می‌آمد و یک نقطه بود.
و من که نگاهش می‌کردم برایم همه چیز می‌توانست باشد البته اگر دانای کل بودن خود را فراموش کرده بودم و فکرم جذب پف‌های چشمانش نشده بود و سخت حس می‌کردم که یکی نقطه بودن مرا نگاه می‌کند و خودم را می‌بیند.
چند شب بود که خواب‌هایی به سراغم می‌آمد که هیچ دوست نداشتم که دیده شوند و تا می‌آمدند خالی پشت چشمانم را بگیرند زود با چشمانم قورتشان داده بودم و خواب‌ها را هی قورت داد و هی پنهان کرد و هی پنهان کرد و نتیجه‌ی همه‌ی این‌ها شد چشم پفدارش.
الهه سروش‌نیا

ادامه مطلب »
لابیرنت

کاخ ِ پیچ‌درپیچ ِ افسانه‌ای ِ شهر ِ کِرت که دیوی خون‌خوار در آن منزل داشت، به‌علت پیچ‌وخم‌های آن، کسی که وارد ِ کاخ می‌شد راه خروج را نمی‌توانست پیدا کند و به‌دست دیو هلاک می‌شد. سرشت خون‌خوار دیو از بچگی در پیچ‌وخم‌های لابیرنت تنیده و همه را حفظ بود.
حالا که فکر می‌کرد، در اکثر دالان‌های آن خونی ریخته. و هربار که این اتفاق می‌افتاد تصویری از کلِّ کاخ در ذهنش نقش بسته و نقطه‌ی مرکزی را در آن تصویر، همان‌جایی می‌دانست که مهمانی ِ بالماسکه‌ی بزرگش را برگزار کرده بود. بیش از هزارها تصویر متفاوت با نقطه‌ی مرکزی ِ متفاوت در مغز ِ پیچ‌درپیچ ِ متفاوت ِ دیو ِ لابیرنت شکل گرفته بود. و مدام بر پیچیدگی‌اش افزوده می‌شد. هر موقع که قهرمانی احمق فکر ِ فتح ِ لابیرنت را برای ِ خودش مرور می‌کرد و پابه‌پای ِ غرور ِ کورَش پا به لابیرنت می‌گذاشت، پیچیدگی ِ ذهنی و روحی و مغزی و روانی ِ دیو را بیشتر می‌کرد. «با تمام ِ این، ادبار و نکبتی وصف‌ناشدنی سرتاپای وجودش را فراگرفته بود.» در واقع قهرمانان احمق با غرور کورشان که شجاعت عجیبشان ستودنی است با هربار ورود به کاخ مقداری احساس ِ قدرت ِ بیشتر به دیو می‌بخشیدند!؟!
بی‌اطلاعیشان از پیچ‌وخم‌های قصر کار دستشان می‌داد.
احمد خادم‌پر

ادامه مطلب »
درباره سال‌های هرزگی

: وایسا، با توام.
زن چادر مشکی روی سرش را کشید جلو، با دست‌هایش محکم نگهش داشت و سر جایش ماند.
: صدبار بهت گفتم این مثِ یه بازی نیست. صدبار بهت گفتم نمی‌شه این‌طوری ادامه داد. صدبار بهت گفتم... بعد همین‌طور که دستش را تندتند جلوی صورت زن تکان می‌داد شروع کرد دور او چرخ‌زدن.
: بَبو بَبو بَبو... پشتش را به زن کرد، ایستاد... : حتمی دارن می‌آرنِش. این جای قصه رو هیچ‌وقت نگفته بودی. اون روز تو چیکار می‌کردی، کجا بودی...
حمید ملک‌زاده

ادامه مطلب »
راولپندی

در راولپندی محمد احسان را دیدم. زیر گردنش زخم شده بود.
- چرا این قدر خسته‌ای؟
- بریم مسجد. کارمهمی دارم.
رفتیم مسجد جواهر. ملای جوانی به طرف ما آمد و به من گفت:
- توی کراچی اتفاق مهمی افتاده. طلبه‌های مدرسه‌ی غازی عثمان در خطرند.
قرار شد خودم را با هواپیما برسانم کراچی. اما پروازها کنسل شده بود. جان‌محمد تاجر بلوچ با تویوتا دنبالم آمد و با نامه‌ای که لای یقه‌ام دوخته بودم به راه افتادیم. جان‌محمد توی ارتش آدم سرشناسی بود. در راه کلامی حرف نزد. فقط یک بار کنار یک کافه ایستاد. زن میانسالی آمد طرف من و به من عطر تعارف کرد. من حرفی نزدم. جان‌محمد برگشت. سرم زیر بود. حس کردم فضا سنگین‌تر شده جرات نمی‌کردم به چشم‌هایش نگاه کنم. عرق کرده بودم. صد کیلومترجلوتر شهر کوچکی بود که او ترمز کرد ماشین را خاموش کرد:
- از این جایش با خودت.
شقیقه‌ام تیر کشید. سرم را جنباندم طرف‌اش. زن خوش‌اندامی با لباس بلوچی پیاده شد.
- پس جان‌محمد...
زن چیزی نگفت و راه افتاد سمت اداره پلیس.
علی‌محمّد دباغیان نظامی

ادامه مطلب »
دوست بیشتر داشتن.

انگار همیشه وجود داشته. انگار همیشه وجود دارد. همین الان که این‌جا نشسته‌ام و دارم این داستان مزخرف را روی کاغذ می‌نویسم هم انگار در اتاق بغلی نشسته و به من می‌خندد. بستنی‌ها را که خریدم و آمدم کنارش لب ساحل نشستم هم‌آن‌جا بود. اولین‌بار در همان ساحل لعنتی دیدمش. ستاره نشسته بود روی سکوی سیمانی و پاهایش را تکان می‌داد. دستم را دراز کردم و بستنی را دادم دستش. درست همان‌جا نشسته بود. صدمتر آن‌طرف‌تر. یا شاید خیلی نزدیک‌تر.
مصطفی مردانی

ادامه مطلب »
رمانی که نوشته شد

فصل یک دو و سه:
برخی مواقع آدم همین‌طور برای خودش می‌نشیند و دلم می‌خواهد کمی نگران هم باشد.
کاری که نمی‌کند و این‌طور که دارد پیش می‌رود بعد از گذشت مدتی چاق و بدفرم می‌شود. نگرانش می‌‌کنم. بهش زنگ می‌زنم. نه! بهش زنگ نمی‌زنم. بهش شماره می‌دهم به من زنگ می‌زند اسمش را می‌پرسم و در ادامه اظهار عدم تمایل می‌کنم.
اظهار ِ عدم ِ تمایل با آهنگ ثابت ِ «یعنی چه، یعنی چه» خیلی به کار رفته است. هر چقدر هم که بخواهد برای افزایش ِ میزان تأثیرگذاری، غیردوستانه و از فاصله‌ای نزدیک بیان شود باز چون در جستجوی «معنای چیزی»ست خودبه‌خود ایجاد ِ تمایل می‌کند. «فاصله‌ی نزدیک» این‌بار می‌تواند نادیده گرفته شود.
امّا دفعه‌ی بعد با به خاطرآوردن «دفعه‌ی اوّل» نگرانی ِ مضاعف ایجاد می‌شود، چون هیچ‌کس آن‌جا نیست، و بنابراین وزن حرکات و کلمات زیاد شده است. در این فاصله تلویزیون، ضبط، مبلمان و سایر وسائل به هوا می‌روند. خانه روی چراغ خواب می‌افتد لامپش می‌شکند و برای چند لحظه همه جا پر از نورهای موضعی ِ شکسته می‌شود.
ریحانه نام‌دار

ادامه مطلب »
دو برش از اتابک

برش اول: ساس
همه‌چیز از روزی شروع شد که غیبت زد و من نمی‌دانستم کجا را باید بگردم. چه‌کار باید بکنم. یکی از همان روزها بود که آمد نشست روی میز ناهارخوری و پاهایش را تکان داد. با پاهایش حرف می‌زند. مدام پاهایش را تکان می‌دهد. ازش پرسیده بودم: سیگار می‌کشی؟ یکی از پاهایش را تکان داد. برای خودم ترجمه کردم «نه». او هیچ‌وقت سیگار نمی‌کشد. برعکس تو، که دیگر اسمت را هم نمی‌خواهم بیاورم. برعکس فرزانه. یک وقتی فکر می‌کردم اسمش باید توکا باشد یا مثلاً ترمه. یک‌جور وسواس دارم نسبت به این‌که اسمش باید با «ت» شروع شود. مثل تلما، ترانه، تلی، تینا یا هر زهرمار این شکلی. هروقت هم که اسمش را پرسیدم هر دو پایش را با هم تکان می‌دهد طوری که آدم قاطی می‌کند. بعدها اسمش را گذاشتم «تکانه» خودم را هم برایش کاشف تکانه معرفی کردم. این‌ها را که به دکتر احمدی گفتم، سرش را خاراند و گفت: خب، ادامه بده! این دکتر احمدی از آن آدم‌های خنگی‌ست که هروقت گیج می‌شود سرش را می‌خاراند و می‌گوید خب. جلسه اولم است اما به‌خاطر تو خیلی این‌جا آمده‌ام. دکتر خبر از کم‌حرف‌زدن‌هایم دارد و بی‌سروته بودن‌هایم. چشم‌هایم را دورتادور مطب می‌چرخانم. یک قاب عکس که برگردانده شده، یک دسته گل نرگس، یک ماهی قرمز ِ تنها توی تنگ شیشه‌ای، سبزه‌ای که سه‌چهارسانتی بالا آمده و ساعتی که زیادی مات است.
می‌گویم: مردم مثل مور و ملخ ریختن توی خیابون. انگاری عیده. نکنه عیده؟
می‌گوید: هشت روز ِ دیگه مونده.
فرزانه مرادی

ادامه مطلب »
دیوار بلند

چشم‌هایم را باز کردم، مه غلیظی در سیاهی فرو رفته بود، هیچ‌جا پیدا نبود، تکیه‌ام به دیوار بلندی بود که سنگ‌هایش به نظر کهنه و قدیمی می‌آمد. هیچ‌چیز پیدا نبود و به‌خاطر سیاهی مطلق و مه جرات تکان‌خوردن نداشتم، کمی گذشت تا چشم‌هایم به این تاریکی عادت کرد و توانستم فاصله کوتاهی در اطرافم را ببینم ولی باز مه غلیظی که کل فضا را گرفته بود و نفس‌کشیدن را هم برای من تنگ کرده بود اجازه دیدن دوردست‌ها را نمی‌داد، ولی در همین نزدیکی در پشت سر من گودالی بزرگ بود که توان بازگشت از این ناکجاآباد را هم از من می‌گرفت. وحشت سراسر وجود مرا گرفته بود که چگونه به این‌جا آمده‌ام و حالا در این‌جا چشم گشودم، از شدت ترسی که داشتم قدرت هیچ فکری نداشتم و فقط از روی غریزه سعی کردم از آن دیوار سیاه بلند و قدیمی که جای پای خوبی داشت بالا بروم، دستم را به آجری گرفتم و پایم را روی آجری دیگر و شروع به بالا رفتن کردم، هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که ناگهان صدای سرفه‌ای شنیدم، از ترس و وحشت دست‌هایم رها شد و به شدت به زمین خوردم، با سرعت بلند شدم و به گوشه‌ی دیوار پناه بردم، صدای خنده مردی از نزدیک به گوش می‌رسید از ترس داشتم پس می‌افتادم، جلوتر رفتم، دیدم گوشه‌ی آن طرفی دیوار مردی غوز کرده نشسته و روی سرش را با شالی پوشانده است، مرد سرش را بلند کرد و همان‌گونه که لبخندی به لب داشت شالش را کنار زد، پیرمرد فرتوتی بود که تنها چیزی که روی صورتش می‌شد دید چروک‌هائی بود که در اثر خنده ایجاد شده و خیلی هم عمیق بود. پیرمرد رو به من کرد:
- ترسیدی پسر!
پیروز ایرانی

ادامه مطلب »
تاکسی

از دانشگاه برمی‌گردم. هوا کاملا تاریک شده است. به ایستگاه می‌روم. امشب چند درجه تاریک‌تر از شب‌های پیش است. آدم‌ها سایه و روشن‌هایی هستند که تا دو قدمی‌ات صورت ندارند. دقت که می‌کنی صورتشان را ببینی از کنارت عبور کرده‌اند. رنگ‌ها را تشخیص نمی‌دهم. سبز، مشکی یا قهوه‌ای تیره. معلوم نیست. فقط سفید و کرم را می‌توانی ببینی و بشناسی. زمین پر از چاله‌هایی‌ست که از رویشان می‌پرم و گاهی در چاله‌هایی می‌افتم که چاله نیستند. پایم را بلند می‌کنم. نوک پایم را تویشان می‌برم. هیچ چیز نیستند. مدام اشتباه می‌کنم. سرم را بالا می‌گیرم.
سوار تاکسی می‌شوم. عقب می‌نشینم. بین خانم و آقایی. نه! آقا و خانمی. اول آقا سمت چپ ِ من می‌نشیند، بعد من سوار می‌شوم و خانمی کنار من می‌نشیند. راننده چراغ وسط سقف ماشین را روشن می‌کند. از توی آینه نگاهی به ما می‌اندازد. به من که نگاه می‌کند لبخند می‌زنم. چراغ را خاموش می‌کند و راه می‌افتد.
نگار حسین‌خانی

ادامه مطلب »
«تبلیغی برای خودکار بیک» یا «در مسلخ عشق!»

آقای دکتر پشت میزش نشسته بود و آخرین چای روز کاری‌اش را می‌نوشید. به منشی‌اش گفت: «بعدی»
Narrator : آقای دکتر حسین ب. سی و هشت ساله متولد فرانکفورت است. او چندان به زبان فارسی مسلط نیست. زندگی ساده و آرامی را در کنار پدر ایرانی‌اش در تهران می‌گذراند. عضو انجمن حمایت از حیوانات فرانکفورت است. تا شش ماه دیگر به منشی‌اش علاقه‌مند می‌شود و تا حدود یک سال دیگر با او ازدواج می‌کند.
مرد جوان بلند قدی داخل اتاق آمد که به شدت نفس‌نفس می‌زد. دکتر گفت: «بفرمایید بنشینید آقا»
- تموم راهو دویدم. یه هفته است این قرارو گذاشتم. گفتم دیر برسم زشته.
: اختیار دارین آقا چه کمکی می‌تونم بهتون بکنم؟
- غرض از مزاحمت این‌که شما دو هفته‌ی قبل منو کشتین.
: من شما رو کشتم؟!
- آره و جسدم رو هم تیکه‌تیکه کردین و هر تیکه رو تو یه خیابون انداختین تو یه سطل آشغال.
: شما رو مثله هم کردم؟!
- آره.
آناهیتا اوستایی

ادامه مطلب »
من آدم خوبی هستم

من یه قاتل حرفه‌ای بیشتر نیستم. این شغل منه و من عاشق ِ شغلمم. بالاخره من هم باید غذا بخورم.
: هی اینجوری نگام نکن! من یه قاتلم. فقط همین. تازه خیلی به محیط زیست هم اهمیت می‌دم. همه‌ی قناری‌هایی که توی خونه مقتول‌ها آواز می‌خونن، آزاد می‌کنم. به گل‌هاشونم آب می‌دم... من یه شهروند خوبم، بهتره منو درک کنی!
مهم‌ترین چیزی که یه قاتل حرفه‌ای باید داشته باشه روابط عمومیشه. من با مقتول‌هام صحبت می‌کنم و به درد و دلشون گوش می‌دم... بهشون می‌فهمونم اگه سگم گشنه نبود، دست به این کار نمی‌زدم.
می‌گم: منطقی باش! من که دوست ندارم تورو بکشم. یکی دیگه دوست داره و من شغلم اینه و درست مثل یه قصاب که باید گوشت بفروشه.
این‌جوری اونا هم منو درک می‌کنن و به من تیراندازی نمی‌کنن. حتی یکی از مقتولام برای این‌که پول گوله ندم، اسلحه خودشو داد به من تا بکشمش. من آدم فقیری نیستم، اما به هر حال وقتی از ابزار کمتری استفاده کنی سودت بیشتر می‌شه. امروز سفارش قتل یه زن ۳۷ساله‌رو توی مزایده برنده شدم. پول خوبی براش می‌دادن. یارو کله‌گنده بود.
سام مقدم

ادامه مطلب »
راسو، لباسی برای دیگران

«دایناسور دارد نگاهم می‌کند.»
روزی روزگاری توی یکی از جنگل‌های دنیا کلبه‌ای زیبا بود. هنوز هم هست. در آن‌جا راسویی زندگی می‌کرد. هنوز هم زندگی می‌کند.
«انگار این دایناسور سبزرنگ خشمگین شده است.»
یک روز راسوکوچولو مشغول مرتب‌کردن میز نهارخوری خودش بود که ناگهان عقابی در خانه‌اش را زد. راسو، در را باز نکرد. پرسید: شما کی هستید؟
«نگاه دایناسور دارد مرا می‌ترساند!»
عقاب گفت: من عقاب سفید کوهستان هستم. آمده‌ام تا یک لباس از شما تهیه کنم. یعنی از شما قرض کنم. لطفا در را باز کنید.
راسو به حرف‌های عقاب مشکوک بود. به همین خاطر به فکر فرو رفت و ناگهان به یاد صحبت پدربزرگش افتاد که روزی به او گفته بود: نوه‌ی عزیزم، عقاب‌های سفید پرنده‌های گوشت‌خوار خطرناکی هستند. سعی کن هیچ‌وقت با آن‌ها تماس برقرار نکنی چون ممکن است تو را شکار کنند.
«این دایناسور نمی‌خواهد دست از نگاه‌کردن به من بردارد.»
شقایق موذن

ادامه مطلب »
خودپسند

یه تیکه همبرگر از روزای قبل مونده بود تو یخچال خونمون، هیچکی نمی‌خوردش. گوشه یخچال افتاده بود، مثل یه آدم تنها، توی قطب، میون برف‌ها و سرما، اما گندیده بود، هیچکی نمی‌خواستش. آخر شب که می‌خواستم آشغالارو بزارم دم در اونو جدا از کیسه آشغالا بردم، تا شاید گربه‌ها بخورنش. وقتی برگشتم بالا از پنجره نگاهی به کوچه انداختم. اون گربه‌هه که همیشه تو کوچمون می‌پلکه اومده بود سراغش از قیافش معلوم بود که از خوردن اون همبرگر مونده کلی کیف می‌کنه. لابد، پیش خودش می‌گفت: خوش به حال آدما، عجب چیزایی می‌خورن.
راستی گربه‌ها در مورد ما آدما چه جوری فکر می‌کنن؟
اونا که هم از آدما می‌ترسن و هم یه جور مرموزی می‌خوان از سر و سرمون باخبر بشن تا یه دست به سرشون بکشی، خودشونو می‌چسبونن بهت و ول‌کنت نیستن، اما همونا با یه پخ می‌پرن و از درخت می‌رن بالا، بعد بروبر نگات می‌کنن. من از این نگاه‌کردن گربه‌ها اصلا خوشم نمی‌یاد، از یه کوچه که دارم رد میشم، وقتی گربه‌هه با اون چشمای هیزش، خیره خیره یه جوری نگام می‌کنه که انگار داره روم قیمت می‌ذاره. سختمه، اما من سعی می‌کنم یه جوری وانمود کنم که گربه‌هه فکر کنه: اصلا متوجهش نشدم، بهش محل نمی‌ذارم، شکلی که انگار اصلا به حسابش نمی‌یارم از کنارش رد می‌شم. نمی‌دونم گربه‌ها متوجه تغییر رفتار من می‌شن یا نه.
ایمان مومنی

ادامه مطلب »
شقایق علی‌پور

مدت‌ها بود که می‌خواستم بدانم زن بودن چه احساسی دارد. ظهرهای داغ و طولانی تابستان کفش‌های مادرم را پایم می‌کردم، ماتیکش را یواشکی به لب‌هایم می‌مالیدم و می‌رفتم توی مستراح و ساعت‌ها در را به روی خودم می‌بستم. لباسم را در می‌آوردم و در حالی که خودم را به گچ فروریخته‌ی دیوارش می‌مالیدم هی زیر لب می‌گفتم: فشارم بده، فشارم بده...
بی‌اعتنا به بوی دل‌به‌هم‌زن شاش مانده و وزوز مگس، بی‌اعتنا به پوستم که در برخورد با دیوار می‌سوخت و خراش می‌خورد، چهارده‌سالگیم را با چشم‌های بسته و حواسی گیج جشن می‌گرفتم.
آن‌روزها کوچکترین چیزی کافی بود تا شهوت معصوم مرا برانگیخته کند: حوله‌ی برادرم که خیس روی بند رخت آویزان بود، صابون توی حمام که یکی دو تار موی فرخورده‌ی پدرم به آن چسبیده بود، فرچه‌ی مرطوب کنار آینه‌ی روشویی و حتی لنگ و پاچه‌ی قرمز خواهرزاده‌ام که منتظر بود کسی کهنه‌اش را ببندد.
شقایق علی‌پور

ادامه مطلب »
حماقت بی‌جا یا زنگ تلفن

همیشه جمله‌‎هایی پیدا می‌شوند که مورد توجه قرار بگیرند، جایی یادداشتشان کنیم، حفظشان کنیم و سرلوحه‌ی زندگی‌مان قرارشان دهیم و یا وقت و بی‌وقت به دیگران تحویل‌شان دهیم که گویای دیدگاه خاص ما به زندگی و یا نشان‌دهنده‌ی شعور متعالی ما باشد.
اما بعضی از این جمله‌ها هستند که مصمم می‌شویم جایی یادداشتشان کنیم، حفظشان کنیم اما فقط برای خودمان و در خلوت خودمان تکرارشان کنیم. امروز جمله‎ی من اینست "وقتی ذهنم مشغول دست و پا زدن در یک مسئله‌ی پیچیده و بغرنج است که اگر صحیح حلش کنم به حقیقت تلخ و گزنده‌تری می‌رسم، حواسم را با توجه عمدی به یک مسئله کوچک‌تر و مزخرف‌تر مخدوش نکنم"
هرچند این کار توسط آموزه‌های اوشو و بحث‌های انرژی مثبت و... منع شده ولی جمله خوبیست؛ کاراست، شخصیت را واقع‌گرا می‌سازد.
حالا مسئله‌ی اصلی این‌ست که تا چه مدت به این روند وفادار می‌مانم؟
نوید هادوی

ادامه مطلب »
...

قهرمانِ ِ قصّۀ من یک قهرمان ِ واقعی‌ست؛ یک قهرمان ِ ممتاز که اصلاً نیازی به بزرگ‌کردن و تعریف و تمجید ندارد. او حتّی قبل از این‌که کشفش کنم وجود داشته و کاملاً مستقل از این قصّه رفتار می‌کنه. قد و رنگ و وزنش مهم نیست و ارتباطی به قصّۀ من نداره. شاید هم قصّه‌ای در کار نباشه. یعنی دارم صادقانه رفتار می‌کنم. تنها مشخّصۀ این قهرمان ساعت ِ مچی هست که به دست‌هاش می‌بنده و هر وقت کسی از اون سوأل می‌کنه «ساعت چنده؟» با حرکتی قاطع آستینش را بالا می‌زند و با صدایی قاطع‌تر اعلام می‌کند ساعت... و ما که ترسوتر از او هستیم باید در حفظ ِ این موجود ِ ممتاز سعی کنیم تا ما را در برابر ِ تهاجم ِ دشمنان حفظ کند.
حسن رستگار

ادامه مطلب »
پلنگ و فلز

پلنگ روی تخته‌سنگی موج‌دار و سخت، قامت راست کرده بود و با آرواره‌های تیز و شکافنده‌اش گویی هوای دودآلود و باروت‌زده را می‌درید. شیار باریک و ناپیدای کوهپایه مأمن بی‌هول و هراسی بود، برای آنان‌که می‌خواستند تن را از هلاکت به امنیت و آسایش بسپارند و دمی بیاسایند.
سرباز به تنه یخ‌زده سپیدار بلند یله داد و بخار نفس خسته‌اش را آرام آرام بیرون فرستاد.
احساس کرد دیگر خس‌خس سینه‌اش را نمی‌شنود و آن درد سنگین انقباضی ریه‌ها، خود را نشان نمی‌دهد. گوش‌هایش از سرما تیر می‌کشیدند و درد تا پس سرش غوص برمی‌داشت. دستکش‌های بافتنی‌اش را درآورد و گوش‌هایش را با کف دست پوشانید. ابتدا به‌صورت دورانی و بعد کمی تندتر آن‌ها را مالید. همراه با این حرکت احساس گزش و سوزشی عمیق جانش را چنگ زد. صدایی شاید. یک لحظه خشک ماند مثل چوب یا سنگ یا چیزی شبیه خود محیط. حرکت نداشت (پرنده) جاری نبود (رود). صدا هم نداشت. سعی کرد با چشم‌ها و گوش‌های نیمه‌جانش مسیر صداهای احتمالی را شناسایی کند.
عماد عبادی

ادامه مطلب »
می‌بینم که

می‌بینم که خورشید غروب می‌کند. و همین‌طور می‌بینم که خورشید آفتاب می‌کند. زندگی پوست می‌انداخت و از بیرون می‌انداخت. چنان که خورشید هر چیزی را انجام می‌دهد. تنها اتفاقی که نمی‌افتد همین است. می‌بینم که خورشید آفتاب می‌کند. زندگی در تارها جدا می‌شود. در ظل آفتاب گوشه‌ی قبرستان و در یک نان خشکیده. می‌بینم که خورشید غروب می‌کند. بینندگان عزیز توجه فرمائید: بینندگان عزیز توجه کنید: بینندگان عزیز شنوندگان عزیز بشوید. اتوبان چمران از تقاطع مدرس تا ورودی ِ، پل مدرس تا ورودی اتوبان چمران، از اتوبان ِ تا ورودی ِ چمران-مدرس، از شنوندگان عزیز تا ورودی ِ، همه دیدند که قلب من شکست. همه می‌بینم که خورشید غروب می‌کند. زندگی دوگانه‌ای‌ست خورشید، که در اتوبان... همین! به‌هرحال همه‌ی ساعت‌ها ساعت خودشان را دارند و. می‌بینم که خورشید آفتاب می‌کند و. حتی از فرق سر خودم حتی. کوتاه‌تر. جملات کوتاه‌تر. میدان‌های کوتاه‌تر.
مجید یگانه

ادامه مطلب »
...

مادربزرگ امروز صبح خیلی زود مرد، تنها، با یه قد ۱متر و۸۰ سانتی، شوهرش اونو ۲۰،۳۰سال پیش ولش کرده بود، مث یه جزیره تک افتاده می‌ذارش می‌ره می‌شه مجاور امامزاده، از سر ماجرای قیامای خون‌خواهانه به این‌ور مردم دایم به این‌جور تکروی‌ها مشکوک بودن که بودن، مخصوصا که جزیره‌های تک‌افتاده یه زن باشن: هیجان‌زده و ماجراجو، یه مسیر طولانی رو آخرای هر ماه پیاده به طرف اداره‌هایی که مقرری‌شو بالا پایین می‌کردن گز می‌کرد، مث قوطی بازکن‌های خطرناک از سمت در کنسرو، بلااستفاده و بی‌فایده پاس‌کاری می‌شد، از دوران طلایی زندگیش که سرشار از ایده‌های منحصربه‌فرد بود فاصله گرفته بود، پیر شده بود و مردن واسه همچی زنی ضروری‌ترین زمان پایان‌بندی محسوب می‌شه، اگه مرگش همون حشره کوچیک بود که فرصت سه روزه‌ی کمی واسش آورده پس، سقوطِ بی‌اجازه به سرزمین همسایه نرم نرم اتفاق می‌افتاد، تا گردوخاک به حد‌اقل برسه، با این‌همه بازم خاک زیادی بلند شد در ورودی باز شد و مرگ دستش رو به سمت دستای چروکدارش دراز کرد (دستای مادربزرگ درازتر از حد معمول بودند)
سارا سعیدی

ادامه مطلب »
زنجیر

تو کجایی؟ من توکوچه‌ام. یه جایی نزدیک اون درخته. اون درخت بلنده که اسممو روش نوشتی. نوشتی دوست دارم. یه دل گنده کشیدی یه دل تیرخورده. کجایی؟ من دارم می‌میرم. دارم دق می‌کنم. بس که تنهام. بس که دیرشده. من خونی‌ام. صدای تیر میاد. این همون کوچه قدیمیه‌اس. یه کافه بود؟ دزدکی آبجو می‌فروخت؟ یه دختردهاتی توش بود؟ سربازا می‌بردنش؟ بعد دوست من شد دهنش بو می‌داد؟ من خونی‌ام. منو زدند. سربازا زدند. من کراک نداشتم. کراکا پیش بچه‌های گاراژ بود. ریختن اونجا. من سیگاری داشتم فرار کردم منو زدند. یکی اینجا. اینجای رانم. دخترتیفوسی‌های فلکه مرکزی جیغ می‌زدن. زهره کلانترو شناختم. حیوونی هی جیغ می‌زد: - کمک میخای رضا؟ بیام باهات؟. درنرو می‌میری. دررفتم. پیچیدم تو محله. بچه‌محله‌های قدونیم‌قد دنبالم می‌دویدن: - خونو... داره خون میاد. زنه از رو تراس داد می‌زد: - نرین باهاش کی زده؟ لاتای دم حمام قدیمی متوجه شدند.
علی دباغیان نظامی

ادامه مطلب »
«موضوع ِانشاء»

از این فروشگاه لباس، قبل‌ها که بستنی‌فروشی بود بستنی خریدم و بعدها که آرایشگاه شد در آن موهایم را کوتاه کردم تا این‌که صاحب مغازه از دکه‌ای که گویا زمانی همین‌جا بود سیگاری خرید و روشن کرد و خاکسترش را آن‌قدر خالی نکرد تا ریخت روی سرم و در نتیجه من هول شدم و بستنی مویی را به لباس‌هایم مالیدم. به هر حال این همان مغازه‌ی خواربارفروشی است و مغازه‌ی کناری‌اش دقیقاً یک خربزه می‌باشد و بین این مغازه و آن مغازه هر نیم‌روز کفاش میخ‌هایش را به سوی مگس‌ها پرتاب می‌کند و آن‌ها را منهدم می‌نماید.
محمّد جهانی

ادامه مطلب »
کافه

یک قهوه سفارش می‌دهم و می‌نشینم تا دریا بیاید. خانه‌شان تا کافه یک چهارراه فاصله دارد. نور ِ کافه کم است و از سمتی نور ِ قرمز روی سقف کشیده شده است. قهوه‌ام را می‌آورند. لبخند می‌زنم. دستم را دور فنجان می‌گیرم. هوا گرم است. درست نمی‌دانم چرا قهوه سفارش داده‌ام. یک‌ربع از قرارمان گذشته است. ساعت چهار قرار داشتیم. همیشه همین‌طور است. دیر می‌آید. برای همین در کافه قرار گذاشتم. قهوه را نزدیک دهانم می‌برم. لبم را به قهوه می‌زنم. داغ است. همانجا نزدیک دهانم نگه می‌دارم. یک گروه پنج‌نفره می‌آیند و در گوشه‌ی کافه می‌نشینند. همانجا که نورقرمز روی سقفش پا کشیده شده بود. دو دختر و دو پسرند که یکی‌شان را نمی‌فهمم دختر است یا پسر. کلاه سرش گذاشته و تی‌شرت گشاد تنش کرده است. سینه‌هایش معلوم نیست. صورتش از این فاصله شبیه دخترهاست. ابروهایش از اینجا برداشته به‌نظر می‌رسند. درست نمی‌بینم ولی تکان دادن سرش با آرامی به چپ و راست شبیه دخترهاست. دستش را هم با عشوه‌ی خاصی طرف گردنش می‌برد و گوشش را می‌مالد.
نگار حسین‌خانی

ادامه مطلب »
آشنایی با شیرهای سفید:

سه‌تا سفید بودند توی بیشه، سفیدترین‌شان سه‌تا بودند نشسته به نظاره‌ی اطراف، حوالی ِ برکه، ما گورخر بودیم. آب می‌خوردیم در کمند نگاه آن سه شیر سفید غزالانی اسیر، گریزی نبود، حرکت مرگ می‌آفرید، سکون محاصره را تنگ‌تر می‌کرد.
عکس از شکار شیرهای سفید بود. ما از این عکس تن می‌زدیم. عاقبت یکی که از همه فرزتر بود عقوبت را به جان خرید. تمرین گریز می‌کرد. صید که شود نگاتیو عکس خاهد بود.
بهنام کیانی

ادامه مطلب »
حواصیل ِِ گربه‌لک‌لک

باید حتما در نزدیکی دریا یا جایی درآن حوالی اتفاق بیفتد با زمینه‌ی ارغوانی ابرها در پشتش.
باید صندلی باشد، هم یک صندلی و هم یک سطل رنگ سفید.
یک نفرباید صندلی را رنگ بزند.
یک اتاق کار در دوردست، آپارتمان نخودی، یک نفر کارمند بانک که روی پوشه‌ها خوابیده است. گاوصندوق‌ها در سکوت. مگس‌ها ته لیوان چای. هیچ‌کس درنمی‌زند، باید جمعه باشد.
دارد خواب ما را می‌بیند پیژامه‌ی آسمانی بی‌رنگ تو را که بادبان کشتی بود و کاغذهای باطله که نمی‌توانستند کشتی بشوند و تا نوک بادبان‌هایشان هی خیس می‌شدند و کلمات مغروق یکی یکی روی آب می‌آمدند.
تلفن زنگ می‌زند، باید از نیمه‌شب گذشته باشد. من گوشی را برمیدارم. زن باید صدای گرفته‌ای داشته باشد اما یک کلمه نباید حرف بزند.
ریحانه نامدار

ادامه مطلب »
«عقده‌ی غورباقه‌ای - یا- قصه‌ی بچه‌ریغماسی»

یکی بود، یکی نبود؛
توی یه دهکده‌ی دورافتاده یه پسر زشت و کور و لال و کچل به اسم ریغو زندگی می‌کرد. ریغو توی دهکده گاو پیشونی‌سفید بود، هیچ دختری بهش نیگا نمی‌کرد، هیچ جوونی باهاش حرف نمی‌زد، حتی هیچ پیری براش نصیحت نمی‌کرد. یه روز که ریغو نیشسته بود رو سنگ بزرگ کنار رودخونه و با غورباقه‌اش بازی می‌کرد یهو نخی که غورباقه رو باهاش به انگشتش بسته بود پاره شد و غورباقه‌اش که تنها رفیقش بود پرید تو آب و رفت... ریغو همین‌جور که دستاشو واسه پیداکردن غورباقه رو سنگا می‌مالید لیز خورد و افتاد تو رودخونه... دستش موند زیرش و از جا دررفت... اشک از چشایی که نمی‌دید ریخت بیرون... بعد از چن ساعت که تو آب نیشست و حالش جا اومد خودشو کم‌کم ازآب کشید بیرون... آفتاب تنشو خشک کرد ولی موهاش هنوز یه کم نم داشت... خزون خزون رفت کنار یه درخت و همونجا لم داد... با خودش فکر کرد... آخه من چییم؟... چرا این‌جوریم؟... چرا اینقده بدبختم...
حامد روزی‌طلب

ادامه مطلب »
«همین و این + »

داستان ِ مشترک:
گرسنه لب به خواب نمی‌زنه، منتظر خواب بلندتر می‌شینه با بیماری؛ شب به آب نمی‌زنه، لب به خواب می‌زنه؛ نوک افتادن از پرنده. پرت شدم روی پله‌های میرفندرسکی، دیروز، تیر ۸۶. بچّه‌ها کمکم کردن سرپا بایستم کنار دیوار با چوب‌های محکم تیز خواب بودی، من آمدم کلید رو برداشتم و به بچّه‌ها دادم. دیدم از انباری چیزی رو می‌کشن رو زمین با تبر برگشتم برای جمع کردن سفره خیس خیس. ول‌کن ِ توالت و تلفن نبودی که! خبر می‌گرفتی و می‌دادی با مکث. بچّه‌ها زیادتر می‌شدند از نانخوری.
«نیما صفار» و «سارا سعیدی»

ادامه مطلب »
دوچرخه در اتاق خواب

دستش را می‌گذارد روی بوق. صدا نمی‌دهد. چرخ جلو را می‌چرخاند و می‌گوید "دو تا میمی... دو تا میمی."
می‌گویم "ممانی رفته دده."
چرخ را می‌چرخاند "دو تا میمی..."
تازه یاد گرفته عمو زنجیر باف بخواند همه کلماتش را می‌جود غیر از بهله.
- زنجیرُ بافتی؟
- بهله.
- باباجون چی چی آورده؟
- نخود و کمش.
- با صدای چی؟
- ماماو... میاو... میاو...
دور اتاق دنبالم راه می‌افتد "هوهو...چی چی."
فرهاد.ح.گوران

ادامه مطلب »
تصلیب

با تو حرف می‌زنم... تو، به دیگری نگاه نکن. وقتی من بر پهنه‌ای سفید یا سفیدی ِ پهنه‌ای خطاب می‌کنم، ضمیر دوّم‌شخص، حجم غریبی‌ست از بودن ِ کسانی که هر کدام به‌تنهایی شاهد و وارث ِ خلوت‌ترین تنهایی ِ انسان هستند. بی‌اینکه بتوانی حتّی لحظه‌ای سرزمین ِ تاریک و یخ‌زده‌ی تنهایی ِ من را با شعله‌ی کم‌سوی ِ فندک کم‌گازی روشن و گرم کنی. زمان دامن ِ چین‌دار و پف‌کرده‌اش را بالا گرفته ران‌ها و بالاتر از ران‌های ِ برهنه‌اش را بیرون ریخته درست در همان لحظه‌ای که من به تو می‌گفته‌ام فرض کن زمان زن ِ زیبای اشراف‌زاده‌ایی‌ست که از گردن با طنابی بسته‌اندش به عقربه‌ی ثانیه‌شمار ِ ساعت از بس فساد کرده تنش را بی‌هیچ اجر و مزدی به هر وسوسه‌شده‌ای سپرده، تو هم لحظه‌ای فقط یک لحظه وسوسه‌ی شهوت آلودگی ِ این ابلیسه‌ی دلفریب شدی در میانه‌ی فرضَت طناب گردنش را شُل کردی، پریده روی ِ شماره‌ی یک، تو صفحه‌ی ساعت.
حجت بداغی

ادامه مطلب »
ضیافت

صدای جیغ آژیر آمبولانس مغزش را می‌جوید. دلش می‌خواست کر شود. می‌خواست آرام باشد، آرام ِ آرام. هیچ‌کس را نبیند و هیچ صدایی نشنود. گاهی چشم‌هایش را باز می‌کرد و نگاهی به پرستار می‌انداخت و دوباره از حال می‌رفت. صورتش هم‌رنگ ملحفه برانکارد شده بود. پاهایش را اصلا احساس نمی‌کرد، اما گاهی انگشت دستش مثل این‌که بخواهد کلاویه پیانو را فشار دهد، حرکت می‌کرد. یک نت گرد به رنگ آن شب. یک نت گرد سیاه ِ سیاه. آمبولانس در ترافیک بعدی گیر کرده بود. هیچ ماشینی قصد راه دادن نداشت. هرچقدر راننده از پشت بلندگو فریاد می‌کشید، بی‌تاثیر بود. شب سنگینی بود. شب‌های آخر زمستان. سرد و سخت.
احسان کریمیان

ادامه مطلب »
اینجاکجاست.

: لطفا چاقو به من بدهید. برای فقط یک زخم کوچک.
: یکی هم به من بدهید. ولی زخم عمیق مد نظر من است.
: من شلاقی می‌خواهم که بتواند اثری سختْ ماندگار برجا بگذارد.
: من اما گلوله‌ای را ترجیح می‌دهم که در دم خلاص کند. اما هرگز این لطف را نمی‌کنم.
: تنها از ساطور برمی‌آید که با قطعه‌قطعه کردن کار را یکسره کند.
: سوزن انتخاب من است. به قیافه‌اش نمی‌آید. وقتی همه‌اش فرو رود درد وصف‌ناپذیری ایجاد می‌کند. برای انتخاب این روش جدید خیلی فکر کردم. به همه ثابت می‌شود.
: من هیزم می‌خواهم. هیزم زیاد. باید کم‌کم زیر آتش شعله‌ور شود تا یکدفعه نسوزد و تمام نشود و کباب شدن تا مغز استخوان مزه‌مزه شود.
: ناخن‌گیر...
: انبر...
: اسید...
: ...
: نه ممنون. من تماشا می‌کنم. این کافی و از همه دردناکتر است.
: می‌دانم برای فهمیدن، همیشه باید تاوانش را پرداخت.

ادامه مطلب »
«از چیزهای مختلفی شروع می‌شود...»

از چیزهای مختلفی شروع شد مثلاً همان فردی که مثل یک سایه هر روز چند بار از کنارم رد می‌شد یا همین سپیده که توی اطاق بغلی دارد...
ـ راستی گفتی سپیده! شما چه جوری با هم آشنا شدین؟
... دارد توی کیفم دنبال عکس یا شماره تلفنهای ناشناس می‌گردد یا... از اوّل داستان می‌دانستم که اینجوری می‌شود از همان نقطه‌های تاریکی که در فلاش بکهای آینده قرار است روشن شود یا از همین شروع مسخره‌ای که می‌توانستم ولش کنم به امان خدا و بچسبم به لبهای داغ همسر عزیزم که توی اطاق بغلی دارد کتم را برای یافتن موهای طلایی ناشناس وارسی می‌کند...
سید مهدی موسوی

ادامه مطلب »
«روزی که هیچ روز نبود»

در تنهایی نشسته و به دیوار روبه‌رو خیره مانده.
در خیابان حتما رفت‌وآمد جریان داشت. ولی نمی‌شد به حال او فرقی کند؟ تنها نشسته و به دیوار رو‌به‌رو خیره مانده. به خیلی از چیزهای زندگی فکر می‌کرد. مرگ، تنهایی و پایانِ همه‌چیز. واقعا ممکن است برای پایان تصوری واقعی وجود داشته باشد. آن‌هم پایان همه‌چیز!؟ تنها به دیوارِ رو‌به‌رو خیره مانده.
زنگ خانه به‌صدا در می‌آمد. کسی پشت در بود؟
در را باز کرد.
دخترِ جوانی پشتِ در ایستاده بود. او زیبا بود.
از رنگ لباس‌هایش و نوع آن‌ها و تناسبشان با کفش‌ها می‌شد فهمید که موجود پرقدرتی است. موهای طلایی و چشمانی روشن به روشنی آفتاب صبح‌گاهی. که به‌شدّت می‌درخشیدند.
لحظه‌ای شکلی در ذهنش ذوب شد. انگار عمیق و کارساز تمام وجودش را در خود فرو برد.
احمد خادم‌پر

ادامه مطلب »
وقتی فراموش‌شان کنی

ذهن آدم همیشه چیزهایی دارد که فراموش کند، مثل من که فراموش‌شان کردم، هم او را و هم آن‌شب را. شبی که اگر نمی‌شناختمش، می‌گفتم از آن ‌جهان آمده است. خودش را رسانده بود به آژانس. خسته‌تر از آن بود که لب از لب باز کند، ولو شده بود روی صندلی. مانده بود چه بگوید. خاطره‌اش هم تنم را می‌لرزاند. لااقل آن‌شب و چیزی که گفته بود، می‌توانست لرزه‌ای بر من که نه، بر زندگی‌ام نیز بیندازد. آمده بود و خبر از اتفاقی شوم داشت. ده دوازده سال پیش. برای درس آمده بودم اینجا. دانشجوی جوانی که با چهره‌ی شهرستانی‌اش شانس آورده بود کاری پیدا کند، هر‌چند کاری هم نبود؛ رزروشنی شیفت شب آژانس. روزها را دانشگاه بودم و عصرها به سرعت خودم را می‌رساندم به آژانس. یکی دو ساعت زودتر از شروع ساعت کاری. دو سال تمام. سال‌هایی که ثانیه ثانیه‌اش توانسته بود جثه‌ی ریز‌ه‌ام را ضعیف و ضعیف‌تر کند.
میثم علیپور

ادامه مطلب »
شمعون از پشت ِ نردبان رو [به پریشان] کرد و گفت خیارها را از مسیر درخت‌ها خارج کنید تا انتهایشان به خورد گودال‌ها برود.

یا نردبان به کار خودش مشغول است ج و یا چندین و چندبار کتف یا ترقوه‌ی خود را می‌شکانَد، پیچ می‌دهد یا برمی‌گرداند و بعد سر جای اولش می‌اندازد. اما درخت‌ها هنوز برایش جالبند و آواز می‌خوانند. او کتف‌های خودش را می‌نویسد بدون ِ توجه به اینکه دور و برش چه می‌گذرد دارد ج
برای هرکسی در موقعیتی چنین اهمیت داشت که:
الف ـــ آیا کسی در عملیات شناسایی غرق می‌شود؟
ب ـــ شیپور چیست؟
ج ـــ ظاهرن
د ـــ ه؟
ه ـــ بسیار اهمیت دارد کسی در عملیات شناسایی غرق شود.
واو ـــ او زدریا است و در یا می‌رود.
سهند آدم عارف

ادامه مطلب »
سیب زمینی

مشکل من این است که همه به من می‌گویند «سیب زمینی!» آخریش اوس موسا؛ همین دیروز پریده از تو مغازه‌ش بیرون و (یکی باز به‌ش گفته بوده اوس موس، شایدم موس موس، و در رفته!) یهویی این طفلک رو سر راش دیده و از زور دلش، دستشو گرفته، برده‌تش تو و با وصل کردن سیم برق به اونو و چارتا بدبخت دیگه (شوک الکتریکی؟) یه باتری ازشون ساخته!! «با اتصال‌های سری و موازی الکترودهای چند سیب زمینی به ولتاژ و آمپراژ بالاتری دست پیدا کنید.»
پژک صفری

ادامه مطلب »
داستان نور قرمز

من دستم را به پشت تو تکیه می‌دهم و به تو می‌گویم که لای دنده‌های تو یک ماهی استخوانی هست که وقتی آبشش‌هایش راباز می‌کند دیگر سین‌ها یا صادهای تو شنیده نمی‌شود. هر چه می‌گویی سفید مقوایی است و تو یک قو هستی که تمام وجودت را به زندگی بخشیده‌ای و آرام می‌خرامی روی آب یا سبزه‌ها یا هر جا که رنگت طلایی‌تر باشد.
ریحانه نامدار

ادامه مطلب »
من پر از دستم

یکی داشت ناخنشو می‌کشيد رو لبه‌ی چیزی. فکر می‌کنم صداش همه‌ی مارو می‌خراشید. دستام کم کم داشت کرخت می‌شد. البته این بعد از بی‌حال شدن پاهام بود. داشتیم خراشیده می‌شدیم. خواستم داد بزنم؛ بس کن. ديگه ناخنتو نکش. دیدم صدام بس تو آفتاب مونده تبخیر شده. یکی بغل دستم بود. گفت: "ولش کن، خسته می‌شه ول می‌کنه". گفتم لااقل به این چیزی بگم. ولی ولش کردم. دلم می‌خواست بدونم پس کِی انتخاب می‌شه. رفتم روی نوک پاهام که بی‌حال بودن. دیدم فقط میله پشت میله‌ست. اون طرف میله‌ها هم فقط یه راهروی سرده برعکس این طرف که خیلی داغه.
ژیلا رفیعی

ادامه مطلب »
دستی ازتان که توی کادر است را بکشید طرفِ خودِتان

با این‌همه باز هم معلوم نیست کدام‌یکی از ماییم: پایی که زنبیل رو بهش تکیه دادن/
عکس بازویی دور حلقه چوبی زنجیر محکم شده روی دوش ناشناس زن جالب است! پس شما آدم جالب ندیدی...
دیروز دیروقت می‌گفت یک‌بار دیگه هم اینو گفت: اما یک‌بار دیگه گفت: منظورت اینه که شما خیلی آدم جالب دیدی؟ یا چون شما آدم پر فک و فامیلی هستی.
بعله –
سارا سعیدی

ادامه مطلب »
دختری که جهان را دوباره زایید‌.

روز وحشتناکی‌ بود. یا شاید است؟! بله، "است‌". آن‌روز روز وحشتناکی‌ست. هنوز مثل ِ همان چیزی‌که در گذشته بود وحشتناک است. (سفید پوشیده بودی. صورت ِ کپُلِت‌ از سنگینی چانه گردِت‌ موقع ِ حرف‌زدن پایین کشیده می‌شد. من همه‌اش حسّ می‌کردم همین حالا سنگینی ِ چانه‌ات گلوت‌ را فشار می‌دهد از حرف‌زدن که هیچ از نفس کشیدن هم باز می‌مانی. امّا ابروهای کشیده برداشته‌ و زیبات‌ خیالم را راحت می‌کرد وقتی تند‌تند با آهنگ ِ هجا‌های پیوسته و یک‌ریزی که از بیانّ لب‌هات بیرون می‌ریخت بالا می‌رفت توی پیشانیت‌ می‌رفت. ابروهات‌ بود که نمی‌گذاشت از نفس کشیدن و حرف‌زدن باز بمانی.)
حجت بداغی

ادامه مطلب »
نذر کردم گم و گور که بشی...

من مُرده‌ام این را باید از لبخندی که گوشه لبم خشک شده می‌فهمیدی. پاها و یکی از دستهایم نمی‌دانم چرا حرکت می کنند این کار کاملا غیر ارادی است. باورکن حتی این لبخند. تازه من در بدترین شرایط ممکن مُردم چطور می‌توانم لبخند زده باشم.
زری محمدی خرّمی

ادامه مطلب »
بی‌خوابی

خوابم نمی‌برد. فکر و خیال امونمو بریده بود. پاشوی حوض نشستم و سیگاری آتیش زدم. شب سوت و کوری بود، فقط ننه وقت و بی‌وقت سلفه می‌کرد، اوضاع سینش روز به روز بی‌ریخت‌تر می‌شد و دستم به هیج‌جا بند نبود، تا حالاشم با جوشونده‌های بی‌بی و نخسه‌های دوعانویس سرپا بود، شده بود پوست و استخون، سهلۀ کفترا هم که دیگه نه قلف می‌خواست نه تیمار. کی فکرشو می‌کرد...
علی کریمی کلایه

ادامه مطلب »
در این جزیره صدای «ز» می‌آید.

در این جزیره صدای «ز» می‌آید. مردم ِبومی ِاین‌جا لب‌های‌شان رشد می‌کند و مجبورند هر چند وقت یک‌بار با تیغ بتراشندشان. شاید به همین خاطر است که به جای «خ» صدای «ز» می‌آید. به هر حال تا قبل از من هیچ‌کس نمی‌دانست که بر روی کوهی از ذغال‌سنگ زندگی می‌کرده است.
محمّد جهانی

ادامه مطلب »
«قید»

تقریبا روبروی آپارتمان ما، آپارتمانی‌ست که سمت راست طبقه دوّمش پیرزنی‌ست که قیافه‌اش را ندیده‌ام و پرده‌ای از پنجره‌ی پهنی که دارد آویزان است ولی. جای یک ستاره و به همان شکل، وسط پرده خالی‌ست. ولی این سوراخی طلائی‌ست و بقیه‌ی پرده زمینه‌ی سرمه‌ای دارد با ستاره‌های ریز و اشکال هلال ماه.
افسانه برزویی

ادامه مطلب »
نمی‌توانستم دیگر نمی‌توانستم

و وزن زندگی ما میان توپها. وقتی این پا و آن پا می‌شوند. شوت می‌شوند. و آن خالی بزرگ را با خود به این‌طرف و آن‌طرف می‌برند. گاز ِ باز شده‌اند خلاء پرتاب. و همین‌طور که در کوچه‌های ظهر سرگردانند. نشئه‌ی سرگیجه‌آور زندگی‌اند که می‌توانند به درختها بخورند به آجرها. پاها
مونا‌ طالشی‌

ادامه مطلب »
مو سفيد

یک شهر زیبا بود. یک طرفش زیبا بود و یک طرف دیگرش اصلا زیبا نبود. یعنی نمی‌دونم چه جوری بود که یک آدم تنبل توش بود! اون یک بچه‌ی کلاس اول بود.
یک روز که او رفت مدرسه، «همه کتاب بخوانید» را از توی کیفش درآورد.
شقايق موذن

ادامه مطلب »
ثبت ِ نام

«این یکی» اتفاقی دیده شد، آنهم درست وقتی که چیزی شبیه خنده روی لب‌هاش بود. پرستار، اول خیال کرد یکی از بیمارهاست که لباس پوشیده و آماده‌ی جیم شدن است؛ مثل خیلی از مریض‌هایی که بدون پرداخت هزینه‌ی بیمارستان، یا حتا یک تشکر ِ خشک و خالی فلنگ را می‌بندند _ این‌را همیشه پرستار می‌گفت؛ در صورتی‌که هیچ یک از بیماران به حرفش اعتقاد نداشتند – اما همین که به تخت نزدیک شد، هرچه دقت کرد، نشانه‌ی آشنایی تو صورتش ندید. تشر زد: کی هستی، اینجا چکار می‌کنی؟
اسماعیل زارعی

ادامه مطلب »
اشخاص نمایش: دو نفرو یک رهگذر

حالا میگی چیکار کنیم؟
- نمی دونم تو بگو
از اولش هم می‌دونستم که من باید بگم چیکار باید بکنیم نمی‌دونم چرا از تو پرسیدم. ولی حالا واقعن چیکار کنیم؟
سهند عارف

ادامه مطلب »

  آرشیو مطالب سال گذشته  


برای دستیابی به مطالب سال گذشته در هر یك از بخش‌ها می‌توانید به لینك‌های زیر مراجعه كنید.
| شعر آزاد | نقد كتاب | ترجمه | داستان | زیرخاكی | شاهنامه | غزل | نقدومقاله | معرفی‌ومصاحبه | ادبیات‌نمایشی | ترانه | اخبارسایت | ویژه‌نامه | نشر |

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com & Powered by Movable Type & Design by Farahany