شعر
میروی ...
آمدنت
هندسهی معوّج کوچه را شکر کرده است
با چای و نان داغ و کش آمدن عسل!
قاشق که میزنی
بوی شهد
از آجر نامرتب کوچه بخار میشود
روی لبهای ما مینشیند
#
و ...
میروی
فاصلهی شیرین جاده را زیر میکشی
دو خطّ موازی مارپیچ
به کندوی من میریزی
بُعد دوریست خیابان
و جای ترمزهای بیدریغ تو جان کوچه را شکرریز کرده است
آیا زوزهی گرگ
ماه را
ماهتر میکند؟
■■■
خودنویس
غلطید روی میز و باز، خیس شد
دفتر ِ چشم ِ آن
دختری که مردمکش
هی بزرگ میشد، صفحه میخورد.
گفت:
مادر! زنم کجاست شیر دهد
کودکیم را که تب دارد،
روی صندلیم میسوزد.
■
جغد از وسط پرید
پرهاش در اتاق
استخوان روی میز.
■■■
کمین گرگ
کمان ِ مرگ
سگی که پارس میکند از خود
کمی
کوچکتر است.
دستهایت+م
دستهایم بیمار دستهایت هستند
دستهایم مجنون ِ دستهایت...
دستهایم کف ِ دستهایت هستند
دستهایم دردناک دستهایت هستند
رنگ دستهایت
ربطی به هیچ کجای زمان هستند
نمینویسم
رفتند
مینویسم آمدند ... مینویسم ... مینویسم ...
۱)
سایه میز افتاده بود کف آشپزخانه
سایه دو صندلی هم افتاده بود
دو نفر با هم شام میخوردند و میخندیدند
میز را آهسته ترک کردم
۲)
میخواهم برای تو باشم
زن
برای همه درختی در کوچه
۱)
سیاهپوست
شاید سفیدپوستیست
که رنگها را نمیشناسد.
۲)
متمرکز میشوم
آنچه باید رو به رویم باشد
از پشت
به سرم میکوبد
(متشنجترین مغز خواننده)
روی این جعبه نوشته شده
در دمای کمتر از ۳۰ درجه
این قرص،
متشنجترین مغز خواننده است.
روی این جعبه را بخوانید:
به عارضههای مغزی
خوش آمدید.
(بابائیسم بدون شرح)
بابا
در اضطراب دختری است نیامده،
دختر
از ترس آب
به رودخانه نزدیک نمیشود.
«لطافت همزمان»
بهترین گلهای قرن خودم را دیدم
در فضایی بودم بین دو صدای یاکریم زندهی خندان در سپیدهدمی که هرگز در آن آفتابی از پشت کوهی مرتفع در حوالی چناری ایستاده با مشت
در پری تازه به اوجی ناگهان بود با صورتکی از ارتفاعات
سوراخی بود بین دو اکنون و هرگز بود
نگاهی در جریانی ابروار به سوی بادبادکی شاید
کسانی بودند از گلها که در رویایشان گربهای به سوی پرپرشدنی شتابان در هرگزی مدام
نوعی از حماسهی زردها در ارغوانی تازه
هجوم قرمزی ابرآلود بین دو نت تازه در فوارهای از آکوردهای جیمی هندریکس تازه
بعضی از کاکتوسها گلهای پیوت را خوردند
داشتم در حال مرده بودن سیگاری میکشیدم در گلها بوی بهار نارنج در مرغزار در بین دو موی اسب سفید در حال حرکت دوار
بدبختی مدام در حالتی از صدای زنجیر
نوعی از مادران مارهای سینه را خوردند
زیبایی در عمق ماجراجویانه دکلها را مینشاند روی چمنها
چمنها روح مرا نوشیدند و مفتون ابرهای تازهام کردند
بام - نام
افق ِ پرتابام
رسوب داشت
داشت ِ نارنجی
در خاکستر ِ کاشت
بر باد ِ رفته
سوخت ِ سکونام
آری، از اوست
تا نارنجی ِ باد
به حرمت ِ نامتحرکات
در بامداد
عمق ِ پرتاب را
به پرتاب ِ عمق نفروشد
که این دشنه
در پهلوی پهلوان این دیار، این یگانهترین دیار، فروی داشت خواهد کرد
(بیامون، یهبند، بیوخفه، یهریز، انگارنهانگار که درد داره این لامصب)
یک روز صبح
که از خواب بیدار نشده بودم
پریدم
که پرهایم را باز کردم
دیده بود حسابی بیدارم
گفت: چه خبر؟
گفته بودم: یه گل از باخچه کندم
بعد گفتم آدما اگه کفشاشونو در بیارن میتونن پرواز کنن
گفت: بابا مامانت خوبن؟
اون روزا باد رو، با بادبادکم از غرب به شرق و از شمال به جنوب هدایت میکردم
گفت: تو فقط یه پروانهی کوچولویی.
من تو یه ماشین خاموش نشسته بودم
درختها بدو بدو از جلوی چشمهام میگذشتند
نبسته بودم چشمهایم را
تیر چراغ برق از جلوی چشمهام
تابلوهای کنار خیابان از جلوی چشمهام
بعد
دختری که تا صبح بوسیده بودمش
با چهارراه سر خیابانشان
از جلوی چشمهام
و وقتی تمام روزهای قبل گذشته بودند
امروز شده بود
مصیبتهای بقا
نه چندان به چنانی،
که سر در گمی ِ چه میخواهی،
به گمانی:
«که منظورم این است!».
نه سهم ِ رسمی به اطمینانی،
و معانیی دیگر.
آشفتهتر.
آشفتهتر از آنی
که خشمی هماره در اثنا
واداشتهی مراودهای هیچ.
و پشیمانیی سرشت
میان دال و مدلول.
تضاد و تباراش.
یک
ناامیدی ِ راضی
که میدَوَد
تا تۀ دنیای و نطفهاش.
لمیدن در کوپههای صبح را دوست دارم
فکر کردن به چند لیوان را
این آخرین سفر خیلی خستهام کرد
بلوغ دختری
از کوپهی بغلی
به چمدانم لغزیده
که بوی سواحل شرقی میدهد
چمدانم سنگین بود.
چه کسی این درخت را
همراه طفل گرسنهاش
به خواب من میاورد؟
سرنوشت این خطوط بیترحم سرخ
به شیوهی باران
چشمهایم را بخیه میکند
از قبایل آتش
لباس سفیدی
به رنگ گرگها
به باد خواهم داد
و ماهی کوچکی را که صید کردهام
مسیر تمام رودخانهها را
به چشمهای من میآورد.
نه
تو حرفم را نمیخوانی
این چیزیست به رنگ مادر و جغرافیا
من دلم تنگ است
چه میشود به زبان شما
ابجد از نگاهش ریخت
و اورادی غریب بر گرد مردمکانش منحنی شد
حدقهاش را میگویم
زن را
چتر بود و باران
آدمهای خیس و مخمل
زمین بوی شقیقه میداد و نارنج
آن روز که زمزمهای در گوش و دهان
و مردمان به الفبایی غریب سخن میگفتند
من از همیشه مایلتر بودم
سی پنجره
خانهی ما سی پنجره داشت «سی پنجره» اسمش بود
پنجرهی اول خورشید افتاده بود
پنجرهی دوم مادرم انار میشد
پنجرهی سوم به بعد را من شکسته بودم
خودم را جای در گذاشته بودم تا بیایی
پدرم نجار خوبی بود هر روز سی پنجره میساخت
برای رفتن راهی نداشتم فقط پا داشتم
چهل سال سکوت بین من و پدرم هر روز تا دم فروشگاه میرفت اما چیزی نمیخرید
با دست خالی که با خاک صحبت میکنم زبان باز میکند
من پرزهایش را میکنم و هلو را به دهان خواهرم میگذارم
ولی هیچگاه ران یک خرگوش که از فرار جا مانده است را نمیخورم
فقط دستانم را آرام روی صورتم میگذارم:
دختر همسایه از دور میآید یک تکه شیشه به چشم راستش فرو میکند
و بعد کف دستم میگذارد
یک حبه قند است که باید با چای بخورم لطفا" تلخ!
لمس ِ انگشت طرح ِ درهم ِ لبخند گیاه
واریتهی خُرد این همهی رفتار
بازمانده بود از قِسم و منظرهی پنجرههای کاشته شده روی دیوار (دیوارهای یک هزارتو)
- دخمهی منظره –
چشم ِ در کنار ِ چشم ِ دیگر ِ روی صورت گفت: آهان- به دنبال ِ تصویری از لمس گشت تا رسیده بود به پنجره و ایستاد
تابلوی گیج یک تصویر
نقش بازیگر بعدی اگزیستانسیالیسم است را
همهی ما بودیم و شکل ِ صدای بیریختی ِ اشیاء و در اطراف
حنجرهاش بوی دریا میداد
مشتی حلاوت و بادیه به باد داد و به یک مَرد
ریزش دیوانگی و دَرک ِ طراوت ِ علفهای شیرین
خاطره از درک عاجز است و رفتار ِ یک مُرده
صاحبخانه ما را مخفیانه دعوت کرد تا گربهاش را کمی نوازش کنیم و از حوض ِ خیس برایش بگوییم و برویم
رفته بودیم
کمی خودش را صدا میزد
از درختی که دیگر قطع شده بود و خشک
در پشت پنجرهای که دیگر اینجا نبود.
اینجا بادها ایستادهاند
با چشمهای وغزده مرا نگاه میکنند
هوا تکان نمیخورد
و هر سیگاری که دود میکنم
در برابرم میایستد
شبیه موهای تو میشود
چقدر صدای تو تاریک است
چقدر صدای تو ساکت است
کوچک است
اتاقک کوچک اعتراف
که روح مرا به گفتن وامیدارد
ببین چگونه در هم میریزد
چگونه جمع میشوند یاختههایم
من در مرگی مذاب شناورم
از آسمان و ابرهای تکراریاش
از روزهای آفتابی درخشان
که پلههای مرگ مناند
بالا نمیروم
پایین نمیآیم
من همین جا ایستادهام
به مرگ بگویید خودش بیاید
زمان انفجار یک دینامیت در معدن
و کشف یک صدای گوشخراش
از یاد باروت
میرود
*****
شدن ماشه بر تفنگ آغاز میشود
و بودن ما در امتداد رقص دود
از گلوی گدازهام
تحمّل کنید!
ریشتر –فقط- اندازهی انگشتان دو دستان است
تحمّل کنید!
*****
بر بلندای تیر چراغ
هر شب قار میزند خطر
تا جفتگیری زهد با عشق
همیشه در حاشیهی جاده مخفی بماند
چه دشمنم چه فراوان
از تو منم
در تار و پود ِ میهن ِ مردم
نساجی نه هیچ هم نه
نوشتن برای شماست
راست راست که در خیابان راه به کوچه نمیبرد هیچکدام
سلولهای جذام ِ معاصر ِ جذام ِ مادری
یا بسیار پدر فراوان و دشمنانه
محبّت ِ تا ته
هشتاد و هشت شصت سال ِ فرو شدن به انگور
جنایات ِ سیاسی
خانهزاد و به خانه آن زد که به بیمارستان
دیوانهها هستند باران میریزند از آسمانمان
مان ِ مامان ِ شما؟ باشد/ قولت بود؟ دیوانه!
درست پیش ِ ما ایستاد پیش از اینکه بمیرد
«جبر» میکرد تا پیاده شوم
توی یک ایستگاه نامعلوم
ترس دارم از این شب مشکوک
مثل بچّه از امتحان «علوم»
ترس دارد به خواب میچسبد
تا به فردای پوچ شک بکند
شاید آن چشمهای بیروشن!
به شب لعنتی کمک بکند
موشی از پشت تخت میگذرد
در تنم گریهایست جرواجر!!
مُوس بر روی میز میلغزد
عکس خورشید توی کامپیوتر!
دبستان پستانت
کلمات آبدار میخواهد
به اطفال بوسههای غلتنده
پا از زمین خشک این جسد بردار
و بسترت را بر لبان دیگری بگذار
تعفّن نفسم را
به سینههای تو پیشکش نمیتوانم کرد
که در همین ترک تیغ
به دشوارترین آبها
خفه میشوم...
تلاش دهانهای کفتار: بر زمین کشانده میشود به طرز فجیعی و وقیحی
، من آن روز آفتابه در دست کنار پیراهن گلگلی یکی از مادربزرگهایم ایستاده بودم.-
تراکتور داشت شخم میزد/ مرغ داشت یک کت خلبانیی ۵۰۰ گرمی به تن میکرد/ عموداشت گلدان در یخچال میگذاشت/ مهمان داشت بلندگو تعمیر میکرد/ میزبان داشت
همیشه برای روحدرستی هموطنان یک مادربزرگ خوابآلود در ذهنم نگه میدارم
ساعت ۹ صبح یکی در میزند میگوید: گفتار را پیرو نازیسم کن
(جو منو گرفته میخوام صدای اردک در بیارم. میخام برم تو انباری و مارک روی بشکه رو بخونم)
افغ
خرت خرت
افغانیی این راه که تک مانده و گزارش کرده ته چالهاش
چگالیی بیسکویت
از حس سالهای پس از جنگ
همراه تشتک پپسی که روی زانوهاش باد و قمار که کرد
نازک بردست
با دست
به شکل صبحی به شکل یاعلیمدد
آن ناحیه از عرقگیر که سرخ است ماجرای عجیبی از برقع را صادر کرد
تلاش عجیبی که کلاشنیکوف روی تُفَش باقی ماند
استمرار چند بود و چند بود که استمرار میگشود روی حدیقهی شهر
حقیقتن دل ِ تنگیست روز که روی برج ماه را تمثال میکند
مرگ من در حصار قبری که
خیس، از اضطراب ادرار است
مثل افکار پوچ «ژان پُل سارتر»
توی متن کثیف دیوار است
■
پشت سلولهای بیمغزم
مرگ از زندگی فرو میشد
توی عُقهای پشت هم مردی
منطقی را که جستجو میشد ↓
«هستی»! ولی نشد كه بفهمی «دكارت» را
توی سرت گذاشتهای «سیم كارت» را
میخواهیام تماس بگیری بدون حرف
پوشانده است مغز تو را چند لایه برف
از حرفهای سوختهی توی گوشیام
چیزی كه روی یخ زدگیها بپوشیام
من زنگ /میزنم به سرت فكر مرگ را
بر شیشههای پنجره مشتی تگرگ را
کفش شمارهی سی و شش با کمی کلاه
یا شال چارخانه و شلوار راه راه
یا پنج، پنج و نیم... و یا حول و حوش هفت
شاید سهشنبه یا یکی از شنبههای ماه
انگار دیر میرسد و یا نمیرسد
از شانههای منحنیاش تا قرارگاه
یا هم رسیده ساعت ده، فکر میکند
: حتما کسی که گم شده در سمت چارراه
از خاطراتی [که نداری] خواب میبینی
یک مشت چیز ِ گنگ ِ شاید ظاهرا بیربط
شبها که خاموشی به روی خیسی بالش
مثل نوار خالی ِ از هیچ توی ضبط
مثل صدایی که
- «ببین هرگز نبوده!»
در سیمهایی که تو را بیربط گم کرده
دلخوش به چی هستی... به چی... به چی که چسبیدی؟
دائم شبیه پیچکی بر سردی نرده
میترسم از تصویرهایی که... نمیبینم!
چاقوی خونی، روی بندِ رخت، می... چِک... چِک...
اخبار ِ زرد ِ کوچههای قهوهای، میرفت
تا آسمانی که: کمی تا قسمتی... مُضحک!!
یک خانهی آتش گرفته، انحنای دود...
با چشمهای قرمزم، کابوس میبینم
مردی کنار ِ پنجره، در فکر ِ مردن بود
مردی که میترسید، از باران بی نم نم!
شروع میشود از نو، شروع: ده... نه... هشت...
سفینهای به فضا رفت و از فضا برگشت
شروع میشود از نو شمارش اعداد
هلال کردن خط ها! شکستن ابعاد!
ربات کردن انسان به دست ماشینها
و هوشمندی نسل جدید پوتینها
و هوشمندی وحشیترین مسلسلها
و بازگشتن انسان به خواب جنگلها
به خوابهای سیاهی که سایهی وهمند
که دستهای تو دیگر تو را نمیفهمند
از پلههای برقی مترو بیا پایین
من را دوباره توی یک چادر تصوّر کن
زنبیل بردار و تمام خاطراتم را
از گریههای هر شب ِ این صندلی پُر کن
از چشمهای خستهات به خانه برگشتم
به یک جنین نارس از امّیدهایی که
چسبیده به تنهایی یک بالش ِ غمگین
به رفتن و برگشتن از تردیدهایی که...
بیتفاوت شدم به زندگیام
مثل یک «تیر ِ بیهدف» بودن
دارم از انتظار میمیرم
همهی عمر توی صف بودن
غار غار کلاغها بودم
زیر یک ژاکت زمستانی
طعم تلخ «خدا نگهدار» و
بوسهای سرد روی پیشانی
نه به خود فکر میکنم نه به او
کـارد تا اسـتخوان مـن رفته
ظرف شامی که بی تو لب نزدم
ظرف شامی که بی تو یک هفته...
- «شايد، ولی بدون که هميشه...»
تمام شد
و رقص روی قطعهی شب بیکلام شد
هی چهره، چهره بر چمدان میچکيد...
-هيچ-
هی دفعه، دفعه، دفعه، پر از ازدحام شد
يک دسته برف روی سرم می...تکانده بود
با سينهريز بازی دستی که رام شد
میريخت، ريخت، ريخت اين چهرههای... ی...
بر شانههای آينه جيبی حرام شد
دستهایش خیال میکردند
بینشان یک شکاف تاریک است
چشمهایش خیال میکردند
دستهایش به ماشه نزدیک است
مــُتــٌهم ایستاد، محکوم است!
که: «خدا را بیآبرو کردم
بعد از آن روزهای محوی که
با سکوتِ تو گفتگو کردم»
تـُف به این ساعتی که تکراری
چرخ میزد که تازههایت را...
نیــش ِ هر عقربــَـش کفن میکرد
زنده زنده جنازههایت را
[اتفاقی که باید بیفتد...]
از شانههایت پرندهای
و از موهایت که لابد
حنائیست
یا این میز صدای تو را که انگار
از دور دستها گرفته
چقدر دلم گرفته
باد موهایت را
ریخته
برشانههایم پرندهایست
موج بیزبان
فراری از صحنهی سقوط باران
مستِ لیس بازی با هوا، به لبهای آهنین که میخورد
میلرزد تور ِ دامن دریاچهی بیبهار من
ماه ابرو به هم میکشد
با پنجرهای داغ در سینه/کلاه آهنین ای که پیاده شد از سرم
دیگر سواره بودم... برانکارد
زبان میریزی
دستم میاندازی
و من تو را به یک فنجان قهوه دعوت میکنم
با نتهای سیاه بخت استخوانهای پام
که در هر گام
ویلچر صدایم میزند
نشات از خود میگیری
چون نگاه ِ خود به خود
خودت
به
خودت
* * *
تا نگاه که میکنی
چشمی باز و بیدار میشود
و زُل در تو
تا منظرت
بگردد به
کجای نگاه!
فاصلههای فراری به سمت خود
پنجه
پایین صفحه
پیشانیام
پوست من
چند چین از پیشانی
سطح
معمول / اگر نویسنده در چیزی است
فاصلههای فراری به سمت خود
آهسته جایی افتاد
حالای من - چیزی - خود من است
از مناظرشان، حتا میتوانست
بسته شود نام
هردریچه که وقتی هست
جلو در گام
در دل، میانه من چیزی میاندازم
باروت - اسمی
صاحب نام به عنوان یک خود
مردمی مثل روز، مثل ظهره سو
انگشت بالا میبرم
ادامهی خود
مثل اهتزاز چیری که افتاده است
میترکانم
جوشهای روی صورتم را
از حرص
بادکنک توی دهانم را
از صبح
و شمای توی سرم را
از وقتی فراموش کردهام
اگر مرا سر راه نمیگذاشتند
مثلا کجا میگذاشتند؟
تفاوت بزرگم با موسی در این است
که شهر کودکیام رود خانه نداشت
از لحاظ زبان ایراد دارم
دراز است
از لحاظ فرم؟
که میبینید!
هنر بزرگ او در زندگی
تداوم این جریان بود:
میایستاد -
دور و برش را نگاهی میانداخت
بعد
تمامیی ِ پلیدیهای ِ مکرّر ِ ذهنش را
روی سپیدیی ِ زمین
... آن جا که هرگز جسارت نکرده بود
تا با قدمهایش بیالاید -
تف میکرد.
در راه روی دادگاه
میوهی جوان غلت خورد و رفت لای پاهای قاضی
و قاضی از پلهها بالا میآمد
با سایهای که از پلهها پایین میرفت و بوی گلدانها را با خود میبرد
سایه از تن جدا شده بود
کنار خودم
از حال میروم تا پس
از حال میروم تا پیش
هندسهام به هم میریزد
روی خودم خراب میشوم
جهان روی گاوهایش به رقص
اسبها شیهه...
سگها عوعو...
کلاغها قارقار...
گنجشکها جیکجیک...
آدمها هُوهو...
جشنیست در جهان و جای ِ من خالی
من
آلیاژ ِ
آهن
و
شدن
ام.
■■■
بودن
برایام
تاریک است. شکل اتاق کسی که تاریخ را نوشته و
یه آبم روش.
■■■
[مفهومه؟ یا یه جور دگر بگویم که بارها؟!
خفاشها
توی تاریکی سرم
از رگی که زیر محل یادآوری خاطرات است
برعکس آویزان میشوند
خون میمکند
جیغ میکشند
و جفتگیری میکنند
دانههای نمک
اهل حرف نیست
فقط گاهی دستش را که شکل میدهد به ابر برمیدارد
من را به شورترین جای دریا
به پنجرهای شناور میخواند
- بفرمائید!
بین لبهایمان فقط حباب رد و بدل میشود
بین چشمانمان تمام تجهیزات جنگ جهانی اول
از شکل سادهتر یک عینک روی میز و حتماً کتاب و کاغذ زن هم باشد و بنویسم
مردی درلانهی لکلکها خاهد خابید و بعد خودش را کشت با ارتفاع
زنی در لانهی لکلکها خاهد خابید و بعد خودش را نکشت زن خاهر ِ لکلکهاست
موهایم را به باد میسپارم تا آواز بخانم با روزنامههای عصر
-امام زاده... آقا... قا... اِما... اِما... زاده؟
[پراید گیج به سرعت به راه افتاده]
زنی که روسریاش را گره زده به مرد
چه طور جامانده روی بغض این جاده
: یواش... حال ِ منُ بد... یواشتر... دارم
[صدای ترمز ِ غمگین، صدای ِ فریاد ِ ...
صدای پر زدن ِ خیس ِ بچّه گنجشکی
که میپرد به جلو در خلاف ِ این باد ِ...]
چشم خفته
به چشم بیدار گفت
سیاه و کاکلیست
اندوه ِ تو
رهایاش کن
میان ِ پرندگان ِ جا مانده در غروب
چشم بیدار
گوش نکرد
آنگاه سنگها وزیدند
به مهتاب مینگرد
به آسمان خونآلوده
هوا سرد و نفسگیر است
آروارهها به افتخار برودت کف میزنند.
و کودک شتابان و عریان با پاهای چوبیش
در معبر باد میدود
و دست خاطره سوی مسافران دراز میکند
حسرتا – در رؤیای لذیذ نان
به رهگذران سلام میگوید
و به بازگشتی تلخ گردن کج میکند
و دوباره به مهتاب مینگرد
حسرت
حس مسرت
مسرت حسرت
عشق بود با شمعدانی گیسوهای شکسته
شاعر شایعهی این شعر را تشریح نکرد
پنجرهی صورتی از همیشهی زرد به اکنون سرخ باز میشود
عاشقم
نگاه من به چراغ رنگی دارد
به رنگ صدف لبهایت بر مروارید شنهای ساحل آپارتمانم
عشق در آپارتمان ارتفاع دارد
نگاه همینطور از پلهها بالا میرود
گلبولهایی که میپاشد از کسی
روی یخچالی
که از قضا سفید.
تکه تکه
مثل پاهایی که توی شلوارک میلرزند
روی کاشیهایی
که از قضا قهوهای.
محلولی که میپاشد از دستگاه گوارش
میخزم در فضای تاریکم وسط خارش عمیق حسن
خستهام از سراسر این شب
- «خوب میشه»
[صدای خستهی زن]
پیچ در پیچ این مسیر دراز با فلشهای کوچک رنگی
دو سر طیف ِ عمر کوتاهی که عبوریست بین کون و دهن
توی این لوله باز میلولم [حسن و یک حیاط تنهایی]
فکر این که چقدر خوشبختم [توپ قل میخورد میان لجن]
تاجایی که به من مربوط میشود
پرده تکان میخورد
شیشهی آشپزخانه شکسته است
تا جایی که به من مربوط میشود
روی ظرفها خم میشوم
و آویزان میمانم از رختها
مواجه بودن
با پدیدهای به نام گردگیری
در آغاز روز
در ساعات مشخص صبحگاهی
گردگیری
از حواس پنج گانهی اشیاء
ذهنیّت ِ به سمت حقیقت فلش شده!
بغض بدون ِ فلسفهی واکنش شده
از مرد ِ عنکبوتی ِ! یک قاب عکس پیر
دنیای بیهویّت من سرزنش شده
دیوار کودن ِ وسط ِ بود و نیستن!
احساس ِ صلح میطلب ِ کشمکش شده!!
ترسی که دارد از خورههای وجود کی؟!
هر روز می جود تن من را«تنش» شده:
مرگ اونجاست
تکیه داده به دیوار
انقدر به رنگ ِ دیوار ِ
که دیوار ِ،
دیوار اونجاست
لای درختا
انقدر به رنگ ِ درختاس
که درختاس.
خودکشی یادداشت نمیخواد
تیغ میخواد
یک عدد مقرب،
عدد غریب، غریب آنی به شروع هیج، در ذات ِ همه چیز. در هیات همه موجود است، وجود ِ یکی، عمود ِ عظیم ِ یک! با دستی بلند، پایی بلند پهن میشود در هیات همه اعداد. از یک خفتهی در خود گسترانیده نجابت مستقیم ِ کره شور تسلیم از هیات ِ مدونش را.
این ترتیبی ِ خفته و بیدار ِ یک است.
میان خواب منی هی از این به آن دنده
چقدر مانده به پایان؟ به ساعت چند ِ...
به سمت آخر هستی برو! برو!... میرفت!
قطار مسخرهی من بدون راننده
تو خوب و خوبتری از هر آنچه دارم من!
بگو که مال منی بین گریه و خنده
سگفونی به روایت قطعه ۹
تنها حرف چرای دهان نیست در حرف
کشیدهی قبیله گیست بازوانت
از دهان بکش بیرون
تنها را که بازماندهی بایدهاست در تن
که ها که ها که ها
ها تن تنهاست
با چشم مار در کمین
زخمه از آسمان
میزند
سیاه خفته
در اندوه خاک
نبض آب را
بگیر
مرا میان آینه
تکثیر کن
زیرا، نفس یوسف
در من میروید.
ضد تیتر
باید پرداخت به ظريف شدن آینه
چند سانتیمتر بالاتر از سطح دريا
میآیند عرقها در طول روز
از کف دستها
شنهای روان
دیدنی آفتاب
لابد دیدنی در میان رنگها
بر سطح، صدای گروه
کاسهی درد
و پیش آنکه خودش را به خواب ِ من بزند
که شب دوباره بیاید مرا به من بزند
درست زیر ِ پتو، زیر آخرین سقف ِ...
شروع میشدم از گریههای بیوقفه
شروع میشدم از نقش ِ نسبی ِ مطلق
پسامدرن شدن بین عدّهای احمق
به هایدیگر به دریدا به نیچه بر خوردن
كتاب ِ فلسفه را لای مغز ِ خر خوردن
روزنامهی یک) کاتماندو پایتخت نپال
وزن دنیا
عرض خیابان
عقب میکشم
انحراف گروه صوتی از خطوط محرک
نمیخوابم
تا گوش کار میکند گوشواره نمیخواهم
سطلهای زباله و
ادراک خطوط بینایی
روزنامه میخوانم
دنبالههای خشونت
شبــیه خستهی من در ته فراموشی
صدای سنگین شب، صدای خاموشی
صدای بنزین روی دو سال «هیچ ِ» نسوز
به خاطر/ ات ِ تو برگشتنم
- که چی؟
که هنوز!
به مکث انگشتی روی زنگ در که نبود
صدای مطمئـن قلب یک نفر که نبود
که شکل تازهی فنجان خالیام میشد
خدای خوب جهان خیالیام میشد
گزا ره ا سبی که سوا رش را گم می کند
نمی با رد و
هرگز تما م نمی شود
ا برسا کتی برگلویش
این نقطه هم / شبیه شروع ها ی تو بود
نا رنجی و / تلخ
مثل خطوط شما لی و/ سکو ت پا ییزی ا ش
د ستی به نا گها ن و/ غم گفتما نی که ا زتو می گذ رد
ا یستا د ه بر تیغه ها ی با د و/ همسا یه هزا ر پرند ه عا شق
با زما ند ه انقرا ض سا لی که / به ریشه ها ی تو شلیک می شود
به خود هیچ میرسم از خود
به خداوند اُمّی از نیچه
به خلاء، به سر و صدای سکوت
پشههای گرفته ماهیچه
به سقوطی – که هیچ وقت – آزاد
بستن خود به بالهای مگس
پرت بودن به هیچ از قضیه
برنگشتن به پیش، از این پس...
-دوستت دارم
همچون زمین
بدون مرزبندیهایت (۱۴ سالگی)
-"فلسفهی کشتار"
ای کاش کسی نیزهای بر میداشت
و توی قلبم فرو میکرد
تا این همه کشتار را
نبینم (۱۵ سالگی)
-از جایی که به دنیا آمده بودم
رفتم
به جایی که به دنیا نیامده بودم (۲۰ سالگی)
جا پا
روی طناب
سر بند مادرم
تاب میخورَد
باد ِ کتک و
کتک باد
اینجا
شبها چنان سپیداند
و روزها، چنان سیاه
چونان، که ببری
میان ِ لکههای خودش بسوزد
در سنگرهای ترسنده از ضربات ممتد قلبم
میپرم به معنای نشستن
وقتی پا از خزر بریزد و
بچههای شکل خون بپرند بیرون از آب
بشود تابستان و هزار گرما
بپیچد آب از بحران خزر در لولههای تنفسیام
خون از رگم نزند این روزها شکل تو بیرون
من ترمز دستی بریده شود
عکس آخر شتابزده بیافتد در ای کاش
شعری دربارهی اوضاع بنویسید
میخواهمت
بریدهی آتش فشان
به رسم ِ کمرخواهی
خاقان ِ کشور همسایه روزی که بر لبهی اعدامش تلافیی بمباردمان ِ عقیدههای قاطی شد مرد
کیومرث ِ پادشاه
جمشید ِ پادشاه
و پادشاهان ِ بعدی و مطربان ِ قدارهبند قصیدهی طویل
طول ِ درخت ِ آزاد مشخص است وقتی بالای سر مادرم نشستهام
عزیزان من پارههای خونی گروه O و A
دراز کشیدهی تمامی نسبتهای بدنی/ گوشتی/ حسی/ حتی خیابانهای فرعی و اصلی مربوط به پدر
دقیقا همین الان عصبانیام و از هر طبقه کم ارتفاع جامعه میتوانم بپاشم
عصبانی و پیر به کف دستم برای درک فحشهای جدید ذهنی یک ارتفاع
هر چشمی که صبحها از ایستگاه رد میشود فقط به موهام میخندد چقدر صبحانه انرژی زاست
دارم از نزدیک تمام توصیههات را چشمی میکنم
به شرط یک تفنگ لوله کوتاه و صدای سریع "بنگ" برای انفجار مغز گوسفند مغز نارنجی خامهای
از خانههای خالی جدول جوابم کن
از چی خجالت میکشیدم؟ انتخابم کن
از بین صد تا جوجه توی جعبهای تاریک
بیرون بیاور گربهی خود را کبابم کن
یک تابلو از زندگی ِ... صورتی هستم
از پول شام یک زن ِ رفته حسابم کن!
جیغ دو بسته قرص را آرام میبخشم
برگرد به گهوارهی گیجت... و خوابم کن
پند:
درهای صورتم قفل است
آن همه صورتم بر در چنگول نشد
که درهای قفل
آویزان بر پلههای قاطی باشد
اینجا نغمههای تابستانی است
صورتم در نغمههای تابستانی است
آیا صورتم در نغمههای تابستانی خواهد ماند؟
هی فرت و فرت و فرت فقط زرت و پرت کن
گاهی عوض بشو بنشین پرت و زرت کن
با زرت و پرتهات و آن پرت و زرتهات
یک قید خوب باش و هی فرت و فرت کن
چهار بطری ِ اِس اُ اِس ِ (sos) گِلی از تو
چهار سال نشستن «در انتظار گودو»
به آب دادن یک مشت حرف بیهیجان
ادامه دادن با آدم بدون زبان
میان این همه خشکی، دو تا جزیره شدن
به چند بطری خالی مدام خیره شدن
زنی که در بغلت بودم و حواسم نیست
به شکل هیچ کسی را که میشناسم نیست
چگونه میتوان یک شاعر را کشت
بر دریایم تازیانه میزنید
بر نسیم زخم
من شیشه نیستم
تا در سنگباران بشکنم
یا دزدی که نیم شب
عشقک هرزتان را بربایم
هارداسا یادینا دوشدوم
بو آندا یادیما دوشدویون کیمی
سن بورداسان من اوردایام
هارداسا یادیندان چیخاجاغام
ببر آندا یادیمدان چیخان کیمی
بو جوغرافیانین آدی نه؟
من بوردا
سن اوردا
اؤلوروک
و بوتون حئکایه لر سونا یئتیر
کوههای شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانهای دور از جاده
از پشت شیشهی اتوبوس
به قرص ماه خیره میشوم
آیا اینها شعری عاشقانه میشوند
برای هدیهی فردا به تو؟
اعصابی از من خرد است
پا به پای رگی به رگ شده میبُرم میپاشم روی تکهای از تکه
بالا کشیدنم میرود بر میگردد از طناب
با هر نحوی به هم ریختهام
همهی جملههایم عبارتشان گرفته درد میکند
از آن ور: درد میکند از این ور: درد میکند از پایین دُردی کش می خانهایم؟
سرما از پاهایم میآمد
و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
و من کنار اینهمه یا...
چنار را میکشیدم
سیگار را میکشیدم
انتظار را میکشیدم
و باز سرما از سینهام میآمد و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
چای را ریختهام
روزنامه را
ورق میزنم
در صفحهی شعر
کلماتی در ستونی باریک
از سر و کول هم بالا میروند
بلند میشوم
آنگاه در لباس گل از جو در آمدی
شب بود پس به هیات شببو در آمدی
میخواستی بپیچی گل کافیت نبود
با باد صبحدم به تکاپو در آمدی
یک ربع دیگر، پشت پرچین، لحظهی دیدار
کفش سفید راحتی، پیراهن گلدار
شاید بیاید از همین ور، با همان لبخند
شاید که من دستی بلرزانم بر این گیتار
اگر هوا گرم باشد
کنار تو میمانم
اگر نه
پتویی دور خودم
و میپیچم به سمت کسی که
زیر خورشیدهای دیگری
آفتابهای دیگری گرفته است
قلبم نمیزند
مامان
انگار قلبم نمیزند
دارند منو
با طناب
تکون میدن
انگار
با طناب منو تکون میدن
مردی
بر پیکر برهنه او
تابنده شمعها، در سوز
چون میخها فرو شده هر شمع در تنش
از داغ هر ته شمعی
جویی ز خون دویده سوی پایین
و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع
سوزد به سان دانه اسپند.
لکهی مدور سیاه
روی صفحهی سفید چشمهایم میچرخد
تلوزیون سیاه سفیدمان راست میگوید
رنگها
تراوش تخیل ماست
حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را
اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را
و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر
که بیرون آورند از کاسه زاغان دیدهگانش را
فرفرهی عشقم به صدا در میآید
بر روز سرد
اردكی پرواز میكند
به فكر فرو میروم
اردكی از آن بالا
به تماشای ماهی خیره میشود
اردك به ماهی نگاه میكند
و فكر میكند آنها یكی هستند
۱
بر زمین هموار
پلی خواهم ساخت
عاقبت
رودخانهای از اینجا عبور خواهد کرد
۲
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد:
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد
۱
اینجا که منم جهنم
اینجا که تویی بهشت
من به تو رسیدنم چه قیامتی میشود
۲
"اعتیاد به ترک"
مرا به تختت ببند
میخواهم ترکت کنم.
حتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدمهای من در شهر کاشتهاند
درو کنند
هیچ در یا هیچ دیواری خواهد فهمید؟
که درسهای ما در کلاسهای دبستان گچ بود تخته بود
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست میگفت که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنیها را بلد بود؟
آیا توانست پسر همسایهشان را فراموش کند؟
یک خط خمیدهی پیر
گاهی نمیتواند یک وزنه را بردارد
اما یک خط راست
میتواند گاهی خم شود
و یک خط شکسته
هر وقت بخواهد
میتواند خم و راست شود
۱.سوار
با خنجری از ابریشم
عاج؛ پیچیده بر ترمهی برفی
شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.
۲. بیگمان
تو برای مداوای انزوای من
مر گ را باید در استوائی قارهی آفتاب
که مشرق نوبنیادش را
از تکان کتفهای گندمگون من
خواهد شناخت
از عزیمت خود شرمگین کنی.
دق دارد صمیمانه همکاری میکند
توی چای
نسکافهای
قهوهای
شاد وشنگولی همراه با پروانهای
کسبی
قهوه خانهای
و یک ضرب در سرومر گنده
که تازه از چلهی چهارم زمستان پارسال
توی چای
مرد طنابی در دست گرفته
و بالای چای مردی طناب در دست گرفته
و شمعی خاموش
و گربهای سوخته
"در مورد مرده"
اون موقعیکه زندهها میمیرن
مردهها زنده میشن
باد و باد همه چیز
نمیشود این دستهی مرده
ولی همه چیز به اسم طلا
میشود قصر بزرگ
ولی تو اون قصر، قصر مرده قصر زیبا
باد میآید و این قصرو میبرد
قلبت مهآلود است
میخواهی گریه کنی
وسعت سستی در تو سفر میکند
نمیتوانی تصویری از حالت خود بپردازی
مثل خمیازهای شکسته، بیهودهای
ذهنت غرفهی اشیا خاموش است
شاید عریانی در بستر علفهای سرد تو را شفا دهد
تمام اینها تمام تکههای جمجمهها برای فروش روی هم ریختهام
در فاصلهی نزدیک راه میروند
و سعی میکنند به اعضای خود فشار بیاورند.
نباید بخندم شغل شریف از دست میرود
باید قسمتهایی از لاشهها را تقسیم کنم
گرسنهایم میفهمم به آدمها زل بزنم
این یک شغل شریف یک کاری است که نجیبترهم میشود.
هرروز به ملاقاتم میآید
هرروز زیر درختی به ملاقاتم میآید
صخرهای
هر روز از پنجره عبور میکند
زیر درختی در خیابان
به ملاقاتم میآید
از او فقط پالتوئی مانده بود
در کشاکش ماشینها
و ترافیک سنگین وسط ظهر
از او فقط پالتوئی
که نمیتوانست به دو انگشت
از گوشهای آنرا بگیرد
گلگیر ها، کلاج، ترمز، همه چیز
پالتو را از تنش میکشیدند
این روزهای آب داغ و نانهای خنک بعدازظهر من است که خشک شده
وصلت سوم در دایرهی منحنی حسینها
ضربت خوردنهای نمیدانم چندتایی گروه ما
کاش میتوانستم ضربههای محکمتر توپ فلزی را تاب بیاورم
توپهای پلاستیکی چند لایه میشود
هر لایهای لای دیگریست دیگر حسین نیست
زیر اندازی زیرمان باشد
یا بر آن سنگ صاف
اصلا روی ماسهها
چطور است؟
دریا هم
از لای انگشتهامان
عبور میکند.
... و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
برای با تو نشستن بهانهی خوبیست
حیاط آب زده تخت چوبی و من و تو
چقدر بوسه چه عصری چه خانهی خوبیست
فارسی زبان رکیکیست!
استخوانی نمانده در مردن
میترسد از حملههای دخترانه
گارد دفاعی میگیرد
حس تنیام بوی دهان کسی را شنوایی میکند
معلم پرسید
حرف بعدی چیست
سارا گفت
درد بعدی است
که الان میآید روی صندلی مینشیند
و ترانهی همان صندلی را میخواند
روتِه برگردون و اشکامِ نیگا کن پس رات
تو بیبینی چه اناری دونه کردی زال و بور
تو خودت خواسّی دیوال باشه میون من و تو
دیگه چر خواسّ خدا رِ بونه کردی زال و بور؟
«دستهای سرم»
سُر
سُر ِ صابون
از میان دستهایت
میافتم، به یاد آب که پاک نمیکند چرا
سُر ِ صابون
از میان ِ سنگها
معترفی به شکل یک نگاه
گاهی فقط
حتا
جان به رگهای معترض
به استخوان میرسد
این ماندن
چقدر میارزد؟
دریا
در جاهایی که عمیقتر است
به زمین عاشقتر شده.
من اینگونه فهمیدهام
راز ته نشستن
در چشمهایت را.
هر دو به نیمهی خالی لیوان نگاه میکنند.
لیوان از دو نیمهی خالی پر شده
میگویند: زندگی مشترک
بعد طعمی تلخ
میخورد به سقف دهانشان.
نخواستند آه! من وَ تو برای هم... ولی برای چه؟
برای چه نخواستند ما دو تا... علامت سوال؟؟
تو رفتهای و نقطهچین تو هنوز مانده است
به روی صفحه بعد واژهی کجا... علامت سوال
کلید زده سرطان انتهای بال مرا
و کات خوردهی من بعدِ روز و سالِ مرا
کمی تکان بخورم مرده شور میترسد
چقدر هم زده این تخت سفت حال مرا
مادرم
قرصهای رنگی مصرف میکند
من، شعرهای سپید
□
مادرم داروخانهای است
که یک تیمارستان به دنیا آورده...
پرندگان
در تکان بالهایشان دارند
آوازهایشان را
و جادهها کشتههایشان را بر کنارههایشان
افراشتگیام خفیف است
ترکیب صنوبر و سنجد گس
دلتنگیام وحشی
ترکیب اسب و گل سرخ
شرارتم مبهم
ترکیب اتومبیل و تسبیح
با قوافی این قافلهها
با شاخ و برگ بیریخت و بیقواره...
فعلاً به زبالههای غیر اتمی ما/ گیر دادهاند!
اینجا فرمول نسبیت از اعداد و حروف ضاله است
حیرتانگیزتر از خود «آلبرت»
که زنی با سبیل استامپی/ هیکل متوسط هیتلر را نقاشی میکرد!
من عصرها در خیابان زنانی میبینم
کیف میدهند
که حالت اندامشان را میتوان
از رانهای کودکانشان تخمین زد
عریانی ِ رانهای سفید ِ کودکان
پشت ِ زانوها با رگان ِ اندک آبی
میتوانی مرا
آرام در آغوش بگیری
میتوانی؟
بدون اینکه فکر کنی
و دستت به جایی بخورد
آرام در آغوشم بگیری
اين شعر مشترک یادبودیست از شبی و گوشهای. که در هر بند آن مصرع اول را من(اسماعیل شاهرودی). مصرع دوم را هوشنگ بادیهنشین و سومین مصرع را یدالله رویایی ساخته است.
م و می در سا
من از تمام وسعت رنج
میآیم
تو از تمام وسعت رنجوری
بیا!
بیا تا گل
بر افشانی
م و می در سا
غر اندازیم
چقدرشبیه سقف خانهام شدهام
پنج سال بیشتر ندارم و قضیه را میدانم
شما از جلوی دیوار برو کنار
(زن بسیار جذاب است)
حالا اگر زنی را بچرخانی و بچسبانیش پشت در
در را ببندی و دوباره عاشق شوی
صدای تو
سیمان
دیوارهایی که ستونها را اگر چرخیدنی باشد
من
بدون نادانیام
هیچ نمیدانم
با این سواد
روشنیِ تو را
شکافتم
شک آخر را شناختم
آه ای باران و برف!
نزولات ِآسمانی!
امسال زیاد شد
از بالا به پائین
مربوط است به همه منهای ما
وقتی که شعر در شریان تو میدود/ انگار یک نفر به جهان تو میدود/ انگار یک نفر همهی روح خویش را/ در مشت خود گرفته به جان تو میدود
پنجره را باز میکنم
بیرون را سرم میکنم
و به آدمهایی که از پایین رد میشوند تف میکنم
((واحد۴- طبقه دوم))
مردم زنگ میزنند
... و من به هیات پیراهنی برای زنم/ و سالهاست که در حال پیرتر شدنم/ تمام البسهی پشت شیشه معتقدند/ که: بس که بیسروپایم، شبیه پیرهنم
پسرم ازم پرسيد: خورشيد كه غروب ميكنه شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
گفت: زمين شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
ای کولی تصویرْ فروش! آیینه!/ عریانْ چه نشستهای خموش؟! آیینه!/ پیراهنی از آه برایت دارم/ زیباست برای تو، بپوش آیینه!
در قفل دری، چرخ خوران، مست، کلید/ از دید اتاق چشم میبست، کلید/ چرخی چپ و، راست، خواست از در برود/ هر بار ولی خورد به بنبست، کلید