شعر
هارداسا یادینا دوشدوم
بو آندا یادیما دوشدویون کیمی
سن بورداسان من اوردایام
هارداسا یادیندان چیخاجاغام
ببر آندا یادیمدان چیخان کیمی
بو جوغرافیانین آدی نه؟
من بوردا
سن اوردا
اؤلوروک
و بوتون حئکایه لر سونا یئتیر
کوههای شبیه نقاشی
سو سوی لامپ خانهای دور از جاده
از پشت شیشهی اتوبوس
به قرص ماه خیره میشوم
آیا اینها شعری عاشقانه میشوند
برای هدیهی فردا به تو؟
اعصابی از من خرد است
پا به پای رگی به رگ شده میبُرم میپاشم روی تکهای از تکه
بالا کشیدنم میرود بر میگردد از طناب
با هر نحوی به هم ریختهام
همهی جملههایم عبارتشان گرفته درد میکند
از آن ور: درد میکند از این ور: درد میکند از پایین دُردی کش می خانهایم؟
سرما از پاهایم میآمد
و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
و من کنار اینهمه یا...
چنار را میکشیدم
سیگار را میکشیدم
انتظار را میکشیدم
و باز سرما از سینهام میآمد و بهار از در پشتی
با هزار وعده سر خرمن
چای را ریختهام
روزنامه را
ورق میزنم
در صفحهی شعر
کلماتی در ستونی باریک
از سر و کول هم بالا میروند
بلند میشوم
آنگاه در لباس گل از جو در آمدی
شب بود پس به هیات شببو در آمدی
میخواستی بپیچی گل کافیت نبود
با باد صبحدم به تکاپو در آمدی
یک ربع دیگر، پشت پرچین، لحظهی دیدار
کفش سفید راحتی، پیراهن گلدار
شاید بیاید از همین ور، با همان لبخند
شاید که من دستی بلرزانم بر این گیتار
اگر هوا گرم باشد
کنار تو میمانم
اگر نه
پتویی دور خودم
و میپیچم به سمت کسی که
زیر خورشیدهای دیگری
آفتابهای دیگری گرفته است
قلبم نمیزند
مامان
انگار قلبم نمیزند
دارند منو
با طناب
تکون میدن
انگار
با طناب منو تکون میدن
مردی
بر پیکر برهنه او
تابنده شمعها، در سوز
چون میخها فرو شده هر شمع در تنش
از داغ هر ته شمعی
جویی ز خون دویده سوی پایین
و ز اشک همچو سرب مذاب هزار شمع
سوزد به سان دانه اسپند.
لکهی مدور سیاه
روی صفحهی سفید چشمهایم میچرخد
تلوزیون سیاه سفیدمان راست میگوید
رنگها
تراوش تخیل ماست
حکومت جای دیوانش بسوزاند زبانش را
اگر عریان بگوید شاعری وضع زمانش را
و باید از کنار واقعیت بگذرد شاعر
که بیرون آورند از کاسه زاغان دیدهگانش را
فرفرهی عشقم به صدا در میآید
بر روز سرد
اردكی پرواز میكند
به فكر فرو میروم
اردكی از آن بالا
به تماشای ماهی خیره میشود
اردك به ماهی نگاه میكند
و فكر میكند آنها یكی هستند
۱
بر زمین هموار
پلی خواهم ساخت
عاقبت
رودخانهای از اینجا عبور خواهد کرد
۲
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد:
بوزینه با چوب دستیاش مینویسد
۱
اینجا که منم جهنم
اینجا که تویی بهشت
من به تو رسیدنم چه قیامتی میشود
۲
"اعتیاد به ترک"
مرا به تختت ببند
میخواهم ترکت کنم.
حتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدمهای من در شهر کاشتهاند
درو کنند
هیچ در یا هیچ دیواری خواهد فهمید؟
که درسهای ما در کلاسهای دبستان گچ بود تخته بود
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست میگفت که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنیها را بلد بود؟
آیا توانست پسر همسایهشان را فراموش کند؟
یک خط خمیدهی پیر
گاهی نمیتواند یک وزنه را بردارد
اما یک خط راست
میتواند گاهی خم شود
و یک خط شکسته
هر وقت بخواهد
میتواند خم و راست شود
۱.سوار
با خنجری از ابریشم
عاج؛ پیچیده بر ترمهی برفی
شمشادی که بلند نیست؛ مطول است.
۲. بیگمان
تو برای مداوای انزوای من
مر گ را باید در استوائی قارهی آفتاب
که مشرق نوبنیادش را
از تکان کتفهای گندمگون من
خواهد شناخت
از عزیمت خود شرمگین کنی.
دق دارد صمیمانه همکاری میکند
توی چای
نسکافهای
قهوهای
شاد وشنگولی همراه با پروانهای
کسبی
قهوه خانهای
و یک ضرب در سرومر گنده
که تازه از چلهی چهارم زمستان پارسال
توی چای
مرد طنابی در دست گرفته
و بالای چای مردی طناب در دست گرفته
و شمعی خاموش
و گربهای سوخته
"در مورد مرده"
اون موقعیکه زندهها میمیرن
مردهها زنده میشن
باد و باد همه چیز
نمیشود این دستهی مرده
ولی همه چیز به اسم طلا
میشود قصر بزرگ
ولی تو اون قصر، قصر مرده قصر زیبا
باد میآید و این قصرو میبرد
قلبت مهآلود است
میخواهی گریه کنی
وسعت سستی در تو سفر میکند
نمیتوانی تصویری از حالت خود بپردازی
مثل خمیازهای شکسته، بیهودهای
ذهنت غرفهی اشیا خاموش است
شاید عریانی در بستر علفهای سرد تو را شفا دهد
تمام اینها تمام تکههای جمجمهها برای فروش روی هم ریختهام
در فاصلهی نزدیک راه میروند
و سعی میکنند به اعضای خود فشار بیاورند.
نباید بخندم شغل شریف از دست میرود
باید قسمتهایی از لاشهها را تقسیم کنم
گرسنهایم میفهمم به آدمها زل بزنم
این یک شغل شریف یک کاری است که نجیبترهم میشود.
هرروز به ملاقاتم میآید
هرروز زیر درختی به ملاقاتم میآید
صخرهای
هر روز از پنجره عبور میکند
زیر درختی در خیابان
به ملاقاتم میآید
از او فقط پالتوئی مانده بود
در کشاکش ماشینها
و ترافیک سنگین وسط ظهر
از او فقط پالتوئی
که نمیتوانست به دو انگشت
از گوشهای آنرا بگیرد
گلگیر ها، کلاج، ترمز، همه چیز
پالتو را از تنش میکشیدند
این روزهای آب داغ و نانهای خنک بعدازظهر من است که خشک شده
وصلت سوم در دایرهی منحنی حسینها
ضربت خوردنهای نمیدانم چندتایی گروه ما
کاش میتوانستم ضربههای محکمتر توپ فلزی را تاب بیاورم
توپهای پلاستیکی چند لایه میشود
هر لایهای لای دیگریست دیگر حسین نیست
زیر اندازی زیرمان باشد
یا بر آن سنگ صاف
اصلا روی ماسهها
چطور است؟
دریا هم
از لای انگشتهامان
عبور میکند.
... و چای دغدغهی عاشقانهی خوبیست
برای با تو نشستن بهانهی خوبیست
حیاط آب زده تخت چوبی و من و تو
چقدر بوسه چه عصری چه خانهی خوبیست
فارسی زبان رکیکیست!
استخوانی نمانده در مردن
میترسد از حملههای دخترانه
گارد دفاعی میگیرد
حس تنیام بوی دهان کسی را شنوایی میکند
معلم پرسید
حرف بعدی چیست
سارا گفت
درد بعدی است
که الان میآید روی صندلی مینشیند
و ترانهی همان صندلی را میخواند
روتِه برگردون و اشکامِ نیگا کن پس رات
تو بیبینی چه اناری دونه کردی زال و بور
تو خودت خواسّی دیوال باشه میون من و تو
دیگه چر خواسّ خدا رِ بونه کردی زال و بور؟
«دستهای سرم»
سُر
سُر ِ صابون
از میان دستهایت
میافتم، به یاد آب که پاک نمیکند چرا
سُر ِ صابون
از میان ِ سنگها
معترفی به شکل یک نگاه
گاهی فقط
حتا
جان به رگهای معترض
به استخوان میرسد
این ماندن
چقدر میارزد؟
دریا
در جاهایی که عمیقتر است
به زمین عاشقتر شده.
من اینگونه فهمیدهام
راز ته نشستن
در چشمهایت را.
هر دو به نیمهی خالی لیوان نگاه میکنند.
لیوان از دو نیمهی خالی پر شده
میگویند: زندگی مشترک
بعد طعمی تلخ
میخورد به سقف دهانشان.
نخواستند آه! من وَ تو برای هم... ولی برای چه؟
برای چه نخواستند ما دو تا... علامت سوال؟؟
تو رفتهای و نقطهچین تو هنوز مانده است
به روی صفحه بعد واژهی کجا... علامت سوال
کلید زده سرطان انتهای بال مرا
و کات خوردهی من بعدِ روز و سالِ مرا
کمی تکان بخورم مرده شور میترسد
چقدر هم زده این تخت سفت حال مرا
مادرم
قرصهای رنگی مصرف میکند
من، شعرهای سپید
□
مادرم داروخانهای است
که یک تیمارستان به دنیا آورده...
پرندگان
در تکان بالهایشان دارند
آوازهایشان را
و جادهها کشتههایشان را بر کنارههایشان
افراشتگیام خفیف است
ترکیب صنوبر و سنجد گس
دلتنگیام وحشی
ترکیب اسب و گل سرخ
شرارتم مبهم
ترکیب اتومبیل و تسبیح
با قوافی این قافلهها
با شاخ و برگ بیریخت و بیقواره...
فعلاً به زبالههای غیر اتمی ما/ گیر دادهاند!
اینجا فرمول نسبیت از اعداد و حروف ضاله است
حیرتانگیزتر از خود «آلبرت»
که زنی با سبیل استامپی/ هیکل متوسط هیتلر را نقاشی میکرد!
من عصرها در خیابان زنانی میبینم
کیف میدهند
که حالت اندامشان را میتوان
از رانهای کودکانشان تخمین زد
عریانی ِ رانهای سفید ِ کودکان
پشت ِ زانوها با رگان ِ اندک آبی
میتوانی مرا
آرام در آغوش بگیری
میتوانی؟
بدون اینکه فکر کنی
و دستت به جایی بخورد
آرام در آغوشم بگیری
اين شعر مشترک یادبودیست از شبی و گوشهای. که در هر بند آن مصرع اول را من(اسماعیل شاهرودی). مصرع دوم را هوشنگ بادیهنشین و سومین مصرع را یدالله رویایی ساخته است.
م و می در سا
من از تمام وسعت رنج
میآیم
تو از تمام وسعت رنجوری
بیا!
بیا تا گل
بر افشانی
م و می در سا
غر اندازیم
چقدرشبیه سقف خانهام شدهام
پنج سال بیشتر ندارم و قضیه را میدانم
شما از جلوی دیوار برو کنار
(زن بسیار جذاب است)
حالا اگر زنی را بچرخانی و بچسبانیش پشت در
در را ببندی و دوباره عاشق شوی
صدای تو
سیمان
دیوارهایی که ستونها را اگر چرخیدنی باشد
من
بدون نادانیام
هیچ نمیدانم
با این سواد
روشنیِ تو را
شکافتم
شک آخر را شناختم
دور میزیهای قهوهای با شورتهای دوستانه و سفید
تماس بگیرید عذر خواهی کنید از او
روزی پای اعدامش حاضر خواهید شد و با آن مغزهای...
آه ای باران و برف!
نزولات ِآسمانی!
امسال زیاد شد
از بالا به پائین
مربوط است به همه منهای ما
وقتی که شعر در شریان تو میدود/ انگار یک نفر به جهان تو میدود/ انگار یک نفر همهی روح خویش را/ در مشت خود گرفته به جان تو میدود
پنجره را باز میکنم
بیرون را سرم میکنم
و به آدمهایی که از پایین رد میشوند تف میکنم
((واحد۴- طبقه دوم))
مردم زنگ میزنند
... و من به هیات پیراهنی برای زنم/ و سالهاست که در حال پیرتر شدنم/ تمام البسهی پشت شیشه معتقدند/ که: بس که بیسروپایم، شبیه پیرهنم
پسرم ازم پرسيد: خورشيد كه غروب ميكنه شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
گفت: زمين شكل چيه؟
گفتم: يه نارنج
ای کولی تصویرْ فروش! آیینه!/ عریانْ چه نشستهای خموش؟! آیینه!/ پیراهنی از آه برایت دارم/ زیباست برای تو، بپوش آیینه!
در قفل دری، چرخ خوران، مست، کلید/ از دید اتاق چشم میبست، کلید/ چرخی چپ و، راست، خواست از در برود/ هر بار ولی خورد به بنبست، کلید