نقد
وقتی تخمهای مرغ را به مرغ نسبت میدهیم، مرغ با تردیدهای مادرانهاش باز هم جانب قضیه را میگیرد و خود را مقابل تهاجم وارده پف میکند. این عملکرد غریزی مدام از او سر میزند. از تخممرغدزدها به گونهی دیگر میتوان فیلم ساخت، کار را به کردانندگی خویش مهر میکنند، برای حفظ منابع مغذی. طومار میسازند از نمیدانم کجای این پوستههای آهکی آخرین تبلیغات مدرن را میتوان جا داد. مدام بر سر جا، جلسهی نشست بر پا برگزار میکنند. اهم موضوع این است که وقتی صورت جلسه با تأ خیر امضا میشود پلیدترین تأییدات ذهنی سیستم ترشحات را فعالتر میکند و همهی هورمونها سعی در آمادهسازی برای شروع دیگرکننده تنها برای نبود دیگرتأییدشده دارند، شکوه کذایی مدام باد میکند. هواشناسی را قدری مهلت برای این همه تحول نوگرایانه.
نارسیس نگینتاج
«اینکاره بودن، دانستن، گفتن»
یک دستی تایپ میکنم. تقه بر کیبورد میزنم. کتاب «مد و مه»* با نرمافزاری که نصب کردهاند برایم باز میشود روی مونیتور. نرمافزار را نمیشناسم و کتاب ورق میزنم. این نشناختن نه رازی دارد با خود و نه سببیت . چون ۱۳۸۷ است؟ سه داستان – داستان اوّل: «تصویر او در ذهن من امروزه از عکسیست از سالی که من یکساله بودم» این آغاز با تکراری که در لغت سال دارد، با متمایز کردن عکس از تصویر و با احضار زمان آنطور که چیزی طی شده باشد... سالها سال بعد، زمانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا مقابل سربازانی که قرار بود تیربارانش کنند ایستاده بود بعدازظهر دوردستی را به یاد آورد که پدربزرگش او را به کشف یخ برده بود «صد سال تنهایی»... میدانم حتی ترجمهاش هم قابل قیاس نیست. آنچه الآن میشود احضار بشود مثلاً همین دوردستیست؛ دوری که در دسترس است. به قبل که برویم، عنوانش هست: «از روزگار رفته حکایت» لااقل دو جور میشودش خواند (خواندن لذتبخش) هم با مکث بین «رفته» و «حکایت» و هم بی آن به عنوان یک ترکیب. بسامد «از» را ببینید در نام و آغاز که حقّ «از» را به جا میآورد. این به جا آوردن حقّ کلمه، این ایهام، رازآلودگی بی در میان بودن رازی مشخص (رازوارگی) نگاه ِ در نگاه ِ ناشی، ناکارکردگرا به نثر و... نمو خواستیست؛ خود نمو خواست که به محض دیدن، دیده میشود؛ تنیدگی و تمامیّت در اثر را میخواهد و میشود و هنر (داستان کوتاه) نه چون برش و... است که با درکی استعلایی از واقعیّت؛ درکی کلخواه حتی اگر این کل از جمع اجزاء نباشد؛ کلّی خیلی هگلیمآب هم اگر نه، همین که با کلّینگری پیشامدرن ایرانی-اسلامی سازگار است و با اشرافیّت آقامنشانه.
نیما صفار
مواجهه یا عبور (؟)
اولش سخت نیست دانستنش برای من که علی سطوتی ِ این کتاب (عقبمانده) چهها نمیخواهد باشد. الان که هنوز بعدهاست ماندگی ِ میان ِ ذوق و استراتژی چندبارهخوانی ِ این کتاب است (میشود). از ذوق و ذائقه و میل، ماندن و هم از هدف و استراتژی، فقط جا ماندن نیست. اصلاً آیا نمیتوان هر وضعیّتی را در بدوَش ناوضعیّت دانست؟ یعنی میشود این شعرها که نامتمایل به تولید جا مینمایند هم سپری و جادار شوند (میشود).
در این حین میبینم و میدانم منش آنارشیک که بد شاعرانهست بیشتر به سلبیّات، حذرها و مواجههها تن و پا میدهد (همین خودش کلّی کاره). حذر از حقیقت ِ شاعرانه و گاه برخورد پارودیک با آن، فرصت گرفتن از خیالپردازی و فضاسازی و... به مفهوم عرفی و مألوف ِ فارسی، تولید متنی که زیاد بوطیقابردار نباشد (...) که خواست و سلائق ِ نیما صفار هم دور ازش نمیافتد و... یعنی حذر از اکثر ِ آن چیزهایی که فارسی شعر گفتن را حیثیّت ِ اثباتی میدهد مخصوصاً در دکان ِ آکادمی.
به جاش میشود گفت که شعرها کم امکان ِ کنایی خوانده شدن را ندارند و مجاز هم در محاکات آثار بیتأثیر نیست. ذائقه و استراتژی که گفتم را پایینتر میگویم.
نیما صفار
«این صدای یک صدای ضبط شده است»
«سوژهمندی یا ذهنیّت اساساً بیمارگونه است» «هگل»
گاهی در مقابل آینه از خودم میپرسم «اگر تو مجید یگانه هستی، پس تو کی هستی؟» کتاب عقبمانده جانوری بدون پوست است که در دستانش این کاغذ را نگه داشته و هر کس این کاغذ را بخواند مدفوع و ادرارش با هم ترکیب میشود.
- امروزه در بین شاعران مقولهی «اجرا» یا «performance» از اهمیّت و وجوه استعلایی خاصی برخوردار است. اجرا به علّت ِ تأثیراتی که بر زیباییشناسی شعر میگذارد غالباً بزرگترین و پراهمیّتترین ِ مقولات ِ شعری شناخته میشود. برای شاعران اجرا درک و دریافت ِ موقعیّتی بیرونیست که با پرتاب به آن امر واقعی و عبوردادن از مجراهای زبانی سعی در بیرون کشیدن موقعیّت نمادینی دارند که پسرعموی واقعی خود را تداعی میکنند و به نسبت ایدئالیتهی زیباییشناختیای از سوی مخاطبان شعر شمرده میشود ولی در غالب موارد به واسطهی این مطلب که تقریباً تمامی اجراهایی که شاعرانشان بیشترین درک از موقعیّت واقعی و برونزبانی را داشتهاند از توصیف میگریزند و آن را در متن خود اراده نمینمایند و به زبان و تکنیکهای زبانی-کلامی وابسته میشوند؛ به اموری خیالی که حرامزادهای نسبت به پسرعموی خود، موقعیت نمادین، هستند، درمیغلطند.
مجید یگانه
رخنه در تاریکی
گرشوم شولم
ترجمه فریدالدین رادمهر
نشر نیلوفر
مسئلهسازترین بخش هر گونه گفتگو از تجربه عرفانی و یا مفهوم مجردی مثل عرفان مسئله زبان و انتقال موضع یا حس و ترجمه آن در قالب محدود کلمات است. سئوال اصلی در اینجا شاید این باشد که چگونه کلمات میتوانند تجربهای را وصف کنند که هیچ کلمه محدود بشری برای آن تعبیه نشده است؟ در قدمهای بعد شاید با این پرسش در رابطه با این کتاب مواجه باشیم که عرفان یهود چه ویژگیهای خاص و منحصر به فردی نسبت به نمونههای اسلامی یا مسیحی آن دارد؟ و آیا این ویژگیها را فینفسه و فقط در این نوع از عرفان میتوان یافت؟
کلیدی که دستهای شاعر میشناسد
شعر نه فقط آن مفهومی است که ما در ذهن داریم بلکه همان است که خود شعر از ما میخواهد؛ آن مفهومی که پس از ظهور در عالم وجود و عبور از دیگران خود را عرضه میدارد همان که پس از جهش به سوی وجود از خود میطلبد شعر وجود خارجی ندارد مگر برای دیگران و از طریق دیگران این جمله را بارها تکرار کردهام و به آن اعتماد اعتقاد کامل دارم و شاید اولین اصلی که در بررسی یک کتاب مد نظر دارم همین جمله است، ما میخواهیم بگوییم که شعر پیش از هر چیز وجود مییابد و پدیدهای است پیش از هر چیز به سوی آیندهای جهش میکند و حتمن بر این جهش وقوف کامل دارد شعر قبل از هر چیز در درونگرایی خود زندگی میکند.
با این توضیح که شعر مانند موج پیوسته آماده و درخور جهش است و سکون و وقفه در شأن او نیست. این جنبش آگاهانه است نه خود به خود زادهی شعور است نه محصول جبر.
شیما مولاییفرد
پروندهای برای دو کتاب؛ پایان سال تحصیلی
اگر یک سال تحصیلی را به یک دوترم یا نیمسال تقسیم بکنند که میکنند، امیر قاضیپور با انتشار کتاب "جان پرندهای از حشرههای بلند" یک سال تحصیلی را به پایان رسانده است. چرا میگویم سال تحصیلی؟ اول بپردازیم به این، تا چه شود آن، یا همان باقی قضایا.
سال تحصیلی برای اینکه در شعرهای این دو کتاب مقطع مشخص است. رشته مشخص است. پایه مشخص میشود. جنسیت هم به همین ترتیب.سال تحصیلی برای اینکه یکدست و منظم کلمه تحصیل میکند، اما پایه را حفظ میکند و سال تحصیلی برای اینکه چنین تحصیل انحصاریای ــ که حافظهای دارد نهچندان پنهانکردنی و نهچندان کمحجم از شمایل بوطیقایی ِ نحلههایی مثل موج نو یا شعر دیگر ــ در کلیت تحمل تاریخی نوشتار و نه خلایل و فرایجی که اتفاقا اختلاف سطوح ملموسی هم به لحاظ همزمانی در عرض کلمات و مفاهیم ایجاد میکند الحق، فرسایشی عادتدهنده و مدرن ایجاد میکند در فضای بینالاذهانی خود و دیگرانش که بهدنبال گسترش آنهاست.
سهند آدم عارف
[من با نهنگها خودکشی نمیکنم]
خارج از خیلی چیزها برای بیان مقدمه و کشف و شهود معنایی –یا گسترهی کلمات در بیان اندیشه وَ تعامل وَ تفکر در زیستشناسی کلمات و اینکه آیا نویسنده به واقع یک پروسه کامل را در نظر داشته یا بدون مقدمه وَ دوراندیشی خواسته چیزهایی را بیان، و نه به منظور خَلق بلکه فقط از سطح ِ جامع اندیشیهای بدون کاوش بنویسد، و ولنگاری در ذهن و رُویه نگری شهود پیدا کرده، جانبداری از شخص نویسنده نیست، بلکه این بیشتر حرکتهای نوشتاری وُ خامخواهی ادبی را نشان میدهد که از آنسو از ایشان به عنوان اندیشمند با بیان موضوع نشانهنگری نکرده یا سمت و سوی هیچ کاری را بر تاریخاندیشی و اصل نگریها پیریزی ننموده است، این جانبداری از (خودمان) است از تمام حرکتهای ژورنالیستی یا سطحنویسیهای اینترنتی است، جنگ دگراندیشی روشنفکر امروزی و ماخذشناسانه نیست. ولی خوب رشد کرده با چندسونگری مخصوصن در باب ِ موشکافی اندیشههای نو و مخالفت با کهنهنگری بجای کهننگری.
حسین دیلم کتولی
مرگ بر پروستریکا
آن چه در داستانهای "بیهودهگیهای یک قاب" بارز است عنصر تصادف است که مناسبتی در روابط شخصیتی و موقعیتی پیدا نمیکند. پل استر در سهگانه نیویورکی خود مبنا را بر تصادف میگذارد، کاری در جهت از اصالت انداختن پدیدهها و واقعیات است و بیشتر بازنمودهای از انسان معاصر. حوادث غیرمنطقی بدون هیچ خط سیر داستانی. تصادف اساساً ایجاد تقابل میکند بین آنچه که فکر میکنیم و آنچه احتمالن پیش میآید. اما در داستانهای "بیهودهگی..." باعث ساخت جهان درونمتنی نمیشود. بیشتر احساس میشود داستانهایی هستند که از داخل ادبیات بیرون آمدهاند حتا سعی بر دادن اطلات به شکلی تدریجی و موقعیتی هم نمیکند و امکانی بر internal linking (همپیوندی درونی) بین عنصر تصادف و دامنهی داستان نیست. پایانهای غیرمنتظره و نامتجانس با روند داستان. پایانهای آگاهانه و الصاقی از یک جایی به بعد داستان پیش نمیرود و دقیقاً همانجا نویسنده نقطهی پایان را میگذارد.
احمد خاندوزی
و این پرسشیست چرا اینگونه در آنچه کرگدن (نیما صفار) مینویسد و آنطور که در زوایا و کنجها میپاید تنیدهام و این صمیمیت بیش از حد که گاهی هردویمان را زکام کرده است و هی مثل بستنی کشیی بچهها کش میآید - نازک و آب به مف شبیهتر است تا دوستیی دو تا آدم جنتلمن از طبقهی متوسط – تبخیر میشود دوباره قطران اشکها از کنج پلکهام سرازیر میشوند و ملتمسانه نرفتنش را برای همیشه انتظار میکشم ولی او مدام میرود و دورتر میشود آنطور که درست در لحظهی محو شدنش لب سوک ملتفت نگاه محتضر که میشود ظفرمند فریاد میکشد "زنده باد پارانویا!"
بهنام کیانی
«مصالحهی پیش از نبرد»
شاید اگر تمایل به گزارشی دقیقتر داشتم، یای پس از مصالحه را برمیداشتم چون پیش از نبرد، سنّتِ مصالحه نداریم که! میشد: مصالحه، پیش از نبرد. امّا این یای میان آمده میخواهد وعده به آتی بدهد لابد به روال ِ سایر ِ مشوّقها وقتی نگاه هم وجهالمصالحه شود. چه خوب که توی این کتاب میتوان تدریجی را دید در عزیمت. من حافظهای از شعر محسن کریمی و خودش دارم و از آن مجموعهاش (دختر ِ دوست ِ من باران) و شعرهای پیشتر که بیشتر پیشنهادهای آن وقتهای شعرگفتار را پی میگرفت با آن نازبانآوریهای مشروط به صمیمیّت که چون نیستند جلوی چشممان همین قدر خبر را داشته باشیم از من و بگذریم.
نیما صفار
نگاهی به مجموعه شعر «عقب مانده» اثر علی سطوتی قلعه: شعر معکوس پساهفتاد
مجموعه شعر «عقب مانده» از علی سطوتی قلعه مجموعهیی است که هنگام خوانش آن باید از اصطلاحی به نام «فاصله» مدام استفاده کرد. اساساً بنیادیترین مساله این کتاب مبحث «فاصله» است. از چیزی عقبتر افتادن، از وجود دیگری، از کلام، از امور اطراف، از رضایت و قبول وضعیت حاضر و حتی از خود و از شعر فاصله گرفتن مسائلی است که نباید در هر خوانشی از این کتاب فراموش شوند. مجموعه «عقب مانده» در تلاطم اسکیزوفرنی شکل میگیرد، یک وضعیت مالیخولیایی در مقابل شر و شیطان.
آرش الله وردی
ریحانه نامدار:
[یکبار ِ دیگر خواندن ِ مجموعهی "کم شدن" نیما صفار]
احمد خاندوزی*
فراروی از زبان پذیرفته شده به جغرافیایی که التقاط و استهزای زبان را از گذشتهاش و فهماش دور کرده است، دوری گزیدن از ساختار و پیش نهادهای معمول، البته او غیرمعمول برخورد نمیکند بل که شاعر(با کمی مسامحه) در پاگردهای زبان دست به تغییر میزند و این ساختار زبانی معنا، نزدیک را به تعویق میاندازد. گلاویز شدن شاعر با کلمهها در فرآیند ساختاری جملهها در پی به انجام نشدن جملهها در ادامهی از عادت انداختن پیرامون و واقعیتی که دیگران روایت میکنند؛
تکهنانی خشک/ سرباز/ گم شدهی/ شطرنج
هفت کلمه و دیگر هیچ. هفت کلمه که بار سنگین جو متراکم این شعر را بر دوش میکشند. فضایی که ایجادکننده پتانسیلی مرموز در شعر است. پتانسیلی که مولود ((آن)) است و توان تشریح آن دشوار. در اولین برخورد و پس از خوانش اول شاید تعجب کنیم و برایمان جالب هم باشد که چگونه از چنین اتفاقی که معمولاً در خیلی از بازیهایمان میافتد به سادگی گذشتهایم.
سامان ح اصفهانی
" کم شدن"؛ چرخهای کمکی سهچرخهسواری.
آیا غیبت هم از آن "چیزها"یی است که برای اثبات ِ خود در مصادیقش، خودش را نفی میکند، مثل عدالت اجتماعی، آزادی و... و به شدّت در معرض تأویل و تفسیر نمایان میگردد؟
کاهش یکی از عرصههای غیبتزاست که در آن کمبود، خودش را به رخ میکشد، نمایش میدهد و گاهی آنقدر واضح و پررنگ میشود که «نبودن» را به تعویق میاندازد. [در برخوردهای اجتماعی هم از این دست تیپگیریها زیاد به چشم میخورد]
سارا سعیدی
صوتِ حلزونی ِنیستی حرکات ِ زیادی در متن انجام میدهد و صوت ِ حلزونی ِنیستی حرکات زیادتری در حاشیه انجام میدهد. اوضاع شعر در این چند ساله بالاخره شاعران را مجبور کرده که در شکل ارائهی آثار خود راهی شبهسیاسی در پیش بگیرند و جز به مسایل ِ پوئتیک و استتیک، به مسئلههای دیگری هم فکر کنند.
سهند عارف
پیش از آنکه وارد یکسری دعواهای دستور زبانی نقد رسانهای بشویم باید تاکید کنم اینگونه زوایا را که عمدتا عمودی بر سر یک شعر خراب میشوند را از درجه انداختهام و اعتبار آنها را به امتحانات دانشگاهی میسپاریم و یادآوری میکنم زاویهای پیشنهادی برای ورود به شعرهای کتاب عقبمانده (کتاب علی سطوتی) با زوایای دیگر در گفتمان هندسی مشترک جا نمیگیرد و همچنان که شعاع اانحرافش را حفظ میکند فاصله میگیرد و خیال محو شدن ندارد.
بهنام بدری
جوانانه در دیگ ِنو
گپی دربارهی «حیوان*» ِراد
من جلد ِکتاب را ورق میزنم. منتظر ِمحتومیّت ِبازگشتش نمیمانم. اگر مثل ِبچّۀ آدم تا تهش بخوانیم حیوان را، پسر جوان ِنُنُرنما را که خیلی جدّی نشسته آن ته (نشستنش جدّیست) و حرف (حرفهای) مهمّش را لابد طیّ کتاب گفته به ما میبینیم.
نیما صفّار
- شعر بودن به میزان ِشعر نبودن نیست؛ چرا که «تقارن» خود مانند تقارن است. منطق ِتقارن منطق ِبازمانده از دوگانه دیدن ِجهان است. شعر ِکهنه نه به واسطهی مقفّا یا موزون بودن بلکه به واسطهی ساختن ِتقارنهای نوشتاری (در مصراعها، ابیات و بندها) حافظ ِبنای سنگین ِخویش بوده است. ساختمانها و سازههای متقارن معمولاً پایدارتر از نمونههای نامتقارن ِخویشاند.
روزبه گیلاسیان