ترجمه
اوراکل بزرگ، چرا به من خیره شدهای،
آیا من فکرت را خراب کردم، آیا من نا امیدت کردم
من، آمریکوس، آمریکایی،
مدتها قبل از سیاهی درون مادرم نوشتم،
از سیاهی اروپای باستانی--
حالا چرا به من خیره شدهای
در گرگ و میش تمدنمان--
چرا به من خیره شدهای
طوری که انگار من خود آمریکا بودهام
امپراطوری جدید
پهناورتر از همهی اسلافش در تاریخ باستان
با بزرگراههای الکترونیکیاش
محصولات یکسانسازیشده و به هم پیوستهاش را حمل میکند
به سراسر جهان
و انگلیسی، لاتین این روزهای ما--
لاورنس فرلینگتی
ترجمه: آرش رادمنش
زلمی ختیک شاعر پشتون
برگردان: احمد مومنی
شعر جنگ، ویژگیهای خودش را دارد. وقتی که ملت ما ۸ سال، مهیبترین جنگ روی کره خاک را به خود دیده است. جنگ، وقتی که چهره حیوانی انسان روی میآید. جنگ، وقتی که زندگی، تام تمام، برخلاف خودش میچرخد، وقتی که مرگ و نابودی از فیزیکی دیگر سخن میگوید چه باید باشد این شعر؟
بعضیها در چنین عاقبتی اصل بودنش را نمیخواهند. یعنی چی؟ وقتی که انهدام زوزه میکشد و، شعر؟ بعضیها هم مثل زلمی ختیک جور دیگری نگاه میکنند و نگاه میشوند.
زلمی ختیک در افغانستان تولد مییابد و هم آنجا نیمه جسم میشود. جان مجروح و جسم محروم را برمیدارد و به علامت، گِرد جهان میگرداند. گاهی با خجالت - نه از خود - خود را پنهان میدارد، گاهی، صریح و سپر، خود میگوید و میخواند. و این خود، حتما نباید در افغانستان تولد یافته باشد. زلمی میتواند عراقی باشد و یا ایرانی و یا هرکدام از اینها که شباهتهایی با هم داشته باشند - که دارند.
متن کوتاه و به ظاهر سادهی کامینز (e. e. cummings) به این دلیل غیرقابل ترجمه - تبدیل - است که در مکانی واحد و یگانه، امکانهایی متعدد و چندگانه را برمیسازد. این حجم نشانهای و دلالی را طبعا نمیتوان با واژگانی که صرفا معادل آن مکانهای لغوی هستند، به کسانی دیگر از زبانی و فرهنگی و کشوری دیگر انتقال داد. دو کار، در چنین مواقعی، از دست ما بر میآید: ۱) توضیح آن امکانها و آن حجم دلالی و معنایی در قالب مقاله و مقدمه و شرح و تفسیر؛ ۲) ارائهی ترجمههای گوناگون در برابر متن اصلی.
محمدحسن نجفی
زلما ختیک یکی از شاعران پشتو میباشد – ناحیهای در حدود وزیرستان. با او در قندهار آشنا شدم. او را درون خودم دیدم؛ با دست و پایی مصنوعی که حاصل جنگ است. با اندوه و تحسری عمیق و واقعی که محصول جنگ است. جنگ. جنگ. جنگ. صریحترو سردتر از این هیچچیز در آنجا وجود ندارد. درست، مثل نگاه زلما. افغانستان، دیگر، از شدت جراحات و خونریزی، توان ادامه این راه را ندارد. لاشهای از پا افتاده را مانَد. وگرنه...
زلما اکنون، درحال جهان، به گذشته مینگرد. من او را مدتی گم کرده بودم. دوباره در سوئد، در پیچ دیاری یافتمش. آخرین باری که او را دیدم در لیما بود. با هم به گینگستون آمدیم. در طبقه دوم کافهای رو به خلیج، هیاهوی دزدان دریائی و سرفههای سفلیسی ملوانان متقاعد قرن هیفدهم را با هم شنیدیم. یک هفته با هم بودیم. روزی، که با هم در باده نوشی خَم ِ عقرب نشسته بودیم، در حالی که نگاه ماتش به اقیانوس بود گفت: ماندهترین ملوانم من. از افغانستان. که دریا ندارد. حالا من، با این پای چوب و چشم شیشه، و این دست، ملوانتر از هر ملوان ِ سفلیسی عهد عتیقام. متقاعدتر از هر متقاعد.
برگردان: احمد سینا
۱. متن کوتاه و به ظاهر سادهی کمینز (e.e.Cummings)، به این دلیل غیرقابل ترجمه – تبدیل – است که در مکانی واحد و یگانه، امکانهایی متعدّد و چندگانه را برمیسازد. این حجم نشانهای و دلالی را، طبعا نمیتوان با واژگانی که صرفا معادل آن مکانهای لغوی هستند، به کسانی دیگر از زبانی و فرهنگی و کشوری دیگر، انتقال داد. دو کار، در چنین مواقعی، از دست ما برمیآید: ۱) توضیح آن امکانها و آن حجم دلالی و معنایی در قالب مقاله و مقدمه و شرح و تفسیر؛ ۲) ارائهی ترجمههای گوناگون در برابر متن اصلی. امّا از آنجا که کار دوم معمولا مشکل و اغلب محال است، گویی چارهای جز انتخاب راه ول نیست. کاری که متاسفانه در حافظهی ادبی ما به ندرت انجام گرفته و به همین علت هم حافظهی انسان فارسیزبان، و از آن شرمآورتر، حافظهی اکثر شاعران و منتقدان و ادبیاتخوانهای فارسیزبان از آن خالی مانده است.
محمدحسن نجفی
هر حرفی دربارهی ترجمه، حرف زدن دو احمق در تاریکی است.
اگر هر کدام ادٌعا کنند که صدای یکدیگر را میشنوند، لاف است، آنهم از نوع گزافاش. در شمارهی آینده، این حماقت را، این تاریکی را، و این یکدیگریت را، با فراخوان ترجمهی این متن کوتاه از ای.ای.کمینز (e.e.cummings) به تماشا خواهیم نشست. و آنک:...
و آنکتر (با فراخوان ترجمهی این صدا از مولوی):...
محمد حسن نجفی