| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  دختری که جهان را دوباره زایید‌.  

حجت بداغی

می‌پذیرد یا نپذیرد، بحث ِ من نیست.
مادرش او را از هزار سال حال
اشتباهی زاییده.


روز وحشتناکی‌ بود. یا شاید است؟! بله، "است‌". آن‌روز روز وحشتناکی‌ست. هنوز مثل ِ همان چیزی‌که در گذشته بود وحشتناک است. (سفید پوشیده بودی. صورت ِ کپُلِت‌ از سنگینی چانه گردِت‌ موقع ِ حرف‌زدن پایین کشیده می‌شد. من همه‌اش حسّ می‌کردم همین حالا سنگینی ِ چانه‌ات گلوت‌ را فشار می‌دهد از حرف‌زدن که هیچ از نفس کشیدن هم باز می‌مانی. امّا ابروهای کشیده برداشته‌ و زیبات‌ خیالم را راحت می‌کرد وقتی تند‌تند با آهنگ ِ هجا‌های پیوسته و یک‌ریزی که از بیانّ لب‌هات بیرون می‌ریخت بالا می‌رفت توی پیشانیت‌ می‌رفت. ابروهات‌ بود که نمی‌گذاشت از نفس کشیدن و حرف‌زدن باز بمانی.)

لَم داده بودم رو صندلی و عشق می‌کردم حافظ را ورق می‌زنم. حافظ مثل ِ آن یک نفری شده بود که نبود تا پیکم‌ را به پیکش‌ بزنم. پیک کوچولو و بطر‌ ِ عرض روی میز با آهنگی که من حافظ را می‌خواندم می‌رقصیدند. یا از ضرب‌آهنگِ پام رو پایه میز تکان‌تکان می‌خوردند! یک بیت می‌خواندم و یک بار می‌گفتم؛ در دایره قسمت من نقطه پرگارم‌. و همه‌چیز دور ِ سرم چر می‌زد. از آن روزهای خوش بود. از آن لحظه‌های تنهایی که آدم منتظر هیچ اتّفاقی نیست غیر از خودش. (دخترک من را یاد ِ "جاودانگی‌" می‌انداختی با آن دعوایی که موقع ِ حرف‌زدن بین ِ چانه و ابرو‌هات بود. من را یاد ِ دختر ِ "اگنس‌" می‌انداختی، با همین چهره حرف می‌زد. روزی تنها رفت و یک روز ِ دیگر با بچّه‌ای برگشت. به خاطر ِ تو جاودانگی را از نو دوره می‌کنم.) غیر از خودم منتظر هیچ‌چیز نبودم امّا محکم خوردم زمین. حافظ واژگون شد. مثل ِ همیشه یادم رفته بود زیر‌سیگاری چوبیم‌ را روی پام نگذارم، برگشت روم و همه هیکلم‌ را خاکستری کرد. بالم‌ ذُق‌ذُق می‌کرد کمرم تیر می‌کشید از درد ِ پس ِ کله‌ام که خورده بود به دیوار گوش‌هام سوت می‌زد. همه این دردها یک‌طرف، اصلا نمی‌فهمیدم چه شده! خواستم بلند شوم امّا مثل ِ این بود که جوال‌دوز را با درد نخ کرده باشند دوخته باشند‌م به زمین. نگاهم را هُل‌ دادم روی میز و دیدم بطر‌م هنوز تا نیمه پُر‌ ِ عرق است. انگار کوک‌های درد شُل‌ شد، پاشدم. پیکم‌ را پُر‌ کردم و انداختم بالا. بله، جای صندلی خالی بود! تو این اتاق ِ دوازده متری که چیز ِ زیادی دارد و تازه جای همه‌چیز هم به شدّت معلوم است هیچ اثری از صندلی نبود. نبود، به همین سادگی. دقیقا احساس می‌کردم نیست، داشتم می‌دیدم، به‌جای خالیش‌ دست می‌کشیدم، ادای نشستن در می‌آوردم. معنی ای "نیست‌" را اصلا نمی‌توانستم بفهمم. یواش‌یواش ز بغل ِ میز رو شدم عقب‌عقب رفتم نشستم روی تخت. چانه‌ام را گذاشتم روی دست‌هام و زُل‌ زدم به جای خالی صندلی. به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم، دقیقا یادم می‌آید، فقط نگاه می‌کردم و به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. (دخترک بگذار نترسم‌ و بگویم؛ ای کاش می‌توانستم برایت عاشقانه‌ای بنویسم. پُر‌ از چیزی به شکل ِ عشق. دخترک بگذار نترسم‌ و بگویم حالا بیشتر از همیشه از خودم بدم می‌آید؛ من چیزی به شکل ِ عشق تا به‌حال ندیده‌ام. نمی‌دانم اگر آدم بخواهد جایی را از عشق پُر‌ کند یعنی باید از چه چیزی پُر‌ کند؟ عشق را با چه شکلی در جایی انباشته می‌کنند؟ از چه شکلی عشق تراوش می‌کند؟ دخترک بگذار نترسم‌ و اعتراف کنم؛ من هیچ شی‌ء‌ای به‌نام عشق در هستی نمی‌بینم. من امروز با تلخی کشف کرده‌ام کلمات ِ زیادی هستند مثل ِ عشق که در هستی یافت نمی‌شوند. یافت نمی‌شده‌اند، فقط صحبتشان‌ بوده.) ارتفاع ِ تختم خیلی کم است، خیلی شب‌ها هم می‌شود که از روش قِل‌ می‌خورم می‌افتم زمین. برای همین این‌بار که خوردم زمین زیاد دردم نگرفت. ولی همان‌طور ولنگ‌ و واز‌ نشستم. قلبم آمده بود توی زبان کوچکم و بوم‌بوم می‌کوبید تو گلوم، جرأت‌ نمی‌کردم سرم را برگردانم‌به جای خالی تختم نگاه کنم. بعد گشادی چشم‌هام چند برابر شد وقتی میزم درست از توی نگاهم نیست شد. پیک کوچولو و بطر‌ِ عرقم‌ افتادند زمین، و من دیدم، با همین چشم‌هام دیدم، آن کوچولوی‌عزیز و نازنینم لب پَر شد. نمی‌دانم چه‌طور کسی دلش می‌آید من‌را وادار کند به دیدن ِ همچین اتّفاقی؟ انگار آن خُرده‌ شیشه ریز صاف فرو رفت تو قلبم. هنوز شکه‌ بودم و فرصت نکرده بودم حتّی برای پیکم‌ غصّه‌دار بشوم‌ که حافظ هم غیب شد، و پشت ِ سرش زیر‌سیگاری چوبیم‌. تکان نمی‌توانستم بخورم، فقط نگاهم را با همه فشاری که می‌توانستم انداختم رو پیک و بطر‌ِ عرقم‌. در آن وضعی که بودم ساده‌ترین کار برای حفظ ِ این دوتا نگاه کردنشان بود. امّا اتّفاق، افتاد. پیک و بطر‌ هم ناپدید شدند. احساس می‌کردم خون از دلم فوّاره می‌زند تو گلوم. (دخترک من‌را توی لبخند ِ قرمزی لب‌های تب‌کرده‌ات جا کن. چه چیزی واقعا‌ بیشتر از بخندت‌ از لب‌های تو بوسه می‌گیرد؟ دخترک به من بگو؛ جنس ِ لبخند از چیست که آنقدر زیباست و در همیشه بودنش آثار ِ بوسه؟ من از این‌همه استخوان و گوشت و خون و رگ و پِی‌ که روزی فاسد می‌شوند خسته شده‌ام. بگو، بگو چه‌طور می‌شود از جنس ِ لبخند بود و همیشه از بوسه‌های پِیاپِی‌ تازه و پُر‌ طراوت؟) درست است، شکل ِ خیلی از کلمات را نمی‌شود در هستی پیدا کرد. امّا بیچارگی‌ این شکلی‌ست؛ به پهلوی راست دراز کشیدم، سرم را گرفتم توی دست‌هام، پاهام را جمع کردم تو شکمم و چشم‌هام را بستم. اثاثیه اتاقم تو کهکشانِ بی‌نهایتِ زیر پلک‌هام دورِ یک ستاره می‌چرخیدند. و آن ستاه مالِ من نبود. مالِ من نمی‌شد. دلم نمی‌خواست از حالتِ بیچارگی بیایم بیرون. هر دفعه که پیک کوچولوم از پشتِ ستاره می‌آمد و از زیرِ پلک‌هام رو می‌شد یک خنجر تا دسته فرو می‌رفت تو سینه‌ام. مگر می‌شود شکلِ بیچارگی را فراموش کنم وقتی همه دارو ندارم دورِ یک ستاره می‌گردند که مالِ من نیست؟ (وقتش شده. برهنه‌شو. بیچارگی را ویران کن. خلاءِ اتاقم را پُر کن. دخترک از همه‌چیز بهتر شو. از پرانتز بیرون بیا دخترک. بیرون بیا شاید از جنسِ دیگری دوباره زاییده شدم. شاید دیگر هیچ‌وقت بیچاره نشدم. همین پرانتزِ بسته را باز کن بیا بیرون من جنسِ تازه‌ای می‌خواهم. درِ اتاقم با شد. و من از همان موقعیتِ بیچارگی یک چشمم را باز کردم و دختری را دیدم با قّدِ کوتاه و اندام کپُل که تو چهارچوبِ در ایستاده بود. کلیدِ برق عجیب غریب شده بود. جرقّه می‌زد مثلِ گدازه‌هایی که ازکوهِ آتش‌فشان بیرون می‌پاشند. صداهای وحشتناک در می‌آورد. دخترک آمد تو. اثاثیه اتاق هنوز زیرِ پلک بسته‌ام دورِ ستاه می‌چرخیدند. روسری حریرش را باز کرد... دخترک روسری حریرش را باز کرد... (برهنه شو، دیگر نمی‌خواهم توی پرانتز ببینمت.) روسری حریرش را باز کرد و آرام انداختش زیرِ جّرقه‌های کلیدِ برق. نگاهش را از روم بر نمی‌داشت. با دست‌هاش یواش و نرم دنبالِ دکمه‌های مانتوی سفیدش می‌گشت و یکی‌یکی بازشان می‌کرد. کلید رعدوبرق زد. دخترک مانتو را از روی شانه‌هاش هُل داد پایین و ولش کرد تا روی دست‌هاش سُر بخورد و زیرِ پاهاش بیفتد زمین. لُختِ لُخت بود. گوشتالود و هوس‌انگیز. سه قدم آمد طرفِ من. اثاثیه سرعتِ چرخیدنشان زیر پلک بسته‌ام ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد. رو به من نشست زمین و نگاهش را از روم برنداشت. بعد انگار نگاهش تمام شده باشد پلک‌هاش سنگین شد، سرش را عقب برد و به پشت دراز کشید. بالای انگشت‌های پاهاش نوک پستان‌های برجسته‌اش را می‌دیدم. ستاره هم از سرعتِ چرخیدنِ اثاثیه اتاقم کم‌کم دورِ خودش می‌چرخید. دخترک پاهاش را از زانو خم کرد و از هم باز گذاشتشان. و من می‌دیدم، بکارتِ معصومش را و از بینِ پاهاش سینه‌های برجسته و سفتش را. سرم داشت گیج می‌رفت بس‌که چرخش تو کهکشانِ زیرِ پلکم تند شده بود. دیگر اثری از ستاره و اثاثیه من نبود، یک دایره نوری بود به رنگِ قرمز و آبی. دخترک جیغ کشید، کلیدِ برق مثلِ آتش‌فشان فَوَران کرد، غُرید. الکتریسیته هجوم آورد توی سیم رسید تو حبابِ لامپ و همان‌جا حبس شد. از دایره نوری به رنگِ آبی و قرمز یک تکه کنده شد و بعد از یک لحظه کوتاه تو کهکشانِ زیرِ پلکهام ناپدید شد. یک جسم سخت پوستِ شکمِ دخترک را از تو فشار می‌داد. انگار از جایی جسم را با فشار فرو می‌کردند تو شکمش. جیغ می‌کشید، ضجّه می‌زد. جسمِ سخت زیرِ پوستِ شکمِ دخترک کم‌کم بالا می‌آمد و یواش‌یواش شکلِ صندلی می‌شد. از پشتِ بکارتِ معصومش خون پاشید بیرون. جریانِ برق توی سیم عربده می‌کشید و از زندان لامپ نمی‌توانست بیاید بیرون. دخترک جیغ می‌کشد و با هربار جیغ کشیدنش سینه‌ام را یک چیزی چنگ می‌انداخت. صندلی نازنینم همراهِ خون خودش را از پشتِ بکارتش با فشار بیرون می‌کشید. و این رابط بین کهکشانِ زیرِ پلکم و اتاقِ خالیم ادامه داشت. هر بار یک تکه از دایره نوری کنده می‌شد غیب می‌شد و من اوّل زیرِ پوستِ شکمِ دخترک یکی از اثاثیه اتاقم را می‌دیدم بعد می‌دیدم همراهِ خون از پشتِ بکارتش بیرون می‌آیند.

وقتی به خودم آمدم آفتاب از پشتِ پنجره صورتم را می‌سوزاند. سرم از درد داشت می‌ترکید. رو سقِّ دهنم انگار با سوزن لعطش نوشته بودند، گُر گرفته بود از تشنگی. همه تنم را رعشه گرفته بود و یک‌جور سستی پر از درد تو رگ‌هام می‌دوید. حالم مثلِ این بود که شبِ پیشش دو لیتر عرق خورده باشم. لامپ ترکیده بود. انگار زلزله آمده بود تو اتاقم، بدجوری به‌هم ریخته بود. خونِ خشکیده و دَلَمه بسته همه اثاثیه و مه جای اتاق را گرفته بود. همه‌چیز ریخته بود وسط ِ اتاق. دست ِ راستم عجیب درد می‌کرد، خواستم بلندش کنم نتوانستم. سرم را زورکی بلند کردم ببینم دستم چه شده. شده بود رنگ ِ خون ِ خشکیده. مشتم را یواش‌یواش باز کردم. پیک کوچولوم‌ با خون ِ دَلَمه شده چسبیده بود به بند ِ انگشت‌هام و یک گوشه‌اش لب پَر شده بود. سرم افتاد زمین و دوباره از ضعف خوابم برد.

حالا دیگر آن روز گذشته است. همه‌چیز سر ِ جاش است، همه اثاثیه‌ام صحیح و سالم‌اند غیر از پیک کوچولوم‌ که لبش پریده. امّا هراس ِ آن روز و احساس ِ شیرین ِ حضورِ دخترک هنوز در من است، بی‌هیچ حضورِ عینی. همه‌چیز شکل ِ قبل از آن‌روز و قبل از دخترک است، فقط هاله غریب ِ یک احساس که برایم ناشناخته مانده گرد ِ همه‌شان را گرفته. تغییر و تحولِی‌ نمی‌فهمم، اما احساس می‌کنم همه‌چیز عوض شده، تازه شده. حتّی غزل‌های حافظ هم با غزل‌هایی که پیش از آن‌روز و پیش از دخترک می‌خواندم فرق کرده. مطمئنم این غزل‌ها همان غزل‌هاست، امّا احساس می‌کنم حافظ هم حرف‌های تازه‌ای با من می‌زند.

حجت بداغی
فروردین 79


   ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۹ قֽظֽ
نظرات ۶

خوب تونستيد احساس يه آدم مست رو انتقال بديد ضمن اينكه با سكته تو جمله هاتون درد ناشي از لذت رو اقا كرديد موفق باشيد


پري سياهه اون روزا احتمالا الان سفيد شده. لپهاي كپلش منو ياد اون بلوز قرمز يك شكلتون ميندازه. آه پري سيا پري سيا چي شد كه ديگه جواب هيچكسو ندادي؟


سلام !
من به داستان «بخدامن فاحشه نیستم » ضرورت دارم لطفاوب سایت آنرا به آدرس من ارسال دارید


mishavad kami /.


زن مایه آرامش است. زن همه چیز وجود یک مرد است. زن وجود دارد یا ندارد.


به نظر من در انتقال دادن حسي كه در داستان بود بسيار توانا عمل كرديد.
حس مستي+عشق( عشقي كه عدم حضورش يا حضور رويا گونه اش حالتي مركب ازلذت وزجر بوجود اورده).
اين چگونگي انتقال بيشتر از روايت داستان به مخاطب حال ميدهد.
اسفاده از تر كيباتي مثل رعدو برق اتشفشان و گم شدن اشيا و...به روند داستان كمك كرده بود.
داستاني كه بنظر من ناشي از حسي كاملا تجربي است.
لذت بردم .
موفق باشيد.


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com & Powered by Movable Type & Design by Farahany