محمد حسن نجفی

(1)
جرقٌهی خیس
در حافظهی صدف
تعجٌب کرد
عینهو یک گل یخ

خط خطی شد.
(2)
من
بدون نادانیام
هیچ نمیدانم
با این سواد
روشنیِ تو را
شکافتم
شک آخر را شناختم
(3)
چند کلمه فاصله است
از تو تا من
از من تاریکی
؟
چند؟
(کلمهها خود را از خاک میپیچند؟)
محمد حسن نجفی
۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۶ قֽظֽ
نظرات ۶
درست نمی دونم بعد تشنگی از وسط چه بلایی سر زبان شعری تو اومده اما هر چی هست باید این بلا اتفاق می افتاد و گرنه جایی باست نبود خیلی دوست دارم یه سری از کارای جدیدت و بخونم
شعرهاي كوتاه قشنگي اند / بافضايي ... زباني ؟
((اگر کوتاه باشد مقفاست و اگر مقفاست شعر است .)) چقدر واضح وبلند فکر می کنید شما . کمی بخوانید . بیشتر دور بریزید . برای شروع همین کارها را بریزید دور . پیشنهاده ی من . یا توصیه ی من .
خيلي چرتي
سلام
خيلي از شعر هايت خوشم آمد .
قلم زيبايتان جاري باد
سليماني فندقلو(به حقيقت بنويس)
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
salam mohammad khobi malome kojai pesar
yani hanoz zendeiii
hatman vasam kar beferest