سمبل شعر ِ "شهری"

شعر فروغ، به عنوان سمبل شعر ِ "شهری" و شعری که با دنبال کردن سنت ِ نیما، تمام عناصر آن از قبیل واژهها، تعابیر، لحن بیان و مصادیق، بازتاب نوع جدیدی از زندگی و اندیشه "شهری" زن ایرانی است، میتواند مبدائی برای مدرنیته متاخر در شعر زن تلقی شود. و در روند ِ همین مدرنیته بود که تلقیهای شعری، دچار دگرگونیهای بنیادین شد. به مین اعتبار، تلقی ِ آسمانی و مُثلی از شعر به عنوان ِ متنی که در پی بیان خاطرات ِ ازلیست، جای خود را به تلقی جدیدی داد که شعر را کاملا زمینی، خاکی و از جنس ملموسترین تجربیات ِ زیستی ِ انسان ِ عصر مدرن با تمام خطاها و نقصانهایش میدانست. بدین ترتیب، کلیگرایی ِ شعر کلاسیک، به جزئینگری تبدیل شد. بیمکانی ِ شعر قدیم، جای خود را به شعری با تشخص ِ زمانی و مکانی داد. شعر جدید، برخلاف شعر گذشته که عرصه غیاب ِ شاعر بود، تا بیان خصوصیترین حالات شخصی و کنشهای فردی ِ شاعر پیش رفت.
شعر فروغ فرخزاد از همان آغاز یعنی حتی در فرم توللیوارش هم با نوع بیسابقهای از جسارتهای بیانی عرضه شد. جسارت فروغ، همراه نوعی بیآلایشی در بیان هستی زنانه پنهان شده، پیشینه شعر زن در ایران را برهم زد. هنجارشکنی در مواجهه با اخلاقیات عرفی و پارهای از دگمهای اجتماعی که با اقتضائات زندگی معاصر در تباین بود، در شعر فروغ به بیانی آزاد، رها شده و واقعگرایانه انجامید. اما بر این نکته نیز میتوان تامل کرد که کدامیک از پارامترهای "زن" و "شاعر" در "زن – شاعری" فروغ فرخزاد و ویژگیهای مترتب بر شعر او غلبه دارد؟ ما بارها عبارت "بزرگترین شاعر زن" را درباره فروغ شنیدهایم. این تاکید بر زنانگی فروغ فرخزاد همواره وجود داشته است و ما همیشه این خطکشی و مرزبندی را در ادبیاتمان شاهد بودهایم. اگرچه امروزه دیگر کمتر از تای تانیث در مورد شاعر زن استفاده میشود اما واقعیت این است که زمینه ذهنی یادشده، همچنان به قوت خود باقیست. از اینرو بخشی از پدیده بودن فروغ به زنانگی او عطف میشود و این امر گویا نقش امتیازی مضاعف را برای او و شعرش بازی میکند. به همین دلیل قضاوت درباره شعر دهههای سی و چهل، قضاوتی خطکشی شده است. معمولا در یک طرف، از چهرههایی نظیر شاملو، اخوان، سپهری و در طرف دیگر از فروغ نام برده میشود. این جنسیت محوری، جایگاه واقعی شاعر و اثر او را مخدوش میکند و پیامد آن هم افراط و تفریطی از نوع اعتصامی و فرخزاد است. در یک برهه زمانی، نقاب مردانه پروین، متضمن تثبیت و پذیرش شعر او میشود و در برههای دیگر، زن – ابزاری شعر فروغ. این هر دو گرایش، با استقلال اندیشه زن شاعر در تباین است. به همین اعتبار هم، تاریخ ادبیات ایران از آغاز تا امروز بیشتر عرصه ظهور شاعران زن خلاق و مستعد بوده است، نه شاعران زنی با تفکر مستقل!
اگر منصف باشیم، واقعا نمیتوانیم ما به ازای ذهنیای را که از فروغ ایجاد شده است،کتمان کنیم. واقعیت این است که نوعی ستارهسازی در کنار شعر فروغ صورت گرفته است که لزما ربطی به شعر فروغ ندارد. در این ستارهسازی شماری از ویژگیهای زیستی این شاعر برجسته شده است و گاهی هم آنچنان مورد تقلید شاعران زن قرار گرفته که از فرط تکرار و مخدوش شدن، تهوعآور شده است.
شکی نیست که فروغ به گوهر شاعر اصیلی است پس جا دارد بپرسیم که چرا نگاه به شعر او همواره از فیلتر مجموهای به نام فروغ فرخزاد میگذرد و چرا همیشه میخواهند این شعر را لاجرم به یک وحدت ارگانیک یا کیفیت زندگی واقعی او برسانند؟ براستی این کنجکاوی و موشکافی تا چه حد نسبت به حواشی زندگی مرد شاعری نظیر احمد شاملو اعمال شده است؟
از زاویه دیگر، بخش عمدهای از شعر فروغ، خود قربانی و معلول این مرزبندی جنسیتیست. به عبارتی میتوان گفت که فروغ، مجری ادبیات زنانه از نگاهی مردانه است! و شجاعت این نگاه مردانه را مدام به شعرش تزریق میکند. فروغ به این وسیله، بخشی از زیباییشناسی شعر خود را مردمحور میکند. او برای مقابله با جهان زبان مردمحور فارسی، ناگزیر از تن دادن به مین جهان میشود و حسیت، اندیشه و جهان زبان مردمحور فارسی، چنبره آن به خدمت میگیرد. از این بابت فروغ هم نتوانسته است صدای مشخص زن را در زبان فارسی به سخن در بیاورد:
"و این منم، زنی تنها در آستانه فصلی سرد..."
در ساختار معنایی همین عبارت، نوعی انفعال و اعتراف را میتوان تشخیص داد. این تاکید بر جنسیت در آثار شاعران مرد، به ندرت دیده میشود و یا سویهای کاملا سلطهگرانه و مقتدرانه دارد. به مین دلیل است که شاملو با نگاهی آزاد که مردمحوری را فرض مسلم زبان شعر خود میداند چنان رفتاری با زبان دارد که انگار ملک طلق اوست: "من آن غول زیبایم که..." و هرگز نمیگوید "من آن مرد زیبایم..." نه در این شعر به این بیانگری تن میدهد و نه در هیچ شعر دیگر یا اصولا چنین نیازی را حس نمیکند. پس واقعیت در اینجا فقدان تساوی بنیادین است. انگار مرد به مثابه اَبَرانسان، پیشاپیش تعریف و معرفی شده و این زن است که لاجرم نیاز به دیده شدن، به شمار آمدن و تشریح خود دارد.
فروغ اگرچه عاصی است اما این وضعیت را مبارزه نمیطلبد. بیانگری فروغ هم معطوف به دگرگونسازی نیست. تنهایی فروغ در خیلی جاها تنهایی زن است نه تنهایی انسان معاصر. برای نمونه بد نیست به شعر "وهم سبز" که از اشعار موفق فروغ است اشاره کنیم:
" تمام روز در آئینه گریه میکردم / بهار پنجرهام را به وهم سبز درختان سپرده بود / تنم به پیله تنهائیم نمیگنجید / و بوی تاج کاغذیم / فضای آن قلمرو بیآفتاب را / آلوده کرده بود
]...[
کدام قله کدام اوج؟ / مگر تمامی این راههای پیچاپیش / در آن دهان سرمکنده / به نقطهی تلاقی و پایان نمیرسند؟ / به من چه دادید ای واژههای ساده فریب / و ای زیاضت اندامها و خواهشها؟ / اگر گلی به گیسوی خود میزدم / از این تقلب، از این تاج کاغذین / که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبندهتر نبود؟
]...[
کدام قله کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای زنان ساده کامل / که از ورای پوست، سرانگشتهای نارکتان / مسیر جنبش کیفآور جنینی را / دنبال میکند / و در شکاف گریبانتان همیشه هوا / به بوی شیر تازه میآمیزد / کدام قله کدام اوج؟ / مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش – ای نعلهای خوشبختی / و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ / و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی / و ای جدال روز و شب فرضها و جاروها...
ای شعر با بیان اندوه، غبن و تحسر آغاز میشود(گریه شاعر در آینه) و در ادامه، تجربه شکست و ناکامی را مدام در خود تکرار میکند و نهایتا بر بازگشت به بنیانهای زندگی سنتی زن ایرانی صح میگذارد و شاعر را در پی سرخوردگی از تربه مدرنیسم و آوانگاردیسم فکری و رفتاری خود به شماتت خویش و نوعی استغاثه وا میدارد. جالب توجه است که فروغ، نخستین زن شاعریست که با جسارتی ویژه ار فکرهای خانگی بیرون زد و جهان وسیعتری را در اندیشهاش به خدمت گرفت. و دقیقا آسیبپذیری معصومانه او نسبت به همین جهان خود خواسته است که او را دچار حس ترس، یاس و رجعت میکند. آیا فروغ در جدال با جامعهاش کم میآورد؟ به هر صورت، شعر "وهم سبز" ذهنیتی را بازتاب میدهد که متمایل به یک فضای خانگی و نیازمند حس آرامش و امنیت آن است. محدودیت این فضای ذهنی البته به شعر نیز سرایت کرده است هر چند که به بیانی کنایی در آمده است.
بنابراین از منظر آسیبشناسی اندیشه شاهر، این پرسش پیش میآید که آیا تمام آن "اوج"ها دست آخر خود را وازده و مغموم و نیازمند پناه بردن به سنت سلف خویش میبینند؟ آیا حس "پیش نرفتن" و "فرو رفتن" نتیجه کامیابی و تعالی اندیشه شاعر است؟
فروغ در شعر "فتح باغ" با نفی "همآغوشی در اوراق کهنه یک دفتر" ظاهرا به جنگ ارزشهای نهادینه شده و رسمی میرود. اما براستی تا چه حد درتبین واقعیت ارزشی خود تلاش برای حقانیت بخشیدن به آن موفق بوده است؟ آیا "درخشیدن این عریانی" که در زندگی واقعی زن شرقی به هیچوجه تاوان یکسانی را برای زن و مرد به دنبال ندارد و اتفاقا با خواست نهاد مذکر ادبیات ما نیز در تباین نیست، وجهی زن – ابزارانه نیافته است؟ اگر صحبت بر سر آزادی و جسارت بیانی زنانه است چرا این بیان در بسیاری موارد با اندوه و غبن میآمیزد؟ وَ چرا خود اذعان دارد که "در آن دهان سرد مکنده به نقطه تلاقی و پایان میرسد"؟ آیا این تلقی میتواند "گیسوی" تاریی مونث را به "خوشبختی" برساند؟ یا همچنان، "او با شکست من ]زن[ قانون صادقانه قدرت را تایید میکند"؟!
در عین حال، فروغ شاعریست که دیوانهوار تجربه میکند. حسآمیزی و ایماژیسم ِ شعرهای او، محصول ِ همین تجربههای نفسگیر است:
میآیم، میآیم، میآیم / با گیسویم: ادامه بوهای زیر ِ خاک / با چشمهایم: تجربههای غلیظ تاریکی
اما تجربههای انضمامی که برخاسته از جهان ِ محسوسات ِ اوست، به تدریج و در "سیر تکوینی ِ من ِ زنانهی" او، ماهیتی شهودی و آخرالزمانی مییابد و رئالیسم ِ شاعر را به سمت انکشاف و بیانی سورئالیستی متمایل میکند:
استخوانهایم از تو پنهان نبود / وقتی که در نهان به وجود میآمدم / وَ در اسفل ِ زمین، نقشبندی میشدم / در دفتر ِ تو همگی ِ اعضای من نوشته شده / وَ چشمهای تو ای متعال / جنین ِ مرا دیده است / چشمهای تو / جنین ِ مرا دیده است.
(چاپ نشده – فروغ)
حس ِ جدا شدن، دیگر بودگی، بلوغ و تعالی، که با فاصله گرفتن و پناه بردن به انزوایی درونی همراه است، در آخرین شعرهای فروغ به جهان ِ متنی وهمی، الهامی، پیشگو و بیانی پیامبرگونه و گاه آپوکالیپتیک انجامیده است:
یک پنجره / پک پنجره که در انتهای خود به قلب ِ زمین میرسد
(از مجموعهی ایمان بیاوریم ...)
در کوچه باد میآید / در کوچه باد میآید / و من به جفتگیری گلها میاندیشم / به غنچههایی با ساقهای لاغرِ کمخون / و این زمان خسته مسلول / و مردی از کنار درختان خیس میگذرد / مردی که رشتههای آبی رگهایش / مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش بالا خزیدهاند / و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را / تکرار میکند...
(همان)
در این میان، موتیفهایی برخاسته از مذهب، اسطوره و تاریخ، در شعر فروغ تجلی میکند که در تلاش بیان صورت ازلی ِ مفاهیم است. بیانی دردآلود که با عسرت و انتظار ِ لحظه موعود همراه است:
این کیست این کسی که روی جادهی ابدیت / به سوی لحظهی توحید میرود
(ایمان بیاوریم...)
من خواب دیدهام که کسی میآید / ]...[ / و اسمش آنچنانکه مادر / در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند / یا قاضی القضات است /یا حاجت الحاجات است
(همان)
شاید، ولی چه خالی ِ بیپایانی / خورشید مرده بود / و هیچکس نمیدانست / که نام آن کبوتر غمگین / کز قلبها گریخته، ایمان است
(تولدی دیگر)
وَ مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس میکشید / و مرگ، آن درخت ِ تناور بود / که زندههای این سوی آغاز / به شاخههای ملولش دخیل میبستند
(ایمان بیاوریم...)
صدا، صدا، صدا، تنها صداست که میماند / ]...[ / مرا تبار خونی گلها به زیستن متعهد کرده است / تبار خونی گلها میدانید؟
(همان)
و زخمهای من همه از عشق است / عشق، عشق، عشق / من این جزیره سرگردان را / از انقلاب اقیانوس / و انفجار کوه گذر دادهام / و تکهتکه شدن / راز آن وجود متحدی بود / که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد
(همان)
شعر ِ زن- از آغاز تا امروز / پگاه احمدی
۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۱۰ قֽظֽ
نظرات ۴
با عرض سلام
من از شما يك تقاضاي كوچك داشتم
من اطلاعاتي در باره ي خانم فروغ فرخيان مي خواستم كه چه جور ادمي با چه شخصيتي بوده است.
اين كه ايا او نقابي به صورت خود داشته يا نه.
با تشكر فراوان.
يعني فروغ این بوده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
افسردگی فروغ را می توان در نامه ها و آثار او دید. به تعرض انفعالی فروغ در خاطرات زن اول احمد شاملو اشاره شده. فرخزاد در ۱۶ سالگي با زدن رگ دست خواست خودكشي كند؛ به سيگار هم معتاد بود. تکرار (فركانس) غم در فروغ از همه بالاتر است. باید ستم ۲ لایه بر زن روشنفکر را در نظر داشت. « همه ي هستي من آيه ي تاريكيست../ در اتاقي كه به اندازه ي يك تنهايي ست../ آسماني ست كه آويختن پرده اي../ به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن../ گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست../ پري كوچك غمگيني» تولدي ديگر. چه خوب بود كه تاريخ نگارش شعر معلوم بود. آنگاه ميشد شعر را با حال و كار فروغ در آن مقطع زماني و شرايط محيطي او تحليل تطبيقی/ قیاسی كرد. بيمار افسرده كم توان، گاهی ناظر خود بوده يا بيرون از خود بودن را حس مي كند: « اگر به خانه ي من آمدي../ يك دريچه.. بيار.. كه از آن/ به ازدحام كوچه ي خوش بخت بنگرم.» هديه. « از دو سيگار روشن/ .. دو تنهايي» جفت. « جمعه ي متروك/ ..غم انگيز/ .. انديشه هاي تنبل بيمار/ .. خميازه هاي موذي كشدار/.. خانه خالي/.. دلگير/ .. تنهايي و تفال و ترديد.» جمعه. « از سكوت ساده ي غمي ست/ برحروف درهم جنون» روي خاك. « كه فرو ريخته در من ../ تيره آواري از ابر گران/ عشق غمناكم با بيم زوال» گذران. « غمهاي آدمي را/ غمهاي پاك را» همانجا. " آيا شما که چهره ی تان را زير نقاب غم انگيز زندگی مخفی نموده ايد گاهی به اين حقيقت ياس آور انديشه می کنيد که زنده های امروزی چيزی به جز تفاله يک زنده نيستند." ازخود بيگانگي شهري/ جنسي در جامعه مردسالار- پس از كودتاي تابستاني ۳۲ در تهران - دلسردي اجتماعي زنان را دامن زد. اين را فروغ در نامه هايي به پدرش بيان كرده؛ كوشيد در سفر فرنگ خود را خارج از ايران مستقر كند؛ شعر برايش جدي بود زیرا تسکین روحی قلمداد میشد. در روال انقلاب جمهوری و جنگ دهه ۶۰ تحولات تند / گسترده اجتماعي اين ديد فروغ را وسعت جغرافيايي داد؛ زمينه عيني رشد كمي رهروان ديد مونث شعري ايران شد. الگوي بر آمده از زندگي فروغ را می توان خلاصه كرد: هوش و غريزه سرشار ادبي، آموزش فارسي در ايران، بيقراريها (اليناسيون)، خواست به خروج از ايران، پركاري هنري و افسردگی، صميميت/جد/ عشق، زباني گزيده / گزنده، بشارت شاعرانه ايراني آباد، آزاد، شكوفان. تبلور اختلالات روحي در شعر نو فارسي
http://naqdesher.persianblog.com/۱۳۸۴_۴_naqdesher_archive.html
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
az in matlabe shoma bahreh bordam omidvaram be karhaye bishtari az shoma dastresi paeida konam. dar morede Parvin Etesami bavare man in ast ke ouu az didi ensani be jamaat nazar dashteh va ahle zamane khish naboudeh . frough sakene hamon vaghtist ke amad o raft .salam