ایمان بیاوریم به آغاز آن چه نیست

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، نمود ساختمند و شاعرانهی دریافت ایرانیست از وضعیت اکنون و در پی آن، نگاهیست به آن لحظهی بیاعتبار وحدت که روزگاری در آن و در یکدیگر دیوانهوار زیسته بودیم. پس آفتاب سرانجام در یک زمان واحد بر هر دو قطب ناامید نتابید. تو از طنین کاشی آبی تهی شدی و من چنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند. آری، اینگونه است که "شب، همه شب" در یک آن تاریخی حلول کرد و با گذار از نیما و از پس آن شاعران شکست به آن دو دست سبز جوان رسید و معصومیت را که محصول همیشگی آگاهی حاشیه است، به بار آورد: چرا همیشه مرا در ته دریا نگاه میداری؟
مسئهساز حرکتی از این دست معاصر، پیوستگیست: حرکت به قصد پیوستگی و در جهت برساختن شبکهای جدید از مفاهیم؛ سنتی جدید. این همه، میل به طرحی نو نه که تاریخی نو را وا مینماید؛ جعل گناه نخستین دیگر و فربهسازی آن در قالب "روایت نخستین" دیگریست، چنانکه از پس سالها شعر فارسی و از پشت پدران زبان مادریمان رهنمون آن شویم. ضمن در نظر داشتن ایدهی مدرنیستی پیشرفت و کار بست نظری دیالیکتیک تاریخی در این ماجرا، اما باید از یک جهش هستیشناسانه سخن گفت که طی آن سوژهی شعر فارسی نه به پیری که به کودکی میرسد و دورهی آیینگی را نظیر آنچه در ابتدا، از سر میگیرد. پرتاب در وسعتی بهنام شعر امروز جهان، هم متنهای تازهای را در کنار متنهای تولیدی به زبان فارسی قرار میدهد، شکاف خود و دیگری دچار فرایندهای نمادین میشود و شعر معاصر فارسی آغاز به کار میکند. گیرم که در ابتدای مسیر تنها با نمودهایی از خواست استعلایی مدرن روبهرو باشیم و ساز مایههای رمانتیستی – سمبولیستی را از غالب متنهای تولیدی نیما و شاملو شاهد بیاوریم و این سوءتفاهم تاریخی را بار دیگر به صحنهی بحث بکشانیم... آری، به ویژه در اطراف نیما و شاملو حرفهای زیادی از این دست میتوان زد؛ اینکه چنان در هستیشناسی دکارتی خود به دام افتادهاند که فاصلهی کانتی را فراموش کردهاند و بحران بنیادین مدرنیته را به شکلی کاملا توافقی رفع و رجوع کردهاند: یک سوءتفاهم تاریخی، یک شعلهی بنفش که در ذهن پاک شنجرهها میسوخت و چیزی بهجز تصور معصومی از یک چراغ نبود، روشنایی بیهودهای که در این دریچهی مسدود سر کشید...
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" در همین فاصله شکل میگیرد و طی رفتوآمدهای مدام خود میکوشد شکاف را به عرصه نمادین بخواند، شاید نامگذاریهای دامنهدار شکاف به فقدان آن بیانجامد. در همین طیف دالیست که آن تنش همیشه موجود درون – بیرون به تمامی بازتابانده میشود: چرا نگاه نکردم؟
فروغ فرخزاد به لحاظ وضعیت تنانهی خود و با زیباییشناسی ویژهای که دارد میرود تا برای بار نخست در سیر تطور شعر فارسی، شکاف را به مسئلهساز نوشتن بدل سازد و البته بازتاب حضور بیرونی مولف، چه در سالهای دههی سی، در جریان رمانتیسیسم سیاه که با میل به آشکارگی و وانمودن غیرکنترلی وضعیتهای شخصی همراه بود، چه بعد از تولدی دیگر که باز تولدی دیگر و از این دست تعابیر را به خاطر میآورد، خود شکاف عمیقی را در تذکرهالشعرای شعر فارسی – از گذشته تا هنوز – ایجاد میکند. او تاریخنگاری مذکر شعر فارسی را دچار هیستیری میکند و از این منظر بیماری او برای این همه مهلکتر از بیماری نیما به نظر میرسد. پرسونای فروغ فرخزاد همیشه یا در هالهای از قداست بوده است یا در پردهای از سکوت؛ اما به راستی چرا نوازش را به حجب گیسوان باکرگی بردند؟
نگاه امروزین ایرانی همیشه وقتی به پرسشی از این دست برمیخورد، سکوت را برمیگزیند و این سکوت، چیزی از سردرگمی فروید را به خاطر میآورد که از پس سیسال کندوکاو هنوز نمیدانست زنها چه میخواهند؟
در اولین گام و در ماجرای جنجالی لکاته – اثیری یک رویکرد واکنشگرانه اتخاذ میشود: آیینه شکسته میشود. در این میان مرد گرچه حضور تاریخی خود را در سیر متافیزیک غرب – خاستگاه اندیشگانی مولف ایرانی – حفظ میکند اما در مسیر یک تناسخ اجتنابناپذیر قرار میگیرد. آری، هیچ راه گریزی از مدرنیته باقی نمیماند. طرفه آن که مدرنیتهی ایرانی – اگر میسر باشد – رفتار ذاتا زنانه دارد: چهگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست؛ او هیچوقت زنده نبوده است.
" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" اما نه از فقدان مرد که از تعلیق لذت جنسی خود رنج میبرد – نه به مثابهی یک رویکرد فمینیستی که همچون یک رهیافت هستیشناسانه – خود به اینگونهبودن دامن میزند. چنان میان تندرستی و بیماری رفتوآمد دارد تا دست آخر بهآن تندرستی برتر دست مییابد. از این نگاه، متن لایههای متقاطع روایی و فعالی را تدارک میبیند و اینجا و آنجا مدام نقاب از چهرهی خود برمیدارد. در واقع این کنش سوژگانی در تندی حرکتی که دارد متمایز میشود؛ حرکتی که میتواند رو به هر سو باشد. ایدهی مدرن "جستن،یافتن و آنگاه به اختیار برگزیدن و از خویشتن خویش بارویی پی افکندن" هرگز دچار رکود نمیشود. حتا گاه چنان سرعتی میگیرد که خواننده را جا میگذارد و دریغ آن امکانی دیدنی را میخورد که از دست رفته است: چرا نگاه نکردم؟
به این ترتیب یک غیبت سازمانیافته در ساختار "ایمان بیاوریم با آغاز فصل سرد" تعبیه شده است: یک دریغ همواره، یک فاصله میان پنجره و دیدن، یک شکاف که از اختگی تنانه زنی تنها در آستانهی فصلی سرد برمیآید و به اختگی هستی شناسانهی او میانجامد. اینگونه است که متن در یک مناسبت آرماگدونی با خود و با جهان قرار میگیرد و تجربهی سکوت را در بخشی از برنامهی کاری خود میگنجاند: سکوتی که در فاصلهی تکرار سطری مانند "در کوچه باد میآید" شنیده میشود، در فاصلهی دو سلام شدت میگیرد و در خطابهای اینجا و آنجا شبکهی گستردهای از دالها را فرا میپاشد. راستی چه کسی رو به روی متنی از این دست ایستاده است؟ کیست که "ای یار، ای یگانهترین یار" صدایش میزنند، چه نسبتی با "شب معصوم" دارد و در کجای "غرابت تنهایی" ایستاده است؟ این کیست، این کسیکه دیگر تمام شد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم؟ این کیست، این کسیکه انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد؟ آیا ما با یک بسته پستی گمشده مواجه نیستیم که سر از اتفاق به دست آمده است و اعلام میدارد "امروز، روز اول دیماه است" و فراخوان میدهد که "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"؟ راستی، این مای پنهان در ایمان بیاوریم این ضمیر جمع – به کدام ما و جمع کدام یک از مشارالیههای موجود در متن برمیگردد؟ به نظر میرسد متن ایستادگی میکند و هیچ پاسخی برای این دست پرسشها ندارد و فراتر از آن، هرگونه پرسشگری را برای آنچه خود بهمیان میکشد عقیم میگذارد. حتا میتوان تکرار سطرها و بندها را به حساب طفره رفتن از گفتن کنار گذاشت. آنچه در این فربهگی روایی مشهود است ناگزیر بودن از روایت و همزمان سرباز زدن از ادامهی آن است چنان که بهگونهای وضعیت پیشاادیپی مایل میشود جایی که بار دیگر؛ اما این روند خستگیناپذیر پایان میگیرد: وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد دیگر چهگونه میشود به سوردههای رسولان سرشکسته پناه آورد؟ ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به م میرسیم و آنگاه خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
به مادرم گفتم تمام شد، گفتم میشه پیشاز آنکه فکر کنی اتفاق میافتد؛ باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم. من از کجا میآیم؟ من از کجا میآیم که اینچنین به بوی شب آغشتهام؟
دروغ که میتواند تبیین اخلاقی فرآیندهای دال به دالی باشد و حکایت از شکلگیری سازوکارهای جانشینسازی – مادر – پدر - ... – در "کودک – متن" دارد، به تولید چیرگی مدلول استعلایی بر کلام راه میبرد. همه این تعابیر در خصوص رفتارشناسی "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" نیز صادق است. همه این سطرها حاوی مقادیر زیادی از سرگردانیست. همهی این سطرها به بوی شب آغشتهاند و با حلول در ریزپردازههای آن از امکان پنجره فرا رفته و به امکان دیدن میرسند این فاصله و این شکاف جایی برای تناظرهای یکبهیک و مشروع باقی نمیگذارد. یک نمونه خوانش متنی چنین – خواسته یا ناخواسته – دچار فاصلهگذاری میشود؛ پس جایی برای توحید و کسی که روی جادهی ابدیت بهسوی لحظهی آن میرود باقی نمیماند. همهی مسیرهای همذاتپنداری به بنبست میرسند و همهی آینهها که مثل آینهها پاکیزه و روشن بودند به کار خود پایان میدهند. به این ترتیب پیش و بیش از آنکه "حقیقت" وجود داشته باشد "شاید" به چشم میآید و تکهتکه شدن راز آن وجود متحدی بود که از حقیرترین ذرههایش آفتاب بهدنیا آمد.
"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" خود پسآمد تکهتکه شدنی از این دست است و در فاصله و شکاف میان این تکهها قرار دارد؛ شکافی زنانه که در آغاز شکلگیری آن در نگاه ایرانی، پوشیدنی نبود و اینک حتا در لحظهی بیاعتبار وحدت، پر شدنی نیست. نه ایدههای برگرفته از آموزههای وحدت وجودی – که گاه بیهیچ داوری دوگانهی اخلاقی، واپسگرایانه به نظر میرسد – نه شهود نومارکسیستی و انتقادی پنهان در اینجا و آنجای متن – به یاد انسان پوک و برای زبان گنجشکان که در کارخانه میمیرد – و نه حتا زیرساختهای رمانتیستی دستگاه مولف شعری چنین – که زخمهایش همه از عشق است، از عشق، عشق، عشق – هیچکدام کاری از پیش نمیبرند؛ چه بسا به بحران موجود نیز دامن میزنند. اینگونه است که از پسوپیش این شعر بلند، شعرهای تولدی دیگر و شعرهای دیگری از فروغ فرخزاد که پس از مرگ او منتشر شد همه به جهت کیفیت ارتباط با زنی تنها در آستانهی فصلی سرد تعریف میشوند؛ زنی که تاج عشق به سر دارد و در میان جامههای عروسی پوسیده است.
علی سطوتی قلعه
۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۶ قֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
matlabe jame o khoobi bood tahlili nesbatan elmi
az sher Iman biyavarim
mamnoon