در این جزیره صدای «ز» میآید.

در این جزیره صدای «ز» میآید. مردم ِبومی ِاینجا لبهایشان رشد میکند و مجبورند هر چند وقت یکبار با تیغ بتراشندشان. شاید به همین خاطر است که به جای «خ» صدای «ز» میآید. به هر حال تا قبل از من هیچکس نمیدانست که بر روی کوهی از ذغالسنگ زندگی میکرده است. من خاکستر ِاوّلین آتش را برای شادی ِاموات ِدایناسورهایی که احتمالاً با آن مخلوط بودهاند به دریا میریزم. پارتیاش را هم دارم. ایرجمان سالهاست که آنجا غرق شده است. من به این فکر میکنم که تا آخر داستان این تنها رابطۀ من با دریا خواهد بود. یعنی اینجا یک جزیره نیست. یک شبّهجزیره است. پس باید 100 متر جلوتر بروم. اِ
اینجا ایتالیاست. اینجا ایتالیاست؟ یا باد است که در آستین ِمن میپیچد؟...
... محمّد جهانی پاییز ِ1380
۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۶ قֽظֽ
نظرات ۶
فقط بخاطر اسم رمان بود كه خوشم آمذبرايتان پيام بگذارم.واقعا خوش سليقه ايد.
اگر فکر می کردیم که شاید روزی برای بزرگ تر شدن وقت هست یااگر هم وقتی نمانده که بگذرد و اگر گذشت یا نگذشت فرقی نمی کرد ... شاید جایی در ایتالیا یا ایتالی یا یا هر امر مستقل و جدا ... محمد جهانی کجاست که اگر خندید بگریم یا اگر نمی گفت که عاشق است می دانستم باور کنید می دانستم که نمی شود تمام کلمات را ترجمه کرد ... خودت گفتی محمد ... یادت هست ؟
هنوز هم هوای تهران گرم شده ...
در اين جزيره صداي "ز" مي آيد مثل اين است كه پاهاي آدم تا كمر تو خاك باشن و آدم بخواد همون زير راه بره .
لاقید و خلاق ، قادر به انتقال تجربه ی زیستی بی شبیه سازی
فقط آمدم بنویسم این داستان نمونه ای از آن چه من دوست دارم است : نامقید و خلاق
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
عالی بود