| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  فروغ ِپروژه‌ی فروغ ِفرخزاد  

نیما صفّار

فروغ ِپروژه‌ی فروغ ِفرخزاد
فروغ ِفرخزاد ِپروژه‌ی فروغ

فروغ را سوای مرگش و زودرسی‌ی مرگش فرض نمی‌کنم. شاید هم بسیار به‌جا و سر وقت رسیده باشد آن «مرگ». از خلال ِ«آن»، زندگی‌ی شاعر که مثل ِبیشتر زندگی‌کردن‌ها بیشتر این‌مدار است هم دیده می‌شود و هم شاید تأویل‌باران. پیش از آن که برگردم اینجا، اینجا از دهه‌ی چهل و قبلش (30) می‌نویسم و امیدوارم بشود مختصرش کرد (این‌بار) و می‌شود / دهه‌ی 40 را مهم می‌دانم از لحاظ ِظهور فرد. انسان، که آن‌طور که می‌شناسیمش اختراع ِاز مشروطه به این‌ور است، اینجا سیاسی متوّلد شد و تا مدّت‌ها دیده نمی‌شد جز به واسطه‌ی هستی‌ی اجتماعی‌اش. حتّا بی‌راه و دور نخواهد بود ادعّا کردن ِاین هم که فردگرایی ابتدا از خلال ِتجربه‌ی شکست و با سری که فروشد به دامن ِخویش سربرآورد. پیش از آن چشم ِفردبین‌مان تمایزگذار نبود. این‌که چطور که من ِواپس‌زده، من ِمنزوی شده، ساحت و اعتباری برای خویش ساخت تا آنجا که ناهمرنگی با جماعت قاعده‌ی جمع شد، نه با آن اختصار وعده داده شده می‌خواند و نه تناسبی با دانسته‌های من که می‌نویسم دارد. امّا حین ِظهور فردیّت‌ها و اشخاص، بداهتن نمونه‌های تیپیکال شانس بیشتری برای دیده شدن داشتند؛ هم دیده شدن توسّط ِدیگران و هم خود. طبعن وقتی سوژه موضوع ِپژوهش خود باشد، پژوهیدنی میسّر نیست و شناختن در بحران می‌افتد. پس این واجد ِخصیصه بودنی که یادآور ِتمایز است، وقتی نوعی عمومیّت را نیز با خود حمل می‌کند، احتمال ِپدید آمدن ِنوعی نو را بیشتر می‌کند و اگر بدیهی باشد، فقط کافی‌ست که هی از بداهت بیافتد.

آیین‌نامه‌ای آمده بود برای انجمن‌های ادبی که در آن بردن ِنام ِبرخی شاعران نهی شده بود. بداهتن بسیاری از شاعران ِلیست ِسیاه زنده بودند و چون نمرده بودند شرایط ِکافی را برای خوب بودن نداشتند: هم می‌توانستند اینجا و آنجا موی دماغ شوند و هم مصادره به مطلوب آنها و کارشان زیاد آسان نبود. شاخص‌ترین فرد ِرفتگان احمد ِشاملو بود که از همان اوّل (زمانی که جماعت هنوز جوگیر و ذوق‌زده بودند) شمشیر ِصراحت را برای اینان از رو بسته بود. این میان ظهور ِنام ِفروغ در لیست ِسیاه جالب ِتوجّه بود: او که هرگز سیاسی به معنای مألوف ِکلمه نبود و سال‌ها پیش از این مرده بود. این‌که مشکل ِاین‌ها اصولن با انسان امروزی‌ست و هنر نوی ایرانی سهم کمی در تولید و تولّد این موجود نداشته، یک وجه ِماجراست. گناه ِاصلی‌ی فروغ زن بودن ِاوست؛ زن ِفیزیولوژیک نه، «زن» به مثابه‌ی مفهومی سیاسی-اجتماعی که البتّه فارغ از فیزیولوژی نیست. اگر این‌طور نگاه کنیم، می‌توانیم امکانی را در زمانه‌ی فروغ ببینیم که به سهو و عمد او آن را از قوّه به فعل درآورد. این تیپ ِنوعی شدن و نمایندگی‌ی آن‌چه نیست (آینده) چنان اهمیّتی دارد که زبان‌آوری‌ی شاعرانه در مقیاسش تفنّنی خمیازه‌آور است؛ چیزی که شاملو هم به نوع ِدیگری درک کرد که دست‌یاری در اختراع ِانسان نو خود به خود موقعیّت ِاحداثی هم برایت در زبان می‌آورد؛ نه آن زبانی که متکلّمین می‌فهمند. خوب سر ِفروغی که زن بود حتّا شلوغ‌تر از شاملو بود.

وقتی هنوز دنیا نیامده بود: البتّه می‌دانیم دنیا آمده بود پیشش ولی به زایشی که هنوز مفتون ِدیگری و غیریّت و امثالهم نبود. پیش از این‌که پیش بگیرد رویّه‌ی توأمان ِزاییدن و زاییده شدن و قابله‌گری را (لابد در عرق‌ریزان روحی) شعرهایش متوجّه‌ی شرایط ِپیشینی و پیش‌نیازهای تن و روانش برای همان توأمانگی بودند؛ شعرهایی که نوع خاصّی از دیگری (معشوق) را گزارش می‌کردند (شاید نمونه‌ی آرمانی‌ی دیگری) با ناپایداری‌ی ویژه‌ی این نوع دیگری. این مجموعه‌ها که مهم‌ترین جنبه‌شان جسارت‌های شهوانی‌شان بودند، علی‌رغم ِاین‌که می‌شد همراه زمانه دانست و ندانست‌شان، چندان اقبال ِنگاه ِنقّادانه را نیافتند. زمانه‌ای که همراه می‌کرد یا نه، دهه‌ی 30ی فوق‌الذّکر بود با همان شعرهای تنانه‌ای که نسبت به تجربه‌ی شکستش می‌دادند فکرسازان ِقوم. یعنی آمریکا و انگلیس و شعبان و کاشانی که کودتا کردند، شاعران افسرده شدند و خلاصی در لای دو پا جستند و هر آینه فارغ از بالا می‌شدند رو به پایین می‌کردند و یاد ِتن می‌افتادند و یادشان رفته بود فکرسازان ِقوم که لب که گفتن و نگفتن و امور ِدیگر می‌کند بالاست و سر که فرمان می‌دهد بالاست و اصلن تن بالاست و آن هم بالا. علی‌ایّحال امور هر طور که بود و نبود، اگر کودتایی زمینه‌ساز ِبازتعریف ِمفاهیم شهوانی و احیای هیجاناتش شده باشد، پس لااقل یک فایده داشته و در مورد ِفروغ این یک، لااقل مضاعف شد. یعنی جنبه‌های اروتیک ِشعرهای قبل از تولّدی دیگر را هم می‌توان پیش‌نیاز ِشعرهای پس از تولّد فرض کرد و قرینه‌سازی کرد برای فرض و هم سوا سوا خواند و افسوس خورد که چرا اندام ِزنانه لااقل به اندازه‌ی مردانه‌اش اینجا دیده و شنیده نشد که اگر می‌شد شاید اوضاع این نبود که هست. جنسیّت در بلاد ِاسلامی فاعلانه است و فاعل آن است که تجاوز می‌کند و حتّی اگر با اذن ِدخول هم باشد این، در معنی همان است. سوای این حرف‌هایی که بسیار گفتن می‌خواهد، در آن جنبه‌ی پیش‌نیازی می‌توان هم به عبور از تعارف و زبان تکلّف‌گذار اشاره کرد (که فروغ در این پیش‌نیاز در حدّ نیاز خود مبرم بود و نه بیش) و هم به مدّ دیگری و من که به شاعر مجال این داد که بی ‌پیامبرانگی و چس‌ناله حرف بزند با معاصرین؛ حرفی که برای نگفته‌ها هم باشد.

لحن: اگر بتوان فروغ ِدوّم را موج ِنویی هم دانست (من می‌دانم) میان ِآدم‌های این موج می‌توان نام از احمدرضا احمدی هم در این جمله برد. طبیعت ِگفتاری ِشعر ِفروغ که بارها روی دست‌اندرکار ِشعر ِفارسی را به او برگردانده، می‌تواند مثلن قرینه‌ی شعر ِدقّت‌خواه در ابلاغ ِشاملو هم دیده شود و با یک کلک‌ مرغابی یکی را نماینده‌ی صدای نوی مردانه و یکی را زنانه دانست (صداهای پیشین یا مانند پروین اعتصامی هنوز در پرهیز از «من» بودند یا مثل ِقّرّة‌العین ممنوع). به این هر دو که نقشی در کار ِاحداث ِانسان معاصر داشتند، می‌توان نسبت منظر و زاویه داد و ویوی فروغ را روبروتر دانست. اهمیّت این روبرویی در حرف و استمرار در گفتن است؛ زبانی که خبر می‌دهد و بیان می‌کند و نه حرف‌ها تمثیل‌ها را مصادره می‌کنند و نه تمثیل‌ها آیتی از حقیقت برتر می‌شوند. این‌طوری این لحن علی‌رغم ِاستمرارش اتّخاذ نمی‌شود. یعنی به جایش که می‌تواند قفسه‌ی سینه و شکل و مشکل ِتنفّسی باشد و گاهی حتّا خصائص ِگویشی نزدیک‌‌تر می‌شود. آن احمدی که نوشتم هم از این لحاظ مهم است سوای این که خود را فارغ از حرف می‌دانند. آخر حرف را غیرشاعرانه می‌دانند مگر به شرط ِشاعرانگی.

از شاعران ِموج ِنو یکی بود و هست (رضا صالح‌آبادی) که بند به بند ِفروغ-شعرش را به سمت ِفرو شدنی معهود و غایی می‌دید در تعبیری عرفانی و از برف در تشییع جنازه و از مردن زیر ِبرف و زیستن زیر ِمرگ می‌گفت. این که جوان‌مرگی مثل ِعشقی و چه‌گوارا، جیمز دین و مریلین مونروئه، جزئی از پروژه‌ی فروغ است برای نه تبیین که اشاره‌ای محکم‌تر به آن شکل مرگ‌اندیشی کافی نیست. بله، جا‌به‌جای اشعار ِفروغ اشاره به زیستن است و اصلن یکی از بهترین موارد ِاستفاده‌ی این اشعار در امر ِزندگی کردن و نگاه به آن امر بوده است. امّا این زندگی حدّاقل بعد از آن یکی تولّد، انگار بیشتر می‌شود که برای بعد پیش‌زیسته باشد و طوری مروروار ورق می‌خورد. به نفی و اثبات هیجان آیندگی ندارد؛ چون می‌خواهد بسازدش. یعنی تکلیف ِآینده روشن برایش است: آینده: پروژه‌ای از سبز شدن و شاعری – نوستالژی‌سازی فروغ از لحظه‌ی در حال ِگذر صرفن خواستی زیبایی‌شناسانه یا حقیقت‌نما برایش نیست؛ جنبه‌ای از بازگشت فرزند خطاکار به دامان سنّت-طبیعت را هم همراه کرده است. این جنبه آن‌جایی‌ست که من ِحالایی را فاصله از فروغ می‌دهد؛ والّا با این روزبه‌روزی ِتورّم و تحریم، روز ِورم کرده هم بالاخره تنه‌ی لشش را به شبش می‌رساند یا شب‌های دیگر. می‌دانید؟ توی آن دهه‌ی 40 هنوز زیاد از خانه بیرون نیامده بودند. دنیای آنها و دیگران تعارف‌مدارتر از حالا بود و در عین حال آداب‌دان و خودمانی. این‌طوری بود که مرگ ِآن‌وقت‌ها جزئی از امورات ِزیستن بود؛ حالا بهترین جزئش و همراهی صمیمی که به لحظه‌های آدم‌هایش فارغ از روزمرّگی و هیجان، بعد، معنا، استمرار و... می‌داد. این زود مردن لازم بود برای فروغ و شاید چند شاعر ِدیگر. ما ایرانی‌ها از حول‌وحوش ِ40 سالگی بلااستفاده می‌شویم. بلاموضوع که از اوّلش بودیم.

کم نیستند کسانی که با شعرهای امروزی حال نمی‌کنند و بسیار دل‌سپرده هستند به همان دهه که از اوّل ِمتن می‌نویسم (40) و در آن دهه بیش از همه به فروغ. آن فردیّت که آن وقت‌ها موضوع شد و شاید در ژانر ِمن ِاجتماعی را، می‌شد در تکوین و تکامل یک شاعر-شعر، یک پروسه-پروژه، یک مرگ-زندگی و یک خود-خود دید. آن وقت‌ها اگر جز به معاش و روزمرّگی از خانه بیرون می‌زدند، برای عمومی کردن ِخانه بوده و به عرصه آوردنش. حالا امّا دیگر ما خصوصیّتی نداریم. خصوصی بودن برای ما یعنی ارتکاب ِگناه و بزه. در این نظام ِتوتالیتر، اولویّت با جان به در بردن است. پس گاردد شده‌ایم که آسیب نبینیم. پس شاعری‌مان می‌شود کار؛ کاری که فایده‌اش را نمی‌دانیم. آنها که در شعر پی ِپناه‌گاهند در آن نوع شعر ِفروغ و دورانش که شمایلی از شاعر برای شعر نشان می‌داد و کلمات شعر را ترجمان ِنوعی زیستن می‌خواست به آن‌چه لازم دارند می‌رسند. آن شعرها بی نام ِشاعر خوانده شدنی نبودند؛ نامی که جای‌گزین ِمن ِاستعلایی برای انبوه ِمخاطبان می‌شد؛ آن هم در ایرانی که همیشه‌اش شاعری چیزی بیش از فن و هنر بوده است. شاعر ِامروز امّا شاید ناچار باشد که رادیکال باشد، شاید بهتر باشد که تولید کند و وسط بگذارد، شاید ناچار باشد نوستالژی‌هایش را خرج ِهیچ ِپیش ِرو کند. عمرن اگر بشود حالا نوع ِشعر ِفروغ ِفرّخزاد را تولید کرد! در آن روزگار اشعار شبیه تولّد بودند و شاعرها و دیگر آدم‌های مهمّش در حال ِنوزایی. آن وقت‌ها زمینی برای نشستن داشتند و صراطی شخصی. این را هم بنویسم که شعر و هنر و فرهنگ و... مَد در ایّام ِرونق می‌کند و... نوشتم:
پس رسیدن به این‌که فروغی که زن است (نوشتم نه فقط فیزیولوژیک) چرا بهتر توانست معاصریّت زمانه‌ی خودش را در نوع ِانسان ِنوبرآمده نمایندگی کند، می‌تواند خیلی دشوار نباشد. انسان ِمعاصر چیزی‌ست که سرکوب می‌شود؛ حیثیّتش حیثیّت ِسرکوب است؛ سر با این سرکوب شدن برمی‌آورد و جز این لابد کلکی در کار است. سرکوب در فروغ شاید نهادی‌تر از شاملو (بالفرض) شده بود. لااقل این بود که مثل ِزنان ِدیگر عمری زیستن با خصم در خانه را اگر تجربه نکرده بود، در ژن و ناخودآگاه ِجمعی داشت و این درکش را از تعارض‌ها انضمامی‌تر می‌کرد و جای درد را درون ِتن تحلیل می‌برد. امّا حالا نه وقت ِآن صبوری‌ها را داریم و نه امکان ِصف‌آرایی. حالا نمی‌‎شود آن‌طورها شعر گفت. ته ِاین مطلب که دارم می‌رسم این را هم بنویسم که بضاعت ِشعرای آن موقع از لحاظ ِتئوری و تحلیل بسیار کم‌تر از حالایی‌ها بوده و این عیان‌تر از آن است که گفتنی باشد. می‌دانیم؟ این مناسبات ِجهانی شده است که چند وقتی‌ست دارد زورمان می‌کند به فکر کردن در موقعیّت اضطرار. والّا آدم‌های آن‌وقت‌ها مشغول‌تر از این بودند به زیست‌جهان‌شان که حال و حوصله‌ی حاد شدن در این تفنّن (فکر) را داشته باشند. نگاه ِفروغ هم به شعر به عنوان ِچیزی که حیثیّت یقینی‌اش پیشاپیش اثبات برایش شده، حرف‌هایی را در پی می‌آورد که به راحتی می‌شود دیدشان: / شعر (که در پیوند با زندگی‌ست (مونیسم؟)) باید حرفی داشته باشد و حرفی صمیمی و این حرف ِصمیمی را زیبا و شاعرانه بیان کند و حواسش باشد که زندگی ِشعر را دست‌افشانی‌های تکنیکال مخدوش نکند / همین! چه خوب که شعر شاعران ِخوب ِِما همیشه از دست‌شان درمی‌رود. والّا تعداد متوسّط‌های ما در شعر بیشتر می‌شد.

شاید بیش از هر چیز آن‌چه در این مقطع فروغ فرّخزاد را برایم جذّاب ساخته این است که آن بالایی‌ها هر کار می‌کنند نمی‌توانند به مصالحه با او برسند؛ این که او جهانی می‌خواهد که در عجز و شرم و خوف و رجاء نباشد؛ جهانی بی فضیلت ِبندگی /...

نیما صفّار خرداد ِ86


   ۱۵ خرداد ۱۳۸۶ ۰:۰۵ قֽظֽ
نظرات ۳

من خودم خيلى زياد فروغ را دوست دارام واز شما متشكرام براى نو شتن اين مطلب


سلام
به نظرم اين مطلب يك كم از هم گسيخته بود.طرح مسائل مختلف در مورد فروغ اما جمع بندي ناقص.به نتيجه خاصي نرسيدم.
االبته ببخشيد .يك بار اينجا نقدي بر نوشته يكي از دوستانتان نوشتم كه زيادي برآشفت .اميدوارم شما را ناراحت نكرده باشم


این بهترین وبهترانه ترین فروغی بود که میتوانست نوشته شود،خیلی مهم است که آدم جرات این راداشته باشد که اعلام کند جنسیت وقیافه وعطری که شاعر نویسنده یاصاحب هراثرهنری باخودش میآورد انسان راناگزیرازتاثیرپذیری درمسیرقضاوت اومیکند. نمیشود دماغت رابگیری وبگویی اصلا مهم نیست که شاعر اثر کیست ماباید بنشیتیم کارراجراحی کنیم .ساده انگاری (صدالبته)فاخرانه ای است که دارد با یکجور حمایت مافیایی سوبژه پرست سالهاست مانورمیدهد. گاهی قبل از کشیدن رنگ زرد روی پوست بومم حسرت گاززدن ساقه ی گوشتالوی گل آفتابگردان را میبرم روی نارنجی واصلا یکدفعه آبی هم ممکن است بشوم!دقیقا هم موافقم که فروغ عاصی ترازهمه اساتید(!) وشاگردانش (!)بودو فوق العاده بودنش نیازی به زودمردنش نداردکه حالا اینطوری لحاظ میشود که درمورد فدریکوی بیچاره ولاغرمن هم میشود انگارهرکس جلوی لوله ی تفنگ ازترس خودش راخیس نکند شاعربهتری است. فروغ تنها انسانی است که زن شده است به قول خودش :ریحانه شاعرخوبی نیست ولی بهتراست.(عالی بود نیما!برعکس شعرهات !من هنوز عاشق اون یه مشت ارزنی ام که اون کفترها...چی شدی با اونها؟!)


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض