عقب مانده

نگاهی به مجموعه شعر «عقب مانده» اثر علی سطوتی قلعه: شعر معکوس پساهفتاد
آرش الله وردی
«هیچچیز زشتتر از زبان شعرآمیز نیست، زشتتر از واژههای فراوان زیبا، فراوان آراسته و پیوسته به صدفها. شعر را شین بسنده میکند به برهنگیهای خام، به تختههایی که تختههای نجات نیست، به اشکهایی که پرتوافکن نیست.» (راهها و کورهراههای شعر-پل الوار- فریدون رهنما)
مجموعه شعر «عقب مانده» از علی سطوتی قلعه مجموعهیی است که هنگام خوانش آن باید از اصطلاحی به نام «فاصله» مدام استفاده کرد. اساساً بنیادیترین مساله این کتاب مبحث «فاصله» است. از چیزی عقبتر افتادن، از وجود دیگری، از کلام، از امور اطراف، از رضایت و قبول وضعیت حاضر و حتی از خود و از شعر فاصله گرفتن مسائلی است که نباید در هر خوانشی از این کتاب فراموش شوند. مجموعه «عقب مانده» در تلاطم اسکیزوفرنی شکل میگیرد، یک وضعیت مالیخولیایی در مقابل شر و شیطان.
مضامینی چون بدبختی پیشی گرفتن از شیطان و افتادن از هوا و آسمان یا شر شدن یا شکست دادن شر و پیش رفتن استعلایی و اخلاقی سوژه من و هبوط که همگی بیانگر فاصله و نمود یا حتی عدم آن از شر است، نوشتار «عقب مانده» را شکل میدهد.خوانش این کتاب از هر نوعی به غیر از گونه شاعرانه و اخلاقییی که درصدد بهتر کردن حال بیماری عقب ماندگی «عقب مانده» است خوانشی پراکنده و اسکیزوفرن خواهد بود که کلمات و مفاهیمش سعی در از هم فاصله گرفتن دارند زیرا از متنی صحبت میکنند که در آستانه انفجار کامل و شکست و پراکندگی است اما برای پنهان کردن این وضعیت به مجموعه شعر بدل شده است. مجموعه شعر چیزی است که همه از آن انتظار خاصی دارند ولی «عقب مانده» حتی انتظار خودش را برنمیآورد و رندانه و ملامتیوار ضعیف است. این مجموعه ناچاراً متنی ضعیف است، درخواستهای عاجزانه مکرری میکند و راوی از عجز تالیف خود درد و لذت را تجربه میکند: «وقتی فیورنتینا سقوط کرد اعتقادم را از دست دادم.» همانطور که گفته شد او مدام خواهش میکند، ولی از چه کسی؟ آن فرد مسلماً کسی است که قدرت بیشتری از «من اول شخص» دارد و جلوتر از او به سر میبرد. به نظر میرسد امر خیر و استعلایی به همراه امر شر افرادی هستند که راوی از آنها مدام خواهش و تمنا میکند. کلمات علی سطوتی کلماتی ضعیف و بیدست و پا هستند که در هم گم میشوند: «در این میانه طوری گره میخورم که با دهان هم وا نمیشود» انگار کلمات با دست نوشته نمیشوند، شاید آنها چون اشیایی با هم و به وسیله هم در وضعیتی روانی از من، بدون هر اعتماد به نفسی نوشته میشوند.
من از دیگری شرمنده است: «خسته ام/ میروم که دوش بگیرم/ عجالتاً» زیرا دیگری او هر که باشد موجودی است که حداقل از او بالاتر و جلوتر قرار دارد، چه خیر و چه شر، «عقب مانده» مطیع آنها است و از آنها میترسد: «باید برای چیزی شاکر باشیم» یا «ترس از نامهربانی بود». این گزاره رمانتیک اخیر، یک گزاره الهیاتی و متعالی است، یک گزاره خیر که در سطرهای دیگر این متن ادامه پیدا میکند. انگار متن در عقده نیل به کتاب مقدس شدن است که این بلا به سرش میآید و منفور میشود. در آن سوی این خوانش «من اول شخص» کتاب در روبهروی شیطان یا امر شر قرار میگیرد و از او بالاجبار فاصله دارد و در این فاصله نوشته میشود. سطرهای زیر را میتوان برای این ادعا مثال آورد و روح شرور «من» و در عین حال مطیع او را دید. امور شری چون :«پسر عموی پسر عموی.../ که با معنای خودش جفت میشود/...»، «به سیمهای این شعر میزنم/ کلماتم را برمیدارم و از فارسی میروم»، «رفته رفته در اعداد طبیعی خوک میشوم»، «شیطان را جا میاندازم/ میافتم/ از هوا» یا آنجا که در وضعیتی حادتر قرار میگیرد: «جسم زیر زمینیام میرقصد و...»
از سوی دیگر زبانبازیهای دالهای کتاب نیز خود، شرارت و شیطنت آن را میرساند. خوانش فوق خواه ناخواه همچون خوانش قبل از آن، خوانشی است که از اذهانی به وجود میآید که در بستر فرهنگی اخلاقی و خیریت به وجود آمدهاند و رشد کردهاند و میتوان گفت به قرابت قول ژیژک مخاطب به دنبال غریزه محیطی خود در اثر میگردد، غریزه محیطییی که قرنها در شعر فارسی رسوب گذاشته است، غریزه خیریت اخلاقی و استعلایی الهیت و رمانتیسم رسمییی که ما از شعر انتظار داریم.
سطرهای فوق در حکم کایروس با پتکی بر ذهن مخاطب فارسی کوبیده میشود و او را به تعجب میاندازد و آنها را اهانتی به تریج قبای شعر و فرهنگ میپندارد. همچون قول لوکاچ در «فلسفه رمانتیک زندگی» که مینویسد: نوالیس معتقد بود هیچچیزی شر نیست و عصر طلایی همین نزدیکیها است. این سخن دیگر بدیهی است که ذهن اغلب رمانتیک ادبیات فارسی هنوز کاملاً به اعتقاد خود پایدار است و حتی متونی چون سوزنی سمرقندی، ایرجمیرزا و... نتوانستهاند این ذهنیت را تغییر دهند بلکه با قرار گرفتن در نقطه مقابل و متضاد آن و تاکید بر شر و هجو و شیطنت، تنها آن امر استعلایی و خیر شعریت را به اجرا رساندهاند، انگار به نظر میرسد این بیان تمایز و مویه بر خسران برای بیشتر عیان کردن و نشان دادن همان ذهنیت کلاسیک باشد، کاری که عقب مانده، خلاف آن را انجام میدهد.کتاب «عقب مانده» در کل یک شرور ضعیف است یا بهتر است بگوییم یک ضعیف- ضعیفه شرور. متنی که انگار ماهیت خود را دقیقاً نمیداند: «دوستانم خندیدند/ فکرهایشان زیر چترهایشان بود.» فروید در «درسهای مقدماتی روانکاوی» چتر را نماد و نشانهیی از مردانگی میخواند. شاید «عقب مانده» این چتر بر سرش نیست که با دوستانش تمایز دارد اما «من اول شخص عقب مانده» از درک این مفهوم ناتوان است. دستور او مدام لغو میشود، دلالتهای شعری کاملاً عمدی متزلزل عمل میکنند تا نشان دهند که حرفهای راوی کاربردی ندارد. در ادبیات فارسی دستور مرد کمتر لغو شده است، اینجا در صورت جملات، سطرها، کلمات، شکستگیها، عجز، فاصلهها، شکافها و لطافتها، مشخصاً مونثیت زبان، دورویی، دوپهلویی و دروغگویی و شورش نازک آن را نشان میدهند. زبانی که مجموعه شعر «عقب مانده» را پیش میبرد، زبانی بیمار است:
«بیماری من کلمهیی است که تنها میماند/ و از قول من هر چهقدر که میخواهد میمیرد» زبان مرده و ضعیفی که قبل از مرگ واقعیاش مرده است و زنده میشود و باز میمیرد. به هر حال کتاب «عقب مانده» یکی از معدود کتابهایی است که در عرصه شعر، در نزدیکیهای نیمه دوم دهه هشتاد زمزمههای پساهفتادی از آن شنیده میشود. اجرای روشن و پیشگویانه و زیبایی از اعلام تغییر وضعیت ژنریک شعر. «فردا باد میآید و منطقه را فطیر میکند»
عقب مانده/ علی سطوتی قلعه/ مجموعه شعر/ عنوانی که خواه ناخواه در شناسنامه کتاب میآید.
۷ مهر ۱۳۸۶ ۰:۴۵ بֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید