شکل خودم را از یاد بردهام

کتاب "شکل خودم را از یاد بردهام"
«مصالحهی پیش از نبرد»
شاید اگر تمایل به گزارشی دقیقتر داشتم، یای پس از مصالحه را برمیداشتم چون پیش از نبرد، سنّتِ مصالحه نداریم که! میشد: مصالحه، پیش از نبرد. امّا این یای میان آمده میخواهد وعده به آتی بدهد لابد به روال ِ سایر ِ مشوّقها وقتی نگاه هم وجهالمصالحه شود.
چه خوب که توی این کتاب میتوان تدریجی را دید در عزیمت. من حافظهای از شعر محسن کریمی و خودش دارم و از آن مجموعهاش (دختر ِ دوست ِ من باران) و شعرهای پیشتر که بیشتر پیشنهادهای آن وقتهای شعرگفتار را پی میگرفت با آن نازبانآوریهای مشروط به صمیمیّت که چون نیستند جلوی چشممان همین قدر خبر را داشته باشیم از من و بگذریم.
محسن کریمی در این کتاب (شکل ِ خودم را از یاد بردهام) سطرپرداز نیست و به قول نوقدما پی عرضهای زیبا. نگاهی به طول ِ آن نوقدما هم ندارد؛ چه در تکوین و چه حکایت. از طرفی نیز میانِ گسستبازان و براندازان ِ محفظههای معنا و ملحقّاتش هم بیجا اگر نباشد، فراهم ِ کارزار هم نیست. بیرودربایستی بنویسم بیشتر این شعرها تریبونیست و فستفودی بارآمده و نظرانداز به مخاطب ِ نه چندان جمعحواس ِ نشسته روبرو و دوروبر و بیشتر: برای آن مخاطب و با آن اینطوری میشوند. امّا: بعد که نوبت کتابت و ارائهی کتاب میشود فکری هم که به حال نوشتار میشود، جوری دیر است. همین است شاید که تقلّاهای کانکریتسازی را اینقدر فقیرتر از شفاهیّت ِ سطور کرده سوای فقر ِمن ِ ایرانی در دیدن. اصلاً سوای دیدار، آنچه اخلال در گفتگو هم میکند اغلب بعدها ملحق شده به آن (شعر) حتّی اگر قبلش بوده باشد. این جنبهی حضور ِ حیّ و حاضر ِ مخاطب ِ جوان عام (جوان ِ رونده به محفل ِ ادبی) لااقل یک امکان را موجب شده: «تولید اینطور شعر» و امکاناتی را شاید کماحتمال کرده (گسترهی احتمال ِ مخاطب) ولی مهمتر و مهمتر و مهمتر این است: آیا این شعرها در این شکل ِ کتابشده هم توانِ نشانهروی ِ آن طیف و گروه مخاطب را دارد؛ آن طیف و گروه که محسن با نمونههای حیّ و حاضرشان سر و کار داشت؟
در ادامه: وقتی آن گروه ِ مخاطب را بخواهی داشته باشی، جا بسیار باز برای کنایهپردازی میشود؛ کنایه به صرف ِ کنایه، البتّه نه آنقدر که شبش هم سیاه شود؛ کنایهی معطوف به تابو (و دو تابوی اصل ِ کاری: «جنسی» و «سیاسی») شعرهای آقا محسن البتّه کنایهها را بیشتر در حدّ لزوم استخدام میکنند و جهت هیجان لازمه و در بندشان نمیمانند. یعنی نه مصادرهشان میشوند نه میکنند. کارهای دیگر میکنند.
انگار چیزی در بیشتر شعرها میخواهد بالانسی بین عاشقانهنگاری و شوخطبعی برقرار کند. به ندرت شعرهای محسنخان فارغاند از این حالوهوا و آنجاها که تحرّک و توان ِ شعرها برای من بیشتر هستند، عاشقانهنگاریها را میتوانم سادومازوخیستی هم ببینم و شوخطبعیها را (چکار داری؟) گروتسکسان آنطور که هم خنده باشد و هم خیال و هم ویرانآبادی. چیز دیگری که در شعرها میپسندم این است که به سهو یا عمد اشیاء جاندار و بیجان صرف ِ سوژگی نمیشوند. کمی مثل ِ قصّههای پریان کمی خودشانند. عادت کردهایم سوژه را ربط به معنا دهیم. ربط به خیالش هم میشود داد. اشیاء نیامدهاند خیالی را تناور کنند و برپاکنندهی جهانی باشند از این خیالات. اشیاء (به سهو یا عمد) حتّی مصرف ِ عبارات نمیشوند. شاید عبارات نخواهند یا نتوانند. حالا که رسیدیم اینجا مینویسم که مثلاً این همه ارسالالمثل را میتوانم برای این شعرها بدانم همانطور که نمیدانم فیالمثل فعلی که به کامل کردن گزاره نیامده آن را چه میکند یا آیا هر جا فعلی تعدّی به شیء کرد، باید به شرط ِ اسم معنی باشد؟ و از این قبیل...
یک مثال از گفتن: شعرهای محسن کریمی با این درلحظهگی و بیواسطهگی برای گفتن، چرا تن به توانشهای گفتار نمیدهند؟ امّا مثال (ص52س6): «کمی صبر کن!» نه لختی درنگ میکند و نه یکّم صبر! این ادیبانهنویسی مسبوق به سابقهست در تاریخ ادبیّات ِ ما و حتّی در گفتار ِ رسمیشدهمان. مثلاً اگر بگوییم «برنمیتابم» چیزی مهم گفتهایم و اگر «خوشم نمیاد» بگوییم نامهم. جهت ِ سلامت اموات خاک بر سر ِ تلویزیون. این حسّاسیّت نداشتن است به واژه و عبارت؛ میمیکزداییست از چهره، نچرخیدن ِ حرف در دهانمان. شکر ِ ایزد ِ منّان که شعر ِ محسن کریمی اینطوری نیست. برحذر هم نیست البتّه از این هنجار. چون باید بروم کارتهای دعوت را پخش کنم، بعد میآیم و از قطعههایی که دوست دارم چندتا میگذارم اینجا:
موهایم/ تک/ تک/ پشت چراغ قرمز میریزند + دستم به پای سگ ِ پشت ِ دیوار نمیرسد/ دستی پشت ِ در نیست/ برای خزیدن به این ور مرز/ [ورود ِ آقا اکیدن ممنوع] + یالله/ لولو – لو رفت/ ولو شد – در ولایت ِ معشوقهی دیگری + جنگ تمام شد/ و خواهرم گونههایش را با سیب سرخ میکند + فال میشوم – ته فنجان/ به شکل فیلی بدون عاج + یک مشت باران از آسمان کم شد/ خزر اصلن لاغر نشد + دل ِ محدّثه/ آب/ آب/ آب شد/ شکست + تنم چکه میکند – نفت – نفت – نفت/ انقلاب مرغابی در پیش است/ از کفش ِ ملّی گذشتیم/ قیمت ِ یک جفت پا چقدر است؟
باز هم هست. چند چیز که توجّه به این عرضها را برمیانگیزد یکی نوع مواجههی شگفتیزدهی شاعر با زبان و مصالح شاعریست، یکی عصبیّتیست که نمیگذارد شوخطبعیها صرف ِ مطایبه بمانند یا آن عاشقانگیها ننهمنغریبانه، یکی دیگر که مخصوصاً در شعرهای کوتاه بهتر دیده میشود نوعی از خیال است که به انباشتگی نمیرود؛ دیدنیست که منتزع نمیشود تا به آن جهان خاص برسد؛ دودوییِ انضمامی-انتزاعی اینجا جولان نمیدهد. یعنی در کار محسن مانند بسیاری از این زمانه فنّ شاعری بیشتر به اخلال در نظم ِ مستقر میآید تا فیالمثل فراروی و مُثُل و امثالهم؛ چه باک که اینها با چند واژهآرایی و مراعات نظیر و... حاصل شده باشند. زبان بدون این ترفندها هم جنبهی ور رفتن دارد. برگردم به آن یای اوّل: در کتاب که پیش میرفتم محسن را میدیدم که به مصالحه با اقتضائات ِ شاعری نزدیک میشود بی این که اصلاً عَلَم جدالی هم برافراخته باشد و این میشد عنوان منهای یا. امّا آن اواخر نگاه جرأت ِ عبور از صناعت یافته، یااندازم میکند (راست و دروغش با شما). این آخر باز مینویسم که اگر محسن تصمیمی برای طیف ِ مخاطبش گرفته (فینفسه بد انتخابی نیست) شاید بهتر باشد بنشیند به صغری کبری تا تکلیفش روشن با من ِ مصرفکننده شود. ممنون از همه؛ ممنون.
نیما صفار
۱۷ مهر ۱۳۸۶ ۲:۲۵ قֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید