طاهره بارئی

پالتو
از او فقط پالتوئی مانده بود
در کشاکش ماشینها
و ترافیک سنگین وسط ظهر
از او فقط پالتوئی
که نمیتوانست به دو انگشت
از گوشهای آنرا بگیرد
گلگیر ها، کلاج، ترمز، همه چیز
پالتو را از تنش میکشیدند
از او فقط دستی مانده بود
روی چانه
کنار لبش
استفهامی، که روزنامهفروشها
جار زنان
به چوب حراج میفروختند
----------------
رَستن
خشم را حس کرد
روی شانهی چپش
چون شاهینی
با پنجههای سنگ
حس کرد صخرهایست
و پیش از این بارها
پرندگانی عجیبتر
از شانهاش به دیار خلاء پریدهاند
حس کرد یک سکّوست
و صدای بال بال زدن
در اعماق آبشارانش پیچیده است
حس کرد هر لحظه
چهرهای انسانی
میتواند از سنگهایش برخیزد
و آوازخوان، کوهساران را زیر پا بکوبد
حس کرد به بادگیر نیازی نیست
یخشکن میتواند فروافتد
به دیدار جنبش برگها میرود
و زمزمهای
ظریفتراز صدای عقربهای
که گوش بزنگِ چهار سوی زمین
تمام وقت چرخیده است
به شاخسار برآمده
رنگ کبوتر گرفته است
تنها به تنپوشِ نازکی
لطیفتر از مَه صبحگاهی نیاز است
حس کرد
"طاهره باریی "
۱ آبان ۱۳۸۶ ۳:۲۰ بֽظֽ
نظرات ۱
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
لا