حافظهی شجاع

1. تعریف من از حافظه این است: پل.
حافظه، در تعریف من، اگر تعریف را خوان ِ آخر ِ عرفان، یعنی یک عرفان، بدانیم، قطب سوم ِ کرهای است که در یک سوی آن فهم و تفاهم است و در سوی دیگرش وهم و توهّم.
حافظه، گیرندهی فهم و سپارندهی آن به وهم است. در این عبور، "تواهم" تعبیر میشود. و حافظه، در آن تعریف، تواهم است. پل میان تفاهم و توهّم. و از آنجا که، در عرفان من، چیزی جز زبان وجود فینفسه ندارد، میتوانم این را اضافه کنم که حافظه، پل، معبری است که کاملترین تولیدش شعر است. در واقع، پدیدهای که در میانهی پل ایستاده، و از برخورد حافظهی انسان و حافظهی زبان، به درون سیلاب زیرپل فرو میافتد، با خود پل، با قطعهها و اجزای میانی پل، چیزی است که شعر نام دارد. یعنی من، شعر مینامماش. شعر، شعور بر نهان-خانهی کلمه، است. خاطرهای است که در آن، خاطره، خطرناک میشود. چرا که چراغ به جای روشن کردن، تاریخ میکند. و شعر، احضار این تاریخ است. یعنی احضار دو حافظه: انسان-زبان.
2. از معبر حافظه است که شعر، ما را به جهانی میکشاند که در آن، کلمات تشابه میکنند و ما اشتباه. و اگر قائل به وجود کسی یا چیزی به نام شاعر باشیم، میتوانیم او را شاعر-آگاه- از یا بر این جهان بدانیم. شاعر، نه سازندهی حرفها یا تصویرها یا حتا فرمهای بکر و زیبا، بل کاشف ِ بههم رفتگی ِ کلمات است. کلمات به هم میروند، و ما با آنها. این است لحظهی خروج ما از ژانر شعر، و استقرار در آستانهی ابرژانری به نام زبان. هر امر زبانی-گفتاری، نوشتاری، ادبی، اداری، استعاری، شعاری،...- به سبب وجود چیزی به نام حافظه، ما در وضعیتی کیرکگوری قرار میدهد: یا این/ یا آن. یا سکوت، یا حرف بیپایان.
اینجاست که "مرد تمام/ با حافظهی شجاعاش/ قدم در راه ناتمام گذاشت" (شاپور بنیاد) رخ میدهد. اینجاست که شاعر-عارف، بیانیهاش را صادر میکند: گوی منی و میروی در چوگان حکم من/ در پی تو همی دوم، گر چه همی دوانمات (مولوی). گوی انسان، که به شکل شیطان نمادینه شده است در اساطیر، در برابر انسان-خدا- سرکشی میکند. عصیان میکند. تضاد و طنز جاری در این داستان، در این رابطه، بین دو حافظه، بین دو قطب، شعر را سیلاب میکند. شعر را نهان-خوانییی میکند که "هر کسی را بدو راه نبود". سلوکی است که اگر خوش بین باشیم و نگوییم به جنون، دستکم به سکوت ختم میشود. امّا... امّا برخلاف عرفان کلاسیک ما- اگر البته نخواهیم طنز مخوف ِ مخفی در آن را ببینیم-، این سلوک، نه دشمن زبان، که عاشق زبان است. عشق به شیطنت کلمات. عشق به برندگی پیشاپیش کلمات. عشق به بیاختیاری انسان در رفتن ِ در پی ِ کلمات و در پی ِ به هم رفتگی ِ آنها و در پی ِ برندگی آنها. حافظه، پدیدارندهی تنها حقیقت ِ حیات بشر است: تاریخی. این تاریخی، تنها وجه و تنها ساحت حقیقی و اوبژکتیو و غیر استعاری بشر است. تنها روشنای ذهنی و عینی اوست. انسانی که زبان را به قصد ایجاد تفاهم میآفریند، و او را با قواعدی میبندد تا آن تفاهم برقرار شود، آنچنان اسیر بازی زبان و بازی کلمات میشود، که در هر پدیدهای که کلمه در آن حاضر است، این ویرانی تفاهم را، و حضور- پنهان یا آشکار- توهّم را، مشاهده میکند. و آنجا که "نقطه" (عینالقضات: "یک نقطه درد")- که مضارع ِ "رخداد"، یعنی "رخده"، است- حادث میشود، و تصادف و تداخل تفاهم و توهّم، و تشکیل تواهم، لبهی پرتگاه شعر- که خود لبهی پرتگاه ِ حافظه است- ظاهر میشود: هـدفونیسم: قریهایست در چشمان من (احمدرضا احمدی).
محمد حسن نجفی
۱ آبان ۱۳۸۶ ۳:۰۱ بֽظֽ
نظرات ۰
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید