| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد کتاب | نقد و مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  سامان ح اصفهانی  

سامان ح اصفهانی

(1)

«امروز درست یک سال و ده‌ماه و دو روز که»
«من از آن روز که در بند تو‌ام آزادم»

امروز
یک سال‌و کلی ماه که ناگا‌هم
در این خمار، کسم جرعه‌ای جر عه ‌ای...
امروز درست حافظه گرفته‌ام
«از دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زنم»
که ندیدمت نبینمت نبینمت.
ای یارو
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
کجای گیسوی ندیده‌ی نگار آخر می‌شود

حافظه گرفته‌ام
«دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم»
ساده‌تر از باران که نیستم
به صاعقه‌ای در این هوا هوس می‌کشم
حال می‌روم در اثر آفت ات.
گرفته‌ای حافظه‌ی حافظ خورده‌ی مرا؟
«سینه مالامالِ درد است»
ای دریغا دائم الخمری در خطوط تو
که نیامده مست خَم گرفته‌ام.

بزن بزن بزن بزن ای یار
«کلاس ملاس و بی خیال»
شب مشکل است
و تنها چاشنی سرخ چشم‌های من است چیره بر چموشیدنت.
«بزن که عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی»
«ما آس و پاسیم بی‌خیال»
«با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود»
«نقطه‌ی عشق نمودم نقد عمرت...

گرفته بودم گرم
با تو دوری دیگر
در دامِ داغِ این خرام
با تو دوری دامن
در حلقه حلقه گردشِ حاشایِ محدودِ هوش
چشمی که می‌رود...
چشمی‌که می رود از پشتِ پلکِ پامالِ تو
دود می‌شود دود
و آذرخش است زخمِ خیرگیِ من

خواب ندادنت غزال!
هیولایِ وهم را حامله می‌کند.
دارم حادثه‌ی صاف صورتت را می‌نویسم
گوش کن
می نویسم
رگ خوان [رفت آنکه رفت‌و]
رگ زن [آمد آنکه آمد‌و]
رگ باز ‌‌‌[بود آنکه بود]
رگ‌رام رگ‌رام رگ‌رام رام رام ... خیره چه غم داری‌؟
آسا‌یش هجرتی رئال تو باش.
«ما رو بی‌خیال» حامله می‌کند گفته بودم

من پریای دریا را پیرانهِ‌سر سیر کردم
و زیر رنگ‌هایِ روانِ آبی
به جوانی تو ‌جامد شدم.
مرجان عشق تو مرا جیره کِشِ جنون کرد
کرک مرا ریخت
که ریخت
به دریایی که میله‌های سرد داشت
و این منم که محلول می‌شوم
خمارم نکن در حلول نبودنت

امروز درست
صد سال و هزار روز و سه هزار گوسفند کبود
که من خصومت خاطره‌ات را خرد چرا می‌کنم.

(2)

دریا
در جاهایی که عمیق‌تر است
به زمین عاشق‌تر شده.

من اینگونه فهمیده‌ام
راز ته نشستن
در چشم‌هایت را.



(3)

وقتی که بلند می‌رفتیم
سرشاخه‌ای از روسری‌ات را چیدم
که تیمار باد بود.

از سنگ‌ها ساکنانه می‌رفتیم
برگشتم
تا گلی خوانده باشم
ولی خورشید نخ‌های صورتت را تار کرده بود
من هوای پرپر را
پخش عطرهای پوسیده کردم
اما باز‌هم باد
باز‌هم سنگ

////
سرکش از سکونت سایه‌ای
کنار دره نشستیم
شاخه را روشن کردم
تا روسری‌ات طلوع کند
می‌خواستم به خوانشی خطیر برسیم

اما
این بار
کوه در متن ما
پوست می‌انداخت.

سامان ح اصفهانی


   ۱ آبان ۱۳۸۶ ۳:۱۱ بֽظֽ
نظرات ۴

دادا گل كاشتي به اين ميگن شعر اميد وارم اين روند رو به رشد رو ادامه بدي اقا....سامي


شعرهای بسیار زیبایی هستند.
با آرزوی موفقیت و سلامتی برای آقای اصفهانی تا همچنان به سرایش شعرهای زیبا و تاثیرگذار ادامه بدهند.


با سپاس وافرین به حسن انتخاب وسلیقه جنابعالی/به امید دیدار اقا.....


شعرهای بسیار زیبا و تاثیر گذاری است. سه شعر در سه فضای متفاوت. انتخابهای خوبی دارید.
(منظورم انتخاب شاعران ناشناسی است که خیلی خوب کار می کنند).


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد كتاب | نقد و مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | كتابخانه | پیوندها | کتابخانه الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com
آمار سایت