| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  وقتی فراموش‌شان کنی  

میثم علیپور

وقتی فراموش‌شان کنی

ذهن آدم همیشه چیزهایی دارد که فراموش کند، مثل من که فراموش‌شان کردم، هم او را و هم آن‌شب را. شبی که اگر نمی‌شناختمش، می‌گفتم از آن ‌جهان آمده است. خودش را رسانده بود به آژانس. خسته‌تر از آن بود که لب از لب باز کند، ولو شده بود روی صندلی. مانده بود چه بگوید. خاطره‌اش هم تنم را می‌لرزاند. لااقل آن‌شب و چیزی که گفته بود، می‌توانست لرزه‌ای بر من که نه، بر زندگی‌ام نیز بیندازد. آمده بود و خبر از اتفاقی شوم داشت.
ده دوازده سال پیش. برای درس آمده بودم اینجا. دانشجوی جوانی که با چهره‌ی شهرستانی‌اش شانس آورده بود کاری پیدا کند، هر‌چند کاری هم نبود؛ رزروشنی شیفت شب آژانس. روزها را دانشگاه بودم و عصرها به سرعت خودم را می‌رساندم به آژانس. یکی دو ساعت زودتر از شروع ساعت کاری.
دو سال تمام. سال‌هایی که ثانیه ثانیه‌اش توانسته بود جثه‌ی ریز‌ه‌ام را ضعیف و ضعیف‌تر کند. سال‌هایی که دیگر نباید برایم جذابیتی داشته باشند غیر از آنکه بگویم آن‌روز‌ها، نزدیک‌ترین ایام زندگی‌ام به زندگی سگی بود. شب‌هایی که راننده‌ها مرا تا شرم‌آورترین خاطرات‌شان پایین می‌آوردند. شب‌هایی که باید لذت نفهمیدنی اقرارهای شبانه‌شان را درک می‌کردم. شب‌هایی که چون رفیقی قدیمی شریک خاطرات‌شان می‌شدم. مثل خودشان. افسوس می‌خوردم که چیزی از دست داده‌اند، چیزی از آنها برده‌اند؛ پول، مال، ناموس؛ فرقی نمی‌کرد، آنها از دست داده بودند و باید به دست می‌آوردند. چیزهایی که برای ذهن یک جوان شهرستانی عجیب بود. بگذریم! آن‌سالها دیگر برایم با نام اوست که زنده می‌ماند. بچه‌های شیفت شب به خاطر شباهت اسمی‌اش با رئیس‌جمهور وقت، به او می‌گفتند: "جناب دولت". قد بلند و چاقی موضعی‌اش در پهلوها و ران‌ها با آن سر کم‌مویی که راس هیکلش قرار داشت، از "جناب دولت" برایم شخصیتی ترسناک و دردمند ساخته بود. شخصیتی که همیشه سعی داشتم از آن فاصله بگیرم. فاصله‌ای که آن‌شب معنی‌اش را از دست داد. شد جنون. آن‌شب تمام ترس و دردش یکجا برایم شد جنون. جنونی که خودش خواست به آن برسد.
خودش را ولو کرد روی صندلی و کله‌ی گر‌گرفته‌اش را بالا نگه داشت. تند تند نفس می‌کشید. انگار که لحظه‌ای قبل روح خودش را دیده باشد، لرز داشت. کسی از اطاق پشتی داد زد: "چته دولت؟ خواب عمتو دیدی؟" همه زدند زیر خنده. سرش را برگرداند سمت صدا و بی‌آنکه تغییری در چهره‌اش داده باشد نجوایی کرد. معنی‌اش چیزی نبود جز آب. آبی که شاید عطشش را بنشاند. بلند شدم، لیوان آبی دادم دستش. آب را که خورد آرام آرام سرش را پایین انداخت. انگار به خواب رفته باشد. چشم‌هایش را بسته بود. به راننده‌ی عینکی کنار دستم گفته بودم نکند تصادفی، چپی، چیزی کرده باشد. بلند شد. لیوان را از دستش گرفت و رفت دم در. نگاهی به ماشین‌ها انداخت.
نیم‌ساعت نگذشته بود که "جناب دولت" انگار کابوسی دیده باشد از خواب پرید. پرسید ساعت چند است. یک و نیم بود. بلند شد. "سرویس دارم، باید برم." هنوز خواب بود. راننده‌ی عینکی گفت: "نداری دولت، بگیر بشین." دولت نشست و نگاهش خیره شد به دیوار.
"دولت چی شده؟" نگاهم کرد: "ساعت چنده؟"
"یک‌و نیم"
بلند شد و رفت پای دستشویی. دستش را زیر هجوم آب سرد گرفت. بعد نوبت سرش بود که طعم سردی آب را بچشد. از هیکلش که خم شده بود توی کاسه داشت خنده‌ام می‌گرفت که تلفن زنگ زد. تلفن را جواب دادم.
"هی پیرمرد پاشو برو، تیریپه."
"کی بود؟"
"کد نودو پنجه. میره مرکز شهر."
"ولش کار مادری رو. خوابم می‌آید بده یکی دیگه بره."
راننده‌ی عینکی بلند شد: "بنویس واسه من. این خوشگلا رو من باید ببرم نه او پاف‌پافو." برگه را نوشتم و هم‌چنان که می‌خندید، رفت.
دولت سر و دستش را خشک کرد و آمد نشست سر جایش؛ خیره شد به دیوار. زیر چشمی می‌دیدمش. یک‌ریز چیز‌هایی می‌گفت. فکر کردم بالاخره دیوانه می‌شود که یکهو صدایش را برد بالا: "تو خوندن بلدی؟"
"با منید؟" سرش را تکان داد که آره با من است. گفتم: "آره." دست کرد توی جیب پیراهنش و چیزهایی گذاشت روی میز: "رو اینا چی نوشته؟" نگاه کردم. چند برگه‌ی نیم‌سوخته بود که جابه‌جا با گل پوشیده شده بود. ترس برم داشت. از جاهای سالمش می‌شد فهمید چیست. گفتم نه، نمی‌دانم چیست، به خط دیگری‌است: "انگار یه خط قدیمیه! از کجا آوردیش؟" زیر لب گفت حروم‌زاده‌ها. بعد نگاه کرد به من.
آن‌شب همان‌طور ساکت نشسته بود و هی لبخند‌هایی که به نظر مضحک و تکان‌دهنده بودند روی لبش می‌نشست. چیز‌هایی می‌گفت که نمی‌شنیدم اما حرکت لب‌هاش حالتی ناخوشایند داشت. یک‌ساعتی را همان‌طور ماند. داشت خوابم می‌گرفت که شروع کرد به حرف زدن. داستانی که خودش هم نمی‌توانست باور کند. زیر لب به آرامی شروع کرد:
"صب با زنم دعوام شد. خارکسه همش می‌گه ننم مرده، می‌خوام واسش خیرات کنم. گفتم ندارم زن، تو که همین دیروز یه کیلو خرما واسش خیرات کردی. ندارم. می‌گف دیشب خوابشو دیدم. ناراحت نشسته بود کنار جوب سر کوچه می‌گف می‌خوام برم سفر. دلم یهو ریخت. چی‌کار کنم ننمه. مخمو گایید تا یه هزاری ازم گرف خرج امواتش. افتادم تو خیابونا و تا عصر هی ویلون بودم که با این زنه چی‌کار کنم."
پیرمرده از اتاق داد زد: "خفه نمی‌شین مادریا. بذارین کپه‌ مرگمو بذارم."
صدایش را آورد پایین: "خدا نکرده حرومی نیستم که واسه مرده حرمت نذارم اما دیگه هر دقیقه نمی‌شه واسشون دولا راس شد. تو بگو می‌شه؟ داشتم سرعصری می‌اومدم آژانس که دیدم یه زنیکه دست بلند کرد گفت دربست. زدم رو ترمز و کشیدم کنار. گف ساعتی چن می‌گیری؟ گفتم که ای دل غافل مرده‌ها کارشون کردن. گفتم ساعتی یک‌و هشصد. پرید بالا اومد نشست کنارم رو صندلی جلو. گفتم کجا برم. گفت برو مستقیم. هی گفت چپ کن هی گفت راست کن که بلاخره رسیدیم به یه ساختمون نیمه کاره. هیشکی تو ساختمون نبود. گف نیگه دارم و رفت تو ساختمون. فکر کردم مهندسی چیزیه که اونجوری داره پی ساختمونو می‌پاد. یه ده دقیقه‌ای موند و اومد سوار شد. گفت راه بیفتم. یه چند بار هی این‌ور و اون‌ور زدیم و اون حرومی هم می‌رفت واسه پی ساختمونا. گفتم خانوم مهندس مهندس ناظرید. گفت آره. خارکسه خیالون انداخت که داره همه جارو نظارت می‌کنه اما آخرش نزدیک یه ساختمون گف نیگه‌دارم. رفت پایین و بعد اومد گف بنزین داری تو صندوق عقبت. رفتم واسش بنزین آوردم. یه ربعی گذشت دیدم نیومد تندی پریدم رفتم تو ساختمون که دیدم نشسته رو زمین داره آتیش راه می‌دازه. گفتم برم جلو که منو دید اشاره زد برو عقب. سست شدم. دیدم داره از کیفش یه چیزایی در می‌آره. یه عالم کاغذ پاره. ترس برم داشت. دوویدم جلو دیدم داره عقب‌عقب می‌ره. گفتم مهندس چی‌کار می‌کنی که از کنار ساختمون فرار کرد. رسیدم دم آتیش دیدم کاغذا دارن می‌سوزن. گفتم نکنه دعایی، چیزی باشه با لگد هی زدم روش شاد خاموش شه. لاکردار مگه خاموش می‌شد. دس بردمو چند تا از کاغذا رو از تو آتیش برداشتم و با پا خاموششون کردم. به خودم که اومدم دیدم این ورقان و از زنیکه هم خبری نیست. نمیدونم چی شد که رسیدم آژانس."
نفسی کشید و: "اینا چی‌ان پسر؟ نکنه حروم کردمو با لگد حرمتشونو شیکستم. ها؟" شکسته بود. گفتم نه: "دولت چیزی نیست. یه سری روزنامه پوزنامس. اون زنه چی شد؟"
"اگه بگیرمش که ننشو جر می‌دم. همشون یه گه‌اند. هموشن دارن خار مارو به حریف می‌دن." و سرش را تکان داد.
"جناب دولت" آن‌شب چیزی نبود جز مردی که تا نزدیکی دیوانگی رفت. ایمان داشت که چیزی در آن کاغذ‌ها هست که زندگی‌اش را به باد خواهد داد. این را در ترسی که در چشمانش بود دیدم. بالاخره هم آن ترس زندگی‌اش را به نتیجه‌ای رساند که هیچ‌گاه فکرش را هم نمی‌کرد. یک‌شب موقع برگشتن به آژانس با کامیون حمل سیمان تصادف کرد و چپ شد. لوله‌ی بنزین پاره شده بود و بعد. "هیچ‌جوری نشد بشناسیمش. جزغاله شده بود. سیاه سیاه. اون همه هیکل شده بود یه مشما سه کیلویی ذغال. بی‌چاره زنش نمی‌دونم تنها می‌خواد چی‌کار کنه، بدبخت..." گفتم: "مگه بچه نداشت پیرمرد؟" خندید: "بچه؟ نه بابا. اجاقش کور بود."
"جناب دولت" مرد و خاطره‌ی آن‌شب نیز با او به گور رفت.
چند سال از آن زمان گذشت؟ چند سال تا ورق‌های نیم سوخته‌ای که زیر لگد‌های او گلی شده بودند برایم دوباره زنده شوند؟ تمام آن‌سال‌ها. سال‌هایی که نیاز نداشتند جایی در ذهنم را از آن خود کنند و بی‌لحظه‌ای مکث می‌تاختند تا شبی دوباره مرا در شرایطی دیگر‌گونه متوجه‌ی "جناب دولت" کنند. آن ‌شب دوباره برایم زنده شد.
برای سالگرد پدرم رفته بودم شهرستان. مردی جا افتاده اما با همان جثه‌ی ریز و نادیده‌گرفتنی. مردی که سال‌های کودکی و نوجوانی‌اش برای شهر و ساکنانش چیزی آشنا اما گم‌شده بود. مردی که آمده بود تا نگذارد خاطره‌ی پدرش فراموش شود. خاطره‌ای که سال گذشته به وقوع پیوسته بود. پدرش سال گذشته برای طهارت و غسل به حمام رفته بود. مادرش می‌گفت که خدابیامرز رفته بود طهارت بگیرد که قلبش گرفت و افتاد.
همان شب که رسیدم دوستان پدرم برای تسلیت دوباره آمدند و بعد از سلام و صلوات در سکوتی که نشان از فقدان متوفی داشت به یکدیگر خیره شدند. هر از چندگاهی یکی می‌گفت خدایش بیامرزد و بقیه هم جواب می‌دادند که خدا رحمتش کند. ساعتی ننشسته بودند که یکی از دوستان پدرم شروع کرد به مرور خاطرات. لبخندی روی لب‌های دیگران نشست. همان وقت بود که نا‌خواسته آن‌شب و "جناب دولت" دوباره برایم زنده شدند. وقتی آنها حرف می‌زدند، من داشتم بیشتر و بیشتر به آن شب کذایی نزدیک می‌شدم. همه چیزش برایم روشن می‌شد. راننده‌ی عینکی با آن جک‌هایش. زمان بین ما فاصله انداخته بود. آنها می‌گفتند که خاطره‌ی عجیبی بود. "گوش می‌کنید پدر صلواتی؟" همه‌ی ما داشتیم به خاطره‌ای فکر می‌کردیم. حتی پدرم هم بود. آن‌شب با پدرم بودند اما من داشتم روی میز آهنی آژانس ضرب می‌گرفتم.
"اومد گف که می‌خواد ما رو ببره یه جایی که هیچ‌کدوممون تا اون وخ ندیده باشیم. واقعنم ندیده بودیم. پدر صلواتی عجب انسانی بود. مرد بود. مرد بودن سخته اما اون بود. تو همون جوونیشم یه شهر حرمتشو داشتن. گف می‌خواد یه چیزی نشون‌مون بده... گف... گف می‌خواد چی نشون‌مون بده؟"
"گف می‌خواد راز خدا رو نشونمون بده."
"آماشالله. می‌خواس راز خدا رو نشون‌مون بده. مام که نه بی‌خدا بودیم اما جاهل بودیم و کله‌مون باد داشت. هرهر زدیم زیر خنده. پدر صلواتیا حالا نخند کی بخند. خندیدنا. عجب زمونی بود. هی‌ی‌ی‌ی."
"نصوه شبی رفتیم دم مسجد. ده پونزده نفری می‌شدیم. من بودم و حاجی و آسید و شال‌باف و خدابیامورز و دیگه کی‌بود؟"
"منم بودم و اون پیرمرد"
پیرمرده داد زد: "خفه نمی‌شین مادریا. بذارین کفه‌ مرگمو بذارم."
"آره اونا هم بودن. شنفته بودم که می‌گفتن می‌ره قبرستون و واسه مرده‌ها کتاب دس می‌گیره اما یه چیزی بم می‌گف که جون شما نباس اون شب واسه کسی کتاب دس می‌گرفتیم. همه که جم شدیم راه افتادیم پشت باغا..."
"همین‌جور ویلون بودم که چی کار کنم که گفتم پاشم بیام اینجا یه دوزاری کاسب شم که یهو دست بلند کرد و گفت دربست. ما هم گفتیم ای دل غافل مرده‌ها کارشونو کردن..."
"رسیدیم دم آبگیر. دقیقا دم باغ چوب صنوبر و درختای سیب که یه جاده پشت آبگیر وا می‌شه تو کوه. گف بشینین صبر کنین. نیشستیم و یه نیم ساعت سه ربعی گذشت. اون حاجی پاشد رفت تو باغ سیب و یک دو کیلویی سیب چید..."
"دزدید."
"من نبودم که پدر صلواتی او پیرمرده بود."
"نه بابا خودت بودی من که حال مذاجیم به هم ریخته بود. هه‌هه‌هه..."
"نه خودت بودی که خدا بیامرز داد زد سرت که بشین‌و تو هم قاطی کردی سیبا رو ریختی تو آب. حالا بگذریم..."
"ما هم تو دلمون گفتیم عجب دشتی می‌کنیم امروز و همین‌طور چپ و راست تو خیابونا رفتیم و هی زیرچشمی به پاهای خانومه نیگاه می‌کردیم که اگه شد هم یه جورایی... گفتیم که خانوم شما مهندسین. گفت آره. ارواح ننش زنیکه..."
"گف جم شین بیان اینجا. رفتیم. پدر صلواتیا مگه آروم می‌گرفتن هر کدوم‌شون یه کرمی می‌ریخت که اون بابات گفت اگه ساکت نشین میزاره می‌ره. یهو همه لال‌مونی گرفتیم. گفت چشاتونو ببندین و سرتونو بیارین پایین تو آب..."
"گفتم خانوم همین‌جا؟ بعدش هم پیاده شد و رفت و یه ربعی بعد اومد دنبال بنزین. دادم دستش و دوباره رفت..."
"یهو یه صداهایی اومد. دل تو دل نبود. نصوه شبی و اون‌همه صدا. گفتم که جان عم‌‌جانم دیگه هرچی روحه جم شده اینجا. گف چشاتونو واکنین..."
"پدر صلواتی قلب‌مون رو یه تکونی داد. دیدیم که یه هزارتایی چشم دارن ما رو نگاه می‌کنن. داشتیم پس می‌افتادیم که گف اینم راز خدا..."
"تازه داشت چشمون عادت می‌کرد که ریدیم تو خودمون. دیدیم اون‌همه چش یه‌راست دارن ما رو نیگاه می‌کنن و ما هم نزدیک اموات‌مون شده بودیم که گف اینم راز خدا. هه. راز خدا. خدابیامرز عجب حرفی زده بودا."
"فکر می‌کنی اونا چی بودن پدر صلواتی؟"
"تازه فهمیدیم که یه گله اسبن که دارن آب می‌خورن. اونا هم چشاشون بودن. هم چشای خودشون و هم عکس چشای تو آب. راز خدا هاهاها. عجب شبی بود پیرمرد..."
"هه‌هه‌هه‌ رازخداشم داش مارو می‌فرستاد به درکا..."
"هی لگد زدم توش و این‌چندتا کاغذو کشیدیم بیرون. تو خوندن بلدی؟"
مرد عینکی از در وارد شد. کاغذش را روی میز انداخت و یکراست رفت اتاق پشتی.

میثم علیپور
بیست اردیبهشت هشتاد‌و شش
کرج


   ۱ آبان ۱۳۸۶ ۳:۰۶ بֽظֽ
نظرات ۱

سلام دوست عزیز
ماجرای جالبی بود . در پناه خدا موفق صبور و با سعادت باشی


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2008 Arooz.com & Design by Farahany
لوگوی عروض