اینجاکجاست.

1
: لطفا چاقو به من بدهید. برای فقط یک زخم کوچک.
: یکی هم به من بدهید. ولی زخم عمیق مد نظر من است.
: من شلاقی میخواهم که بتواند اثری سختْ ماندگار برجا بگذارد.
: من اما گلولهای را ترجیح میدهم که در دم خلاص کند. اما هرگز این لطف را نمیکنم.
: تنها از ساطور برمیآید که با قطعهقطعه کردن کار را یکسره کند.
: سوزن انتخاب من است. به قیافهاش نمیآید. وقتی همهاش فرو رود درد وصفناپذیری ایجاد میکند. برای انتخاب این روش جدید خیلی فکر کردم. به همه ثابت میشود.
: من هیزم میخواهم. هیزم زیاد. باید کمکم زیر آتش شعلهور شود تا یکدفعه نسوزد و تمام نشود و کباب شدن تا مغز استخوان مزهمزه شود.
: ناخنگیر...
: انبر...
: اسید...
: ...
: نه ممنون. من تماشا میکنم. این کافی و از همه دردناکتر است.
: میدانم برای فهمیدن، همیشه باید تاوانش را پرداخت.
این آخرین جملهاش بود. در وسط دشت وسیعی که خشک و ترک ترک بود قسمتی از آن، و آنجا یک نفر تا بهخودش آمده، دیده که خود را بهدار آویخته. متعجب هم شده که چرا این کار را کرده. آن یکنفر آویخته از دار تقلا میکند، بلکه خود را نجات دهد، به گلویش فشار میآید. اما درک نمیکند که چرا خفه نمیشود. فقط آویزان است و تاب میخورد. مابقی دشت، سرسبز است. پر از گل و درخت و گیاهان رنگارنگ. فقط همان قسمت، به اندازهی یک زمین فوتبال دایرهایشکل، کویریست. سگهای زیادی تا کنارهی منطقهی کویری جلو آمدهاند اما نمیتوانند به قسمت کویری وارد شوند. بعضیهاشان پارس میکنند. مخصوصا یکیشان مرتب اینطرفآنطرف میپرد و زوزه میکشد. دورخیز میکند و به سمت منطقهی کویری میپرد. اما بهشدت با دیواری در آسمان برخورد میکند که وجود ندارد، آسیب میبیند و روی منطقهی سرسبز جنگلی میافتد. اما دوباره تلاش میکند. چرا؟ آن یکنفر آویخته از دار، آنهایی که خارج از منطقهی کویری هستند، نمیبیند. تا چشمش کار میکند فقط کویر میبیند. آن یکنفر آویخته از دار، فقط شُکر میکند و هیچ ناراضی نیست. صدایی مکررا به او میگوید: بخواه تا اجابت کنیم تو را. نمیخواهد هیچ اجابتی را. فقط شکر میکند و راضیست. دستهای به سویش میآیند. پیش از این، از اینان کمک خواسته بود. پس به کمکش میشتافتند: سوزن به تناش فرو بردند. با چاقو یادگاری نوشتند و بدنش را پاره کردند. با شلاق پشتش را خراشیدند. با ساطور از شر اعضا خلاصش کردند و برای اینکه خوب پخته شود آرامآرام با هیزم مزهاش را به او چشاندند تا فراموشش نشود. و گروهی توانستند غذای آماده را با ولع بخورند.
2
: یهجوریه، من که وارد نیستم اما به اندازهی کافی خشونت نداره.
: دیگه چی کار باید بکنن؟
: نمیدونم این دیگه به تو بستگی داره، اما از سرب داغو تجاوز کردنو ناخن کشیدن هم نمیشه استفاده کرد.
: یعنی نتونستم عمق فاجعهرو نشون بدم؟
: چه فاجعهای؟
: چه فاجعهای؟!
: آره، فاجعهای وجود نداره، یعنی تا حالا فکر کردی داری این کارو میکنی؟
: آره خب!
: فکر کردم این موضوع یه گپ دوستانه میتونه باشه که مدتی فکرو وقتمونو پر کنه.
: چه قساوتی در تو وجود داره، ایناییکه گفتم همه واقعی بود.
: حتی واقعی هم که باشه جذابیتشو از دست میده، حداقل باید با یه ترفند دیگه اینو نشون بدی.
: باباجون من چیزی که دیدمو برات تعریف کردم، بدبختو کشتنو خوردن.
: هر چی سعی میکنم مورد عجیبی توی اون نمیبینم که تو رو اینقدر متعجب کرده.
: گیج شدم، حرفتو نمیفهمم. همین متعجب نشدنت از همه بدتر بود. برای هر کی بگم این صحنه رو برات تعریف کردمو متعجب نشدی شاخ در میاره.
: امتحان کردی؟
: چیو؟
: همینی که میگی.
: همین که تعریف کنم شاخ در میارن؟
: آره.
: خب نه.
: خب بکن.
: جدی نمیگی؟
: چرا فکر میکنی، شوخی میکنم؟
: حرفتو واقعن نمیفهمم.
: نکنه تو هم هوس کردی بفهمی؟
: منظورتو نمیفهمم.
: خب اگه بفهمی که باید تاوانشو بدی، میخوای بدی؟
: تاوان چیو؟
: فهمیدن.
چشمانش گرد شد و داشت از حدقه در میآمد. حرف دختر را که نفهمید هیچ، حالا دختر شروع کرده بود به باز کردن دکمههای لباسش و همینطور که لباسهایش را در میآورد با او صحبت میکرد.
: ببین عزیزم! هر چیزی رو لازم نیست فکر کنیو بفهمی. گاهی پیش میاد که باید فکر نکنی.
دختر با بدن سفت و سفید و باریکش روبرویش ایستاده بود. تمام رگهای آبی بدنش را، از زیر پوست نازک و شفافش میتوانست بشمارد. اینجا یک مکان عمومی بود. مردم زیادی در اطراف آنها نشسته بودند. همه هواسشان به خودشان بود اما گاهی هم به آنها نگاهی میانداختند. دختر به سمتش آمد و روی زانویش نشست. صورتش را به سمت گوشش برد.
: خب. حالا چی کار میکنی؟ هنوز میخوای فکر کنی؟ میخوای بفهمی؟ چه چیزی رو میخوای بفهمی عزیزم؟ بیا برای یکبار هم که شده، سعی کن فکر نکنی.
خشک شده بود. هیچ عکسالعملی نمیتوانست انجام بدهد. دختر کراواتش را گرفته بود و میکشید. انگار یک پلنگ شکار کرده است و در حالی که به تفنگش تکه داده، یک پایش را روی سینهاش گذاشته تا عکس یادگاری بگیرد. دست به موهایش میکشید و صورتش را میلیسید. اما او حتی فکر هم نمیتوانست بکند که این دختر در یک مکان عمومی با او چه میکند. مدتی گذشت. دختر بلند شد لباسهایش را پوشید، او را بوسید و رفت. او هنوز خشکش زده بود و رفتنش را تماشا میکرد. نمیدانست باید چهکار کند. در یک لحظه، چیزی از او بلند شد و دوید به سمت دختر. دست او را گرفت و کشید. دختر دستش را از دست او درآورد و رفت. باز دستش را گرفت اما طوری که نتواند دستش را درآورد. دختر برگشت و با چشمانش با خشم به او نگاه انداخت. کم مانده بود از نفوذ نگاهی که به او انداخته دستش را رها کند. اما رها نکرد. دستش را کشید و به دورش چنبره زد. به موهایش چنگ انداخت و لبانش را بوسید. نه! لبانش را خورد. با یک حرکت تمام دکمههایش را کند و لباسهایش را پاره کرد تا دوباره بتواند آن بدن لخت را با حرص تماشا کند. دست انداخت و سینههای سفتش را گرفت و او را خواباند. اینجا یک مکان عمومی است. اما اصلا به این فکر نکرد. لباسهای خود را به سرعت درآورد و بدن خود را به میان پاهای دختر رساند. با تمام قدرتی که داشت او را به سمت خود کشید و شروع کرد به کوبیدن تمام منحنیهای انحناییرنگ. میخواست خردش کند و برای اینکار از تمام نیرویش استفاده میکرد. نالههای دختر دیگر به زوزه تبدیل شده بود. زوزه میکشید. نفسنفس میزد و خود را تماما در اختیار او قرار داده بود. حتی گاهی نفسش میگرفت و نمیتوانست نفس بکشد، چشمهایش بسته میشد، میمرد و باز زنده میشد. تمام خودش را درون او خالی کرد. کم مانده بود، جان بدهد. اما یک آن به خود آمد و دید دختر رفته است.
3
: جدی نمیگی، یعنی به همین راحتی نشستی تا بره؟
: خب آره، یعنی میفرمایین باید یه حرکت ناگهانی عصبی میکردم؟
: خب الان چطوری؟
: بهخاطر همون کاری که نکردم رنج میکشم.
: میتونی خودتو بکشی!
: جدی نمیگین.
: آره جدی نمیگم.
: خدای من دوباره؟
: هه هه.
: یعنی حتی اینجا هم؟
: خب مگه اینجا چشه؟
: یعنی شما هم؟
: خب مگه من چمه؟
: آخه من اومدم درمانم کنین. نه اینکه بیمارم کنین.
: جدا میخوای درمان بشی؟
: خب فکر میکنین برای منظور دیگهای اینجا اومده باشم؟
خانم روانکاو بلند شد، دکمههای پیراهنم را باز کرد و شروع کرد با موهای سینهام بازی کردن. دستش را دور گردنم انداخت و به میان موهایم چنگ زد. طوری مستقیم به چشمانم نگاه انداخت که هزار بار کوچک شدن را تا اعماق چشمانش میدیدم. اما خودش لخت نشد. باز خشکم زده بود از فکر اینهمه حرکات ناگهانی و غیرمنتظره. اما بلندش کردم و خواباندمش روی مبل و شروع کردم به بوسیدنش. در همان حال دست انداختم درون سینههایش. فقط نگاهم میکرد. نفس میزد. منتظر یک حرکت ناگهانی بود. دکمههای پیراهنش را باز کردم و به سینههایش چنگ انداختم. صدایش در آمده بود. از نوک سینههایش شروع کردم رو به پایین. و بعد دوباره رو به بالا تا لبها، چشمها و پیشانیاش را بوسیدم، بلند شدم. پیراهنم را پوشیدم و رفتم. هنوز با چشمهای خمار آنجا لمیده بود و رفتنم را باور نمیکرد.
4
: دختر خوب، چرا داری خودتو اذیت میکنی؟
: آخه تو که نمیدونی!
: چی رو نمیدونم، اینایی که گفتی چیزی نبود، گریه نداره که.
: آخه همهی اینارو یه سگ برام تعریف میکرد. سگی که شاهد ماجرا بوده و هر چی تلاش کرده کاری از دستش برنیومده، تمام صورتو بدنش له و لورده و خونی بود وقتی اومد پیشم. خیلی داغون بود. یه اسلحه داد به منو مدام میگفت خلاصم کن! خواهش میکرد خلاصش کنم. درد میکشید. دلم براش میسوخت، اما مگه میتونستم تمام زندگیمو با یه گلوله نابود کنم. بغلش کردم و بوسیدمش. بیاختیار شده بودم. از جنون مرگ به جنون شهوت رسوندمش. بعد منو خورد. تموم تنمو پارهپاره کرد و جوید. اما معدهش اونقدر ضعیف شده بود که توان هضم کردنمو نداشت. با دندونای خودم کمکش کردم تا به قطعات کوچکتری تبدیل بشم که راحتتر هضمم کنه.
: جالبه. ما رابطهی متفاوتتری با هم داشتیم. ولی فرقی نمیکنه. مسئلهی مهم اینه که به شما حسودیم میشه و آرزو داشتم حتی برای یه لحظه بهجای تو باشم. اما زیاد ناراحت نیستم و گاهی فکر میکنم راضیام و همینم برام غنیمتیه.
اینها را ناخواسته میشنیدم از دختری که قلاده به گردناش بسته بود و آینهی جیبیاش را جلوی صورتش گرفته و با آن حرف میزد. آینه هم با او درد و دل، و گریه میکرد. میخواستم بمانم و باقی ماجرا را بشنوم که گوشیام زنگ زد و از کافه رفتم بیرون. شروع کردم به صحبت با کسی که آنطرف گوشی بود. ناگهان متوجه شدم اینجا را نمیشناسم. قورباغهای بودم که در مرداب شنا میکرد؟ غورغور میکردم! کراواتم را بهزور از گلویم باز کردم. به ته مرداب فرو رفت. قیر بود نه آب! مردابی از قیر در جنگلی سرسبز و استوایی. تا دور و برم را ببینم که اوضاع از چه قرار است، کمرم سوراخ شد. و به محض اینکه چشم باز کردم درون لانهی یک لکلک در حال پارهپاره شدن به قطعات کوچکتر بودم تا به دهان جوجههایش بگذارد. جوجههای نازنین!
5
: وای چه زشته این بچه.
: بزرگ بشه خُشکل میشه، از بچهی یه روزه چه انتظاری داری؟
: انتظار دارم حرف بزنه، مگه چی کم داره.
و من شروع کردم به حرف زدن. بچهی یک روزهای بودم که حرف میزد. ترانهی "سی امیلی پلی" را میخواندم که همه را به وجد آورده بود. همانجا چشمهای یک دختر از درون آنهمه جمعیت، گلویم را گرفت و از روی سن پایینم کشاند و در میان حضار با یک چاقوی کند ِ میوهخوری شروع کرد به ریزریز کردن ِ بدنم. ضجههای جانخراشم را میشنیدند و کف میزدند. هورا میکشیدند. در کنارم عکسهای یادگاری میگرفتند. معروف شدم یک شبه، با نام "مردی که از همه بهتر میتواند ضجههای جانخراش بزند در میان حضار، در برنامهی کنسرت خودش، در حالی که یک دختر با چاقوی کند ِ میوهخوری در حال ریزریز کردن بدنش است!" و همان شب وقتی تمام جمعیت رفتند نظافتچیها آمدند و با جارو تکههای بدنم را جمع کردند و به درون سطل زباله ریختند و آنجا بود که با پوست موز، خوردهشیشه و کاغذ باطلهی روزنامه، دوستان صمیمی شدیم. حرفهای زیادی داشتیم با هم بزنیم. از جایم راضی بودم. فقط میخندیدیم. شاد بودیم و شیطنت میکردیم. شبها پوست موز به کمک ما خود را بیرون میانداخت و صبحها که مردم با عجله به محل کارشان میرفتند، زمین میخوردند و همهگی قاهقاه میخندیدیم. مردم جمع میشدند و به پوست موز و همهی ماها فحش میدادند و لگد میزدند. اما این باعث خندهی بیشتر ما میشد. کارهای دیگری هم میکردیم از قبیل اینکه روزنامه باطلهای که اینطرفش دماغی بود را صاف میکردیم و روی سطل زباله میگذاشتیم به آنطرف که تمیز بود و هر کس هوس میکرد بردارد و بخواند که دنیا چه خبر است از نگاه آن تکه روزنامهباطله، دستش دماغی میشد و باز ما میخندیدم و باز فحش و لگد و مجددا خندههای دیوانهوار ما. روزگار خوبی بود. روزگار سطل زبالهای! از آنجا که همیشه دنیا به یک منوال نمیماند، ما هم روزگارمان به اتمام رسید و ماشین زباله بعد از چند روز آمد و بردنمان برای بازیافت. در طول مسیر از صحبتهای رانندهی زبالهکش فهمیدیم اعتصاب کرده بودند و این چند روز، ما اجبارا خوش بودیم. من الان طناب داری هستم که به گردن مردیست که نمیداند چرا خود را بهدار زده و دست و پا میزند که خلاص شود اما نمیتواند و خفه هم نمیشود.
6
: شما کی هستید آقا؟
: من محمد فراهانی پدر شما هستم و باعث زاییده شدنت و برای همین در برابرت مسئولم.
: بابا!
: آفرین پسرم که زود یاد میگیری. ببین پسرم اسم تو "اینجاکجاست." هست. تو یک بابا داری و آن هم من هستم و هیچ مادری نداری. میتوانی از همهی مادران دنیا زاده شده باشی یا بشوی. میتواند بدون نیاز به آنها این عمل انجام گرفته باشد یا بگیرد. پس هیچ دِینی نسبت به مادرجماعت نداری. تو فقط پسر من هستی. خوب گوش کن پسر. هر جا رفتی میتوانی هر کس را خواستی گاز بگیری. هر کس چیزی گفت گازش بگیر و بعد بیا به تو بگویم دنیا چهخبر است. هر کدامشان که ادعای فضل کرد، تو چهکار میکنی؟
: گازش میگیرم!
: آفرین. خوشم میاد که خیلی زود یاد میگیری. گازشان بگیر و از هیچچیز نترس. هر کس هم شکایت کرد خودم میدانم چه جوابی به او بدهم.
7
توان خواستنم را نیست و میترسم از سرانجامی که میدانم در توانم نیست. مردنها لازم است. وحشت، مرگ است. نمیخواهم را نمیتوانم، همانطور که نمیتوانم را. که هستم را نمیدانم، همانطور که، که هستی را. آنگاه که نتوانم بخواهم که بدانم. این دایره کفر است، فرجامش هر چه باشد.
۱ آبان ۱۳۸۶ ۳:۰۹ بֽظֽ
نظرات ۱۸
من محمد فراهانی واقعا افتخار می کنم که فردی هم اسم من توانسته تا همچون سایت قوی وزیبایی ساخته تافیض ببریم و ما را مفتخر و شادمان کرده امیدوارم در تمام زندگی شخصی ات خدا را فراموش نکنی وبرای بیشتر آشنا شدن با همدیگر به من ایمیل بزنی
[دوران ِ کودکی، به اتمام رسیده است، باید پیر بدنیا آمد.]
پیرکودک: تن تنم تنها تنم آتش گرفتم موطنم، میتنم پیله تنم رستم منم گم در تنم. دل برای دلبری دادی دمادم دم به دم، درد و درمان میدرد این درد را در دیدنم. کی کند کار کمک کبک کماکان کاکلی، کو کمان کاملی کولاک کوب کبکبم. (کبک بم، همان کبک نم است که استحاله یافته!)
عارف: هو! پایان این سناریو! آنک خود بهخواب زند، بیدار نتوان کرد!
خودبهخوابزده: چه میتوان گفت آنگاه که انگارهها را چنین جدی انگاشتهاند؟
پایان ۲۵
وقتی که پیشرفت می کرد آن بیست و چند گرم گوشت (گوشت توی دهان را می گویم سو ء تفاهم نشود) تازه مهمانی گرم شده بود. مهمانی که گرم شد دیگر مهی نماند باقی که کسی کسی را نبیند فرضن. آنها به خودشان عطرهای مسقطی میزدند اما کدامشان بود که بوی خلایش در نیاید؟
یکسری هم هرکاری میکردند خوش بو را بچسبانند به خودشان او میچسبید ولی هوا گرم بود آخر. وا میرفت چسب. طلا به سنگ نمیچسبد آخر. آن هم سنگی که میمونی بود که هرچ زشتتر مینمود داد و فریاد ِ بیشتری نیز مینمود اما به جایی نمیرسید آن صدای زنگ زدهاش. آخر نسبش به آهنگران هم میرفت. همان زحمتکشانی که جدیدن روبوط جایشان را گرفته. خلاصه میمونهای آهنگر ِ کوتوله آمدند مهمانی ترسیدند و رفتند. دوستشان دارم. مسئله حدیست که نمیخواهند (میترسند) از آن بالاتر بروند. کودکی میدانی چیست؟ هیچ عادتی هم پستتر از آن نیست. تازه جدیدن طعمهدار هم شدهاند (خندهی حضار) میدانی این روزها کسی کسی را دعوت به مهمانی نمیکند. میدزدند میبرند مهمانی ِ سبیل پارتی. naked party دعوت بشوند اگر سوء هاضمهی شدید میگیرند. دیگر بسشان است فعلن. البته اینجاییها را میگویم. کلام به درختان نخورد یک وقت خدای نکرده.
پایان ۲۰
آغاز ۲۱
[بیآب]
دالّی!: مرد، کاملا عریان، در حالیکه روی یک زانو نشسته و یک دستش را به تکهسنگی در پشتش تکیه داده، با دست دیگر، صلیبش را رو به آسمان بلند کرد. اما هدف او آسمان نبود، گروهی بود که از روبهرو میآمد. یک فیل و پنج اسب. مکان واقعه، یک دشت مسطح بود که تا افق بهجز چند تپه در آن دوردستهها، برآمدگی دیگری دیده نمیشد. اسبی که رهبری گروه را بر عهده داشت با دیدن صلیب، وحشت کرد و شیحهای کشید و ناگهان توقف کرد به نحوی که دو پای جلویش به آسمان رفت و یالش در هوا پرتاب شد. دو پای دراز و باریک عقبش تمام وزن او را متحمل شد، که البته بهراحتی از پس حجم سنگین بدن اسب برآمده بودند. تمام پاهای اعضای گروه همین خصوصیت را داشتند. مثلا فیلها هم برخلاف بدنهای بزرگ و بارهای سنگینی که بر دوششان بود پاهایی باریک و بلند داشتند و نکتهی جالب اینکه، بهجای یک مفصل ِ زانو، هر کدام سه تا از آنها داشتند. اسب که سردستهی گروه بود، نه زین به پشت داشت و نه بار. بار اولین فیل که پشت ِ سر اسب حرکت میکرد، یک پایهی زینتی بزرگ بود و زنی لخت که دستهایش را به پستانهایش گرفته و صورتش را به عقب خم کرده و موهایش در باد ادغام شده بود که گویی با لمس پستانهای خود و بادی که به بدن لختش میخورد، در حال لذت بردن است و بدنش از فرط لذت آنقدر سفت شده بود، که به مجسمه میمانست را حمل میکرد. اسب همچنان در همان حال بود، وقتی پاهای جلویش بالا بود به راحتی نعلهایی که به سمهایش بود کاملا واضح دیده میشد. صورتش را از ترس به پهلو خم کرده بود تا صلیب را نبیند اما با گوشهی یکی از چشمهایش با وحشت در حال تماشای صلیب بود و سوراخهای دماغش گشاد و لبهایش آنچنان باز شده بودند که تا ردیف ِ آخر دندانهایش را میشد دید. فیل ِ پشت ِ سر، که یک زن ِ لخت را به بار داشت، خیلی غمگین و مضطرب بود، شاید عاشق باری که به پشت حمل میکرد بود و از اینکه اینطور خودش را نمایش میدهد غصه میخورد. با آنکه میدانست تا وقتی به پشتش است، مال اوست، اما این ترس که هر لحظه ممکن است از دستش بدهد تمام وجودش را آزار میداد. همهی اینها را از چشمهایش میشد فهمید. در بالای سر مرد صلیب بهدست، یک حلقه وجود داشت و با ریش و موهای ژولیده و بدن سیاهش به انسانهای غارنشین شبیه بود. یکچیز که از همان اول خیلی توجه را به خود جلب میکرد، جمجمهی کوچکی بود که روی زمین افتاده بود و از لای پاهای مرد غارنشین دیده میشد. در فیل سوم، نوعی سرگشتگی به وضوح دیده میشد و پاهایش باریکتر و بلندتر بود. اصلا فیلها هر چه عقبتر بودند پاهایشان به اندازهی یک طول بدن بلندتر و باریکتر بود. بار ِ فیل سوم، یک مخروط مثلثشکل بلند بود که از پایین به بالا درون آن گویهای دایرهای شکل جا گرفته بودند و هر چه به سمت بالای مثلث نزدیک میشدند کوچکتر بودند. جلوی پای این فیل، زن و مردی دیده میشدند که مرد به حالت ِ عقبنشینی در مقابل زنی که یک صلیب به طرف او گرفته، ایستاده بود و دستهایش را نیز به حالت ِ تسلیم و خواهش ِ ایست به طرف زن دراز کرده بود. مرد زجر میکشید، اما تنها کاری که میتوانست انجام دهد همین بود. در زیر پاهای عقبی فیل، یک زن که دست بچهاش را گرفته، دیده میشد، حالت خیلی غریبی داشتند و مسیر حرکتشان مشخص نبود. فیل سوم و چهارم چندان جذابیتی ایجاد نکرده بودند، اما حضور داشتند. فیل سوم چشمهایش به چشمان موش میمانست و چیزی به مانند یک اتاق، با نمایی شبیه ساختمانهای باستانی بر دوش داشت که از در باز ِ آن، تنهی یک زن ِ لخت، که از زیر گردن تا زیر نافش پیدا بود با سینههای برآمده دیده میشد و بالای آن ساختمان نیز یک مرد لخت که روی یک پای خود به حالت تعادلی ایستاده و دو دستش را رو به آسمان بلند کرده بود، که در یک دست، دستمال یا روسری یا چیزی شبیه به آن و در دست دیگرش چیزی به مانند تی قرار داشت. فیل ِ چهارم هم، یک چنین ساختمانی به دوش داشت، اما داخلش قابل تشخیص نبود و مردی لخت نیز بدون چیزی در دست در بالای آن با یک دست رو به آسمان و یک پا در هوا ایستاده بود. زیر پاهای بسیار بلند و باریک ِ فیل چهارم، چیزی در هوا بود مثل ِ یک فرشتهی سفید ِ بالدار یا یک چنین چیزی. فیل پنجم اما، که بارش یک استوانهی بسیار بزرگ به شکل کورهی آجرپزی و یا فانوس دریایی بود، از قافله عقب مانده بود. آن استوانه، بقدری بزرگ بود که دو سومش از ابرهای بالای سرش نیز گذشته بود و به ابرهایی نزدیک شده بود که روی آنها یک کاخ دیده میشد. کاخی در آسمان بر روی ابرها!
[جلوی کاخ، مجسمهی شیر ترسو، ایستاده بود. عابر گفت: مجسمهسازش را دار زدند!]
۲۲
[بوی خاک و خون و خاطره، قطعه قطعه، در عمق کوچه، بر هم میآمیزد و تو متولد میشوی]
اواخر شب، همه خواب بودند. تمام چراغهای شهر خاموش بود، حتی چراغ اتاق ِ من که هنوز بیدار بودم. هوا خیلی تاریک بود و سیاهی بیداد میکرد. آن جسم ِ درخشندهی توی آسمان هم که هر شب خودنمایی میکرد پشت ِ چند تکه ابر مخفی شده بود و حتی گاهی هم یواشکی و بدون سروصدا سرک نمیکشید. هیچوقت از شنیدن صدای جیرجیرک تا به این اندازه خوشحال نمیشدم که البته هر چه گوشهایم را تیز کردم صدایش را نشنیدم. انگار دنیا مرده بود. کمکم داشتم به زنده بودن ِ خودم شک میکردم که صدایی توجهام را به خودش جلب کرد. صدا از پشت در اتاق میآمد. صدای مرموزی بهنظر میرسید. کلمات با لحن ِ عجیبی ادا میشد بهنحویکه تصور نمیرفت کلمه در حال ادا شدن باشد. چون تصور من از کلمه تا به آن لحظه چیز دیگری بود. همان اصواتی که از حنجره برای ارتباط با دیگران از دهان بیرون میآید! لحن کلمات به هیچکدام از آن مواردی که تا بهحال شنیده بودم شباهت نداشت و همین ندانستن بود که باعث شد قلبم به آن کلمات واکنش نشان دهد، ضربان خود را تندتر میکرد و خون را با سرعت زیادی در رگهایم به جریان میانداخت که باورکردنی نبود. چشمهایم بسته بود، اما همهچیز از پشت پلکهایی که به شیشه میمانست دیده میشد که البته چیز ِ زیادی هم نبود، تقریبا سیاهی ِ مطلق که گاهی اشکال ِ عجیب درون آن حرکت میکردند. بوهایی که به مشام میرسید نیز چنین خصوصیاتی را از خود بروز میدادند. بویی شبیه تعفن ِ معطر! نمیشود توصیفش کرد چون به هیچچیز ِ بیرونی شباهت نداشت ولی لذتبخش ِ همراه ِ زجر بود. طوری که مشام را نوازش میداد و به یکباره سوزش ِ چیزی شبیه به سوزن ِ تلخ آزاردهنده بود. البته نه دقیقا به این شکل، ولی هر چه بود عجیب بودن و ناآشنا بودنش مسلم بود. چیزی شبیه به باد در حال ِ لمس ِ پوست ِ بدنم بود و سلولهای تنم را میسایید و نوازش میکرد، حس میکردم بدنم مرطوب شده اما دست که به پوست ِ بدنم میکشیدم خوردههای خشک شدهی پوستم را میتوانستم حس کنم که بهشکل پودر ِ خشکی از بدنم جدا میشد. از دهانم چیزهایی خارج میشد به شکل ِ مایع، با تکههایی شبیه به چوبهای پلیسهشده که گلویم را زخم میکرد و خون ِ زخمها را نیز بههمراه خود بیرون میآورد. از همان اول فهمیدم که زبانی در دهانم نیست. شاید در ناهوشیاری قورتاش داده بودم، همراه ِ دندانها و گوشههای داخلی لبم. از لای پلکهایم که بسته بودند، موژهها به داخل نفوذ کردند و مثل بوتهی گیاهی که برای درخت شدن عجله دارد به درون چشمهایم حملهور شدند و با فشار خود را به عمق استخوانهایم رساندند. خونی که در رگهای بدنم بود در یک لحظه گویی بهخود آمده و از حرکت در مسیر مکرر خود پشیمان شده و راه جدیدی را کشف کرده و از طریق همین مسیر جدید که تا لحظاتی پیش برای درک اصوات بهکار میرفت، مثل فواره خود را آزاد کرد و تا قطرهی آخر خود را که از لالهی گوشم درحال ِ چکه کردن بود، از رگهایم تهی کرد. استخوانهایی که مورد هجوم ِ موژهها قرار گرفته بودند، دیگر توان ِ مقاومت ِ خود را از دست داده و حجم ِ بدنم را که با داربست ِ خود نگه میداشتند در یک لحظه با پودر شدن آنها، به لختهای شبیه ِ ژله تبدیل کرد که از روی تخت سورید و مثل آب روی زمین جاری شد. تمام ِ این عمل ِ تجزیه در چندین ثانیه رخ داد، اما با لحظهلحظهی این اتفاق زندگی کردم و با تمام ِ درد و رنجی که از فشار این روند ایجاد میشد، لذتی خمار کننده نیز وجود داشت که این عذاب را برایم خوشایند میکرد. ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد که بسیار آشفته بود. داشتم با سختی افکارم را از گوشهگوشهی ذهنم که در کف اتاق پراکنده شده بود، جمعآوری میکردم تا به جمعبندیای در مورد خاطرات ِ این چند لحظه دست یابم و مدت زیادی طول کشید که این پازل را سر ِ هم کنم تا متوجه شوم که چیست! یادم آمد که تمام این اتفاق از یک صدا شروع شد؛ اما خاطرات، بسیار مغشوش بودند و چیزهایی کم داشتند، سعی کردم بدنم را احیا کنم و با تمام قدرتی که اَزَم باقی نمانده بود مقداری از آن مایعای را که چند لحظه پیش به بخار و اشکال و اجزاء دیگر تبدیل شده بود و برای فهمیدن ِ علت واقعه میتوانست کمکم کند جمعآوری کردم. خیلی سخت بود، اما شروع به حرکت کردم. دقیقا در این لحظه بود که متوجه شدم حرکت نیز چیزی نیست که فکرش را میکردم و نمیشود بههمان شکل ِ سابق انجاماش داد، برای همین تمام آن اجزائی را که به زحمت جمع کرده بودم و فهمیدم برای حرکت به آنها نیازی نیست رها کردم و جلو رفتم. نمیدانستم چهطور حرکت میکنم، هنوز برایم قابل درک نبود اما انگار بهصورت غریزی این عمل را بلد بودم. تا آنجاکه بهخاطرم آمده بود آن صدا چیزی از پشت ِ در ِ اتاق بود که میآمد و با کمی دقت فهمیدم که هنوز میآید. چیزی شبیه به صحبت ِ کسی با خودش که اصلا قابل فهم نبود، چون کلمات و اصوات کاملا ناآشنا بودند و حرکت ِ مکرر ِ ناخن بهروی در را البته میشد از میان آن صدا تشخیص داد. به سمت ِ در رفتم؛ متوجه شدم که میتوانم از آن عبور کنم و در ِ بسته دیگر حیثیت ِ خود را بهعنوان ِ مانع از دست داده بود و دقیقا در این لحظه متوجه شدم که به هیچوجه نیازی به عبور از در نیست و میتوانم حتی بدون ِ عبور از آن، آنطرف ِ در را نیز ببینم. تعجب و ترس چیزی بود که حاصل ِ دیدن ِ موجود ِ پشت ِ در بود. تا آمدم به تشخیص برسم، مکشی از پشت ِ سرم، من را به درون خود کشید.
[وقتی نمیدانی تنت آتش گرفته، سفر نکن بیبدن! از تو هراسانم، میخواهم در آغوشت بگیرم، اما میدانم، از تماس با تو خواهم سوخت.]
۲۳
[وقتی از خود، بیخود شد، شکست. آینه راست مرد.]
مجری در یک جلسه که تمام صندلیهای آن خالی بود نشسته و برای جمعیتی که وجود نداشت سخنرانی میکرد و در چشمان تکتک آنها مینگریست و عکسالعملشان را بررسی میکرد. یک نفر از جمعیتی که نبود در تایید سخنرانی که نبود سر تکان داد. سخنران دوباره به ادامهی صحبتهای خود پرداخت و از حضاری که وجود نداشتند درخواست کرد که در بحث شرکت کنند. یکنفر دست بلند کرد و شروع کرد به صحبت و انتقاد و در حالی که ایستاده بود و به دور و بر خود که جمعیتی وجود نداشت مینگریست با هیجان زیاد حرف میزد. نگاهش را به میز سخنران که در این لحظه خالی بود و سخنرانی پشت آن ننشسته بود انداخت و با سخنران شروع کرد به تبادل ِ نظر. ناگهان یکنفر از انتهای سالن بلند شد و بهمحض بلند شدن او نفر قبلی ناپدید شد. آن کسی که بلند شده بود در مخالفت شخص اول و رو به جمعیتی که نبود شروع کرد به حرف زدن. سخنران پدیدار شد و با پدیدار شدنش آن فرد ناپدید شد و سعی کرد جلسه را آرام کند و کنترل جلسه را بهدست بگیرد اما دیر شده بود، تمام جمعیت میخواستند حرف بزنند. با هر کلمه یکنفر از یک گوشهی سالن پدیدار میشد و کلمه دیگر را شخص دیگر میگفت و شخص اول را ناپدید میکرد. در تمام جلسه من که وجود نداشتم فقط یکنفر را میدیدم؛ فقط یکنفر که گاهی سخنران بود، گاهی منتقد و گاهی معترض و... یک شخص نبود، هربار شخص دیگری در جای دیگر. انگار آن سالن تنها گنجایش یکنفر را داشت. آن یکنفر همه را میدید و همه هم آن یکنفر را. اما مابقی همدیگر را نمیدیدند و تنها برای ابراز وجود لازم بود که کسی حرف بزند تا وجودش ثابت و وجود دیگری انکار شود. اما من که حرفی برای گفتن نداشتم هیچوقت هم وجود نداشتم. ناگهان چیزی در گلویم به خارش افتاد و سرفهام گرفت و همینجا بود که بدنیا آمدم و دنیا تغییر کرد. اینک مرکز ِ تمام توجهات شده بودم و همه منتظر شنیدن سخنان من بودند. چه جمعیتی! تا به این لحظه اینهمه آدم یکجا ندیده بودم. من فقط سرفه میکردم و جمعیت نگاه میکرد و گوش میداد. عدهای تایید میکردند و عدهای هم با چهرهشان مخالفتشان را نشان میدادند. من که دقیقا در این لحظه متوجه شدم، حرفهای زیادی برای گفتن دارم، ناگهان با شروع صحبت نفر دیگر که دستش را جلوی دهانش گرفته بود و هی تکانهای شدید میخورد و شروع کرده بود به صحبت، ناپدید شدم.
[لجنزار، به رنگ چشمهایش درآمد، تا عاشقش باشد. لجن میخورد و بوی لجن به پیرهن میزد. لذیذ و غلیظ. همآغوشی در جوی آب، خوابِ سنگینی داشت، که از یاد رفته بود.]
۲۴
[نمیتوانم چیزی ببینم، دیوارهای اطرافم، آنقدر بلند شدهاند، که حتی با بلندترین نردهبانها هم، نمیتوانم به لبهی چینهی دیوار برسم، تا از آنجا، خانهی همسایه را، که شاید. در این دالانهای پر از دیوار گم شدهام، این دیوارها بالاخره دری دارند، آن در کجاست؟]
الف: از خاک به خاک، خاکستر به خاکستر، گوشت و پوست و استخوان، حال هم به هم. از برف به برف، سیاه به سیاه شدن، دستهایی که شاخ میشوند را، آجرهایی که هی گم شده است، به ثریا نرسیدهاند، و ثریا که همیشه دستهایش خاکیست. دیوانهشدگان، خدا قسمت شده، تکهای هم به من زده. شاعران مچالهی استفاده شده، زنگها آنقدر به صدا درآمده، که جای تیکتاک را، تاکتیک گرفته است.
ب: هیچ قطعیتی در گفتههایم نیست. صدای جیغ ِ تار و پودهای ناشکر، که استحمام میکنند، گوشم، و چشمهایم را، بر وحشت و خجالت از انفجار، که لحظهلحظه مرا به غرور کثیف بچههای جنگ، نزدیک میکند، میبندد. خدا بهشت موعودش را، با زمین لرزه به خانهها ارمغان داده، اینجا شپشهای مزاحم دیگر هیچ رسالتی ندارند. دستهایی که در جیبها میروند، تف میشوند بر روی مورچههای کارگری که، هیچگاه دستشان به ملکه نخواهد رسید. دست که میبرم، با نگاههی ملتمس اخمآلود، میفهمم که خوردنشان ممنون است، اما تا روز نحس، باید شاهد فسادشان باشم. با صدای تیکتاک، خودم را برای انفجار بعدی آماده میکنم. اما از بس پوست کلفت شدهام، این نارنجکها دیگر در من اثری ندارند. تنها انفجار بمب اتمی، به قدرت هیروشیماهایی بزرگتر، که شاید. هیچچیز در گفتههایم نیست، و اصلا هیچ چیز نیست، و این تنها قطعیتیست، که در گفتههایم وجود دارد.
ج: به بعد چندم زمان، سراغت بیایم؟ بستهست راه نفوذ. این شعر خصوصی، که حتی عمومی شدن، تجربهای هولناکتر از واقعیت چیست! به طول و عرض و ارتفاعت که بنگرم، در ابعادت گم شده، مدت زمانی که، بودم، یا شدم. نسبت، نسبیت عجیبی نیست، رادیکال شیگرای اپن سورسی که، به قشع معکوس مجازی، سراغت را از نزدیکترین عضوم که بگیرم، بگو علت محکومیتش چیست؟
...
"خنگشاگرد در مراجعه است." ادغام مسائل نظری با مسائل عملی در یک جنگ استراتژیک برخلاف قاعده، تجاوز به حریم غیرنظامیان است. البته میشود حتی در این مورد هم به تواهم رسید. در یک معادلهی چند مجهولی فرض را بر این بگیر؛ من ریاضیدانی هستم که تئوریهایی برای اثبات همهچیز دارم اما خودم را عطار معرفی و از بد روزگار در نیشابور نیز زندگی میکنم و قرار است چوپان معروفی باشم که چندین عدد از امثال تو را بخواهم معرفی کنم - تو مساوی هستی با یک عدد، آدم ِ عارف - حالا اگر علامت رضا را سکوت قرار دهیم؛ خاموشی میشود جواب ابلهان. با پیشفرض قراردادن این گزاره میشود حتی با زبان پرندگان نیز صحبت کرد. البت که ما همدیگر را خوب میشناسیم اگر کسی نشناسدمان، و زبان هم را خوب میفهمیم. حال برای روشنتر شدن مسئله از بین خیل عظیم این تیره از آدمها، یکی را که تویی بر فرض مثال برمیگزینم که از بد روزگار قرار است مسائل به واسطهی تو حلاجی شود. در روزی از روزها بعد از بیدار شدن از خواب، ناگاه بهسرت میزند که دعوی میزبانی کنی و برای هواخوری گذرت به مکانی غریب میافتد که چهاردیواریایست که از یک ضلع آن، میلههایی به جای گیاهان ِ جنگلی روییدهاند - دهان ِ دندانمیلهای - و تو در آنجا به بازیهای متفاوتی از قبیل شعبده و قایمباشک مشغول هستی. آن روز که تو نیستی، به مهمانی رفتهای. و آن روز که چهاردیواری نیست، با میزبان بازگشتهای تا به میزبانی بنشینی - دو میزبان در یک اقلیم نگنجند - یکی از مجهولات این مسئله اینجاست که در روز سوم، وقتی تو میزبان باشی، باید میزبان ِ مهمانشده را بازفرستی و نه برعکس. و اگر تو بازفرستاده شوی، پس تو رفتهای و مهمان ِ میزبانشده برجای تو مانده است تا مناسک شمارهی ۱ را بهجایت انجام دهد - چه فداکارانه ترسناک است بازی. اما ماهیت چهاردیواری دیگر در فرمول نمیگنجد یا شاید هم غول میخورد. حالا پیدا کن ربط تمام این گزینهها را به حفظ شریعه! - و مدتی بعد از انجام شدن مناسک شمارهی ۱ که به قربانی شدن خودخواسته میانجامد، تو از کوه پایین خواهی آمد تا به همگان اعلام کنی میزبان مرده است، آیا کسی باور میکند؟ چطور ندارد که! باید به شمارهی ۱ بازگردی و دوباره جادهی سانتیاگو را طی کنی. از خیابان سن ژان دُ پور میروی تا به کُمپوستالا برسی و اگر رسیدی از قول من یک آوه ماریا بخوان.
اگر اینقدر اصرار داری که هرآنچ میگویی درست است ما هم تایید مینماییم تا مشروعیتی عظیم بیابید. کجا میخواستی بیابی غامنت ِ مهمتر از قصه که دادیم به شما ما. ضمن اینکه آن عدم قطعیتی (سوال: از کجا شنیدهاید؟) که میزنید دم از آن در مورد ِ بیپروبلمیهای پیشینی کاربرد دارد و نه نقدی پسینی و متعهد به امر ِ نو. به نظر ِ شما جایی که در آن زی میکنیم (زبالهدانی) اخی و کثیف است اگر، به نظر ما نیست؛ زباله تنها چیزیست که این موجود دو پا مرتب تولیدش میکند. قسمت ِ نقد کتاب عروض از آن جهت در اختیار ِ بنده است که سر کردن در مرکز ِ تفکیک و بازیافت را ترجیح دادم به سر کردن در زبالهدانی که البته دلیلش شخصیست. به هرحال در خصوص قسمت آخر هم اگر میخواهی بدانی؛ بله تفاوت ِ بیپرده و پرده در تفاوت ِ معشوق است و عاشق. اگر میخواهی و دوست داری عاشق بمان و پردهدری کن مثل یک مرد!؟ ترجیحش با خودت (پردهدری با پردهداری توفیر دارد البته) ما میخواستیم محبوب باشی. آن ستایش هم برای امتنان شما نبود بابت اطلاع. پس بازگردو قرائتی دیگر بنما از همان first coment تا کمک ِ بیشتری بشود به متنت (تفکیک و بازیافت)
اما ادامهی قصهات: مو به مو اینتروالیتهی روایت رعایت شده است اما اپیزودبندی اگر برای احتجاب ِ فرم باشد در اینجا توهم ِِ بینِ بازیزه و رازیزه بودن متن از بین رفته است و این فرم مورد دیالکتیک ِ تاویلی ِ من (هرکس) قرار نخواهد گرفت. به همین منفور میشود نشست و مثلن قهوه و سیگار ِ جارموش را دید تا متوجه شد قصهی ما چیست در خسوفِ اپیزودیزه شدن در توالی زمانی و نه اپیزودیزه کردن در همین توالی.
پایان ۱۴
آغاز ۱۵
[یکی بود و تا ابد، همان یکی نبود که بودنش، بودنی بود از نابودی که به تمام کلام سرایت کرد:]
آب ِ بیابانی، گل ِ خشکشدهی تلخ. روی زمینم دقیقن، به سمت ِ سرازیری قله. از هر طرف، صدای نعره به چشمانم میآورد هجوم. شک از خودکار که فرمان نمیبرد به این صحنه وا میدهد. وقتی یک مرد تنهایی به دستشویی میرود، حتمن از ترس خودش را خیس میکند، اما نم پس نمیدهد. آنقدر ترسیدهام که همه از ترسم، میترسند که بترسند. این چند سطر، سطوری به عمق ساطور، سر میزند از دستم، ببُرد پایم. آنچنان بیسر شدهام، که گردن، بالاترین اوجم را فرو میبرم تا ته در یقهای که به اندازهی یک سر ِ سوزن، جا ندارد که بدرد.
۱۶
[وقتی دوستی نبود، با خالههایم دوست شدم، که همگی خرس هستند. اما مگس عزیز من، هیچوقت نفهمید، وقتی خالههایی دارم که مرا دوست میدارند، صورت من محل مناسبی برای فرود او نیست.]
کوبیدن ِ تمام منحنیهای انحناییرنگ، به قیمت از پا افتادگی، از نفس. کوچاندن ِ گلهی چهارگوش، از گردن، به سمت ِ سرازیر ِ خون. سگهای رام، در پناه گرگها، مراقب ِ بازی میشوند. گلهی خونخوار ِ من، اعلامیهی چوپان ِ فراری، که به دیوار چسباندهاند، میلیسد. خون ِ من است از اعلامیه جاری. این گوسفندا دیگه درآوردن شورشو! مرا که از خواب، بیدارم، رگ در بدن نیست. دریغ ِ صدای ِ تپتپ میآید. جایش گذاشتم. برگردم که چوپانم! برنگردم! سوت ِ دهانم میگوید:
حال من خوب است! روزی برگشت، راه فرار است! تو را که باد آورد، بر باد میدهم من ِ دروغگو!
خندهی ما بیماران گرفت دست و برد به کودکی که بیمار نبود. دنیا تاریکتر از آن بود که صدا بیاید. با چشمهایمان حرف میزدیم به فرار تنها راه نجابت انگار همینه! همین که آنقدر بو بکشیم و بزرگ شویم بیمار. اما حال من خوب است! روزی برگشت، راه فرار است! تو را که باد آورد، بر باد میدهم من ِ دروغگو!
۱۷
[هر روز، تمام لباسهایم را دار میزنم، تا خودم باشم.]
اشتراک بیست و دو دوازده: من اشتراک بیست و دو، دوازده هستم. تمام کارکنان این شرکت من را میشناسند. تمام شهرتم را بهخاطر خرید بسیاری که از آنها میکنم بدست آوردهام. تمام خریدهایم بهصورت تلفنی انجام میشود. تمام کارکنان این شرکت چهرهام را به دلخواه تصویر میکنند. تمام زندگیام را صرف خرید از این شرکت کردهام. تمام عمرم به فکر این شرکت بودهام. من اشتراک بیست و دو دوازده هستم. اما تمام کارکنان این شرکت وقتی به خانههایشان میروند اشتراک ۲۲۱۲ را فراموش میکنند. در بیرون از این شرکت هیچکس مفهوم اشتراک ۲۲۱۲ را درک نمیکند. من یک موجود خیالیام. اصلا سعی نکنید چهرهام را تصویر کنید. چون من فقط اشتراک ۲۲۱۲ هستم. من اشتراک هستم، تو اشتراک هستی، همهی ما اشتراک هستیم. اما فقط من اشتراک ۲۲۱۲ هستم نه هیچکس ِ دیگر. تنها من هستم که برای این شرکت اهمیت دارد. اهمیت من بهخاطر اشتراک بودنم نیست. بهخاطر عدد ۲۲۱۲ هم نیست. تنها بهخاطر اشتراک ۲۲۱۲ بودنم است. خیلیها دوست دارند که اشتراک ۲۲۱۲ باشند. مثلا همین اشتراک چهل، پنجاه و هفت. اما یک هفته بیشتر دوام نیاورد. فکر کرده بود اشتراک ۲۲۱۲ بودن کار سادهای است. وقتی پیدایش کردند مغزش روی دیوار پاشیده شده بود. از بچگی خیلی کارها دوست داشتم انجام بدهم. اما هیچوقت فکر نمیکردم روزی اشتراک ۲۲۱۲ بشوم. به روزی فکر میکنم که میمیرم و اشتراک ۲۲۱۲ای دیگر نخواهد بود. به سرنوشت این شرکت فکر میکنم که بدون اشتراک ۲۲۱۲ چطور به حیات خود ادامه میدهد. آن روزی خواهد بود، که اهمیت اشتراک ۲۲۱۲ بهطور جدی درک خواهد شد و خواهند فهمید اشتراک ۲۲۱۲ یعنی چه. اما فعلا که اشتراک ۲۲۱۲ هستم و میتوانم از اشتراک ۲۲۱۲ بودنم لذت ببرم و به هیچچیز دیگر بهجز اشتراک ۲۲۱۲ فکر نکنم. فکر میکنم الان دیگر وقتش شده که با این شرکت تماس بگیرم و اعلام کنم که اشتراک ۲۲۱۲ هستم.
: الو! سلام. من اشتراک ۲۲۱۲ هستم.
۱۸
[شهر پر از معشوق برای عاشق شدن است.]
روی صندلی پارک سه دختر نشستهاند. پسر از جلوی آنها رد میشود و نگاهش به نگاه دختر وسطی میافتد که نگاهش به نگاه پسری که در حال عبور از جلوی صندلی پارکیست که سه دختر روی آن نشستهاند و در حال نگاه کردن به دختر وسطیست که چشمان ِ سیاهش به سیاهی چشمانیست که به او نگریسته است و با سیاهی میخواهد به سیاهی چشمان سیاهِ دختر وسطی که روی صندلی پارک نشسته است و با نگاهش به نگاه پسری در حال عبور از جلوی صندلیای در پارک که سه دختر روی آن نشستهاند و دختر وسطی به او نگریسته است، بگوید:
تو چقدر زیبایی ای دختر وسطی روی نیمکتی در پارک و من میخواهم تو را دوست داشته باشم و شاید عاشق تو، دختر وسطی که با چشمانت به چشمان پسری در حال عبور از جلوی نیمکتی در پارک که سه دختر روی آن نشستهاند و دختر وسطی خیره به چشمانش، ناگفته دل داده به این پسر ِ در حال عبور از جلوی نیمکتی در پارک که سه دختر روی آن نشستهاند شوم.
اما نگاهها به همان نگاهها اکتفا میکنند و پسر از جلوی نیمکتی در پارک که سه دختر به روی آن نشستهاند و دختر ِ وسطی با چشمانش به چشمان پسری که از جلوی نیمکتی در پارک که سه دختر به روی آن نشستهاند و دختر وسطی با چشمانش هیچ کوفتی نمیگوید، عبور میکند.
: لعنت به من و لعنت به هر چه دختر نشسته روی نیمکتی در پارک.
۱۹
[سربازارو بفرست خونه! بزار عاشق بشن! جسد هم علت معشوقانهی خوبیه، اما معلولش جذابتره. چند سال با شصت راست، چند سال با شصت چپ، اشاره کردی. اما من یه حال دیگم. با انگشت وسطی به استقبالت میام. بزرگ نیستی قهرمان! دست رو سرم بکشی یا نه، لایق استقبال منی. انگشتا حرفای زیادی برا گفتن دارن.]
: گرمای لذتبخشی هست. اینکه در یک ظهر پاییزی جلوی نور نئشهکنندهی خورشید در بالکن بنشینی و بخواهی دربارهی چیزی که چند لحظه پیش اتفاق افتاد بنویسی، هم کیف دارد و هم احساس خوبیست و اینکه فکر کنی شاید بشود از درون آن تصاویر و احساسات و تشنجات، نوشتهی خوبی هم از آب دربیاوری دیگر چیزیست که انتهای این نوشته میتواند نشان بدهد:
همه چیز اینجوری شروع شد - البته همیشه همهچیز، یکجوری شروع میشود که خیال میکنی از آنجا شروع شده، غافل از اینکه به این سادگیها هم نیست و هیچچیز از هیچجایی شروع نمیشود - جلوی کامپیوتر نشسته بودم و مقالهای را میخواندم که صدای ضجههایی را که از پنجره یکدفعه به ذهنم هجوم آورد، به ذهنم هجوم آورد. از قرار معلوم کسی میکروفون را جلوی ضبط قرار داده بود تا صدای قرآن را پخش کند اما آن میکروفون که برای پخش صدای قرآن تعبیه شده بود، شروع کرده بود بدون اجازهی کسی به پخش اصوات اطراف خودش و صدای قرآن را که وظیفهاش بود، به پسزمینهی کار خود تبدیل کرده بود. سمفونیای شده بود. زنها جیغ میزدند و مردها هوار میکشیدند. انگار آخر دنیا شده و مردم از وحشت سرنوشتی که در انتظارشان است برآشفتهاند و همین الان است که دنیا زیر و رو و کوهها به مانند پشم زده شوند و مردهها از قبر بیرون بیایند و مردم از هم فرار کنند و دنیا ماهیتش را از دست بدهد و واقعه رخ بدهد.
: این آفتاب ظهر پاییزی هم انگار اولش خوب است، حالا دیگر دارد صورتم را میسوزاند و باید خودکار را زمین بگذارم و جایم را به زیر دیوار که آن روبهروست و سایه است تغییر دهم تا بتوانم ادامه ماجرا را تعریف کنم.
: خیلی خب الان دیگر در سایه هستم، یعنی دیگر آن منظرهای که در روبهرویم بود در پشت سرم قرار دارد و زاویهی دیدم تغییر کرده، پس برای همین قسمتی از ماجرا را که از لباس پوشیدن و بیرون رفتن از خانه برای مشاهدهی صداهای شنیده شده است را باید ناگفته رها کنم تا با این زاویهی دید فیزیکی جدید در محل قرارگیری کسی که در حال نوشتن این متن است جور در بیاید:
دوسه خانه آنطرفتر بود که شلوغ بود، مردم همهگی سیاه پوشیده بودند - اینکه مردم به سرعت میتوانند همرنگ جماعت شوند هم، برای خود ماجراییست. اما مسئلهی مهم لباس سیاهی بود که بر تن من و چند نفر دیگر نبود، که از قرار معلوم برای چنین مواقعی آماده نبودیم - خیلی دقت کردم به چهرههایی که هیاهو میکردند تا بفهمم کسی که ضجه میزند در واقع یک تکهی بزرگ از زندگیاش به خلعی غیرقابل تصور و ناگهانی تبدیل شده و این خلع او را وادار میکند که دیگر حال خود را نداند یا با این تصور که الان یکی از نزدیکان است و از او انتظار میرود که عکسالعملی از خود نشان دهد و در دسترسترین عکسالعمل هم چنین رفتاریست میباشد. تشخیص من نه سخت بود و نه آسان، برای اینکه حضور روح ِ جنازه در محل برایم آنقدر اهمیت پیدا کرد که نخواستم به این مسئله فکر کنم.
: به اینجا که رسیدم تلفن از درون خانه شروع کرد به زنگ زدن و چون کسی در خانه نبود، با خودم کلنجار رفتم که بیخیالش بشوم و نوشتنم را ادامه بدهم یا بروم گوشی را بردارم، و نمیدانم فرشتهی روی شانهی سمت چپم بود که پیروز شد تا من نوشتن را رها کنم یا شیطان روی شانهی سمت راستم. البته همین الان متوجه شدم که انگار جای فرشتهها را اشتباه گفتم. تفاوتی نمیکند البته. مسئلهی مهم این است که وقتی رفتم تلفن را بردارم متوجه شدم میشود همین جبر را داخل متن به مخاطب تحمیل کرد، چون به خود من هم تحمیل شد و حتی اگر نمیرفتم گوشی را بردارم مسئلهی مهم، پرت شدن هواس من بود که تلفن موفق به انجامش شد. با کسی که تماس گرفته بود همین الان باید به شمارهی ۱۱ بروم که مطمئنن خیلی مهمتر از پرداختن به حضور روح ِ جنازه است و این نوشته را مجبورم همینجا تمام کنم و این نیز از وسایل مدرن زندگی است که باید به آن تن بدهیم. چه میشود کرد.
۶
: همه یکی هستند؟ عجب! حتما به سوی او باز میگردند. اگر لال شدن و زبان به دهان گرفتن دفع بلاست، یحتمل نمیخواهی دفع بلا کنی. آفرین! در حال حاضر شما ابتلای عارف هستید یا مبتلای عارف؟ اگر تا بحال از خود ِ فرار کسی فرار نکرده، میخواهی اولی باشی؟ دقیقا نوشدارو برای همان تجویز شد، یخ مصنوعی هم انداختهام. نوشجان و گوارای ِ افزایش ِ شتاب ِ انجماد ِ وجود. آن سکینه را هم توضیح بده تا حماقتی دیگر رخ دهد.
: پسرم؟
: بله؟
: آرام.
: چشم.
: جناب عارف با پسر من اینقدر دیالوگ نکن، او دوری نمیکند، اینگونه تربیت شده و در مقابل او هیچ تضمینی برای هیچچیز نیست. حالا که خودت را به میان زبالهدان نوشتههایم پرتاب کردی، خوشحال میشوم مسئولیت تفکیکشان را برای بازیافت برعهده بگیری. ولی قبلش به یک تواهم ِ م ح نونی برسیم بعد. (۸) چرا با این قطعیت که اگر الصاق در پی گردهای روایت را بگیریم از آن، خوب است؟ و رنگبندی کلمی در تهییج ِ بیان نباید استثمار شود؟ اولا چرا اینتروال و بیپرده قصه گفته شود؟ ثانیا مگر غیر این بوده؟ ثالثا مگر قصه گفته میشود؟ رابعا بیپردگی بر پردهدری ترجیح دارد؟ از ستایشتان هم ممنون.
ابجد: وقتی شکار و شکارچی و پلنگ و عکاس خودت باشی دیگر زیر زبر و پیش ندارد همینطور هم به دلال احتیاجی نیست. همه دور و ورت لال میشوند.
هوز: غرق شدن ندارد چون خودِ آبی. میخواهی تو هم آب باشی؟ تلاش کن.
حطی: خود ِابتلا، مبتلا نمیشود، مبتلا میکند.
کلمن: ذکر آن جمله نفس ِ ابتلاست و زبان به دهان گرفتن دفع ِ بلاست همانطور که صدقه.
سعفذ: شروعی وجود ندارد، سکینهایم ما (اسم خاص نیست سکینه اگر توضیحش حماقت نباشد) سعفذ (تبصرهی ۲: تا بحال از خود ِ فرار کسی فرار نکرده.
ار ری کی تی ری کی تی ار ری نکی تی: نوشداروی بعد از مرگ هم فقط به درد افزایش ِ شتاب ِ انجماد ِ مرده میخورد، مخصوصن اگر پادشاه در نوشدارو یخ ِ مصنوعی هم انداخته باشد.
۶
: در حوض دلالی عکس پلنگ، همان اطراف بمان و دور نشو، غرق میشوی(۱۱). شکار و شکارچی با زیر و زبر مشخص نمیشود(۱۲)، شناسایی حوضهای دیگر پیشکشت و در مورد فرمی که صحبتش هست فعلا به همان یک تصویر برای شما قناعت شده و این کار تا آخر مردگیت ادامه دارد. دیگر شروع کردهای. متاسفم. میخواهی فرار کنی؟ گفتم نرو آنجا که مبتلات کنند(۱۰). این هم نوشداروی بعد از مرگ.
پلنگ عارف زیر و آدم عارف زبر دارد عکس گرفته میشود ازش.
فرمی که در این چند خط ایجاد شده میارزد به راستی به همهی تا اینجایی قصهات. گوش نمیکنی که میگویم دوست پدرت هستم.
در خصوص عشق و عاشقی هم حوضه در حوضه غرق شده است و شنا سایی نیاز دارد.
: بحران؟!! این بود، هر چه در چنته داشتن آدم؟ که در حال مرگم؟
۷: اگر حرفی بگوید که ندانم، حرفی میگویم که نداند.
۲: "انگار یک پلنگ شکار کرده است و در حالی که به تفنگش تکه داده، یک پایش را روی سینهاش گذاشته تا عکس یادگاری بگیرد." این مفعولشدگی را در اینطور مواقع باید از زوایای مختلف دید اما پلنگ عارف کجا و آدم عارف کجا.
: مستهلک و پخ و زهرمار؟
: عارفی میگفت: ایران عاشق آمریکاست.
در بحرانی به نام اینجا کجاست می شود بگنجانی هرچه در چنته داری را ضیانه و تا لبهها و گوشهها. این کار تا آخر ِ مردگیت ادامه دارد. تو دیگر شروع کردهای. متاسفم. پری، غلمان یا حوری و اسب بالدار؛ موتیفهایی هستند مستهلک. نمیتوانند کمکی بکنند به تو و نوشتارت حتا اگر واجد ارزش نقد بدانیم ژانرِ پریان و غریب و شگفت یا هر پخ و زهر مار دیگری را.
پایان ۸
آغاز ۹
: از خواب پریدم و پلکهایی که چشمی در آنها نبود باز کردم:
(الف: کویر بود. عطش امانم را بریده بود. آن دورها یک اقیانوس-آبشار دیدم، از آسمان به کویر سرازیر بود. سراب نبود، رسیدم و نوشیدم. پشت اقیانوس-آبشار، نقالهای بین آسمان و زمین بود، آبی به کویر میداد، سراب بود. خون کویر را میمکید به بالا، غروب بود. آبی ِ آسمان و خون کویر، سیاهی شب شد. شب، خون کویر، در آسمان، هضم میشد. فردا، آبی از آسمان سرازیر بود. کویر! کویر بود.)
: تمام، کویر بودم. تمام کویر، من بودم که غیر او نبود. تنها همصحبتم بود، تنها بودم. تنها بود:
(ب: کویر ِ من! غمِ خود را بگو برای زمین، تا بجوشد از دل ِ سنگان ِ آرزوهایش. زمین ِ من! تو ازآبت بِکش، بده به کویرت، سراب شود، و لبانت به گفتگوهایش:
آهی شبیه یک سراب! و این صدای غریبی، که از درون ِ تو برخیزدْ آسمان! که نداری برآوری حاجت؟! و بادْ مرا، که از این سو، بههر طرف ببرد، گویمش رها کُنَدَم، هُو کند:
و فریادت خاموش بکن، با ما بخواب!)
: از خواب پریدم:
(ج: چرخش مرغان دریایی، در آسمان کویر، بر فراز ِ جنازهی آب! وسط ِ کویر، مرغهای دریایی در آسمان میچرخیدند.آنجا آب مرده بود. رفتم و جنازهی آب را خاک کردم.)
۱۰
: تشنگی اسارته:
سرآب گودال ِ سیرآب! "یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو، شببخیر گفتند و رفتند و خوابیدند. اما ماهی سیاه کوچولو هر چه کرد، خوابش نبرد و شب تا صبح همهاش به فکر دریا بود." ماهی سیاه کوچولو در دریا زندگی میکرد و به فکر دریا بود! یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو به همراه هزاران هزار ماهی و جانور دیگر هم بودند که داخل این دریا زندگی میکردند اما فقط ماهی سیاه کوچولو خوابش نمیبرد و شب تا صبح همهاش بهفکر دریا بود. خیلی با خودش کلنجار رفت اما بالاخره یکروز دل به دریا زد.
: همیشه به فکرتم و شبا خوابم نمیبره.
دریا تعجب نکرد. این نیاز است، نیاز ماهی به دریا و حرف تازهای نیست.
: ممنونم که به فکرمی. حالا برو با ماهیای دیگه بازی کن.
ماهی سیاه کوچولو خیلی غمگین شد. فهمید دریا حرفش را نمیفهمد. بعد از چند روز تصمیم خود را گرفت.
: اینکه بهفکرتم و خوابم نمیبره، نیاز ماهی به آب نیست. من از جویبار به اینجا اومدم، میتونستم همونجا بمونم یا ادامه بدم و به اقیانوس برم. اما میدونم توی اقیانوس و جویبار هم که باشم، تنها شبا به تو فکر میکنم و خوابم نمیبره.
و از دریا که خوب میفهمید ماهی سیاه چه میگوید و خود را به نفهمیدن زده بود، خداحافظی کرد و رفت. ماهی سیاه یاد حرفهای دوست حلزون خود، زمانی که در جویبار بودند افتاد. وقتی از دریا برایش صحبت میکرد، شیفتگیای در او ایجاد شد. وقتی با دریا مواجه شد، شیفتگی نیز دوچندان شد. وقتی مدتی در دریا و با دریا زندگی کرد، دیگر تاب نیاورد و دل به دریا زد و به دریا گفت که چقدر در فکر اوست. دریا دورو برش پر از ماهیهای ریز و درشت و رنگارنگ بود. دریا دریاست، مثل همهی دریاهای دیگر و تشكیل شده از آب، مثل همان جویباری كه ماهی سیاه از آنجا آمده بود. دریا وقتی ماهی رفت، خلئی به وسعت اقیانوس در درون خود احساس كرد. اما ماهی رفته بود و حالا دیگر نوبت دریا بود كه سفر خودش را آغاز كند.
: قصه تا انتها همین است، پس انتها ندارد!
۱۱
[آب، زلال بود. تا جاییکه دهان ِ روبرو، توجهام را جلب نکرد و همچنان در معدهات هضم میشوم.]
: با او خوابیدم. آبیدم:
آسمان، آبیست. آبی، آسمانی. اقیانوس، روح ِ خود، به آینه، ها میکند. آسمان، کدر.آسمان، آبشار. به درون آینه خالی میشود. اقیانوس ِ آبی، پراز آبی میشود، مواج. دنیای آبی، آبیست. رو به بالا، رو به پایین. آسمان، از بلوغ ِ پرتلاطم ِ اقیانوس، پرده میپوشد. پرده سفید است. پرده فرو میریزد. و بلوغ را بعد از جنگی آسمانسوز، مهار میکند. نزدیکترین ساحل ماجرا، به تماشا نشسته. و کویر، دورترین. صدای مهیب ِ آن، به گوشهایمان رسید، نمیشنویم. تصویر هولناکش، به چشمهایمان رسید، نمیبینیم. حالا که آرام شده است، رام شده است. آسمان، آبیست، بیتلاطم. آبی، آسمانی، بیتلاطم. هر دو خسته. هر دو آرام. آتش ِ زیر ِ آبی. هر دو تاریک، هر دو خوابند. خواب میبینند. آب میبینند. آبی، آسمانی.
۱۲
: خواب و بیداری چه فرقی با هم دارن؟
: مثل قصهست، معلوم نیست روایت میکنه یا روایت میشه:
پری دریایی و اسب شاخدار! پری دریایی، خیلی تنها بود و به همین نسبت زیبا. پری دریایی ِ زیبا و تنهایی بود!
: آخه از دستِ این آدمای نَدید-بَدید، مجبور بود همیشه مخفی باشه.
بالا تنهاش زن بود و پایین تنهاش ماهی! مثل همان چیزی که همه از یک پری دریایی انتظار دارند. یک پری دریایی زیبا، با موهای طلایی و چهرهای فراموش نشدنی، و البته بدنی لخت! افسانه نبود، پری دریایی، واقعی واقعی بود. اما با آن همه زیبایی همیشه تنها بود و فراری. چون یا کسی باورش نمیکرد و یا اگر باور میکرد، حتما برای اینکه به دیگران نشانش بدهد مجبور بود اسیرش کند. یکروز پری دریایی تنهای ما که از رودی به رودی، دریایی به دریایی و اقیانوسی به اقیانوسی، برعکس، سفر میکرد، گذرش به رودخانهای در جنگلی غریب افتاد. سرش را از آب بیرون کرد که نگاهی به بیرون بیاندازد، که چشماش به چشمان اسب شاخداری که برای آب خوردن به لب رودخانه آمده بود و او هم چشماش به چشمان پری دریاییای که برای سرک کشیدن از آب بیرون آمده بود، افتاد. پری و اسب خشکشان زد و مدتی بدون حرکت همدیگر را نگاه میکردند، اسب خیلی زیبا بود، یک اسبِ جوانِ سفید، سفید ِ سفید! که یک شاخ وسط ِ پیشانیاش مثل ِ عاج ِ فیل برق میزد، البته مثل ِ عاج ِ فیل منحنی نبود و صافِ صاف بود. بعد از مدتی که بههم زل زدند، پری به خودش آمد و سریع رفت زیر ِ آب. اسب هم که تازه به خودش آمده بود با سرعت دوید طرف ِ جنگل. بعد از چند دقیقه، هر دو که یکجورهایی گیج و منگ شده بودند، ایستادند و برای کنجکاوی برگشتند. پری دوباره سرش را از آب بیرون کرد و نگاهش را انداخت به اسب ِ شاخداری که چشم انداخته به رودخانهای که یک پری دریایی از تویش سرک کشیده بود! چندبار این عمل تکرار شد.
: یهدفعه پری و اسب هر دو با هم زدن زیرِ خنده و حالا نخندو کی بخند! اینقدر خندیدن که نگو!
پری آمد جلو نزدیک ساحلِ رودخانه و اسب هم چند قدم پاهای باریکش را گذاشت داخل آب. نیم ِ عریان ِ بدن ِ پری از آب بیرون آمده بود و اسب هم با تمام وجودش محو تماشا. پری جلوتر آمد و دستش را به صورت اسب کشید و لمسش کرد. اسب هم چندبار با زبانش، صورت ِ پری را لیسید و بویید. موی پری و یال اسب هم خودشان را به باد سپرده بودند و بازی میکردند. اسب و پری، آنقدر در چشمان هم نگاه کردند و سر و صورت ِ هم را لمس کردند که دچار نوعی هیجان شده بودند. پری و اسب همدیگر را بوسیدند و در آغوش گرفتند. تمام جنگل و رودخانه که شاهد این صحنه بودند، ساکت فقط تماشا میکردند تا مبادا اسب و پری، به غیر ِ هم، هواسشان بهجای دیگری برود و این لحظه را از دست بدهند. صدای قلب رودخانه با آبش و تمام ماهیهایش، جنگل با تمام درختان و حیواناتش، موسیقیای ساخته بودند که زیبایی را دو چندان میکرد. امروز که هزار سال از آن ماجرا میگذرد، هنوز تمام آن مکان، آن لحظه را از یاد نبرده است. تمام ِ درختان آن نقطه با تمام ِ درختان روی زمین فرق دارند. درختان، تا امروز راوی آن لحظه هستند برای کل ِ جنگل. ماهیها از سرتاسر ِ دنیا به آن نقطه میآیند تا آنجا را از نزدیک ببینند. این رودخانه با تمام ِ رودخانههای دنیا فرق دارد، چون آب ِ آن از اقیانوس میآید نه اینکه به اقیانوس برود. حتی باد هم جهتش به سمت ِ آنجاست. هر روز میتوانی حیوانات زیادی را ببینی که از پشت ِ درختان آنجا، زل زدهاند به رودخانه و اشک در چشمانشان جاریست. همه اینها بهخاطر ِ همان چند لحظه است. چون در هیچکجای دنیا دیگر تکرار نشد، حتی با گذشت قرنها. خیلیها علت آغاز دنیا تا به آن روز را، انتظار ِ ایجاد ِ آن لحظه میدانند و ادامهی دنیا را درک آن لحظه. تمام ِ زائران، بعد از اینکه محو ِ دیدن ِ آن نقطه از آب میشوند و اشکهایشان را که پاک میکنند، ناگهان به آسمان خیره و محو ِ تماشایش میشوند.
: آخه هنوز نگفتم:
پری دریایی و اسب ِ شاخدار ِ قصهی ما آنقدر در آن لحظه گم شده بودند که ناگهان توانستند وجود ِ چیزهایی را لمس کنند که خودشان تا بهحال خبر نداشتند. پری که با دستهایش، محو ِ لمس کردن ِ بدن ِ اسب بود و اسب که با صورتش بدن پری را میلیسید، هر دو ناگهان وجود ِ بالهایی را روی شانههای همدیگر حس کردند. بالهایی که تا آن روز باز نشده بود. بعد از مدتی خیره شدن به هم، بدون اینکه حرفی رد و بدل بشود، پریدند، پرواز کردند و بالا رفتند. تمام جنگل و رودخانه تا مدتی پرواز آنها را در آسمان تماشا میکردند.
: حالا به اسب ِ شاخدار و پری دریایی، بال هم اضافه کن:
اسب ِ شاخدار ِ بالدار و پری دریایی ِ بالدار. در آسمان همدیگر را در آغوش گرفتند و به دور هم چرخیدند، آنقدر چرخیدند و بالا رفتند تا از دیدگان محو شدند. تا چندین روز آن نقطه از جهان بیحرکت بود و هیچ نبضی نمیزد.
۶
: این آدمه ادعای فضل کردا!
: چی کار کردی؟
: اومدم یه کاری کنم، دیدم عارفه. تازه میگفت دوست باباتم. ولی به حرفش گوش ندادم.
: تماس داشتیم. چرا چیزی نگفت؟
: حتما رُوش نشده.
این الصاق در پی گردهای روایت را بگیریم از آن، خوب است و البته رنگبندی کلمی هم در تهییج ِ بیان میتواند استثمار نشود تا بتوان اینتروال نقل کردو قصه گفت اما بیپرده.
اما کنار گذاشتن ِ آنت را ستایش میشود کرد. بقیه حرفها را هم که شنیدی دربارهاش.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
Anymal