تصلیب

با تو حرف میزنم... تو، به دیگری نگاه نکن. وقتی من بر پهنهای سفید یا سفیدی ِ پهنهای خطاب میکنم، ضمیر دوّمشخص، حجم غریبیست از بودن ِ کسانی که هر کدام بهتنهایی شاهد و وارث ِ خلوتترین تنهایی ِ انسان هستند. بیاینکه بتوانی حتّی لحظهای سرزمین ِ تاریک و یخزدهی تنهایی ِ من را با شعلهی کمسوی ِ فندک کمگازی روشن و گرم کنی. زمان دامن ِ چیندار و پفکردهاش را بالا گرفته رانها و بالاتر از رانهای ِ برهنهاش را بیرون ریخته درست در همان لحظهای که من به تو میگفتهام فرض کن زمان زن ِ زیبای اشرافزادهاییست که از گردن با طنابی بستهاندش به عقربهی ثانیهشمار ِ ساعت از بس فساد کرده تنش را بیهیچ اجر و مزدی به هر وسوسهشدهای سپرده، تو هم لحظهای فقط یک لحظه وسوسهی شهوت آلودگی ِ این ابلیسهی دلفریب شدی در میانهی فرضَت طناب گردنش را شُل کردی، پریده روی ِ شمارهی یک، تو صفحهی ساعت. تا اینجا شروع ِ خوبیست، دیگر فرض را رها کن، همراه ِ فرار ِ زمان از عقربههای ساعت تصوّرت را به من بده تا به واقعّیتی اولی راهنماییت شوم. من دارم آخرین داستانم را تا این لحظهی فناشونده مینویسم. تو داری آخرین قصّهی حجت بداغی را در این لحظهی فناشده میخوانی. سعی نکن چیزی را تصوّر کنی، تصوّرت در چنگ من است. از اساسیترین مصالح نوشتن ِ داستان من است. زمان با ساقهای ِ کشیده و باریک و استوارش روی ِ شمارهی یک ایستاده و تلوتلو میخورد. ثانیهشمار سرعتش چندبرابر شده، نفسزنان دور صفحه میگردد تا به زمان برسد، و هربار که میرسد ناموفق به گردِش ِ ابدیش ادامه میدهد، زیرا که زمان با چالاکی از روش میپرد و جا خالی میکند. و بعد از گذشتن ِ ثانیهشمار روی شمارهی بعدی میپرد. انگار در کودکی در باغ ِ بزرگ ِ ویلایی هر روز بعدازظهر دوتا از کلفتهای ِ خانه را برای ِ ساعتهای متمادی وادار میکرده برایش طناب بگردانند و او با ظرافت بالا بپرد ساقهای خوشتراشش را جمع کند طناب از فضای ِ خالی بگذرد و از بالای ِ سرش دور بزند و تکرار همان بازی.
؛
با تو حرف میزنم... تو، به دیگری نگاه نکن، هر یک از آن دیگریها هم "تو"ست، وقتی که من بر پهنهای سفید خطاب میکنم، ضمیر دوّمشخص سطحیست بر سطح دیگر، و حالا؛ تصوّر تو حجمیست گسترده، و درون ِ من ملغمهایست فاسد و گندیده، این بوی فساد من است که خیال تو را بزرگتر و شفاف میکند، همین است، به تخیّلت میدان بده، میدان بده اینجا میدان است، میدان ولیعصر، یا اگر میخواهی فرضکن میدان مسیح است، زیرا که صلیبی نیز در کار است، ساعت پنج عصر است، سر ِ این خیابان پلیس ماشینها را پُشت خط عابرپیاده نگه میدارد، و مردم میخواهند بگذرند، روی خط، درست در میانهی خیابان زنی دچار اتّفاق میشود، با قد ِ یک مترو هفتادو چهارسانتی، با شصت و هشت کیلو وزن، با چشمهای ِ آبی، لپهای ِ گازگرفتنی، مردم گردش حلقه میزنند، اتّفاق عجیبتر از فهم بشر است، زن میان دستانی نامرئی به این سمت و آن سمت پرتاب میشود، جیغ میکشد، وحشت کرده است دستان نامرئی لباسهایش را یکییکی از تنش میکَنند، زن را جلو ِ چشم اَیُّهَالنّاس بیعصمت میکنند. حالا از زمین بلندش میکنند و محکم به پشت میکوبندش زمین، پاهای برهنهاش را از هم باز میکنند از زانو خم میکنند تن برهنهاش را تحت فشار بیامانشان به زمین میچسبانند، اگر اتّفاق در شُرُف ِ وقوع نبود من به تصوّر تو میآمدم، لباسهایم را بهسرعت در میآوردم و روی ِ زن دراز میکشیدم، کاش پیش از اینکه اتّفاق امکان افتادن مییافت این کار را میکردم، چیزی مثل نور از میان پاهای زن هجوم میبرد به درونش، با فشار و با نوعی حساسیّت بشری، این امکان هست که نور درون ِ من باشد، از گندیدگی رو به افزایش تمام آن چه پشت دندههام است این را میگویم، از تنم که رو به زوال است، عشقبازی نور و زن چیزی از وحشتش نکاسته، خصوصا اینکه چیزی در شکمش حجم میگیرد، حجم میگیرد، نه ماه با سرعت ِ نور در درون زن حجم میگیرد و زن آبستن ِ نور و زمان میشود، شکمش برآمده و درد کم کَمَک آمده، آمده و آمده، و حالا نوبت توست، پا به تصوّرت بگذار، نوبت با توست، خون خطهای ِ سفید روی آسفالت را رنگ میکند، نطفهای که با سرعت سههزارو سیصد کیلومتر در ثانیه از نور و زمان شکل گرفته بود حالا با سرعت زمانی که در دوزخ میگذرد مشغول زادهشدن است، با سرعت ِ ابدیّت بیفرجام، شوخی نمیکنم، اگر جای ِ زن بودی همهی این را که گفتم میفهمیدی، همهی آن سختی را که تاریخ تحمّل کرد تا بگذرد میکشیدی، اصلا چرا چانه میزنم، خون را ببین از لای پای زن فوّاره میزند، دچار اَشکال است، میجوشد و شکل ایجاد میکند، زنی سیبی را از درختی میکَند، مردی از جنس صدا در شیپورش میدمد، حالا جنگلها را ببین و آدمهای ِ پشمالویی را که با گُر و سنگ دنبال پلنگی میدوند، اینجا ایرانیانند که با کشتیها و منجنیقها به یونانیان حمله میکنند، خون، خون، رومیان، نه اسکندر است، جهان را زیر سم اسبانش لِه میکند. خون مثل قارچ فوّاره میزند هوا، هیروشیما، عشق من! نه، عشق مارگریت، حالا، نگاهکن سرت پیدا شد، از لای پاهای زن سر میزنی، برهنه، سوار بر صلیبی، زن چنان جیغی میکشد که عرش ترک برمیدارد، نیمی از عرش روزی که مسیح را به صلیب کشیدند ویران شده بود، و آن نیمهی سالمش حالا، حالا که در تصوّرت زنی با صدایی از جنس اَلَست جیغ میکشد از میان رفت، خوب دقّت کن، از همان میان پاهای ِ زن که تا کمرت بیرون آمدهای، خدا و فرشتگانش بیخانمان شدهاند، ببین که دیگر اینجا شبیه میدان نیست، گستردهی تاریخ است، با همهی آنچه درونش دارد، اسطورهها و جنگها و ابزار و آدمها به اضافهی خدا و فرشتگانش، و حتّی ابلیس و لشگرش، از میان پاهای زن در میان خون زاده شدی، روی پاهایت ایستادهای و سنگینی ِ صلیبی که دستهایت را با میخ به خودش گرفته کمرت را خم کرده است، وحشت کردهای هان، میخواهی خودت را انکار کنی، این تو نیستی؟ باشد، امّا به تمام ِ زوایا و گوشههای ِ تصوّرت دقّت کن، همه صلیبی بر دوش دارند، خدا هم به صلیب کشیده شده، اگر مادر خودت را جلو ِ چشم تاریخ انکار میکنی باشد، امّا صلیب را نمیتوانی انکار کنی، تو هم قسمتی از این تاریخ ِ به صلیب کشیده شدهای، آنقدر غرق تصوّرات شدهای که نمیفهمی مدّتیست دستهایت از هم باز شدهاند، خون از سوراخی که میخ در کف دستت ایجاد کرده میچکد، آخ، دردت گرفت، دردت نگیرد منجی، قرار است بیایی تاریخ را عوض کنی. حالا دلم میخواهد دیوانهوار بخندم و اندرون ِ گندیدهام را غِی کنم، و با صلیب ِ سوار بر دوشم به تاریخ بپیوندم به تصوّر تو، به میدان ولیعصر، سعی میکنم جایی نزدیک خدا برای خودم پیدا کنم، زیرا که انتظار سخت و طولانیست، باید راحتتر زمان ابد را سپری کنم، ذکر بگو، تاریخ و خدا هم ذکر میگویند، اگر دستهایشان به صلیب نبود تسبیح میچرخاندند، منجی، با توام، حالا دیگر به هر که میخواهی نگاه کن، "تو" منجی، حرصت نگیرد از این خندههای وحشیانهی من، بهخاطر فساد ِ درونم است، کی میآیی؟
حجت بداغی
۹ دی ۱۳۸۶ ۰:۲۳ قֽظֽ
نظرات ۶
سلام حجت، من تا الان با تو آشنانبودم وبايد بيشتر در موردت تحقيق كنم ولي از قدرت قلمت محسورم.
اگه حرفت با عملت يكي باشه من بهت مي گم سلام منجي.
عالي بود.
داش حجت دمت گرم،يه داستان هم درمورد بچه محل هايي كه از شما نسل قبل از شما بودن و واقعا مرد بودن بنويس۰
اونايي كه فردين نسل قبل شما بودن و الحق كه مردي تو مرام و ذاتشون بود۰
خيلي مردي داداش
سلام آقای نویسنده باید بگم که کاملا مشخصه که نیاز به جلب توجه دارید و فکر می کنید... که فقط فکر می کنی که زیاد می فهمی و باید دیگرانم بفهمند که خیلی خیلی می فهمی ولی متاسفانه باید بگم که جز یه کم شعار و یه کم ور رفتن با مقدسات که در سطح بسیار آبکی هم بود هیچی نداشت راه آزادی از توهین به اعتقادات عوام الناس نمی گذره بلکه دقیقا از میدان ولی عصر رد می شه شما ها خیلی مونده که به قدرت توده پی ببرید وعمولا وقتی زورتون یه کسی یا چیزی نمی رسه مثل بچه ها فحش می دید .
نظر تبلیغاتی نباشد؟
یعنی واقعا" چنین تصوری،چنین قلمی،چنین قدرتی نیاز به تبلیغ دارد؟
من که این اقا را نمی شناسم
حتی نامشان هم الان یادم رفته
یعنی راستش اولش دقت نکردم
داشتم فایلی را دانلود می کردم
گفتم برای هدر نرفتن اینترنتم
چیزی بخوانم
وسطش هم (انجا که اقای نوبسنده
تصمیم داشت لباسهایش را در اورد و روی زن بپرد!دودل شده بودم که با چه جور مردی طرفم؟
(نظر ما زنها را که می دانید!)
ولی در پایان با خود اندیشیدم که چند ماه گذشته جز قلم شهریار مندنی پور هیچ قلمی را با این بداعت و جسارت نیافتم
درود بر شما!
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
سلام آنقدرزیبا بود که عرصه خیالم را کاملا" محصور خود کرد من بی اطلاع ترازآنم که بخواهم اغز هنر نویسندگی تان چیزی بگویم ولی احساس کردم فکر واحساس من نیز با نوشته ه۹اغی شما آزاد می شد در جمعی که فکر ومنطق چیزی جز آنچه به تلقین می گردد نیست