ایمان مومنی

((...؟))
□
حتی اگر تمام رفتگرها کشاورز باشند
و بذرهایی را که قدمهای من در شهر کاشتهاند
درو کنند
هیچ در یا هیچ دیواری خواهد فهمید؟
که درسهای ما در کلاسهای دبستان گچ بود تخته بود
□
خانم معلمی که شبیه خط کش بود
آیا راست میگفت که پشت سرش چشم دارد؟
آیا بلد نبودنیها را بلد بود؟
آیا توانست پسر همسایهشان را فراموش کند؟
□
- 1 -
پنجرۀ خانۀ همسایۀ روبرویمان در کودکی
رنگ خاکستری داشت؟
یا خاطرهها غبار گرفتهاند؟
□
به کدام برگ بگویم که پاییز در راه است؟
پاییز در کوچه پشتی است
هنوز به محله ما نرسیده
□
در کنار درمانگاهیست
آیا بیماران، دربارۀ پرستاری که با روپوش سفید و کفشهای پاشنه بلند.
به صورت بیماران فوت میکند
چه فکر میکنند؟
فوت پرستار شفا میدهد؟
□ - 2 –
آیا هر روز نویدی تازه است؟
آیا من برای رو نویدی تازه دارم؟
یا آفتاب با دیدن من برای ادامه دادن روز ناامید میشود؟
کوههای روبرو چه میگویند؟
میگویند: ما چراغهایمان را نمیفروشیم؟
□
برفپاککنهای ماشین حرفی برای گفتن داشتند
در میان جملۀ ناتمامشان باران بند آمد و هوا آفتابی شد
باید دوباره برفپاککنها را روشن کنیم
تا شب را از شیشهها پاک کند
و آفتاب امیدوار شود
□ - 3 –
آن ظهر برفی
کلاغ، خیره به آسمان
به چه فکر میکرد؟
اینکه: برفها چطور بدون بال فرود میآیند؟
کمی صبر کن صبحانه پنیر میخوریم
□
کسی که در باد میدود
به کدام سمت میوزد؟
جایی که باد از آنجا میآید؟
□
برای رفتن به سمت ابر
آدرس را از که بپرسم؟
از دریا؟
□ - 4 –
آیا در وقت رعد
گلوی آسمان خراشیده میشود؟
□
چه کسی میداند؟
غروب، چند رنگ نارنجی دارد؟
□
چرا خورشید از تمام شدن روز عصبانیست؟
□
آیا تمام روزهای گذشته، دیروز بودهاند؟
□
... تا وقتی که من در انتهای کوچه کسی را پیدا کنم که بیآنکه نامم را به او گفته باشم.
خودش آن را از پیش حدث بزند. – 5 –
و شهر، که گندمزار است
آیا گیاههایی که در کوچه سبز شدهاند
درو کردنی هستند؟
□
پس صندلیم در آفتاب به چه فکر میکند؟
آیا فکر میکند، با سایهاش شب را خلق کرده؟
آیا فکر میکند، چوب برتر از درخت است؟
آیا جنگل را فراموش کرده؟
که کلکسیون فصلها بود
وقتی از آسمان آن ابر برگ میبارید.
□
چطور میتوانست نامم را بداند؟
من که آن را به او نگفته بود م.
□ - 6 –
در کدام راه باید کسی را دید که آینه را شکسته باشد. و گریخته باشد؟
کسی که در راه برگشت به خودش
هنوز غبار را نشانهای از غبار میداند
□
[من در کجای زمان گم شدهام]
□
این راهرو تا کجا راهرو است؟ تا جای دیگر؟
میشود به پاییز گفت: برگ خشک؟
باید، باید را میگفتم؟
□
جهان را به چه نامی صدا کنم؟
نام رمزم؟
نام رمزم را فراموش کردهام.
کسی را گم کنید تا پیدایم کند
□ - 7 -
این فرش، چرا نمیتواند ما را به گذشته برد؟
آینده کجاست؟ روبرو.
اما این راهرو هر روز راهروتر میشود
کافکا، در هیچ اطاقی را نخواهد کوبید.
این راهرو، پر از برگهای پاییزی است.
پر از ماشینهای اسقاطی.
چرا کسی برگها را پارو نمیکند؟
آیا راهرو هیچ ارتباطی با رگهای من داشت؟
پس قلب ساختمان در کجا میتپد؟
□
از فردا نمیترسم، روبرو را میبینم
اما خاطرهها از پشت چاقو میکشند.
□
چاقو در آفتاب بود. – 8 -
((فکرها...))
فکرها به چیزی فکر میکردند/ میباریدند
به چیزی در پشت
به چیزی در جلوی فکر
درونیتر از بیرون
آسمان فکر بود/ رگبار
فکرهایم که بند آمد چترم را فروختم
آسمان آبی بود خیس شدم.
ایمان مومنی
۱۶ دی ۱۳۸۶ ۲:۴۶ قֽظֽ
نظرات ۴
به نظر من بعضی تشبیهات فوق العاده زیبا بود:
فکر هایم که بند آمد
بذر هایی که قدمهای من در شهر کاشته اند
تا شب را از شیشه ها پاک کند
و........
اما بعضی قسمتها در عین زیبایی بسیار ساده و سهل -
انگارانه است
من شخصا" این سادگی را دوست دارم چرا که به نظر من شعر باید روان و جاری شدنی باشد
ولی به نظر می رسد جریان شعر امروز چیزی بر خلاف این می خواهد
ضمنا" متوجه نشدم چرا
" حدس "را" حدث "نوشته اید
از نظر ادبی خیلی عالی بود اما استفاده از ابیات رمز گونه نباید از حد خارج شود تا برای اکثریت مردم مخصوصا مخاطبین اینترنتی قابل درک و فهم باشد.
خوب بود.فقط از قطعها راضي نيستم.انفصالهايت به نظر من مناسب نيستند.موازي نويسي شعر اولت جالب بود.موفق باشي.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
سلام:
من هم ایمان مومنی هستم/می خوام باهات حرف بزنم/من بر عکس تو به شعر علاقه ندارم/اما نیمایی می سراییم/
ش ش :۳۶۵۱
ت ت :۱/۹/۱۳۶۵
mob:۰۹۱۶۶۶۷۵۱۵۶
اهل خرم آباد-پلدختر
تو رو خدا با من تماس بگیر
فعلا بای همنفس!!!!