شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | صدا | اخبار سایت

  فواید خون‌خواری  

محمد فراهانی

فواید خون‌خواری
محمد فراهانی

26
"دروغ هر چه بزرگتر باشد، زودتر باور می‌شود." یا خروجی دیتاهای اشتباه
تقدیم به خداوندگار ورد واید وب [WWW) Word Wide Web)]، تنها مرکز قدرتی که می‌شناختم و مدتی‌ست مرگش را جشن گرفته‌ام. هیچ‌گاه باور نداشت با قهقه‌های شیطانی، بر سر جنازه‌اش حاضر شوم. حتی آرزوی خورده‌شدن، توسط گرگی گرسنه، که در شبی مهتابی، رو به ماه زوزه می‌کشد را، به گورش می‌سپارم. با پشت پا، در دل این دشت غریب، درون چاله پرتابش می‌کنم تا به‌دنبال صدای زوزه‌ی شهوانی‌ای که از دور مرا صدا می‌کند، بروم. منتظر من هستند تا برای پاره‌کردنشان، سراغشان بروم. من یک گرگ گرسنه‌ی تنها هستم که هیچ‌چیز سرم نمی‌شود، جز طعمه‌ای تنها، که از وحشت تنهایی به حال مرگ افتاده، و تنها چیزی که کم دارد، وجود گرگ گرسنه‌ای‌ست که شهوت به پاره کردنش دارد. چیزی که فراتر از وحشت مرگ برای شماست. فقط کافی‌ست فرصتی به من داده، و خود را در این لحظه قرار دهید - لحظه‌ای در تنهایی و تاریکی و ترس از مرگ - آنگاه است که فراترش را تقدیمتان می‌کنم.

27
مدیریت بحران. (ادبیات اضطراری؟!) استراتژی توطئه، علیه توطئه!
چه کسی موضوعیت "ادبیات اضطراری" را مطرح می‌کند؟ چه چیز است که ادبیات را به اضطرار می‌رساند؟ آیا هرگاه بحرانی روی دهد اضطرار معنا پیدا می‌کند؟ چه کسی از پس چنین بحرانی می‌خواهد- می‌تواند مدیریت کند؟ آیا اضطرار قرار است اسلحه‌ی ادبیات بحرانی شود؟ یا بحران قرار است قربانی ادبیاتی که می‌خواهد اضطراری باشد، شود؟
لازمه‌ی ایجاد اضطرار، بحران‌سازی و واداشتن دیگری‌ست برای ایجاد بحران، تا به ما قدرتی لذت‌بخش عطا کند، که برای نجاتش دست به کار شویم. کسی حاضر است خود را قربانی جاه‌طلبی ما کند تا دشواری ِ پرورش ِ یک قربانی را بر ما تحمیل نکند؟
قربانی را مدتی‌ست در گوشه‌ای دنج پرورش می‌دهیم، بدون این‌که کسی به آن دسترسی داشته باشد تا از خطر آگاهش کند. او اهلی‌ست و باید تا لحظه‌ی اجرای مناسک، به ما اعتماد کند. از او نگهداری و حمایت می‌کنیم، پس برای او ما اولیا هستیم. حتی می‌توانیم عمل قربانی‌شدن را از تکالیفش قرار دهیم، تا با شوق به قربانگاه بیاید. اما لذت برتری بر این قربانی، لذت خفیفی‌ست. قدرتی که از قبل داریم و برای بدست‌آوردنش نمی‌جنگیم، به عملی می‌ماند که قربانی، خود را بدون تلاش در اختیار قرار می‌دهد، پس غلبه بر او فقط به منظور تخلیه انجام می‌گیرد، اما مطمئنا پیروزی با درگیری‌ست که لذت ِ قدرت و برتری را می‌چشاند، یا حداقل به‌صورت ظاهری برتری اثبات می‌شود و می‌فهماند که باید تسلیم شود و به دلخواه، تن نمی‌دهد. دوران جنگ سرد، به اتمام رسیده و نوبت جنگ تن‌به‌تن است.
با این تفاصیل در ادبیات چه می‌گذرد که امروز به اضطرار آن می‌اندیشیم؟ توانسته‌ایم به او ثابت کنیم که قربانی نیست، برای این‌که تا آخر بازی بجنگد؟ برای بازی، پایانی معین کرده‌ایم و او را برای جنگ لایق می‌دانیم؟ چه چیز می‌تواند بزرگ‌ترین حریف و قربانی‌ای باشد که تاب تحمل چنین فشاری را نیز داشته باشد؟
حریف آماده‌ست و این‌طور می‌نماید که ما قربانیان او هستیم و حتی به تصورش ما را لایق جنگ نمی‌داند. پس باید نشانش بدهیم که آماده شده‌ایم. یا حریف می‌ترسد و از اعتمادبه‌نفس ما جا می‌خورد و می‌فهمد که باید دم به تله‌مان دهد، یا تهدید کار ساز است، یا ما قربانی‌اش می‌شویم به این امید که ما را لایق بداند و جرات قربانی کردنمان را نیز داشته باشد.

28
با هم کمی بحران‌بازی-سازی (بازسازی) کنیم.
[علت این‌همه تلاش برای نابودی ادبیات فارسی در چیست؟ علت این‌که با اتکا به یک اراده‌ی جمعی، ادبیاتی را که در تلاش برای ترجمه‌ناپذیری‌ست، و خود را پشت هفت قله‌ی قاف پنهان کرده، کشان‌کشان ‌به بند کشیده، بیرونش بیاوریم و در یک سیرک عمومی به نمایشش بگذاریم، یعنی چه؟]
تنها اضطراری که می‌تواند مصداق داشته باشد، از بین بردن و قطع کردن تمام ریشه‌های این درخت است تا جلوی ترجمه و فهم آن برای غیر گرفته شود. اما حریف با دستمایه قرار دادن ادبیات به مثابه پیشبرد فرهنگ یا چرندیاتی از این دست که دقیقا به مانند مخدر عمل کرده و نقطه‌ای را که مورد آسیب و تمرکز قرار می‌دهد و نشانه گرفته، ذهن است و با درگیر کردن ذهن پویایی که می‌تواند از هر زد و بندی آگاهی یابد، بازی را به پیش می‌برد. دیگر حذف، چاره‌ی کار نیست، بل چاره‌ی کار، درگیر کردن ذهن، با تنقلات ادبی‌ست. فرهنگ؟ هیچ چیزی نمی‌تواند این درگیری را ایجاد کند جز موضوعیتی که می‌تواند زیرآب همه‌چیز را بزند حتی زیرآب خود زیرآب زننده را. همه‌چیز زیر لوایش قرار دارد. پس باید از ادبیات شروع کرد. با نابودی آن و درگیر کردن ذهن با این مقوله، می‌شود دیگر خود را درگیر عملیات حذف فیزیکی نکرد.
البته با این نابودی، صاحب اثری که تمایل به خودنمایی و قدرت‌نمایی دارد، باید برای نشان دادن خود، به سراغ بازی در فیلم‌های پورنو برود و یا از موضع دیگر؛ می‌تواند تسبیح دست بگیرد و شلوار شش جب - شیش جیب - بپوشد، یک چاقو در جوراب خود پنهان کرده و وقت خود را در سر گذر و به خاک مالیدن پوز‌ه‌ی رقبا بگذراند، برای دلبری از دخترک کبریت‌فروش محله. می‌تواند اگر قدرت‌نمایی به مثابه خودنمایی کارساز افتاد، دست به دامن چند متلکی که تازه یاد گرفته شود تا مخ دخترک کبریت‌فروش محله که دلش برای چنین تکیه‌گاه قدرت‌مندی رفته و دل طیب محل را نیز برده، بزند. پس اضطرار ادبیات را باید سنجید و بالا و پایین کرد. البته!

29
باز-ساز-ی پ-لنگی! قرش بده‌و فرش بده! اینورش‌کن! اونورش‌کن! حا لا بر عکس!
[خط حامل فوق، برای اجرای هرچه مناسب‌تر با تمپوی صدوبیست و ریتم شیشوهشت اجرا شود لطفا! قبلا از همکاری شما دوست گرامی سپاس‌گزارم. برای دفع کمردرد می‌گن خوبه! در ضمن نوازنده‌ی گرام توجه به کلید فای اول خط حامل داشته باشد.]
می‌شود با یک فلش‌بک برگشت به ماجرایی که هر چه ظاهرتر، رذلانه‌تر. و هر چه اراذل‌تر، برای نشان دادن قدرت و تصاحب، لازم‌تر. اما مابعدماجرا این‌گونه است که قوز بالای قوز بسیار است. مقتدرانی هستند که اگر پایش بی‌افتد از همه اراذل‌تر نشان می‌دهند - بزنید به افتخار کرگدن! - برای به‌دست آوردن چه؟ هر چه! چیزی که به‌دست می‌آورند اما، دل دخترکانی‌ست که قدرتی فراتر یافته‌اند برای دست‌اندازی - به‌جای دخترکان می‌شود هر چیزی که چنین گیرایی و جذابیتی بتواند داشته باشد گنجاند - و اما قدرت‌نمایی ادامه دارد برای کسی که اگر نیازش به این جماعت بی‌افتد قرار است، امتیاز بشمارد و حتی گاهی ببازد که بتواند تجزیه و تحلیل کند تا همه‌چیز دستش بیاید. در حین تمرین باخت که باشی و رنج باخت را به‌جان بخری که بتوانی تجربه‌ی باخت را هم در توشه‌ات گردآوردی کنی، ناگهان باید خودْ در تله گرفتار آیی، تله‌ای از جانب یک شکارچی کارکشته‌ی فراتر - از کجا معلوم شاید هم فروتر! - چون برتری باید بر دل‌وشکم‌سیر ِ بی‌دغدغه‌ی دم‌به‌تله‌نده نیز ثابت شود.
می‌تواند این‌طور اتفاق بی‌افتد که؛ از جلوی تلویزیون رد بشوی و ببینی کانال چهاری هست و مستندی از کشف یک پلنگ ِ نایاب ِ درحال ِ انقراض، که شکارچیان، قصد خروج از کشورش را داشتند و موفق نمی‌شوند و پلنگ بیچاره در این گیرودار می‌میرد. برای خلاصی، لاشه او را در دهی رها می‌کنند که بعد از گذشت چند روز، اهالی خبرش را می‌دهند و اینانی که در تلویزیون می‌بینی، با هزار حیله و ترفند، دارند قصه‌ی این پلنگ خوابیده بر روی میز تشریح را که چگونه به اینجا رسیده برایت تعریف می‌کنند. - باید دلیل، قانع‌کننده باشد، آره خب! - و بعد به خود بیایی که بفهمی مبهوت، جلوی تلویزیون ایستاده‌ای و فراموش کرده‌ای که اصلا کجا می‌خواستی بروی. هیپنوتیزم شده باشی با دیدن و شنیدن این داستان و فرمی که مو لای درزش نمی‌رود. بعد انگار قرار باشد با پنبه سرت را ببرند، این‌گونه که باید قانع شوی، این پلنگ کمیاب است و باید حداقل پوست آن‌را محافظت کرد. بعد قرار می‌شود قصه‌گوی توانای ما! دوست مهربان طبیعت ما! کسی که متوجه شده شما این چند وقت ناراحت بوده‌ای از مسائلی که دوروبرت می‌گذرد - "رساندن اراذل و اوباش به سزای عمل بدی که کرده‌اند" یا "جمع‌آوری ِ سگ‌های ولگرد و کشتن آن‌ها" - و حالا با تعریف کردن یک قصه خوابت کرده - شهرزاد، بیا لنگ بنداز! - چه لطف بزرگی واقعا! بعد ناگهان متوجه بشوی که قرار است توی این خوابی که فرویت برده، با ضربه‌ی کاری یک ساطور از پایت در بیاورد، چون در همین لحظه است که می‌فهمی قصه‌گوی مهربانت در یک آن تبدیل می‌شود به سلاخ! - تا اینجا تعلیق قصه بود - خیلی با متانت و مهربانی و عشق و دوستی و صلح و صفا، یک چاقو برمی‌دارد و می‌رود بالای میز تشریحی که یک پلنگ نایاب در حال انقراض، که چند روزی هست از مرگش می‌گذرد، روی آن خوابیده است - ببخشید که باید تخیلتان را قطع کنم، توجه کنید تمام این تصاویر از کانال چهار رسانه‌ی ملی پخش می‌شود و هیچ شوخی ندارم با شما. با عرض پوزش که ناچار بودم این نکته را گوش‌زد و تاکید کنم - قصه‌گویی که الان دیگر به یک سلاخ ِ تمام عیار تبدیل شده، با کمک چند تن از همکارانش که به او کمک می‌کنند تا بتواند از پس این پلنگ مرده بربیاید، خیلی تمیز چاقو را به زیر شکم پلنگ می‌برد و شروع می‌کند به پوست کندن پلنگ مرده. در چشم برهم زدنی، پلنگ، پوست کنده می‌شود و باید مبهوت و شکّه این تصویر را تماشا کنی. باید صدای فریاد خورد شدن استخوان‌هایت را بشنوی. اما متوجه بشوی که هنوز کم است. قصه‌گوی مهربان هنوز با تو کار دارد. پوست پلنگ را به کناری می‌نهد و نشان می‌دهد که تمام این‌ها قصه بوده و اصلا تنها چیزی که اهمیت نداشته، پوست پلنگ بوده و به سراغ پیکر بی‌پوست پلنگ می‌رود تا غرور این پیکر عریان را در جلوی دیدگانی که پلنگ، برایش مفهوم دارد بشکند. پلنگ پوست‌کنده‌شده، با بدنی از ماهیچه‌های خراشیده، باید جلوی چشمت، خود را به نمایش بگذارد. اما باز هم کم است.
: قصه‌گوی عزیز، بس است تو را به خدا!
اما او باید چیزی را ثابت کند.
: فهمیدم! بس است. خواهش می‌کنم بس است.
اما نه، باید ثابت کند بدون هیچ قید و شرطی. قصه‌گو با دست راستش گلوی پلنگ را از پشت می‌گیرد و صورتش را به طرف دوربین می‌چرخاند، به نحوی که صورت بدون پوستش با آرواره‌ها و فک و دندان و چشم‌ها و خودتان تصور کنید دیگر، یک صورت بدون پوست چه شکلی دارد. این صورت را مرتب با آن حالت تحقیرآمیر جلوی دوربین بگیرد و نشانت دهد. دیگر منتظر هر چیزی هستی. منتظر می‌مانی تا بدن پلنگ پوست‌کنده‌شده را نیز برایت قطعه‌قطعه کند. اما نمی‌کند، فقط کمی دیگر با دستیارانش با پلنگ پوست‌کنده، بازی می‌کند و برنامه را با یک خداحافظی خشک، به پایان می‌رساند.
حالا جلوی تلویزیون خشک شده‌ای و با دیوانه‌ها تفاوتی نداری. به مادر و پدرت می‌گویی دیدید! دیدید چی نشان داد؟ مثل دیوانه‌ها خودت را به درو دیوار می‌زنی و می‌خواهی فریاد بزنی. اما متوجه می‌شوی که باید مسخره شوی، حتی از جانب خانواده‌ات - شما هم می‌توانید مسخره کنید - باید بروی گوشه‌ی اتاقت چلمبه بشوی و بخواهی فریاد بزنی اما نتوانی. بخواهی سرت را به دیوار بکوبی، اما نکوبی. بخواهی از پنجره خودت را به بیرون پرت کنی، اما نکنی. باید چند هفته دیوانه باشی. باید به کسی بگویی و بفهمی که حداقل یک نفر هست که بفهمد چه می‌گویی. اما خب از دست او چه کاری ساخته است؟
اما با زیر چشم، نگاهی می‌کنی و در دلت از خنده روده‌بر می‌شوی از فیلمی که بازی کرده‌ای. جدی نگیرید! ادامه‌ی ماجرا از زاویه‌ی داخلی تلویزیون!
: این پلنگی که می‌بینید همانی هست که گفتم نایاب است و قصه‌ی به اینجا رسیدنش را تعریف کردم. حالا برای این‌که پوستش سالم بماند، باید پوستش را بکنیم. اینجوری! خوب دقت کنید: از اینجاش چاقو می‌گذاریم و این‌طوری می‌بُریم. خب. خیلی خوب است. و حالا این قسمت. و این قسمت. به همین ترتیب تا آخر. حالا می‌بینید؟ این‌طوری می‌شود پوست یک پلنگ را کند. حتی اگر مرده باشد فرقی نمی‌کند. مهم این است که پوستش را بکنیم. پوست‌کندن پلنگ نایاب، از آن چیزهایی‌ست که نصیب هر کسی نمی‌شود. باید این فرصت را غنیمت شمرد. خب، حالا پوستش را به کناری می‌گذارم. خوب تماشا کنید. این هم پلنگ بدون پوست. ببینید چه‌قدر زشت و کریه‌والچهره است! پس حقش بوده. خدانگهدار شما.
...
: خب بچه‌ها، دوربینو خاموش کردین؟ می‌خوام بدن پلنگو قطعه‌قطعه کنم. خیلی کیف داره. دلو رودشو می‌خوام بکشم بیرونو جمجمشو بشکنم، ببینم مغزش چه شکلیه. زبونشو از حلقومش بیرون می‌کشم پدرسوخته‌رو. نمی‌دونه کمیاب بوده؟ می‌خواستن ببرنش اون‌ور مرز تا به ما بخندن که پلنگ کمیابتونو ازتون دزدیدیم؟ اما کورخوندن. مُردَشو هم بهشون نمی‌دیم. همش مال خودمونه. مال خودمون!

30
عشق به خیانت ِ غریضی ِ آدم‌ها
باید دست به دامن غرایض حیوانی شد. وقتی پای ناخودآگاه، امیال و غرایض به میان می‌آید و فکر را در سیطره‌ی خود در می‌آورد، فکر کردن به ابژه‌ی انسان و انسانیت، هویت خود را رنگ می‌بازد و خو و میل حیوانی را جایگزین خود می‌کند. از بدو تولد بشر اصولا چیزی به نام برتری و انسانیت وجود نداشته و تماما توهمی بوده که خود بشر به باور آن دامن زده و می‌زند. استراتژی و اندیشه و فکر و تعقل، همگی تولیدات ذهن هستند که بشر برای برتری، در گسترش آن‌ها تلاش کرده که تماما دست و پا زدنی برای هیچ است و از تاریخی به این‌طرف کاملا به این یقین رسیده که در آخر، باید به اول رجوع کند و تجربه‌ها را به زباله‌دان ذهن بسپارد.
نبود دانش کافی از روان ِ غرایض ِ گسترش یافته، به دلیل تغییر مکرر جهت و حالات غرایض!
دانش بشری این امکان را می‌دهد که در حد توان دانش امروزمان، گسترش روان این غرایض را فهم کنیم. برای شناخت انسان، باید به حیوان و ذات خوی حیوانی انسان به وسیله‌ی حیوان، به حیوان رجوع کنیم. این حقایق در پس‌زمینه‌ی حجب و حیا برای انسان پنهان مانده و می‌ماند و نفوذ به این قسمت تاریک ذهن حیوانی بشر، خطرناک و خجالت‌آور بوده و هست. اما تنها مسئله‌ی مهم بعد از دست‌یابی به روان ِ این غرایض، آشکار شدن غرایض ِ تازه‌متولدشده به عنوان بیماری‌های ناشناخته است. به قول معروف "خال آخر!" یا "فوت کوزه‌گری!" یا "بچه برو لنگتو جم کن که هنوز فصل باهاره!" یا "؟"

31
[پرنده از عذاب در قفس رازی؟ یا پرنده‌بازی؟] یا "وقتی در زندون بازه، اونی که در بره، خیلی خره!"
اگر فرد را به مثابه جزئی از جامعه و کل ِ جامعه را به مثابه یک کلونی ِ یک‌پارچه در نظر بگیریم, به عنوان یک موش ِ آزمایش‌گاهی و نه بیشتر، که با انجام آزمایش‌های متفاوت و بررسی حالات و رفتار این کلونی در برابر تحریکاتی که به آن وارد می‌شود، و نت برداری برای تحقیقات ِ یک ابرذهن ِ باهوش ِ فوق‌العاده فرادست - در این یک مورد مسئله‌ی فرادستی به یقین صادق است، چون بدون تردید شکار و شکارچی در آن به وضوح مشخص هستند که البته شکار می‌تواند باهوش باشد اما همیشه شکار است، مگر آن‌که بتواند به مانند ویروس عمل کرده و به بدن شکارچی-محقق ِ خود وارد شود و او را به بیماری ِ لاعلاجی مبتلا کرده و از پا در بیاورد و برای سرایت و گسترش، خود را آزاد کند تا وارد کلونی بزرگتری شود و این سیر تسلسل را تا همیشه ادامه دهد. پس اگر پایانی نباشد، رهایی نیز ممکن نیست، مگر با شلیک یک گلوله به درون ذهن ِ عزیز!؟ یا تن‌دادن به بازی‌ها و تحمیلات ِ درون‌کلونی‌ای!؟ در نهایت هر دو نیز یکی هستند و هیچ انتخابی در کار نیست. اما درون یک بازی، همیشه راهی برای خروج از بازی و وارد شدن به بازی جدید قرار داده می‌شود - چه خیال خامی که بتوان از بازی‌های طراحی شده خلاصی یافت.
[روزی، برگشت، راه فرار است: سقوط از ارتفاع زبان.]

32
فواید خون‌خواری یا اضطرار ادبیاتی یا بحران مدیریت
[وقتی حیوانی شروع به خواندن و نوشتن می‌کند، تفاوتی که برای ادبیات اضطراری با اضطرار ادبیاتی و مدیریت بحران با بحران مدیریت قائل است، همان‌قدر قابل بررسی‌ست که تفاوتی بین انسانیت با حیوانیت برایش وجود ندارد.]
در پی یادآوری نوستالژی‌های آلبوم خانوادگی، دو عکس خاطره‌برانگیز را بیرون می‌آورد و برای این‌که هرلحظه جلوی چشمش باشند و احساس غرور کند -به کدام؟- به دیوار اتاق می‌کوبدشان. بوی خونی که از آن‌ها به آسمان فریاد می‌کشد، مشامش را سرحال می‌آورد تا به اجدادش افتخار کند به‌خاطر عظمت تمدن و رفتارشان. هر دو، مناظری زیبا و چشم‌اندازهای وسیعی از دو زمان-مکان ِ یکسان هستند:
عکس شماره‌ی یک: پدر خون‌خوار بزرگ و سلطان جنگل، عکسی انداخته و زیر عکس را امضاء کرده و فقط یک جمله نوشته:
آه! آشوییتس، خاطره‌ی غرورآفرین من!
نیازی به توضیح بیشتر ندانسته چون در عمل حرفش را ثابت کرده.
عکس شماره‌ی دو: یک حیوان ِ گیاه‌خوار ِ لعنتی ِ اخلاق‌گرای تئوری‌پرداز، با همان وجنات و با همان سبیل که خیلی بچه‌تر از آن است که بتواند کاری از پیش ببرد، اما نیم‌خط ِ امضای ِ حرف پدر را خوب فهمیده و مجبور شده در چندین صفحه این‌چنین با ترس و حقارت از بیماری‌ای که به تمام دنیا سرایت کرده عکس بگیرد:
"گله‌های حیوانات از شهرهای دوردست در مدت پانزده یا سی روز به ضرب چوب و تازیانه رانده می‌شوند. اگر بین راه از خستگی بیفتند، با سیخک بلندشان می‌کنند؛ و گاهی چندین روز، بدون خوراک، زیر تابش آفتاب سوزان یا در آغل‌های چرک و متعفن به سر می‌برند. بعضی از آن‌ها می‌میرند؛ و هرگاه یکی از آن‌ها در بین راه زایید، برای این‌که از کاروان عقب نماند، بچه‌ی او را جلوی چشم مادرش سر می‌برند. هنوز حیوانات بیچاره از خستگی راه نیاسوده‌اند که با تازیانه به سوی سلاخ‌خانه روانه می‌شوند. به محض ورود در این ساختمان کثیف غم‌انگیز، بوی خونی که خفقان قلب می‌آورد، زمین نمناک، خون تازه‌ای که از هر سو روان است، فریادهای جان‌گداز حیوانات، جسدهایی که به خون خود آغشته شده و با تشنج می‌لرزد، اسب‌های لاغر نیمه‌جان که دو طرف آن‌ها لاشه آویخته‌اند، و قصاب‌هایی که برای خرید لش مرده آمد و رفت می‌کنند؛ و از طرف دیگر ناله‌ی گوسفندان و همهمه‌ی صدای دشنام و داد و فریاد آدمیان. حیوانات بیچاره از این منظر‌ه‌ی چرکین و بوی گوشت گندیده و خون برادرانشان پیش‌بینی سرگذشت هولناک خود را می‌نمایند.
پذیرایی‌کنندگان آن‌ها با چهره‌های درنده و طماع جلو آمده، هر کدام کارد و ساطور خونین به‌دست دارد؛ و روی پیش‌دامنی آن‌ها از خون بسته‌شده‌ی سیاه‌رنگ، و چربی، برق می‌زند؛ سپس آن‌ها را به زحمت از همدیگر جدا کرده، کشان‌کشان به گوشه‌ای می‌برند؛ بعد دست‌ها و پاهای حیوان را گرفته، تا می‌کنند؛ و اگر خواست استقامت بنماید با لگد و زوروَرزی او را زمین می‌زنند. حیوان دیوانه‌وار کوشش می‌کند تا خودش را از زیر دست دژخیم رها بنماید؛ اما سر او را پیچ داده، گلویش را با کارد پاره می‌کند، آن‌وقت خون فوران می‌زند: هر دفعه که هوا از ریه‌های او بیرون می‌آید، صدای خشکی تولید کرده، خون به اطراف پاشیده می‌شود. پس از آن مدتی دست و پا زده، در خون خودش غوطه می‌خورد؛ و هنوز جانش بیرون نرفته که سر او را جدا نموده، بادش می‌کنند. چشم‌های سیاه و درخشان حیوان که تا چند دقیقه پیش، از زندگانی سرشار بود، غبار مرگ پرده‌ای روی آن می‌پوشاند و زبان از دهانش با کف خونین بیرون می‌آید؛ بعد از آن شکمش را شکافته، دل و روده‌ی حیوان را بیرون می‌کشند. بوی پشگل، و بخاری که در هوا پراکنده می‌شود، و خون غلیظ گندیده، مگس و پشه روی آن پرواز می‌کنند، منظره‌ی چرکین و مهیبی را نمایان می‌سازد.
قصاب‌ها تا بازوی خودشان را در روده و خون حیوان فرو می‌برند، پس از آن پوست او را جدا می‌کنند، و بعد، آن لاشه‌های لرزان حیوانات را با سرهای بریده و شقیقه‌های کبود و شکم‌های پاره شده و جگرهای سرخ، که اغلب داغ چوب و تازیانه‌ای که پیش از کشتن به حیوان زده‌اند روی گوشت او نمودار است، در گاری به چنگک آویخته و یا روی اسب انداخته، به دکان‌های قصابی می‌فرستند. آن‌ها این لاشه‌ها را گرفته، تکه‌تکه نموده، دست‌ها و پیش‌بند خود را از نو خون‌آلود می‌نمایند و این تکه‌های گوشت کشته‌شده فروخته می‌شود.
مردم شکم خودشان را پر از این گوشت مردار کرده، در همه‌ی خانه‌ها هنگام خوراک، بوی دل‌به‌هم‌زن عضلات سرخ‌کرده و پخته شده، که با هزارگونه آب و تاب رنگرزی پیرایش کرده‌اند، بلند می‌شود. بچه، زن، مرد از این تکه‌ها می‌خورند؛ و این‌ها همان مردمانی هستند که لاف تربیت و ظرافت اخلاق و پاک‌دامنی و پرهیزکاری و مهربانی می‌زنند: قاضی، آموزگار، شاعر؛ ادیب، نقاش، نویسنده، و همه‌ی کسانی که گمان می‌کنند در زندگانی کمال مطلوب عالی‌تری از زرپرستی و شکم‌چرانی دارند. هنگامی که می‌خواهند فکر بنمایند، معده‌ی آنان از لاشه و خون لخته‌شده‌ی جانوران سنگین است."
"می‌گویند روح آنان پست‌تر است. باشد، اما بالاخره مثل ما احساس درد و شادی می‌کنند، پستی آن‌ها برای ما تکلیف برادر بزرگ‌تر را معین می‌کند، نه حق دژخیمی و ستمگری را. خون ریخته شده‌ی آنان فریاد انتقام می‌کشد و نفرین می‌فرستد به انسان و ستاره‌ای که روی آن زندگانی می‌کنیم."
"آتش است که انسان به کمک آن خوراک‌های عجیب و غریب و نتراشیده، که خام نمی‌تواند لب بزند، پخته و می‌خورد تا طبیعت را گول زده باشد."
"ای انسان غدار خون‌خوار! آیا هیچ فکر کرده‌ای که اگر در روی زمین مخلوقی همان‌قدر باهوش و شریر و ده مرتبه زورمندتر از انسان وجود داشت، آیا هیچ تصور کرده‌ای که در مقابل این شخص توانا و افسار سرخود، که سرنوشت تو به دست او بود، مجبور می‌شدی سر تمکین فرود آورده، مانند اسب و الاغ و گوسفند و غیره مزه‌ی اسارت و شرمگین، بارهای گران، شناعت و درشتی، و بالاخره طویله و سلاخ‌خانه را بچشی؟"


   ۲۱ دی ۱۳۸۶ ۷:۴۵ بֽظֽ
نظرات ۳

سلام من جواني هستم ۱۵ ساله كه به يك نوع انحراف جنسي واگير شدم (استمناء) تورو خدا راه حلي برام بگوييد


ممنون فرزانه بابت لینک، اما قبلش می خوندی و بعد نظر یا لینک می‌دادی. چشم‌بسته؟ اشتباه تایپی در لینک و بلاگ جدید، کارتو توجیه می‌کنه البته! تصحیح کردم. صحبت می‌کنیم.


می خونم ممد
لینکت هم کردم


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟
شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | صدا | اخبار سایت
صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض