| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  «گزارش اقلیت»  

فرهاد اکبرزاده

فرهاد اکبرزاده

عصبی‌ترین محصول زندگی در کلان‌شهرها را می‌توان به وضوح در ساعات میانه روزهای گرم در چهره دودگرفته و آفتاب‌سوخته موتورسواران حرفه‌ای دید.
البته در این‌جا منظور از حرفه‌ای نه به آنان که در پیست‌های مجاز و غیرمجاز دست‌اندرکار نوعی نمایش خیره کننده‌اند بلکه بیشتر به آن دسته از موتورسوارانی اشاره دارد که طی سال‌های اخیر به بخشی از لوکیشن خیابان‌های تهران بدل شده‌اند.
آنان که بخشی از سمفونی صنعت ساخت موتورهای داخلی را با ضرب الگویی ثابت در قالب سرهم‌بندی نام‌های جدید (اقساط به هر قیمت) و شور قوانین نورسیده (کار، رانندگی) و تانگوی فرساینده گره‌های ترافیکی درهم آمیخته‌اند.
اینان خادمان سرعت و حادثه‌اند؛ روایت‌سازان لحظه‌های بی‌حوصله در مکالمات کوتاه و اندرزگون. آنان سوژه‌های ملا مت و تقبیح‌اند؛ نمود قانع‌کننده رویاهای سوخته و تعبیر کابوس‌های پیشگویان خودآزار؛ آن‌ها محصول بن‌بست‌های ساختاری‌اند حفره‌های پیش‌بینی‌نشده‌ای که همچون تب خالی ناخوشایند (واقعيت تروماتيك) بر چهره زندگی شهری نشسته‌اند.
یک موتورسوار حرفه‌ای متعلق به هیچ طبقه‌ای نیست. او همواره حاشیه‌نشین باقی خواهد ماند و این موضوع بهترین نمود خود را در بزرگراه‌ها به نمایش می‌گذارد. آن‌جا که دستی قوی از عرف همواره او را به حاشیه می‌راند و تمام توهمات سرعت و فرا روی را یک سر بر باد می‌دهد. به همین دلیل او از بزرگراه‌ها گریزان است و بیشتر به سمت گره‌ها و فضاهایی تمایل دارد که همچون رگه‌هایی باریک در«بین» ایجاد می‌شود. جای او در مناسبت ترافیکی نه آن حدود پیش‌بینی‌شده بین خطوط و فواصل مجاز، بلکه فضایی‌ست که او با سر خوردن به درون آن (فضای میزبان) به لذتی از عبور و توهمی از فراروی دامن می‌زند. تنها لذت او تخطی و شکستن مرزها و حریم موجود است و فراروی او از این اصل لذت همواره با (ژوئیسانس) مازاد لذت که به درد و توبیخ می‌انجامد منتهی‌ست.
هیچ‌کس مثل یک موتورسوار در معرض دو نیروی طبیعت و قانون نیست.
هیچ‌کس مثل او در معرض قوانین و مقررات تازه نیست. بسته یا یک‌طرفه‌شدن یک خیابان، تعطیلی موقتی ایستگاه مترو یا یک تجمع اعتراضی و به طور کلی هر گره‌ای در مناسبات شهری می‌تواند برای او به یک فرصت اقتصادی (انتقادی) تبدیل شود. از همین رو نوشتار او نزدیکی تام و تمام به گزین‌گویه‌های گزنده و جستارهای پر شتاب دارد.
نیچه در جایی به نشسته‌فکرکردن و فکرکردن در حال راه‌رفتن اشاره کرده و با همین تمایز به دو دسته از افکار پرداخته بود. آیا می‌توان با همین تمایزات به دسته‌بندی جدیدی مثل افکار روی دوچرخ و چهارچرخ گریز زد؟ آیا فکرکردن روی دوچرخه به دلیل لرزش‌ها، اضطراب و لمس دائمی خود افکاری اگزیستانسیال به بار نمی‌آورد؟
هر گونه سامان‌دادن به این اقلیت در قالب تشکل‌های صنفی و قرارگاه‌های عملیاتی (پیک‌های موتوری) با بن‌بست مواجه خواهد شد و این همان بخشی است که به پارانویای اکثریت دامن می‌زند. هیچ تصویری ناامن‌تر از تصویر دو موتورسوار به کمین‌نشسته نیست. این تصویرکلیشه‌ای سریال‌های پرتیراژ از همان امکان تروریستی بهره می‌گیرد که ساختار و سازه‌های ایستا بر گردن این تروژن‌های نفوذ گر گذاشته‌اند. کار سختی نیست که در موضع ریخت‌شناسانه، یک موتور را با اسب تروا که قصد نفوذ به دولت‌شهر دارد، یکی بیانگاریم و به این همه اصرار برای تحمیل نوعی یونیفورم اجباری (کلاه ایمنی) منطق ببخشیم. اصراری که نه به ایمنی موتورسوار (به واسطه شیوع کلاه‌های پلاستیکی یک‌لایه که فقط نمایی از کلاه ایمنی‌اند) بلکه بر خدمت گرفتن و کنترل این اقلیت حد گریز تاکید دارد.
کلاه ایمنی با نشان‌دارکردن وضعیت موتورسوار از او نیرویی در خدمت اکثریت می‌سازد. البته نشانداری یک موتورسوار همواره با آغشتگی همراه است و گاه این نشانداری صوری تا مغز استخوان نیز پیش می‌تازد (ازهر چند موتورسوار حرفه‌ای یکی استخوانی وصله‌شده با پلاتین را پنهانی حمل می‌کند.)
آن‌ها مسببان لذت‌های فوری و ارزان‌قیمت‌اند. هیچ تصویری روح یک لذت بورژوایی را به این شدت به نمایش نمی‌گذارد که با یک تلفن از یک موتورسوار خرید یک بسته سیگار یا چیز در این حدود را تقاضا می‌کند و شاید بخش عمده گسترش روز افزو«fast foot»ها و خدمات درب منزل نیز به همین لذت ارزان‌قیمت باز می‌گردد.
اطلاعات همراه به شکلی رمزی و نجواگونه در قالب بسته‌های «می‌دونی چی شده؟» یا «قراره خبرایی بشه؟» به او تلقین می‌شوند و شباهت این فرم تبادل اطلاعات که غالبا شفاهی، اغراق‌آمیز و کنایی‌اند به صحنه‌های برخی فیلم‌های جاسوسی دوران جنگ سرد، شباهتی تصادفی نیست.
دست نوعی کاریکاتوریزه‌کردن در کار است؛ نوعی ویروس ضعیف‌شده، نوعی دستکاری در مقیاس و مختصات. روز به روز به تعداد موتورسورانی که به شکل سیار با تلفن همراه به امداد (تعمیر) موتورسوران درراه‌مانده می‌پردازند، اضافه می‌شود. آیا این شفافیت بی‌واسطه عرضه و تقاضا، به نوعی دفرمه‌کردن الگوی سیستم‌های مشابه (دیگری بزرگ) دلالت نمی‌کند؟!
یا در نمونه دیگربحث مالکیت در اقلیم موتورسوران. پاتوق در جغرافیای آن‌ها، بر دو اصل لطف طبیعت (فیزیک و قدرت بدنی) و تقدم زمانی استوار است. این نکته با دقت بر تمام چهارراه‌های پرتردد که در گوشه‌ای از آن موتورسوارانی روی موتور نشسته و به شکلی پرخاشگر و مقتدر در حال رد تجاوز تازه‌وارداند با طنزی گزنده به همان جمله معروف که می‌گفت: «مالکیت دزدی است» گریز می‌زند.
هیچ مقصد رهایی‌بخشی در کار نیست؛ اما شتابی عصبی همواره در تلاش است. با تقلا خود را از لابه‌لای اتومبیل‌های منتظر در تقاطع عبور می‌دهد و همواره در بسته و گشوده‌شدن فضای عبور، شکلی تضعیف‌شده از رهایی را مزه می‌کند؛ اما نکته این‌جاست که رسیدن برای او و فراروی و ارتقاء از این موقعیت حاشیه‌ای، مثل کسی که با بادکردن خود قصد پرواز دارد، غیر ممکن است.
آن‌ها تندروترین منتقدان سیستم‌اند. این در حالی‌ست که بپذیریم سیستم برای روغن‌کاری و کشف حفره‌های خود به آن‌ها نیازمند است و به شکلی نقش واکسنی را بازی می‌کنند که وضعیت ارگانیک آن‌ها را برای تقویت پادتن‌ها و کشف نقاط ضعف به خدمت گرفته است.
آن‌ها بهترین سوژه‌های این‌جا و این زمانی‌اند. کسی چه می‌داند شاید اگر امیل زولا می‌خواست دوباره ژرمینال را در تهران امروز بنویسد، به‌طور قطع به جای کارگران معدن به موتورسواران خیابان‌های تهران متوسل می‌شد.


این مطلب پیش ‌از این در اسفندماه 85 در ماهنامه‌ی فرهنگی ِ ایران‌شناسی آناهیت چاپ شده است.


   ۳۰ دی ۱۳۸۶ ۲:۰۳ قֽظֽ
نظرات ۳

سلام.اگر لاهیجانی هستی بیش تر سلام.روزی خواهم آمد&به خاطر بیژن&به خاطر پروانه به خاطرملیحه به خاطر مرتضی به خاطراستخر قو به خاطر هر سلام که بوی کلوچه می دهد به خاطرات ام با پیر مردی جوان که پهلوی شیخ زاهد دراز کشیده به خاطر یوهنا به خاطر ناتاشا وبچه هایی که پدر بزرگ را نمی شناسند به خاطر قهوه خانهای که مرد و به خاطر خودت آنیما.خدا کند از جنس لاهیجان باشی...خدا کند!


(تا آفتاب مرده ی پاییز)

چهل ستون تو

بی ستون من است

روزهای رستن

در خاطرات پوسیده

و چشمهای منتظرم که کور ...

تا آفتاب مرده ی پاییز

راهی نمانده

که سر نداده باشم

به سنگ

سنگ به سنگ تا سنگ

می دانم

تلخ از دنیا خواهم رفت

با چشمهایی باز و

دستهایی بسته !

لاهیجان/اسپند ماه ۱۳۸۳

مهدی مهدوی / م . آنیما
----------------------------
بسیار خوشحال می شوم اگر به وبلاگم سری بزنید و مرا به نقد ویا نظری چند خطی میهمان کنید(می توانید لطفی به من کرده و همین وبلاگ لینکم کنید.)
-------------------------------
با سپاس بسیار /م.آنیما


خسته نباشيد موتورسوارها


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

ویژه‌نامه : | شعر حجم | فروغ فرخ‌زاد | رخداد و حافظه | ادبیات اضطراری | چرا منتشر می‌کنید؟ | بهرام صادقی | ادبیات به چه دردی می‌خورد؟ |
| شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت | جمع‌خوانه |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006-2009 Arooz.com & Design by Farahany

لوگوی عروض