| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  «همین و این + »  

«نیما صفار» و «سارا سعیدی»

داستان ِ مشترک:

«همین و این + »

گرسنه لب به خواب نمی‌زنه، منتظر خواب بلندتر می‌شینه با بیماری؛ شب به آب نمی‌زنه، لب به خواب می‌زنه؛ نوک افتادن از پرنده. پرت شدم روی پله‌های میرفندرسکی، دیروز، تیر 86. بچّه‌ها کمکم کردن سرپا بایستم کنار دیوار با چوب‌های محکم تیز خواب بودی، من آمدم کلید رو برداشتم و به بچّه‌ها دادم. دیدم از انباری چیزی رو می‌کشن رو زمین با تبر برگشتم برای جمع کردن سفره خیس خیس. ول‌کن ِ توالت و تلفن نبودی که! خبر می‌گرفتی و می‌دادی با مکث. بچّه‌ها زیادتر می‌شدند از نانخوری. اجسام می‌کشیدند روی ما تا حالا که وقتش نیست. بیشترمان پیاده هستیم و بیشتر روی پلّه وقت را می‌گذرانیم. یکی پلّه‌ای بود که از تیزی من بلند شد؛ بلندتر. دندان گرفتم به پلّه ماندم. خلوت روی پلّه‌ها بود. خلوت یعنی 2 و گناه. بعد 3 و بیشتر شد. بیشترشان را مشئی نبود به رفتن با بچّه‌های دورنشستگان ِ بلال‌گاززن و با قرارهای پیشاپیش و قول ِ مرد به مفعول. نر بود مرتیکه! عمومی بودم. سیر و سالم شده بودم با حسّ مختصر ِ لازم برای مراعات و مدارا، خوبی و نزدیکی. روی کاغذ گناه می‌نوشتیم و 2 به 2 نگاه از آن‌ورش بیشتر می‌شد. خوب شاید آشغالی مثل ِ منم 14تومن بیارزه. ورزیدنیم کردی نامراد. بی‌رحمانه دریده شدم. «با لا ی سر» ما راه با انگشت سیاه ذغالی باز کردی. فریاد می‌کشیدی و عقب‌ماندگی ما کلافه‌ت کرده بود. تف می‌ریختی و بخار تشنه‌تر نشانت می‌داد. ترس داشتیم از انباری اون زنیکه، از پاهاش آویخته از دوش، ببخشید، وقت ترسیده بود، از این بلندی خودم را پرت می‌کنم نزدیک نیا. بچّه‌ها کجان؟ ما چرا نیستیم؟ مشکل این نیست که بعضی چیزا رو نمی‌شه گفت. اگه ملالی باشه از اینه که بیشتر چیزایی که ارزش گفتن یا شنیدن دارن نگفتنین. مثال میخوای؟ مثل بچّه‌هایی که هر چی چشم می‌چرخوندی گفتنی‌تر می‌شدن. چیزایی می‌گفتیم که بیشتر بچّه‌ها تو بیشترشون بودن. ما که نیستیم، نبودیم، گیر ِ رختخواب ِ زنیکه بودیم نر نر شده بودیم توی بقچه. ربط ِ دنیا هِی به من کم‌تر می‌شد تو بیشتر. خیلی از مردم مردن توی سالای بعد از اون 3 شبانه‌روز. مردم چون طبقه‌ی دوّم ندارن، خودشون رو از طبقه‌ی سوّم همون ساختمونا پرتاب به پایین می‌کنن. بیشتر پلّه‌ها کور شده‌اند و قنات‌ها پر از جنین‌های نیمه‌له. شد؟ فاصله‌ی بین کلمات معمولی شد؟ حامل ِ گُه، گُه زایید 1تا با 1. نشست اخ و تفت به حلقم. کار ِ جاذبه‌ست

مغزت خبر ِ صدای آب داشت می‌داد وقتی تظاهر به آینه می‌کردی جلوش ادای چیزی رو در می‌آوردم که ربطش به من هِی کم‌‎تر می‌شد. به غیر از این اکثر ِ مردم فکر می‌کنن چیزای گفتنی همون‌هاییه که می‌دونن و رسیدن بهشون و بهش و در موردش به حافظه مراجعه می‌کنن. جالب‌تر اینه که چیزای نگفتنی هم همین‌طوره؛ ولی در موردشون نمی‌شه به حافظه زیاد اعتماد داشت. جریان مربوط به قسمت‌هایی از مغز و دهنه و ارتباط این 2 که خارق‌العاده‌ست. وقتی لقمه‌ها رو دهنت می‌ذاری، دندان‌ها اوّل از همه شروع به آسیاب کردن اونا می‌کنن و کاری به کار زبان ندارن که داره لقمه رو روی تشک نرم که هر جاش مال 1 مزه‌ست می‌چرخونه. بعد از اتمام ِ فرآیند خورد شدن، دستور از مغز تکمیل می‌شه و غذا میره پایین. زبان اون وسط فقط فکر کرده که حضور داشته، در حالی که حیطه‌‌های کارکردی اون صرفاً به حظّ صاحبش منجر شده که 1 موضوع دیگه‌ست و بی‌ربطه. مرد تو چنین حالتی که حسّش برای خودش هم نگفتنی بود از مغزش فرمان می‌گرفت. زن امّا سرپیچی می‌کرد از فرمان ِ مغز ِ مرد. می‌گذاشت معده‌ها کار ِ خودشونو بکنند؛ همه‌ی بروبچّه‌ها با معده‌های کارکرده. بیشترشون رو زن‌ها زاییده بودند و همه‌شونو بیشتر. امّا مرد که توی بیشتر عکس‌ها دیده می‌شد، چیزیش نمی‌افتاد در عکس که فکرش بود که متمرکز بر تو بود؛ بر زنی به خصوص و دوسه‌تای دیگر. دوتا از زن‌ها 2 زن بودند. یاد زن می‌آمد از رشت یا مشهد منتقل به گرگانش کردند شاید برای تبعید. آن‌وقت‌ها گرگان خیابانی داشت که اگر می‌رسید زبانت و کشش می‌دادی به شهرهای دیگر می‌رسیدی. زن توی خوابگاه ِ اداره در کلاله شب‌ها را با ملال سر می‌کرد و با تلاش برای عادت. جای بروبچس را طفلی بچّه‌ها و حیوانات ِ معصوم گرفته بودند؛ مرد ِ نری با وقار ِ راه رفتن ِ گاو ِ ماده وقت ِ راه رفتن وقتی نمی‌نشست. نگاه نمی‌کند زرّافه به راه رفتن پرنده. زرّافه با گام‌برداری و زمین ِ پایین‌تر، قابش را این‌دفعه می‌کند. زمین برای قرچ قرچ پاها و آفتاب ِ عصر یخ زده بود فقط. پروانه‌ها کف ِ خیابان زیاد بودند. شب بود که پریدن‌شان غبار داشت. مرغ‌هایی داشت که می‌خورد مرد. از توی آتش درآوردیم تن ِ کباب شده‌ی یکی 2تاشون رو که با چنگ و دندان و هم می‌خوردیم. نزدیک که شدیم به دهان هر2مان تک‌هجایی آمد «جن» از دهن و دماغ‌مان و مان که می‌زد بیرون درآورده می‌شد. بروبچس جن قاطی داشتند که حاجت حاجت و برآورده جنّی شدند. جن‌بچّه‌ها به اسامی ِ خاص بودند همه (بیشتر همه‌شان) از همین اسامی عام که بچّه‌ها را صدا می‌کنند با لب و صوت و دهان و به هر بهانه‌ای تا بزرگ شوند و هم‌سنّ ِ همین ما پدر و مادرها. والدین را بچّه‌ها پدر یا مادر صدا می‌کردند؛ مامان و بابا و ننه و آقاجون (2 به 2). راوی والدین بود و جز در وقت ِ روایت لبخند نمی‌زد (نمی‌نشست) اخم هم داشت با بار ِ زبان. لبخندش روایت بود و روایتش هم جدا از آن نمی‌شد که همان لبخند بود؛ لبخند خوددارانه‌ی مردی که می‌داند تعویق ِ انزال بیشتر از مادر ِ زنانی که به موقع زائیده شده بودند در همان طبقه‌ی 2 (که نبود). شده بود مردی که نام ِ خوبی نداشت (از اوّل) زنگ به زن بزند. من بودم جواب دادم. گفت می‌‍خواد ببیندم. گفتم آزادشهرم (کلاله! کلاله!) گفت حسّاسیّتی به مکان ندارد. آمده بود تا آنجا، جایی نبود بروند. جای زیادی نبود بروند. زن گفت مرد را که بجنبد که برسد به اتوبوس (مرد). مرد آن‌قدر احمق بود که آمده باشد بماند آن دور و بر. ورق نخوردن ِ این فصل برای زن در راهروها ضدّحال ِ مختصری بود که آن چیز ِ
مبهم هم به جبرانش نمی‌آمد. رسید پای پرنده زمین. مرد مؤدّبانه رفت کجا (همان دوروبر) حسّاسیّتی به مکان نداشت. دیالوگ: «می‌دانید؟ من حسّاسیّتی به مکان ندارم، ضمن ِ این‌که شما را می‌بینم با پیراهن بلند ِ آبی با بی‌توجّهی ِ خاصّی که به کوچه دارید» را می‌نوشت، شاشش می‌گرفت، پاره می‌کرد، می‌رفتند، «عقش» می‌‎گرفت، مچاله می‌کرد. بچّه‌ها امتحان داشتند. موضوع همه‌شان کاغذ بود. دست‌های همه‌شان که یکی‌شان را بالا گرفته بودند (بیشتر راست) ورقه نبود، امتحان نبود، بیشتر ِ انگشت‌های‌شان را داشت. آنقدر سقف آوار شده بود پایین که گیر در انگشت‌ها کند. پاها له روی آسفالت ِ ولرم، امّا نفس‌ها درآمده بود. سر ِ زن بیخ تا بیخ بریده بود و خونی شده بود جاش. از دور که نگاه می‌کردی انگار نه انگار. موقع ِ این کار مشخّص بود چشماش از ترس و دلهره باز مونده بود. آدم ِ دوشخصیّتی بود: اون همه شخصیّت‌های بداهه و دور از ذهن، 1 دفعه و 2 دفعه هم نه، چند بار پشت ِ سر ِ هم یا با شوهرش یا با بچّه‌ها... به هر حال حالا که مرده و دیگه نیس، امّا خیلی‌های دیگه هم غافلگیرش می‌کردن. مرد برمی‌گشت پیش ِ بچّه‌هاش. دیگه فایدش چی بود؟ زن رو می‌خواست چی‌کار؟ تازه بدنش که هنوز گرم بود هم همین‌طوری بود. پلیس در مورد ِ من کوتاه نمی‌آمد امّا مرد ازم خواست واسش در مورد ِ ظهر صحبت کنم گفتم شب، شب تا صب در مورد ِ تبر حرف زدیم. صب مرد رفت و من از پلّه‌ها برگشتم بالا چن دقی‌قه بعد در رو واسه پلیس - واز می‌کنم که زن رو ببرن تشخیص ِ هویّت. بچّه‌هاش رسیدن آزادشهر (کلاله، کلاله) از سوراخ ِ دیوار بیشتر از 1 متر بالاتر از کافه صحنه، سر ِ ما از سوراخ ِ دیوار زده بود بیرون با چشم‌های بیرون‌زده از حدقه، مثلاً با ما این کار رو کردن چون ما خلاف‌کاریم + پشت ِ دیوار 4پایه زیر ِ پای من و 2 نفر دیگه... جدّی جدّی کارگر می‌افتاد با خونی که از دیوار شرّه می‌کرد پایین. سرها هنوز جان داشتن دو چشم از ماجرا برنمی‌داشتن دوخته شده بودن به دیوار، دیوار ِ روبرو یا به جلّاد به بلایا که تیغ می‌آمد در مسیر؛ سوت‌کشان و خنک یا خیس، پشت ِ پاقلم، خاک‌برسرو دندنرم‌و چشم‌کورو لرزلرزان، پشت ِ گوشم ندیده می‌مونه باز باز. قصد ِ بدی نداشتم. مسافرت همه‌ش قصد بود، آرام و انشانویس و باقوّه‌ی تشخیص ِ شبانه. بچّه‌ها روی پلّه‌ها دندان‌های‌شان می‌ریخت همین‌طور و هِی خون ِ کثیف می‌آمد؛ خون ِ مرده، لخته لخته می‌افتاد پایین. آدم‌ها از پلّه‌ها بالا می‌رفتند با پشتی که به ما داشتند؛ بی‌توجّه به احوال ِ خود، بی‌این‌که خودشان احوال ِ خودشان بدانند. ما بیشتر نمی‌دانستیم. امّا 4پنج‌تای‌شان توی فرعی‌های جنین‌مرده به گوش می‌شدند، با آویزه‌ی لختگی و جانور ِ معصوم، حیوان ِ خداداده، ژینوس ِ مشاهی. فاعل ِ داستان این‌طوری تمام شد؛ تمام. بالا رفت، بالا رفت، بعد پیچید آنطور که ندیدنی باشد (بعدها) به شرط ِ ترس و کورمال پیش ِ اجسام بماند (پیش برود) و نشخوار هم می‌کرد فقط برای تشخیص ِ چیزی که بود و همیشه تمام می‌شد (گاهی! گاهی!)

داشت تمام می‌شد، داشت پچپچه بلند می‌شد و حرف. کلّه‌های‌شان را به علامت ِ نوچ نوچ تکان می‌دادند. همین نوچ نوچ هم گذاری بی‌افاقه‌ست از صوتی چسبنده به زبان و سقف ِ دهان از زیر ِ دیوار. نیا! بی‌آبرویی بود. می‌دانید دیگر: نیم‌بسمل نیم‌بسمل پرنده، طرح ِ مبارزه با اراذل و اوباش، خالی شدن ِ آن‌طرف، چیزی که نیست، من تنهام، این خوب‌ها هر لحظه بیشتر می‌شدند از پیش هجوم بر راه ِ هوا که می‌آوردند، بر سر و صورت و اعضای داخلی. داشت بد و بیمار می‌شد بوسه. بوسه زخمی زخمی اصابت بر مکان کرد، عینی و با دقت ِ خوب‌تان، با دَم ِ چرک، زردگوشه. باید کاری می‌شد نه برای این ماجرا، برای تنهاییه، زده در گناه (اعماق و عمقش که می‌گفت (عقش)) و با احوالات ِ روزمرّگی. فقط مکان مونده. یادش مونده که مونده بود حین ِ خیر و شر؛ مرغ ِ ماسیده به درخت. ته ِ دلش قرص شد سفت، چدنی، زود. از پلّه‌ها تندتند گذشت، خودشو پرت کرد توی اتاق، در رو بست. قفسه‌ی سینه‌ش داشت باز می‌شد. می‌خواست اوّلین کسی بشه که اونو ببینه و تنهاترین بعد از اون همه آدمی که توش ریده بودن و اون هنوز به یادشون میاورد. سنگینی سر پلک‌هاشو خم می‌کرد و حالت ِ تهوّع داشت سینه‌شو جر می‌داد. کمکش می‌کرد و ازش مطمئن بود در مورد ِ یادآوری، یادش میومد همه‌ی مکث‌های طولانی و قفسه‌ی سینه‌ش کمکش می‌کرد. قفسه‌ی سینه‌شو شکاف داد. فردا شرمندش می‌کرد که باز همه چیز خوب می‌شد بنا به عادتی که قبلش داشت و اون نبود

«نیما صفار» و «سارا سعیدی»


   ۴ بهمن ۱۳۸۶ ۰:۳۹ قֽظֽ
نظرات ۱

عمرا اگه من بذارم کسی عسکمو اینطوری با عسک یه نامرهم قاطی کنه........استغفر...


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com & Powered by Movable Type & Design by Farahany