سارا میرابی

شعر1
"میایستم" زیر برف
بچهها کنار آدمبرفی بازی میکنند
شعر2
برف آغاز میشود
لباسها پشمی میشوند
شب میرسد
میخوابیم
و در ساعت معینی
غذا میخوریم
اما برای توالت رفتن ساعت معینی ملاک نیست
تابستان
لباسها
نخی میشوند
برای استراحت کردن
اما زمستان بهتر بود
توالت بزرگیست که ساعت معینی دارد
شعر 3
بغضهای هر روز من
هر سری
به شکل قبض تلفن
توسط پدرم - پرداخت میشود-
شعر4
لکهی مدور سیاه
روی صفحهی سفید چشمهایم میچرخد
تلوزیون سیاه سفیدمان راست میگوید
رنگها
تراوش تخیل ماست
سارا میرابی
۷ بهمن ۱۳۸۶ ۲:۰۲ قֽظֽ
نظرات ۷
khoob bood :D
Khali nazi.
az lotf e shoma babate sabte shere man samimane tashakor mikonam
mahdi_mirabi@yahoo.com
من به بلنداي افق مي نگرم
وبه سويش استوار گام بر مي دارم
و باورم هست كه جايگاه من همان جاست
همان جا كه ملايك همه در رقصند ، به ناز
پروانه و شمع هر دو در اوجند
همان جا كه سياوشان با خون خود در جوشند
من به بلنداي افق مي نگرم
سلام دوست عزیز
خیلی لذت بردم
کارهایت را قبلا خوانده بودم عالی بود.
موفق باشی.
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
سلام. نظري در مورد شعرهات ندارم. جون رابطه خوبي با اين سبك شعر ندارم تنها چيزي كه برام جالب بود نام خانوادگي ات بود. من محمد ميرابي هستم۳۲ ساله و يه دختر دو ساله دارم به نام سارا(سارا ميرابي).