| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |

  کافه  

نگار حسین‌خانی

یک قهوه سفارش می‌دهم و می‌نشینم تا دریا بیاید. خانه‌شان تا کافه یک چهارراه فاصله دارد. نور ِ کافه کم است و از سمتی نور ِ قرمز روی سقف کشیده شده است. قهوه‌ام را می‌آورند. لبخند می‌زنم. دستم را دور فنجان می‌گیرم. هوا گرم است. درست نمی‌دانم چرا قهوه سفارش داده‌ام. یک‌ربع از قرارمان گذشته است. ساعت چهار قرار داشتیم. همیشه همین‌طور است. دیر می‌آید. برای همین در کافه قرار گذاشتم. قهوه را نزدیک دهانم می‌برم. لبم را به قهوه می‌زنم. داغ است. همانجا نزدیک دهانم نگه می‌دارم. یک گروه پنج‌نفره می‌آیند و در گوشه‌ی کافه می‌نشینند. همانجا که نورقرمز روی سقفش پا کشیده شده بود. دو دختر و دو پسرند که یکی‌شان را نمی‌فهمم دختر است یا پسر. کلاه سرش گذاشته و تی‌شرت گشاد تنش کرده است. سینه‌هایش معلوم نیست. صورتش از این فاصله شبیه دخترهاست. ابروهایش از اینجا برداشته به‌نظر می‌رسند. درست نمی‌بینم ولی تکان دادن سرش با آرامی به چپ و راست شبیه دخترهاست. دستش را هم با عشوه‌ی خاصی طرف گردنش می‌برد و گوشش را می‌مالد. من را نگاه می‌کند. زُل می‌زنم به قهوه. کمی می‌خورم. یخ کرده است. به ساعتم نگاه می‌کنم. نیم‌ساعت از قرارمان گذشته است. صدای خند‌ه‌ی پنج‌نفرشان بلند می‌شود. صاحب کافه "کنی جی" می‌گذارد. به میزشان نگاه می‌کنم. هنوز نگاهم می‌کنند. سرم را پایین می‌اندازم بعد نگاهش می‌کنم آنقدر که از جایش بلند می‌شود و به طرفم می‌آید. دوستانش برمی‌گردند و نگاهم می‌کنند. می‌خندند. دوباره شروع می‌کنند به حرف زدن. کمی جابه‌جا می‌شوم و مانتوام را صاف می‌کنم. بعد یکدفعه دست می‌کشم و روسری‌ام را درست می‌کنم. اصلا خراب نبود، نمی‌دانم چرا یکدفعه آیینه‌ام را درآوردم. چیزی نمی‌دیدم. نفسم را حبس کردم. نگاهش می‌کنم. چشمانش شبیه دو حفره است. سیاه و گرد. پلک ندارد، مژه ندارد و هیچ چیز دیگری. فقط دو چاله که اگرانگشت می‌کردی داخلشان، انگشتت تا آخر فرو می‌رفت در حفره‌ها. چشم‌هایش شباهت عجیبی به سوراخ‌های بینی و دهان نیمه‌بازش پیدا کرده بود. حفره‌های کوچک و بزرگ در صورتی صاف شبیه زمینی پر از دهانه‌های آتش‌فشانی. چشم‌هایم سیاهی می‌رفت. صدایش تنین صدای زنان را داشت. شمرده و با مکث حرف می‌زد. انگار داشت با من صحبت می‌کرد ولی نمی‌شنیدم. در باتلاقی دست و پا می‌زدم که مرا در خود می‌کشد. دستی چشم‌هایم را از پشت گرفت. یک لحظه لرزیدم. دریا سرش را از پشت آورد و نگاهم کرد. آمد روی صندلی نشست.
- ببخشید دیر شد.
برگشتم. پشتم ایستاده بود و با صاحب کافه صحبت می‌کرد. به دریا نگاه کردم. می‌خندید. دندان نداشت. صورتش پر از حفره‌های سیاه بود. بلندتر خندید. گریه‌ام گرفته بود. کیفم را برداشتم و آمدم بیرون چشمم هیچ‌جا را نمی‌دید. دستم را گرفتم به دیوار. دریا زد به شانه‌ام.
- چی شده؟ حالت بده؟
نگاهش کردم.
- نه، بریم، چیزی نیست.

نگار حسین‌خانی


   ۱۳ بهمن ۱۳۸۶ ۵:۱۸ قֽظֽ
نظرات ۴

داستان بدی نبود ولی اشکارا با عجله نوشته شده.


تمام عمر به انتظار نشسته ایم ولبهای ما تیک خورده و خط سیاه چشم چای خانه ها برایمان اتاقهای تاریکیند که در تمام وقت تنهایی را به تصویر میکشند و نه دست غافلگیریه گرم یک دوست بر پشتمان... (احسان) سلام ودرود. خوب بود. خیلی . فقط حفره های سیاه صورت دریا کمی ترسناک بود.و اسم دریا فکر میکنم زیاد با داستان همخوانی نداشت.به هر حال لذت بردم بانو .زنده باشی وشاد .۳۰/۱۱/۸۶


داستان كشش لازم را داشت . انتظار خوب به تصوير كشيده شده بود . ومكث راوي روي آدم هاي كافه . گرماي قهوه و گرمي هوا كار را فوق العاده كرده بود .
مرسي موفق باشيد


سلام
در كل از كار لذت بردم فقط يك نكته
"دو دختر و دو پسرند که یکی‌شان را نمی‌فهمم دختر است یا پسر"
به نظر مي رسد استفاده از كه باعث كژتابي در جمله شده و استفاده از "و" پيشنهاد مي شود.
زيبا بود با آرزوي موفقيت براي شما...


نظر شما پس از بررسی منتشر می‌شود.

نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهین‌آمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد

اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكرده‌اید

| ویژه‌نامه | شعر | داستان | نقد | مقاله | معرفی و مصاحبه‌ | ترجمه | شکل دگرخوانی | زیرآبی | ادبیات نمایشی | موسیقی | اخبار سایت |
| صفحه نخست | تماس با ما | درباره ما | کتابخانه الکترونیک | پیوندها | نشر الکترونیک | جلسات نقد | خبر | یادداشت |
تمام حقوق سایت عروض طبق " قانون كپی رایت " برای نگارندگان آن محفوظ است .
Copyright © 2006 Arooz.com & Powered by Movable Type & Design by Farahany