سیدرضا محمدی

آنگاه در لباس گل از جو در آمدی
شب بود پس به هیات شببو در آمدی
میخواستی بپیچی گل کافیت نبود
با باد صبحدم به تکاپو در آمدی
آهویی آمد آب بنوشد تو را گرفت
با عطر خویش در تن آهو در آمدی
پس دشت دشت دشت گذشتی و ظهر با،
آب از رگان مردهی آهو در آمدی
من سنگ بودم آب که آمد مرا گرفت
با جان من به شکل پرستو در آمدی
در آسمان - گرفت کسی مان شکار کرد
ابری دهان گشود و تو آن تو در آمدی
من بر زمین چکیدم و تو سالها گذشت
تا با هجوم مه به هیاهو در آمدی
عصری مهت نشاند دوباره به کتف من
با دست رشد کردی با مو در آمدی
وقت غروب باز من و تو جدا شدیم
با جنگل مبارک گردو در آمدی
با شاخ و برگ درد شدی درد سر شدی
با میوهات به شیشهی دارو در آمدی
شب شد، درخت ماندی نه مه شدی نه ماه
نه در لباس یک گل شببو در آمدی
سیدرضا محمدی
۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ۷:۲۴ بֽظֽ
نظرات ۳
سلام دست عزیز اقای سید رضا محمدی جای افتخار است
که وقتی اسم جناب عالی را در گوگل می نویسیم لیستی ازاسم شما ظاهر می گرد وبه عنوان یکی ازشعرای افغانستان عزیز هستید
گرچه شما بنده را به خاطر نمی آورید اما بیده شمارا دوست دارم موفق باشید ( محمد شفق)
غزل سید رضا محمدی اگرچه غیر ایرانیست اما به عقیده ی من به لحاظ خدمت به زبان پارسی دنیادنیا تاثبرگذار بوده این شعر و شاعرش.محمدی را بسیاری اگر نشناسند با توجه به هجرت و عزیمت نا به هنگامش به انگلستان برای شاعرانی که در دهه ی هشتاد تازه شاعری می کنند نامیست گم اما زبانی که بعضن در دست این نو شاعران استفاده میشود گوشه های و پرده های متجلی شده از شعر سیر رضاست.او که از یاران صمیمی و قدیمی من است و امروز
نظر شما پس از بررسی منتشر میشود.
نظر باید در مورد مطلب حاضر باشد
از كلمات ركیك و توهینآمیز استفاده نشود
نظر نباید جنبه تبلیغاتی داشته باشد
اگر نظر شما حذف گردید و یا منتشر نشد، حتما یكی از موارد بالا را رعایت نكردهاید
سلام سید.چند سالی است که ندیدمت.دلتنگ و مشتاق دیدنت هستم